مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۷۹ - دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۴۱ - رخ عرضه کنیم، گوی: این زر سره نیست
رخ عرضه کنیم، گوی: این زر سره نیست عطار نیشابوری : بیان وادی استغنا
حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند
آن مگس میشد ز بهر توشهای عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۸۴
جفایمعشوق عاشق بجان کشد و روا بود که بحدی برسد که عاشق بقوت خود آن بار نتواند کشید از حول و قوت معشوق استمداد کند در تحمل بار بلا پس باین نسبت در این مقام حامل بار بلا خود هم معشوق بود وَحَمَلْناهُم. سر این معنی است ای درویش جفاء معشوق در هر لباس که باشد ناز و کرشمه و دلال و برشکستن و تاب زلف و اشارت ابرو و غمز غمزه و بدندان گرفتن از جفاهای معشوق لب و هر یک در سوزش عشق اثری دارد و بجان مشتاق المی میرساند و غیرت از آن جفاهاست زیرا که بیقین داند که ولایت ظاهرو باطناو در قبضۀ اقتدار اوست بر او غیرت بردن از وفا بود تا از جفا این معانی رسد بذوق عاشقان را معلومست کار بجائی رسد که عاشق چنانکه میخواست از شراب وفا مست شود خواهد که از شراب جفا مست شود چنانکه مبارز در صف هَیْجا جان بر کف نهد و صمصام جان انجام از نیام انتقام برآرد آسانتر کاری وی را فدا کردن جان بود و در پیش زخم داشتن ارکان بود اما در مستی جفا راه یک ساله بروزی بل بساعتی بتواند رفت: از درد کم آگاه بود مردم مست. مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۹ - من بیخود و تو بیخود، ما را که برد خانه؟
من بیخود و تو بیخود، ما را کِه بَرَد خانه؟ اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۱۸ - گله هجر تو با وصل تو میکردم دوش
گله هجر تو با وصل تو میکردم دوش امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۹۴ - به باغ سایهٔ بیدست و آب در سایه
به باغ سایهٔ بیدست و آب در سایه مولوی : رباعیات
رباعی ۶۸۳ - ای دل، اثر صبح، گه شام که دید
ای دل، اثر صبح، گه شام که دید ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۱۶ - چو خاک تا نشود تخته ی من اندر خاک
چو خاک تا نشود تخته ی من اندر خاک عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۱۲۲ - عرفی لب معنی ام دم از نور زند
عرفی لب معنی ام دم از نور زند همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - ای خواب که می بینمت از بهر خیالی
ای خواب که می بینمت از بهر خیالی صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۰ - بیدار کند بانگ نی افسرده دلان را
بیدار کند بانگ نی افسرده دلان را قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۲۳ - در مدح ابوالخلیل
تا شد از گل بوستان سیمگون بیجاده فام اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۱ - تاریخ وفات پهلوان یار علی
پهلوان زمانه یار علی طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۱۱۵ - رنگ بیدار شدن، گل نکند از بختم
رنگ بیدار شدن، گل نکند از بختم بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۳۵۴ - تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب
تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۲۸ - درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت
درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فَراغِ مُلکِ قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سَطْوَتِ سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفهٔ خرقهپوشان امثالِ حیواناند و اهلیّت و آدمیّت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطانِ رویِ زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرطِ ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقّعِ خدمت از کسی دار که توقّعِ نعمت از تو دارد و دیگر؛ بدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیّتاند نه رعیّت از بهرِ طاعتِ ملوک. عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۰ - زین پس ناید ز دیدگانم دیدن
زین پس ناید ز دیدگانم دیدن خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۸۸۷ - خرامنده سروی به رخ گلستانی
خرامنده سروی به رخ گلستانی ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۶۷ - نه برگ شکایت از تو گفتن دارم
نه برگ شکایت از تو گفتن دارم
رباعی ۱۸۷۹ - دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۴۱ - رخ عرضه کنیم، گوی: این زر سره نیست
رخ عرضه کنیم، گوی: این زر سره نیست عطار نیشابوری : بیان وادی استغنا
حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند
آن مگس میشد ز بهر توشهای عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۸۴
جفایمعشوق عاشق بجان کشد و روا بود که بحدی برسد که عاشق بقوت خود آن بار نتواند کشید از حول و قوت معشوق استمداد کند در تحمل بار بلا پس باین نسبت در این مقام حامل بار بلا خود هم معشوق بود وَحَمَلْناهُم. سر این معنی است ای درویش جفاء معشوق در هر لباس که باشد ناز و کرشمه و دلال و برشکستن و تاب زلف و اشارت ابرو و غمز غمزه و بدندان گرفتن از جفاهای معشوق لب و هر یک در سوزش عشق اثری دارد و بجان مشتاق المی میرساند و غیرت از آن جفاهاست زیرا که بیقین داند که ولایت ظاهرو باطناو در قبضۀ اقتدار اوست بر او غیرت بردن از وفا بود تا از جفا این معانی رسد بذوق عاشقان را معلومست کار بجائی رسد که عاشق چنانکه میخواست از شراب وفا مست شود خواهد که از شراب جفا مست شود چنانکه مبارز در صف هَیْجا جان بر کف نهد و صمصام جان انجام از نیام انتقام برآرد آسانتر کاری وی را فدا کردن جان بود و در پیش زخم داشتن ارکان بود اما در مستی جفا راه یک ساله بروزی بل بساعتی بتواند رفت: از درد کم آگاه بود مردم مست. مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۰۹ - من بیخود و تو بیخود، ما را که برد خانه؟
من بیخود و تو بیخود، ما را کِه بَرَد خانه؟ اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۱۸ - گله هجر تو با وصل تو میکردم دوش
گله هجر تو با وصل تو میکردم دوش امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۹۴ - به باغ سایهٔ بیدست و آب در سایه
به باغ سایهٔ بیدست و آب در سایه مولوی : رباعیات
رباعی ۶۸۳ - ای دل، اثر صبح، گه شام که دید
ای دل، اثر صبح، گه شام که دید ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۱۶ - چو خاک تا نشود تخته ی من اندر خاک
چو خاک تا نشود تخته ی من اندر خاک عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۱۲۲ - عرفی لب معنی ام دم از نور زند
عرفی لب معنی ام دم از نور زند همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - ای خواب که می بینمت از بهر خیالی
ای خواب که می بینمت از بهر خیالی صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۰ - بیدار کند بانگ نی افسرده دلان را
بیدار کند بانگ نی افسرده دلان را قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۲۳ - در مدح ابوالخلیل
تا شد از گل بوستان سیمگون بیجاده فام اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۱ - تاریخ وفات پهلوان یار علی
پهلوان زمانه یار علی طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۱۱۵ - رنگ بیدار شدن، گل نکند از بختم
رنگ بیدار شدن، گل نکند از بختم بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۳۵۴ - تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب
تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب سعدی : باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت ۲۸ - درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت
درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فَراغِ مُلکِ قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سَطْوَتِ سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفهٔ خرقهپوشان امثالِ حیواناند و اهلیّت و آدمیّت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطانِ رویِ زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرطِ ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقّعِ خدمت از کسی دار که توقّعِ نعمت از تو دارد و دیگر؛ بدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیّتاند نه رعیّت از بهرِ طاعتِ ملوک. عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۰ - زین پس ناید ز دیدگانم دیدن
زین پس ناید ز دیدگانم دیدن خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۸۸۷ - خرامنده سروی به رخ گلستانی
خرامنده سروی به رخ گلستانی ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۶۷ - نه برگ شکایت از تو گفتن دارم
نه برگ شکایت از تو گفتن دارم