سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۹۰ - در مدح علی بن احمد
منم منم زده در دل ز عشق یار آتش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵ - بیا بنشین مرو در خواب امشب
بیا بنشین مرو در خواب امشب
عبدالقهّار عاصی : غزل‌ها
تو
تو در حضورِ چه هنگامه‌ای جوان شده‌ای؟
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ - در نکوهش حرص و هوی و هوس
ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۴۶۹ - خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است
خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۳۴ - عشق در کار دل سرگشتهٔ ما عاجزست
عشق در کار دل سرگشتهٔ ما عاجزست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰۱ - قومی زنند لاف که اهل شریعتیم
قومی زنند لاف که اهل شریعتیم
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٠٣ - هدهد ار افسر بسر بر مینهد
هدهد ار افسر بسر بر مینهد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۹۴ - سر اندازیم به که رانی ز در
سر اندازیم به که رانی ز در
سعدالدین وراوینی : باب دوم
داستان آهنگر با مسافر
ملک‌زاده گفت: شنیدم که وقتی مسافری بود بسیطِ جهان پیموده و بساطِ خافقین بقدمِ سیاحت طی کرده؛
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۰ - مرد زان گفتن پشیمان شد چنان
مَرد زان گَفتن پَشیمان شُد چُنان
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۹ - خطاب به ریاکاران زاهد نما
مده زاهدا بیش ازاینم صداع
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۲۷۵ - طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان
طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهان
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۴۸ - نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجل
نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجل
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۶۴ - یک روز شیخ در نشابور مجلس می‌گفت، بازرگانی بود در مجلس شیخ، اندیشه کرده بود که شیخ را بخانه برد و حلوا و زیره بایی دهد. در میان مجلس شیخ روی بدان بازر
یک روز شیخ در نشابور مجلس می‌گفت، بازرگانی بود در مجلس شیخ، اندیشه کرده بود که شیخ را بخانه برد و حلوا و زیره بایی دهد. در میان مجلس شیخ روی بدان بازرگان کرد و گفت ای جوامرد آن حلوا و زیره باکی برای ما ترتیب کردۀ به حمالی ده تا بیارد، در راه آنجا که مانده گردد آنجا بنهد. آن مرد برفت و آن دیک بر سر حمال نهاد و می‌برد تا آنجا کی حمال مانده شد. بدرسرایی شد کی بود، آوازی داد، پیری بیرون آمد و گفت اگر زیره باوحلوای بشکر داری بیا. بازرگان گفت این از کرامات شیخ عجایب‌تر است. ازو پرسید کی تو بچه دانستی که ما زیره با وحلوای بشکر داریم؟ پیر گفت ما چند روزست که طعام نیافته‌ایم، کودکی در گاهواره بهمت دعایی کی بارخدایا پدر و برادران ما را زیره باو حلوای بشکر ده! دعای او مستجاب شد، شیخ بوسعید را ازین خبر شده بود بفرستاد.
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۷۲ - ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای
ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۴۹۲ - نالنده ام ز درد مگر بلبلم
نالنده ام ز درد مگر بلبلم
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۳۹ - هشیار باش
این چند روز عمر، که هستی تو در جهان
عبید زاکانی : عشاق‌نامه
بخش ۳۱ - پیغام فرستادن عاشق بمعشوق
الا ای باد عنبر بوی مشکین
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۳۷ - وله ایضا
ای صاحبی که از نفحات شمایلت