یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۲۶ - از مه نو باز در دست فلک خنجر نگر
از مه نو باز در دست فلک خنجر نگر
ادیب صابر : قصاید
شماره ۲ - دست چمن گرفت سر زلف آن نگار
دست چمن گرفت سر زلف آن نگار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۱۴۳ - دشمن از غمخانه من شاد می آید برون
دشمن از غمخانه من شاد می آید برون
عنصری بلخی : بحر متقارب
شماره ۳۲ - سخن مر سری را کند تاجدار
سخن مر سری را کند تاجدار
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بده دستی ز پا افتادگان را
بده دستی ز پا افتادگان را
آذر بیگدلی : رباعیات
شمارهٔ ۱۳۵ - ماده تاریخ (۱۱۸۶ه.ق)
چون صدر جهان ازین جهان شاد چنان
ناصرخسرو : سفرنامه
بخش ۹۶ - طبس
طبس شهری انبوه است اگرچه به روستا نماید و آب اندک باشد و زراعت کم تر کنند، خرماستان‌ها باشد و بساتین و چون از آن جا سوی شمال روند نیشابور به چهل فرسنگ باشد و چون سوی جنوب به خبیص روند به راه بیابان چهل فرسنگ باشد و سوی مشرق کوهی محکم است و در آن وقت امیر آن شهر گیلکی بن محمد بود و به شمشیر گرفته بود و عظیم ایمن و آسوده بودند مردم آن جا چنان که به شب در سراهای نبستندی و ستور در کوی‌ها باشد با آن که شهر را دیوار نباشد و هیچ زن را زهره نباشد که با مرد بیگانه سخن گوید و اگر گفتی هر دو را بکشتندی و همچنین دزد و خونی نبود از پاس و عدل او. و از آنچه من در عرب و عجم دیدم از عدل و امن به چهار موضع دیدم یکی به ناحیت دشت در ایام لشکر خان، دوم به دیلمستان در زمان امیر امیران جستان بن ابراهیم، سیوم در ایام المستنصربالله امیرالمومنین، چهارم به طبس در ایام امیر ابوالحسن گیلکی بن محمد و چندان که بگشتم به ایمنی این چهار موضع ندیدم و نشنیدم، و ما را هفده روز به طبس نگاه داشت و ضیافت‌ها کرد و به وقت رفتن صلت فرمود و عذرها خواست. ایزد سبحانه و تعالی از او خشنود باد، رکابداری از آن خود با من فرستاد تا زوزن که هفتاد و دو فرسنگ باشد. چون از طبس دوازده بیامدیم قصبه ای بود که آن را رقه می‌گویند. آب های روان داشت و زرع و باغ و درخت و بارو و مسجد آدینه و دیه‌ها و مزارع تمام دارد.
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۲ - خال مشکین بر آفتاب مزن
خال مشکین بر آفتاب مزن
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۳۱۷ - هرچیز که آن وسیله کام بود
هرچیز که آن وسیله کام بود
نهج البلاغه : حکمت ها
شناخت جایگاه عبادت
وَ قَالَ عليه‌السلام لاَ طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ اَلْخَالِقِ
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۱۳۸ - امروز ناز را به نیازم نظر نبود
امروز ناز را به نیازم نظر نبود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۸۳۰ - چشم همیشه مستت خمار کرد ما را
چشم همیشه مستت خمار کرد ما را
عطار نیشابوری : باب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توان
شماره ۲۹ - این درد جگرسوز که در سینه مراست
این درد جگرسوز که در سینه مراست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۶۵ - سر راهت نشینم تا بیایی
سر راهت نشینم تا بیایی
سعدی : غزلیات
غزل ۵۳۸ - گفتم آهن دلی کنم چندی
گفتم آهن دلی کنم چندی
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۳۶۷ - چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش
چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - اگر داغت وجودم را در اکسیر نظر گیرد
اگر داغت وجودم را در اکسیر نظر گیرد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۱۰ - ای دل عنان توسن طاقت نگاه دار
ای دل عنان توسن طاقت نگاه دار
ظهیری سمرقندی : سندبادنامه
بخش ۲۸ - آمدن کنیزک روز پنجم به حضرت شاه
چون نوبت دور ایام به روز پنجم رسید، مشغله استغاثت زن به گوش انجم رسید. با خود گفت: اگر در این حادثه، تاخیری و تقصیری جایز دارم، شاهزاده زبان بگشاید و در هتک این ستر و کشف این سر، سعی ها نماید و از بهر آنکه جماعت وزرا در رعایت جانب او مبالغتی تمام دارند، بدین اعتداد و اعتضاد در اهلام و اعدام من کوشند و در سمع شاه، مصالح دین و دولت، تصویر و تقریر کنند. امروز هر تیری که در جعبه دارم، بیندازم و هر لعبی که دانم، ببازم. پس با ناله و نفیر و نوحه و زفیر به حضرت شاه رفت و بعد از تقدیم خدمت و تقبیل خاک حضرت و تقریر ثنا و تحیت، گفت: آفتاب رای شاه را از رای وزرای ظالم، تیرگی و چشم انصاف او را از صدمات خار حوادث، خیرگی مباد. اگر چند شاه به تظلم این مظلوم مرحوم، نظر عاطفتی نمی فرماید و به ترکیب اقوال باطل وزرا، انصاف این خدمتکار قدیم که در حریم این دولت، نشو و نما یافته است، نمی دهد و این واقعه شگرف را وزنی نمی نهد و این حادثه بزرگ را خرد و حقیر می شمرذد و بر رای آفتاب نمای، که مدبر مصالح جهان و جهانیان است نمی رود و تامل نمی فرماید و نمی داند که امور حقیر به مدت خطیر گردد و مهمات قلیل به مهلت کثیر شود، چون جمره آتش که جوسنگی، جهانی را بخورد و عالمی را نیست گرداند.
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۳۲ - جمال دین سر احرار روزگار حسن
جمال دین سر احرار روزگار حسن