فردوسی : منوچهر
بخش ۸ - رسیدند خوبان به درگاه کاخ
رسیدند خوبان به درگاه کاخ صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۰۱ - می چکد بوسه ز لعل لب میخواره تو
می چکد بوسه ز لعل لب میخواره تو ابوالفضل بیهقی : مجلد هفتم
بخش ۳۳ - مرگ خواجه احمد حسن
دهم ماه محرّم خواجه احمد حسن نالان شد نالانییی سخت قوی که قضای مرگ آمده بود. بدیوان وزارت نمیتوانست آمد و بسرای خود مینشست و قومی را میگرفت و مردمان او را میخاییدند و ابو القاسم کثیر را که صاحبدیوانی خراسان داده بودند، درپیچید و فراشمار کشید و قصدهای بزرگ کرد، چنانکه بفرمود تا عقابین و تازیانه و جلّاد آوردند و خواسته بود تا بزنند، او دست باستادم زد و فریاد خواست، استادم بامیر رقعتی نبشت و بر زبان عبدوس پیغام داد که بنده نگوید که حساب دیوان مملکت نباید گرفت و مالی که بر او بازگردد، از دیده و دندان او را بباید داد، فامّا چاکران و بندگان خداوند بر کشیدگان سلطان پدر نباید که بقصد ناچیز گردند. و این وزیر سخت نالان است و دل از خویشتن برداشته، میخواهد که پیش از گذشته شدن انتقامی بکشد. بوالقاسم کثیر حقّ خدمت قدیم دارد و وجیه گشته است، اگر رأی عالی بیند، وی را دریافته شود » امیر چون بر این واقف شد، فرمود که تو که بونصری، ببهانه عیادت نزدیک خواجه بزرگ رو تا عبدوس بر اثر تو بیاید و عیادت برساند از ما و آنچه باید کرد درین باب بکند. بونصر برفت چون بسرای وزیر رسید، ابو القاسم کثیر را دید در صفّه، با وی مناظره مال میرفت و مستخرج و عقابین و تازیانه و شکنجهها آورده و جلّاد آمده و پیغام درشت میآوردند از خواجه بزرگ. بونصر مستخرج را و دیگر قوم را گفت: یک ساعت این حدیث در توقّف دارید، چندانکه من خواجه را ببینم. و نزدیک خواجه رفت، او را دید در صدری خلوتگونه پشت باز نهاده و سخت اندیشهمند و نالان. بونصر گفت: خداوند چگونه میباشد؟ خواجه گفت امروز بهترم، ولکن هر ساعت مرا تنگدل کند این نبسه کثیر ؛ این مردک مالی بدزدیده و در دل کرده که ببرد، و نداند که من پیش تا بمیرم از دیده و دندان وی برخواهم کشید، و میفرمایم که تا بر عقابینش کشند و میزنند تا آنچه برده است بازدهد. بونصر گفت: غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۱۵ - پیدا کردن آن که صبر یک نیمه ایمان چراست
و روزه یک نیمه صبر چراست؟ جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۸ - ایماه گلت را مگر از زهره سرشتند
ایماه گلت را مگر از زهره سرشتند بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۳۲۶ - ایگداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا
ایگداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۶۲ - تتبع شیخ
میرود یار جدا زو کار بر من مشکل است صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۲۲ - هر لحظه خرابم کند آن چشم به رنگی
هر لحظه خرابم کند آن چشم به رنگی فردوسی : پادشاهی نوذر
بخش ۸ - بشد ویسه سالار توران سپاه
بشد ویسه سالار توران سپاه اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۲ - حکایت بایزید بسطامی قدس اللّه سره
والی اقلیم عرفان بایزید مولوی : رباعیات
رباعی ۸۲۵ - مگذار که وسوسه زبونت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیرد قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۳۰۹ - فرزانه به قید شهر و کو بند بود
فرزانه به قید شهر و کو بند بود رشحه : رشحه
مطلع یک غزل
غم نه گر خاکم به باد از تندی خوی تو رفت جامی : دفتر دوم
بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن
هم ز وی آورند کآخر کار صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۷ - ز خط اندیشه نبود چهره آن سرو قامت را
ز خط اندیشه نبود چهره آن سرو قامت را عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۸ - آن شد که دلم را غمِ جانانی بود
آن شد که دلم را غمِ جانانی بود صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۷۸ - عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای او
عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای او مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۸ - بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
بانگ آید هر زمانی زین رِواقِ آبگون عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۴۲ - در کوچهٔ فقر گوشهای حاصل کن
در کوچهٔ فقر گوشهای حاصل کن نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۱۱۸ - از می لبش آتش تر آورد برون
از می لبش آتش تر آورد برون
بخش ۸ - رسیدند خوبان به درگاه کاخ
رسیدند خوبان به درگاه کاخ صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۰۱ - می چکد بوسه ز لعل لب میخواره تو
می چکد بوسه ز لعل لب میخواره تو ابوالفضل بیهقی : مجلد هفتم
بخش ۳۳ - مرگ خواجه احمد حسن
دهم ماه محرّم خواجه احمد حسن نالان شد نالانییی سخت قوی که قضای مرگ آمده بود. بدیوان وزارت نمیتوانست آمد و بسرای خود مینشست و قومی را میگرفت و مردمان او را میخاییدند و ابو القاسم کثیر را که صاحبدیوانی خراسان داده بودند، درپیچید و فراشمار کشید و قصدهای بزرگ کرد، چنانکه بفرمود تا عقابین و تازیانه و جلّاد آوردند و خواسته بود تا بزنند، او دست باستادم زد و فریاد خواست، استادم بامیر رقعتی نبشت و بر زبان عبدوس پیغام داد که بنده نگوید که حساب دیوان مملکت نباید گرفت و مالی که بر او بازگردد، از دیده و دندان او را بباید داد، فامّا چاکران و بندگان خداوند بر کشیدگان سلطان پدر نباید که بقصد ناچیز گردند. و این وزیر سخت نالان است و دل از خویشتن برداشته، میخواهد که پیش از گذشته شدن انتقامی بکشد. بوالقاسم کثیر حقّ خدمت قدیم دارد و وجیه گشته است، اگر رأی عالی بیند، وی را دریافته شود » امیر چون بر این واقف شد، فرمود که تو که بونصری، ببهانه عیادت نزدیک خواجه بزرگ رو تا عبدوس بر اثر تو بیاید و عیادت برساند از ما و آنچه باید کرد درین باب بکند. بونصر برفت چون بسرای وزیر رسید، ابو القاسم کثیر را دید در صفّه، با وی مناظره مال میرفت و مستخرج و عقابین و تازیانه و شکنجهها آورده و جلّاد آمده و پیغام درشت میآوردند از خواجه بزرگ. بونصر مستخرج را و دیگر قوم را گفت: یک ساعت این حدیث در توقّف دارید، چندانکه من خواجه را ببینم. و نزدیک خواجه رفت، او را دید در صدری خلوتگونه پشت باز نهاده و سخت اندیشهمند و نالان. بونصر گفت: خداوند چگونه میباشد؟ خواجه گفت امروز بهترم، ولکن هر ساعت مرا تنگدل کند این نبسه کثیر ؛ این مردک مالی بدزدیده و در دل کرده که ببرد، و نداند که من پیش تا بمیرم از دیده و دندان وی برخواهم کشید، و میفرمایم که تا بر عقابینش کشند و میزنند تا آنچه برده است بازدهد. بونصر گفت: غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۱۵ - پیدا کردن آن که صبر یک نیمه ایمان چراست
و روزه یک نیمه صبر چراست؟ جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۸ - ایماه گلت را مگر از زهره سرشتند
ایماه گلت را مگر از زهره سرشتند بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۳۲۶ - ایگداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا
ایگداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۶۲ - تتبع شیخ
میرود یار جدا زو کار بر من مشکل است صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۲۲ - هر لحظه خرابم کند آن چشم به رنگی
هر لحظه خرابم کند آن چشم به رنگی فردوسی : پادشاهی نوذر
بخش ۸ - بشد ویسه سالار توران سپاه
بشد ویسه سالار توران سپاه اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۲ - حکایت بایزید بسطامی قدس اللّه سره
والی اقلیم عرفان بایزید مولوی : رباعیات
رباعی ۸۲۵ - مگذار که وسوسه زبونت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیرد قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۳۰۹ - فرزانه به قید شهر و کو بند بود
فرزانه به قید شهر و کو بند بود رشحه : رشحه
مطلع یک غزل
غم نه گر خاکم به باد از تندی خوی تو رفت جامی : دفتر دوم
بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن
هم ز وی آورند کآخر کار صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۷ - ز خط اندیشه نبود چهره آن سرو قامت را
ز خط اندیشه نبود چهره آن سرو قامت را عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۸ - آن شد که دلم را غمِ جانانی بود
آن شد که دلم را غمِ جانانی بود صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۷۸ - عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای او
عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای او مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۸ - بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
بانگ آید هر زمانی زین رِواقِ آبگون عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۴۲ - در کوچهٔ فقر گوشهای حاصل کن
در کوچهٔ فقر گوشهای حاصل کن نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۱۱۸ - از می لبش آتش تر آورد برون
از می لبش آتش تر آورد برون