بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۴۸۷ - زین باغ بسکه بی‌ثمری آشکاربود
زین باغ بسکه بی‌ثمری آشکاربود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - بیدلی کو واله دیدار آن طناز ماند
بیدلی کو واله دیدار آن طناز ماند
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۶۴۷ - آه سردی خضر راه ما سبکباران بس است
آه سردی خضر راه ما سبکباران بس است
اوحدالدین کرمانی : الباب الرابع: فی الطهارة و تهذیب النفس و معارفها و ما یلیق بها عن ترک الشهوات
شماره ۳۹ - ای دل چو به کوی وصل گشتی دمساز
ای دل چو به کوی وصل گشتی دمساز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۴۶ - تا نافه زلف مجلس آراست
تا نافه زلف مجلس آراست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۷۲ - من سر نخورم، که سر گران است
من سَر نَخورَم، که سَر گِران است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۷ - هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
هر جور کَزْ تو آید بر خود نَهَم غَرامَت
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۹۱ - مشکی عجب ز گیسو آن ترک ماه رو داشت
مشکی عجب ز گیسو آن ترک ماه رو داشت
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۲ - دفع غم دور از تو میل باده ام چون میشود
دفع غم دور از تو میل باده ام چون میشود
اوحدالدین کرمانی : الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها
شماره ۱۱۰ - اندر ره عشق هر که دارد گذری
اندر ره عشق هر که دارد گذری
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۱۵ - دل ربود از من و در دست بلا افکندش
دل ربود از من و در دست بلا افکندش
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۰۸۴ - آواز گرفته است خروشان مینال
آواز گرفته است خروشان مینال
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۳۶ - به سان مهره شطرنج، از متاع جهان
به سان مهره شطرنج، از متاع جهان
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶٣٠ - من نیم چون مرد سالوس و فریب
من نیم چون مرد سالوس و فریب
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴۶ - مکن راز مرا ای جان فسانه
مَکُن رازِ مرا ای جانْ فَسانه
محمد بن منور : منقولات
شماره ۱۶۳ - شیخ را سؤال کردند یا شیخ: الفقرُ اَتَمّ اَم الغنی؟ شیخ گفت:
شیخ را سؤال کردند یا شیخ: الفقرُ اَتَمّ اَم الغنی؟ شیخ گفت:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۱ - چشم خواب آلود او بنگر که چون دل می برد
چشم خواب آلود او بنگر که چون دل می برد
امیر معزی : قصاید
شماره ۲۸۶ - چند خوانم مدح مخلوقان ز بهر جاه و مال
چند خوانم مدح مخلوقان ز بهر جاه و مال
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - بنای توبه ز ابر بهار در خلل است
بنای توبه ز ابر بهار در خلل است
سعدی : باب پنجم در عشق و جوانی
حکایت ۱ - حسن میْمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب‌جمال دارد
حسن میْمندی را گفتند: «سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب‌جمال دارد که هر یکی بدیعِ جهانی‌اند. چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد، چنان که با اَیاز که حسنی زیادتی ندارد؟» گفت: «هر چه به دل فرو آید، در دیده نکو نماید.»