سعدالدین وراوینی : باب پنجم
داستانِ خسرو با ملک دانا
دادمه گفت : شنیدم که خسرو را با ملکی از ملوکِ وقت خصومت افتاد و داعیهٔ طبع بانتزاعِ ملک از طباعِ یکدیگر پدید آمد تا بمناهضت جنگ و پیگار از جانبین کار بدانجا رسید که جز تیر سفیری در میانه تردّد نمیکرد و جز بزبانِ سنان جواب و سؤال نمیرفت . صفهایِ معرکه بیاراستند و کارزاری عظیم کردند ، آخرالامر خسرو مظفّر آمد ، صبایِ نصرت بر زلفِ پرچم و گوشوارِ ماهچهٔ علم او وزید و دیوارِ ادبار خاکِ خسار در کاسهٔ خصم کرد . منهزم و آواره گشتند و ملک را گرفته پیش خسرو آوردند. خسرو از آنجا که همّتِ ملکانه و سیرتِ پادشاهانهٔ او بود ، اِذَا مَلَکتَ فَأَسجِع بر خواند و گفت : از شکستهٔ خود مومیائی دریغ نمیباید داشت و افکندهٔ خود را برباید داشت که این رسم سنّتِ کرامست و برایشان زینهار خوردن عادتِ لئام . دست بیمسامحتی بهرک برسد ، رسانیدن و پای بی مجاملتی بر گردنِ هرک توان نهادن جز کارِ مردم سبک سایه و طبع فرومایه و نهاد آلوده و خصال ناستوده نتواند بود . پس بفرمود تا بوجهِ اعظام و احترام با ساز وعدّت و آلت واهبت و مراکب و موالی با سرِ خانه و اهالی گردد. ملک ثناء و محمدت گفت و آفرین و منّت داری کرد و گفت : غایت فتوّت و علوِّ همّت همین باشد ، لیکن مرا یک توقّعست ، اگر قبول بدان پیوندد نشانِ اقبال خود دانم . خسرو گفت : هرچ پیشِ خاطر میآید ، میباید خواست که از اجابتِ آن چاره نیست. ملک گفت : درین بستان سرای که مرا آنجا فرود آوردهاند، خرما بنی هست . میخواهم که آن را بمن بخشی و یک سال همچنین در سایهٔ جوار تو میباشم. خسرو ازین سخن اعجابِ تمام کرد و متعجّب بماند که مگر از هولِ این واقعه و ترسِ این حادثه که او را افتاد دماغِ او خلل کردست و عقل نقصان پذیرفته که سؤالی بدین رکاکت و التماسی بدین خساست میکند والّا مَا لِلمُلُوکِ وَ المَطَامِعَ الدَّنِِیَّهِ ، با این همه حاجتِ او مبذول داشتن و رایِ او را مبتذل نگذاشتن اولیتر. آن بستانسرای و آن درخت بدو بخشید. ملک هر هفته میدید که برگ و بارِ آن درخت میریخت و افسردگی و پژمردگی بدو راه مییافت تا درو هیچ امید به بود نماند. روزی بقاعدهٔ گذشته آنجا شد ، درخت را دید چون بختِ صاحب دولتان از سر جوان شده و چون پیشانیِ تازه رویان گرهِ تغضّن از اغصان و بندِ تشنج از عروق گشوده و چون غنچهٔ شکفته و نافهٔ شکافته رنگ و بویِ عروسان چمن درو گرفته و در حلهٔ سبز و حریرِ زرد چناروار بهزار دستِ رعنائی برآمده . بلند اقبال : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴ - تاریخ فوت مشیر وقوام
مشیری و قوامی داشت شیراز صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۹ - روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست
روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۹ - گرم نوید کیست سروش شکست رنگ
گرم نوید کیست سروش شکست رنگ شیخ بهایی : نان و پنیر
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
ای که روز و شب زنی از علم لاف اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت هم
ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت هم کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۸۱۲ - چون نیست شکر لبی که بخشد بوسی
چون نیست شکر لبی که بخشد بوسی اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - نیست کس، خورشید من، کو درد پرورد تو نیست
نیست کس، خورشید من، کو درد پرورد تو نیست اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴ - گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرا
گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرا ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - به یاد وطن (لزنیه)
مه کرد مسخر دره و کوه لزن را شاه نعمتالله ولی : رباعیات
رباعی ۱۳۵ - تقوی که در او اسم الهی نبود
تقوی که در او اسم الهی نبود فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۱۲ - آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست سیدای نسفی : مسمطات
شماره ۱ - شد مدتی که بخت نسازد مدد را
شد مدتی که بخت نسازد مدد را بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۰۸ - ادب نهکسب عبادت نه سعی حقطلبیست
ادب نهکسب عبادت نه سعی حقطلبیست امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - مگر غنچه ز روی یار من شرمنده می آید؟
مگر غنچه ز روی یار من شرمنده می آید؟ عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۵۶ - چون صبح دمید ودامن شب شد چاک
چون صبح دمید ودامن شب شد چاک اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۵۵۴ - تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم
تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۳ - مسکین فصیحی دوش جان میداد و مینالید غم
مسکین فصیحی دوش جان میداد و مینالید غم نسیمی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - پیش روی فضل حق جان را یقین قربان کنم
پیش روی فضل حق جان را یقین قربان کنم صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۶۴ - از غبار خط دهان تنگ او پوشیده ماند
از غبار خط دهان تنگ او پوشیده ماند
داستانِ خسرو با ملک دانا
دادمه گفت : شنیدم که خسرو را با ملکی از ملوکِ وقت خصومت افتاد و داعیهٔ طبع بانتزاعِ ملک از طباعِ یکدیگر پدید آمد تا بمناهضت جنگ و پیگار از جانبین کار بدانجا رسید که جز تیر سفیری در میانه تردّد نمیکرد و جز بزبانِ سنان جواب و سؤال نمیرفت . صفهایِ معرکه بیاراستند و کارزاری عظیم کردند ، آخرالامر خسرو مظفّر آمد ، صبایِ نصرت بر زلفِ پرچم و گوشوارِ ماهچهٔ علم او وزید و دیوارِ ادبار خاکِ خسار در کاسهٔ خصم کرد . منهزم و آواره گشتند و ملک را گرفته پیش خسرو آوردند. خسرو از آنجا که همّتِ ملکانه و سیرتِ پادشاهانهٔ او بود ، اِذَا مَلَکتَ فَأَسجِع بر خواند و گفت : از شکستهٔ خود مومیائی دریغ نمیباید داشت و افکندهٔ خود را برباید داشت که این رسم سنّتِ کرامست و برایشان زینهار خوردن عادتِ لئام . دست بیمسامحتی بهرک برسد ، رسانیدن و پای بی مجاملتی بر گردنِ هرک توان نهادن جز کارِ مردم سبک سایه و طبع فرومایه و نهاد آلوده و خصال ناستوده نتواند بود . پس بفرمود تا بوجهِ اعظام و احترام با ساز وعدّت و آلت واهبت و مراکب و موالی با سرِ خانه و اهالی گردد. ملک ثناء و محمدت گفت و آفرین و منّت داری کرد و گفت : غایت فتوّت و علوِّ همّت همین باشد ، لیکن مرا یک توقّعست ، اگر قبول بدان پیوندد نشانِ اقبال خود دانم . خسرو گفت : هرچ پیشِ خاطر میآید ، میباید خواست که از اجابتِ آن چاره نیست. ملک گفت : درین بستان سرای که مرا آنجا فرود آوردهاند، خرما بنی هست . میخواهم که آن را بمن بخشی و یک سال همچنین در سایهٔ جوار تو میباشم. خسرو ازین سخن اعجابِ تمام کرد و متعجّب بماند که مگر از هولِ این واقعه و ترسِ این حادثه که او را افتاد دماغِ او خلل کردست و عقل نقصان پذیرفته که سؤالی بدین رکاکت و التماسی بدین خساست میکند والّا مَا لِلمُلُوکِ وَ المَطَامِعَ الدَّنِِیَّهِ ، با این همه حاجتِ او مبذول داشتن و رایِ او را مبتذل نگذاشتن اولیتر. آن بستانسرای و آن درخت بدو بخشید. ملک هر هفته میدید که برگ و بارِ آن درخت میریخت و افسردگی و پژمردگی بدو راه مییافت تا درو هیچ امید به بود نماند. روزی بقاعدهٔ گذشته آنجا شد ، درخت را دید چون بختِ صاحب دولتان از سر جوان شده و چون پیشانیِ تازه رویان گرهِ تغضّن از اغصان و بندِ تشنج از عروق گشوده و چون غنچهٔ شکفته و نافهٔ شکافته رنگ و بویِ عروسان چمن درو گرفته و در حلهٔ سبز و حریرِ زرد چناروار بهزار دستِ رعنائی برآمده . بلند اقبال : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴ - تاریخ فوت مشیر وقوام
مشیری و قوامی داشت شیراز صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۹ - روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست
روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۰۹ - گرم نوید کیست سروش شکست رنگ
گرم نوید کیست سروش شکست رنگ شیخ بهایی : نان و پنیر
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
ای که روز و شب زنی از علم لاف اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت هم
ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت هم کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۸۱۲ - چون نیست شکر لبی که بخشد بوسی
چون نیست شکر لبی که بخشد بوسی اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۹ - نیست کس، خورشید من، کو درد پرورد تو نیست
نیست کس، خورشید من، کو درد پرورد تو نیست اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴ - گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرا
گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرا ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - به یاد وطن (لزنیه)
مه کرد مسخر دره و کوه لزن را شاه نعمتالله ولی : رباعیات
رباعی ۱۳۵ - تقوی که در او اسم الهی نبود
تقوی که در او اسم الهی نبود فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۱۲ - آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست
آن قوم که دلشان ز دورنگیها رست سیدای نسفی : مسمطات
شماره ۱ - شد مدتی که بخت نسازد مدد را
شد مدتی که بخت نسازد مدد را بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۷۰۸ - ادب نهکسب عبادت نه سعی حقطلبیست
ادب نهکسب عبادت نه سعی حقطلبیست امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - مگر غنچه ز روی یار من شرمنده می آید؟
مگر غنچه ز روی یار من شرمنده می آید؟ عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۵۶ - چون صبح دمید ودامن شب شد چاک
چون صبح دمید ودامن شب شد چاک اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۵۵۴ - تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم
تختگاه حسن را قد تو شاهست، ای صنم فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۳ - مسکین فصیحی دوش جان میداد و مینالید غم
مسکین فصیحی دوش جان میداد و مینالید غم نسیمی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - پیش روی فضل حق جان را یقین قربان کنم
پیش روی فضل حق جان را یقین قربان کنم صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۶۴ - از غبار خط دهان تنگ او پوشیده ماند
از غبار خط دهان تنگ او پوشیده ماند