درویشی مجرد در گوشهای نشسته بود و هنگامی که پادشاه از کنارش گذشت، به او توجهی نکرد. پادشاه از این رفتار ناراحت شد و درویش را بیادب خواند. وزیر به درویش گفت که چرا به پادشاه احترام نگذاشته است. درویش پاسخ داد که پادشاهان برای خدمت به مردم هستند، نه مردم برای اطاعت از پادشاهان. سپس پادشاه از درویش خواست تا درخواستی کند و درویش گفت که تنها آرزویش این است که پادشاه دیگر به او زحمت ندهد. در پایان، درویش پندی به پادشاه داد و گفت که نعمت و قدرت دنیوی گذرا است.
متن دارای مفاهیم فلسفی و عرفانی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، بحث دربارهی رابطهی حاکم و مردم و مفاهیم قدرت و قناعت ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
حکایت ۲۸ - درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت
پادشه پاسبانِ درویش است
گرچه رامِش به فَرِّ دولت اوست ۱
گوسپند از برایِ چوپان نیست
بلکه چوپان برایِ خدمتِ اوست ۲
یکی امروز کامران بینی
دیگری را دل از مجاهده ریش ۳
روزَکی چند باش تا بخورد
خاک، مغزِ سرِ خیالاندیش ۴
فرقِ شاهی و بندگی برخاست
چون قضایِ نبشته آمد پیش ۵
گر کسی خاکِ مرده باز کند
ننماید توانگر و درویش ۶
ملِک را گفتِ درویش استوار آمد. گفت: از من تمنّا بکن. گفت: آن همیخواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده. گفت:
دریاب، کنون که نعمتت هست بهدست
کاین دولت و مُلک میرود دست به دست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
سلام لطفا نثر ساده ی ان را نیز بگذارید ممنون
آوخ کھ سعدی داریم و سعادت ندانیم