استادی در کشتی گرفتن مهارت داشت و 360 فن مختلف میدانست. او همه فنون را به شاگردش آموخت جز یک فن. شاگرد با قدرت و مهارت خود به حدی رسید که ادعا کرد از استاد برتر است. این ادعا به گوش پادشاه رسید و مسابقهای بین آن دو ترتیب دادند. در مسابقه، استاد با همان فن ناگفته بر شاگرد غلبه کرد. شاگرد اعتراف کرد که استاد یک فن را از او پنهان کرده بود. پادشاه به استاد پاداش داد و شاگرد را سرزنش کرد. در پایان، شاگرد از بیوفایی دنیا شکوه کرد.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و پیچیدگیهای روایی است که برای درک کامل آن، خواننده باید از بلوغ فکری کافی برخوردار باشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات ادبی ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامفهوم باشد.
حکایت ۲۷ - یکی در صنعتِ کُشتی گرفتن سرآمده بود
مقامی مُتَّسِع ترتیب کردند و ارکانِ دولت و اعیانِ حضرت و زورآورانِ رویِ زمین حاضر شدند. پسر چون پیلِ مست اندرآمد به صَدمَتی که اگر کوهِ رویین بودی از جای برکندی. استاد دانست که جوان به قوّت از او برتر است؛ بدان بندِ غریب که از وی نهان داشته بود، با او درآویخت. پسر دفعِ آن ندانست، به هم برآمد. استاد به دو دست از زمینش بالایِ سَر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورندهٔ خویش دعویِ مقاومت کردی و به سر نبردی. گفت: ای پادشاهِ روی زمین! به زورآوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علمِ کُشتی دقیقهای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی داشت. امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.
گفت: از بهرِ چنین روزی؛ که زیرکان گفتهاند: دوست را چندان قوّت مده که دشمنی کند تواند. نشنیدهای که چه گفت آن که از پروردهٔ خویش جفا دید؟
یا وفا خود نبود در عالَم
یا مگر کس در این زمانه نکرد ۱
کس نیاموخت علمِ تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد ۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.