امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح
چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح احمد شاملو : در آستانه
قناری گفت...
به هوشنگ گلشیری مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۱ - اگر گم گردد این بیدل از آن دلدار جوییدش
اگر گُم گردد این بیدل از آن دِلْدار جوییدَش سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۹۹ - در مدح افتخارالدین
آمد به صدر خویش چو خورشید در حمل صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۱ - دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید
دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۶۲ - کریما گوش کن گفتار نغزم
کریما گوش کن گفتار نغزم میرداماد : غزلیات
شماره ۲ - ای به درگاه تو از قدس روان قافلهها
ای به درگاه تو از قدس روان قافلهها ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸ - آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کند
آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کند قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۱۰۳ - نی بی دم نایی از نوا بیبرگ است
نی بی دم نایی از نوا بیبرگ است فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۳۱ - با دلم گلزار میگوید سخن
با دلم گلزار میگوید سخن صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۳۸۱ - دل سخت چو گردید نصیحت نپذیرد
دل سخت چو گردید نصیحت نپذیرد ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۹۸ - دل صافی کن که حق به دل مینگرد
دل صافی کن که حق به دل مینگرد خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۲۷ - چو در گره فکنی آن کمند پر چین را
چو در گره فکنی آن کمند پر چین را صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۰۳۹ - استخوان من اگر رزق هما خواهد شدن
استخوان من اگر رزق هما خواهد شدن قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۸۷ - در غزل و اشارت باسم خواجه علی ضراب است
بپیچ سنبل اندر تاب داری صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۰ - به دیده آب اگر از آفتاب می گردد
به دیده آب اگر از آفتاب می گردد سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۵ - هر که دارد صنمی جور و جفایی دارد
هر که دارد صنمی جور و جفایی دارد مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۲ - یکی لحظه ازو دوری نباید
یکی لحظه ازو دوری نباید عنصرالمعالی : قابوسنامه
باب ششم: اندر فروتنی و افزونی هنر
بدان و آگاه باش که مردم بیهنر مادام بیسود باشند، چون مغیلان که تن دارد و سایه ندارد، نه خود را سود کند و نه غیر خود را و مردم بسبب و اصل اگر بیهنر بود از روی اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بیبهره نباشد و بتر آن بود که نه گوهر دارد و نه هنر؛ اما جهد کن که اگر چی اصیل و گوهری باشی گوهر تن نیز داری که گوهر تن از گوهر اصل بهتر، چنانک گفتهاند: الشرف بالعقل و الادب لا بالاصل و النسب، که بزرگی خرد و دانش راست نه گوهر و تخمه را و بدانک ترا پدر و مادر نام نهند همداستان مباش، آن نشانی بود، نام آن بود که تو بهنر بر خویشتن نهی تا از نام زید و جعفر و عم و خال باستاد فاضل و فقیه و حکیم افتی، که اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد صحبت هیچ کس را بکار نیاید و در هر که این دو گوهر یابی چنگ در وی زن و از دست مگذار که وی همه را بکار آید و بدانک از همه هنر ها بهترین هنری سخن گفتن است که آفریدگار ما جلّ جلاله از همه آفریده هاءِ خویش آدمی را بهتر آفرید و آدمی فزونی یافت بر دیگر جانوران بده درجه که در تن اوست: پنج از درون و پنج از بیرون. اما پنج نهانی چون اندیشه و یاد گرفتن و نگاه داشتن و تخیل کردن و تمیز و گفتار و پنج ظاهر چون سمع و بصر و شم و لمس و ذوق و از این جمله آنچ دیگر جانوران را هست، نه برین جمله که آدمی راست. پس آدمی بدین سبب پادشاه و کامکار شد بر دیگر جانوران و چون این بدانستی زفان را بخوبی و هنر آموختن خو کن و جز خوبی گفتن زفان را عادت مکن گفت، که زفان تو دایم همان گوید که تو او را بر آن داشته باشی و عادت کنی، که گفتهاند: هر که زفان او خوشتر هواخواهان او بیشتر و با همه هنرها جهد کن تا سخن بجایگاه گویی که سخن نه بر جایگاه اگر چه خوب باشد زشت نماید و از سخن بیفایده دوری گزین که سخن بیسود همه زیان باشد و سخن که ازو بوی دروغ آید و بوی هنر نیاید ناگفته بهتر، که حکیمان سخن را به نبیذ ماننده کردهاند که هم ازو خمار خیزد و هم بدو درمان خمار بود. اما سخن ناپرسیده مگوی و تا نخواهند کس را نصیحت مکن و پند مده، خاصه آن کس را که پند نشنود که او خود افتد و بر سر ملا هیچ کس را پند مده که گفتهاند: النصح بین الملاء تقریع؛ اگر کسی به کژی برآمده بود گرد راست کردن او مگرد که نتوانی، که هر درختی را که کژ برآمده بود و شاخ زده بود و بالا گرفته جز ببریدن و تراشیدن راست نگردد. چنانک بسخن بخیلی نکنی اگر طاقت بود بعطاء مال هم بخیلی مکن که مردم فریفتهٔ مال زودتر شوند که فریفتهٔ سخن و از جای تهمت زده پرهیز کن و از یار بداندیش و بدآموز دور باش و بگریز و در خویشتن بغلط مشو و خویشتن را جایی نه که اگر بجویندت همآنجا یابند تا شرمسار نگردی و خود را از آنجای طلب که نهاده باشی تا باز یابی و بزیان و بغم مردم شادی مکن تا مردمان بزیان و غم تو شادی نکنند. داد بده تا داد یابی و خوب گوی تا خوب شنوی و اندر شورستان تخم مکار که بر ندهد و رنج بیهوده بود، یعنی که با مردم ناکس نیکی کردن چون تخم در شورستان افکندن باشد. اما نیکی از سزاوار نیکی دریغ مدار و نیکی آموز باش که پیغامبر گفته است، علیه السلام: الدال علی الخیر کفاعله، و نیکی کن و نیکی فرمای که این دو برادرند که پیوندشان ازمانه بگسلد و بر نیکی کردن پشیمان مباش که جزای نیک و بد هم درین جهان بتو رسد، پیش از آنک بجاء دیگر روی و چون تو با کسی نکوئی کنی بنگر که اندر وقت نکوئی کردن همچندان راحت بتو رسد که بدان کس رسد و اگر با کسی بدی کنی چندانی که رنج بوی رسد بر دل تو ضجرت و گرانی رسیده باشد و از تو خود بکسی بد نیاید و چون بحقیقت بنگری بیضجرت تو از تو بکسی رنجی نرسد و بیخوشی تو راحتی از تو بکسی نرسد، درست شد که مکافات نیک و بد هم درین جهان بیابی، پیش از آنک بدان جهان رسی و این سخن را که گفتم کسی منکر نتواند شدن که هر که در همه عمر خویش با کسی نیکی یا بدی کردست چون بحقیقت بیندیشد داند که من بدین سخن بر حقم و مرا بدین سخن مصدق دارند، پس تا توانی نیکی از کسی دریغ مدار که نیکی آخر یکروز بر دهد. شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۹۵ - آفتابی تافته بر آینه
آفتابی تافته بر آینه
شماره ۱۲۱ - چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح
چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح احمد شاملو : در آستانه
قناری گفت...
به هوشنگ گلشیری مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲۱ - اگر گم گردد این بیدل از آن دلدار جوییدش
اگر گُم گردد این بیدل از آن دِلْدار جوییدَش سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۹۹ - در مدح افتخارالدین
آمد به صدر خویش چو خورشید در حمل صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۱ - دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید
دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۶۲ - کریما گوش کن گفتار نغزم
کریما گوش کن گفتار نغزم میرداماد : غزلیات
شماره ۲ - ای به درگاه تو از قدس روان قافلهها
ای به درگاه تو از قدس روان قافلهها ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸ - آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کند
آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کند قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۱۰۳ - نی بی دم نایی از نوا بیبرگ است
نی بی دم نایی از نوا بیبرگ است فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۳۱ - با دلم گلزار میگوید سخن
با دلم گلزار میگوید سخن صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۳۸۱ - دل سخت چو گردید نصیحت نپذیرد
دل سخت چو گردید نصیحت نپذیرد ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۹۸ - دل صافی کن که حق به دل مینگرد
دل صافی کن که حق به دل مینگرد خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۲۷ - چو در گره فکنی آن کمند پر چین را
چو در گره فکنی آن کمند پر چین را صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۰۳۹ - استخوان من اگر رزق هما خواهد شدن
استخوان من اگر رزق هما خواهد شدن قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۸۷ - در غزل و اشارت باسم خواجه علی ضراب است
بپیچ سنبل اندر تاب داری صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۶۹۰ - به دیده آب اگر از آفتاب می گردد
به دیده آب اگر از آفتاب می گردد سعیدا : غزلیات
شماره ۲۴۵ - هر که دارد صنمی جور و جفایی دارد
هر که دارد صنمی جور و جفایی دارد مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۲ - یکی لحظه ازو دوری نباید
یکی لحظه ازو دوری نباید عنصرالمعالی : قابوسنامه
باب ششم: اندر فروتنی و افزونی هنر
بدان و آگاه باش که مردم بیهنر مادام بیسود باشند، چون مغیلان که تن دارد و سایه ندارد، نه خود را سود کند و نه غیر خود را و مردم بسبب و اصل اگر بیهنر بود از روی اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بیبهره نباشد و بتر آن بود که نه گوهر دارد و نه هنر؛ اما جهد کن که اگر چی اصیل و گوهری باشی گوهر تن نیز داری که گوهر تن از گوهر اصل بهتر، چنانک گفتهاند: الشرف بالعقل و الادب لا بالاصل و النسب، که بزرگی خرد و دانش راست نه گوهر و تخمه را و بدانک ترا پدر و مادر نام نهند همداستان مباش، آن نشانی بود، نام آن بود که تو بهنر بر خویشتن نهی تا از نام زید و جعفر و عم و خال باستاد فاضل و فقیه و حکیم افتی، که اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد صحبت هیچ کس را بکار نیاید و در هر که این دو گوهر یابی چنگ در وی زن و از دست مگذار که وی همه را بکار آید و بدانک از همه هنر ها بهترین هنری سخن گفتن است که آفریدگار ما جلّ جلاله از همه آفریده هاءِ خویش آدمی را بهتر آفرید و آدمی فزونی یافت بر دیگر جانوران بده درجه که در تن اوست: پنج از درون و پنج از بیرون. اما پنج نهانی چون اندیشه و یاد گرفتن و نگاه داشتن و تخیل کردن و تمیز و گفتار و پنج ظاهر چون سمع و بصر و شم و لمس و ذوق و از این جمله آنچ دیگر جانوران را هست، نه برین جمله که آدمی راست. پس آدمی بدین سبب پادشاه و کامکار شد بر دیگر جانوران و چون این بدانستی زفان را بخوبی و هنر آموختن خو کن و جز خوبی گفتن زفان را عادت مکن گفت، که زفان تو دایم همان گوید که تو او را بر آن داشته باشی و عادت کنی، که گفتهاند: هر که زفان او خوشتر هواخواهان او بیشتر و با همه هنرها جهد کن تا سخن بجایگاه گویی که سخن نه بر جایگاه اگر چه خوب باشد زشت نماید و از سخن بیفایده دوری گزین که سخن بیسود همه زیان باشد و سخن که ازو بوی دروغ آید و بوی هنر نیاید ناگفته بهتر، که حکیمان سخن را به نبیذ ماننده کردهاند که هم ازو خمار خیزد و هم بدو درمان خمار بود. اما سخن ناپرسیده مگوی و تا نخواهند کس را نصیحت مکن و پند مده، خاصه آن کس را که پند نشنود که او خود افتد و بر سر ملا هیچ کس را پند مده که گفتهاند: النصح بین الملاء تقریع؛ اگر کسی به کژی برآمده بود گرد راست کردن او مگرد که نتوانی، که هر درختی را که کژ برآمده بود و شاخ زده بود و بالا گرفته جز ببریدن و تراشیدن راست نگردد. چنانک بسخن بخیلی نکنی اگر طاقت بود بعطاء مال هم بخیلی مکن که مردم فریفتهٔ مال زودتر شوند که فریفتهٔ سخن و از جای تهمت زده پرهیز کن و از یار بداندیش و بدآموز دور باش و بگریز و در خویشتن بغلط مشو و خویشتن را جایی نه که اگر بجویندت همآنجا یابند تا شرمسار نگردی و خود را از آنجای طلب که نهاده باشی تا باز یابی و بزیان و بغم مردم شادی مکن تا مردمان بزیان و غم تو شادی نکنند. داد بده تا داد یابی و خوب گوی تا خوب شنوی و اندر شورستان تخم مکار که بر ندهد و رنج بیهوده بود، یعنی که با مردم ناکس نیکی کردن چون تخم در شورستان افکندن باشد. اما نیکی از سزاوار نیکی دریغ مدار و نیکی آموز باش که پیغامبر گفته است، علیه السلام: الدال علی الخیر کفاعله، و نیکی کن و نیکی فرمای که این دو برادرند که پیوندشان ازمانه بگسلد و بر نیکی کردن پشیمان مباش که جزای نیک و بد هم درین جهان بتو رسد، پیش از آنک بجاء دیگر روی و چون تو با کسی نکوئی کنی بنگر که اندر وقت نکوئی کردن همچندان راحت بتو رسد که بدان کس رسد و اگر با کسی بدی کنی چندانی که رنج بوی رسد بر دل تو ضجرت و گرانی رسیده باشد و از تو خود بکسی بد نیاید و چون بحقیقت بنگری بیضجرت تو از تو بکسی رنجی نرسد و بیخوشی تو راحتی از تو بکسی نرسد، درست شد که مکافات نیک و بد هم درین جهان بیابی، پیش از آنک بدان جهان رسی و این سخن را که گفتم کسی منکر نتواند شدن که هر که در همه عمر خویش با کسی نیکی یا بدی کردست چون بحقیقت بیندیشد داند که من بدین سخن بر حقم و مرا بدین سخن مصدق دارند، پس تا توانی نیکی از کسی دریغ مدار که نیکی آخر یکروز بر دهد. شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۹۵ - آفتابی تافته بر آینه
آفتابی تافته بر آینه