عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۹۴ - خوناب آتشین ز سر من گذشته است
خوناب آتشین ز سر من گذشته است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۴۶ - چو صبح دم خندیدی، در بلا بندیدی
چو صُبح دَم خَندیدی، دَرِ بَلا بَنْدیدی
نیما یوشیج : مجموعه اشعار
در نخستین ساعت شب
در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۶۸ - عشق تو بند علایق ز ره ما برداشت
عشق تو بند علایق ز ره ما برداشت
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۵۳۲ - بگشا بشکر خنده لب لعل شکرریز
بگشا بشکر خنده لب لعل شکرریز
فردوسی : منوچهر
بخش ۲ - کنون پرشگفتی یکی داستان
کنون پرشگفتی یکی داستان
نهج البلاغه : حکمت ها
سوء استفاده از حق
وَ قَالَ عليه‌السلام لَمَّا سَمِعَ قَوْلَ اَلْخَوَارِجِ لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۷۹ - نقاش رخت ز طعنها آسودست
نقاش رخت ز طعنها آسودست
اهلی شیرازی : مثنویات متفرقه
ایضا در ستون خیمه
یارب این نخل از چه گلزارست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۰ - مارا کشی و زنده جاوید میکنی
مارا کشی و زنده جاوید میکنی
سحاب اصفهانی : رباعیات
شماره ۱ - ای آن که اساس جور بر پاست تو را
ای آن که اساس جور بر پاست تو را
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۲۷۷ - کار دریاست ز هر موج خطر خندیدن
کار دریاست ز هر موج خطر خندیدن
عطار نیشابوری : باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید
شماره ۵ - تا چشم دلم به نور حق بینا گشت
تا چشم دلم به نور حق بینا گشت
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۵۱ - گه دستخوشِ زمانه خواهیم شدن
گه دستخوشِ زمانه خواهیم شدن
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۱۴ - گل به زر شاد و پریشانی عالم بر بید
گل به زر شاد و پریشانی عالم بر بید
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۳۳۱ - مرا دیوانه و شیدا ته دیری
مرا دیوانه و شیدا ته دیری
قاآنی شیرازی : رباعیات
رباعی ۳ - این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست
این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست
مولوی : فیه ما فیه
فصل دهم - اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ کفتیست
اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ کفتیست و حکایتی میگویند بریشان کشف نشده است و اگر نه سخن چه حاجت بودي چون قلب گواهي مي دهد گواهي زبان چه حاجت گردد، امير نایب گفت که آری دل گواهی می دهد اماّ دل را حظی هست جدا و گوش را حظیّ هست جدا چشم را حظیّست جدا و زبان را جدا بهر یکی احتیاج هست تا فایده افزونتر باشد، فرمود که اگر دل را استغراق باشد همه محو او گردند محتاج زبان نباشد آخر لیلی را که رحمانی نبود و جسمانی و نفس بود و از آب و گل بود عشق او را آن استغراق بود که مجنون را چنان فرو گرفته بود و غرق گردانیده که محتاج دیدن لیلی بچشم نبود و سخن او را بآواز شنیدن محتاج نبود که لیلی را از خود او جدا نمیدید که:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۰۸ - یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدم
یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۵ - خوشا ذوقی‌ که از دل عقده‌ای‌ گر باز می‌کردم
خوشا ذوقی‌ که از دل عقده‌ای‌ گر باز می‌کردم