امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۶۱ - تتبع خواجه
قدم به کلبه ام از لطف بیکرانه تست فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵ - ره نمییابد اجل هم بر سر بالین ما
ره نمییابد اجل هم بر سر بالین ما آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد
امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۳ - ز خاک من اگر گندم برآید
زِ خاکِ من اگر گَندُم بَرآیَد رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره
۱۵ - النوبة الثانیة: قوله تعالى قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً م
قوله تعالى قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ مفسران گفتند این آیت بسبب آن فرو آمد که جهودان میگفتند لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى در بهشت جز جهودان و ترسایان نشوند، اللَّه تعالى گفت تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ اینست دروغهاى ساخته و آرزوهاى ایشان، اى رسول من گوى ایشان را که حجت خویش باز نمائید و بیارید اگر مىراست گوئید. ایشان گفتند نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ ما پسران اوئیم و دوستان او، و دوستان و پسران را لا محاله ببهشت خود فرو آرد. رب العالمین گفت پیغامبر من ایشان را گوى اگر چنانست که شما مىگویید که پیروزى در آن و بهشت جاودان شما راست نى دگران، و کس را با شما انبازى نیست در آن پس اگر چنین است مرگ خواهید بآرزو، تا باین ناز و نعیم و نواخت مقیم در رسید. صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۳۶ - دل دگربار در آن زلف دو تا افتاده است
دل دگربار در آن زلف دو تا افتاده است اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۷ - دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوز
دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوز رضیالدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۷۰ - غمزه خونریز و عشوه در پی جان
غمزه خونریز و عشوه در پی جان مولانا خالد نقشبندی : قطعات
قطعه ۴ - داد از تظلم فلک حقه باز داد
داد از تظلم فلک حقه باز داد سعدی : باب پنجم در عشق و جوانی
حکایت ۱۹ - یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده. عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
بیدلی بودست جانی بیقرار مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۱ - از چشمۀ جان ره شد در خانۀ هر مسکین
از چَشمۀ جان رَهْ شُد در خانۀ هر مِسکین هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۷۰ - گفتی: بگو که در چه خیالی و حال چیست؟
گفتی: بگو که در چه خیالی و حال چیست؟ اقبال لاهوری : زبور عجم
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۹۷ - یاران همه مخمور و قدح پر می نابست
یاران همه مخمور و قدح پر می نابست جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۱۹ - گر چه زدشمنی همی درپی کشتن منی
گر چه زدشمنی همی درپی کشتن منی محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۶ - خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس میگوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی
خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس میگوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی خبر باز میدهد، و من صوفیان را خوار نگریستمی، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید؟ و علم غیب خدای تعالی بهیچ کس نداد بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم، جامهای فاخر پوشیده و دستار فوطۀ طبری در سر بسته، با دلی پر انکار و داوری. شیخ مجلس میگفت، چون مجلس بآخر آورد، از جهت درویشی جامۀ خواست، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم، باز گفتم با دل خویش کی مرا این دستار از آمل هدیه آوردهاند، و ده دینار نشابوری قیمت اینست، ندهم. دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد، مرا باز در دل افتاد کی دستار بدهم، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشۀ اول در دل آمد. پیری در پهلوی من نشسته بود، سؤال کرد ای شیخ حقّ سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید؟ شیخ گفت، از بهر دستارطبری دوبار بیش نگوید. بازآن مرد که در پهلوی تو نشسته است دوبار گفت که این دستار کی در سر داری بدین درویش ده، او میگوید ندهم کی قیمت این ده دینار است و مرا از آمل هدیه آوردهاند. حسن مؤدب گفت چون من آن سخن شنودم لرزه بر من افتاد، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و بوسه بر پای شیخ دادم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم و هیچ انکار و داوری با من نمانده، بنو مسلمان شدم و هر مال و نعمت کی داشتم در راه شیخ فدا کردم و به خدمت شیخ باستادم. و او خادم شیخ ما بوده است، و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش بمیهنه است. سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت ۱ - یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حقِ فلان عابد
یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حقِ فلان عابد که دیگران در حقِ وی به طعنه سخنها گفتهاند؟ عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۳۱ - مرا سودای تو جان می بسوزد
مرا سودای تو جان می بسوزد هاتف اصفهانی : غزلیات
غزل ۷۴ - بود مه روی آن زیبا جوان چارده ساله
بود مه روی آن زیبا جوان چارده ساله
شمارهٔ ۶۱ - تتبع خواجه
قدم به کلبه ام از لطف بیکرانه تست فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵ - ره نمییابد اجل هم بر سر بالین ما
ره نمییابد اجل هم بر سر بالین ما آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲۷ - امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد
امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۳ - ز خاک من اگر گندم برآید
زِ خاکِ من اگر گَندُم بَرآیَد رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره
۱۵ - النوبة الثانیة: قوله تعالى قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً م
قوله تعالى قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ مفسران گفتند این آیت بسبب آن فرو آمد که جهودان میگفتند لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى در بهشت جز جهودان و ترسایان نشوند، اللَّه تعالى گفت تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ اینست دروغهاى ساخته و آرزوهاى ایشان، اى رسول من گوى ایشان را که حجت خویش باز نمائید و بیارید اگر مىراست گوئید. ایشان گفتند نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ ما پسران اوئیم و دوستان او، و دوستان و پسران را لا محاله ببهشت خود فرو آرد. رب العالمین گفت پیغامبر من ایشان را گوى اگر چنانست که شما مىگویید که پیروزى در آن و بهشت جاودان شما راست نى دگران، و کس را با شما انبازى نیست در آن پس اگر چنین است مرگ خواهید بآرزو، تا باین ناز و نعیم و نواخت مقیم در رسید. صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۳۶ - دل دگربار در آن زلف دو تا افتاده است
دل دگربار در آن زلف دو تا افتاده است اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۸۵۷ - دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوز
دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوز رضیالدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۷۰ - غمزه خونریز و عشوه در پی جان
غمزه خونریز و عشوه در پی جان مولانا خالد نقشبندی : قطعات
قطعه ۴ - داد از تظلم فلک حقه باز داد
داد از تظلم فلک حقه باز داد سعدی : باب پنجم در عشق و جوانی
حکایت ۱۹ - یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده. عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
بیدلی بودست جانی بیقرار مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۱ - از چشمۀ جان ره شد در خانۀ هر مسکین
از چَشمۀ جان رَهْ شُد در خانۀ هر مِسکین هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۷۰ - گفتی: بگو که در چه خیالی و حال چیست؟
گفتی: بگو که در چه خیالی و حال چیست؟ اقبال لاهوری : زبور عجم
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۹۷ - یاران همه مخمور و قدح پر می نابست
یاران همه مخمور و قدح پر می نابست جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۱۹ - گر چه زدشمنی همی درپی کشتن منی
گر چه زدشمنی همی درپی کشتن منی محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۶ - خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس میگوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی
خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس میگوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی خبر باز میدهد، و من صوفیان را خوار نگریستمی، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید؟ و علم غیب خدای تعالی بهیچ کس نداد بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم، جامهای فاخر پوشیده و دستار فوطۀ طبری در سر بسته، با دلی پر انکار و داوری. شیخ مجلس میگفت، چون مجلس بآخر آورد، از جهت درویشی جامۀ خواست، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم، باز گفتم با دل خویش کی مرا این دستار از آمل هدیه آوردهاند، و ده دینار نشابوری قیمت اینست، ندهم. دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد، مرا باز در دل افتاد کی دستار بدهم، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشۀ اول در دل آمد. پیری در پهلوی من نشسته بود، سؤال کرد ای شیخ حقّ سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید؟ شیخ گفت، از بهر دستارطبری دوبار بیش نگوید. بازآن مرد که در پهلوی تو نشسته است دوبار گفت که این دستار کی در سر داری بدین درویش ده، او میگوید ندهم کی قیمت این ده دینار است و مرا از آمل هدیه آوردهاند. حسن مؤدب گفت چون من آن سخن شنودم لرزه بر من افتاد، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و بوسه بر پای شیخ دادم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم و هیچ انکار و داوری با من نمانده، بنو مسلمان شدم و هر مال و نعمت کی داشتم در راه شیخ فدا کردم و به خدمت شیخ باستادم. و او خادم شیخ ما بوده است، و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش بمیهنه است. سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت ۱ - یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حقِ فلان عابد
یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حقِ فلان عابد که دیگران در حقِ وی به طعنه سخنها گفتهاند؟ عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۳۱ - مرا سودای تو جان می بسوزد
مرا سودای تو جان می بسوزد هاتف اصفهانی : غزلیات
غزل ۷۴ - بود مه روی آن زیبا جوان چارده ساله
بود مه روی آن زیبا جوان چارده ساله