نسیمی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - منه بر مهر خوبان دل، نصیب از عقل اگر داری
منه بر مهر خوبان دل، نصیب از عقل اگر داری
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۹۵ - در سینه دلم که گنج لعل کانیست
در سینه دلم که گنج لعل کانیست
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۴۷ - فرستادن زلیخا یوسف را علیه السلام به جانب باغ و تهیه اسباب وی کردن
چمن پیرای باغ این حکایت
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۴۸ - رسیدن شب و عرضه کردن کنیزکان جمال خویش را بر یوسف علیه السلام تا به کدامیک از ایشان رغبت نماید
شبانگه کز سواد شعر گلریز
اهلی شیرازی : ساقینامهٔ رباعی
شماره ۱ - ساقی قدحی که کار سازست خدا
ساقی قدحی که کار سازست خدا
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۴ - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی با داغ محرومی از وصال لیلی
نیرنگ زن بیاض این راز
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۹۴ - بر سرم از بس هوای آن پریوش پا فشرد
بر سرم از بس هوای آن پریوش پا فشرد
ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۲۶ - بر دار کردن حسنک، بخش اوّل
ذکر بر دار کردن‌ امیر حسنک وزیر رحمة اللّه علیه‌
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴ - سخن صریح سراییم، عشق پنهان را
سخن صریح سراییم، عشق پنهان را
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۰۵ - خوش وقت گروهی که در اندیشه یارند
خوش وقت گروهی که در اندیشه یارند
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۴۸۴ - هر دم غم جانان المی میدهدم
هر دم غم جانان المی میدهدم
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۲۱ - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن
بیا ای عشق پر افسون و نیرنگ
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - بیا ای احسن صورت! بیا ای اکمل معنی
بیا ای احسن صورت! بیا ای اکمل معنی
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۵۰ - عمارت کردن دایه خانه ای که در وی تصویر جمال یوسف و زلیخا کردند
چنین گویند معماران این کاخ
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۷ - در ذکر بعضی رفتگان از دایره مال و سال و دعای بعضی مرکزنشینان نقطه حال
ای ساقی جان فداک روحی
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۳ - در هجو استاد رضای نجار
از تیشه هجو جان او بتراشم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۰۱ - سحر زان شمع باشد تاب خورده
سحر زان شمع باشد تاب خورده
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۰ - نرم خواهی که شود خصم، تو در گرمی کوش
نرم خواهی که شود خصم، تو در گرمی کوش
ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۱۸ - آمدن خواجه احمد حسن به بلخ
محرّم این سال غرتش‌ سه‌شنبه بود. امیر مسعود، رضی اللّه عنه، این روز از کوشک در عبد الاعلی‌ سوی باغ رفت تا آنجا مقام کند . دیوانها آنجا راست کرده بودند و بسیار بناها زیادت کرده بودند آنجا. و یک سال که آنجا رفتم، دهلیز [و] درگاه و دکانها همه دیگر بود که این پادشاه فرمود، که چنان دانستی در بناها که هیچ مهندس را بکس نشمردی‌ ؛ و اینک سرای نو که بغزنین می‌بینند، مرا گواه بسنده است. و بنشابور شادیاخ‌ را درگاه و میدان نبود هم او کشید بخطّ خویش، سرایی بدان نیکویی و چندین سرایچه‌ها و میدانها تا چنان است که هست. و به بست، دشت چوگان لشکرگاه امیر پدرش، چندان زیادتها فرمود، چنانکه امروز بعضی بر جای است. و این ملک در هر کاری آیتی بود، ایزد، عزّذکره، بر وی رحمت کناد.
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۵۴۶ - هرگز دهنت ایصنم سیم سرین
هرگز دهنت ایصنم سیم سرین