اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۵۸۹ - حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم
حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۱۷ - عشق جانان حیات جان من است
عشق جانان حیات جان من است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - چه پروای گلستان و سر و برگ چمن دارد
چه پروای گلستان و سر و برگ چمن دارد
ایرانشان : کوش‌نامه
بخش ۱۵ - صلح و باجگزاری مانوش
به یک هفته آمد به روم آن نوند
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - نبود و نیست ترا جز جفای من کاری
نبود و نیست ترا جز جفای من کاری
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۳۴۶ - آن کو به جهان رضای حق می‌خواهد
آن کو به جهان رضای حق می‌خواهد
سیدای نسفی : رباعیات
شماره ۲۳ - شاها بودم نشسته در خلوت خود
شاها بودم نشسته در خلوت خود
فریدون مشیری : تشنه طوفان
فردای ما
تویی تویی به خدا، این که از دریچه ‌ی ماه؛ نگاه می ‌کند از مهر و با منش سخن است
انوری : رباعیات
رباعی ۱۹۸ - هر کو نه به خدمت تو خرسند شود
هر کو نه به خدمت تو خرسند شود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - در عشق دوست از سر جان نیز بگذریم
در عشق دوست از سر جان نیز بگذریم
اوحدی مراغه‌ای : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - وله روح الله روحه
آن نفس را، که ناطقه گویند، بازیاب
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۳۹ - خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره
خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۵۳ - فقر نخواست شکوهٔ مفلسی ازگدای ما
فقر نخواست شکوهٔ مفلسی ازگدای ما
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳۱ - صاحب ناصرالدین را مدح گوید
ای سرافرازی که از یک سعی تو
عرفی شیرازی : رباعیها
رباعی ۳۴ - مسجود ملایک دو تن از آب و گل است
مسجود ملایک دو تن از آب و گل است
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۳۹ - بیا یک شو منور کن اطاقم
بیا یک شو منور کن اطاقم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۵۴۳ - اگر چه چون دعا از دست خود یک کف زمین دارم
اگر چه چون دعا از دست خود یک کف زمین دارم
نصرالله منشی : باب القرد و السلحفاة
بخش ۶ - حکایت شیر و روباه و خر
آورده‌اند که شیری را گر بر آمد و قوت او چنان ساقط شد که از حرکت فروماند و شکار متعذر شد. روباهی بود د رخدمت او و قراضه طعمه او چیدی. روزی او را گفت: ملک این علت را علاج نخواهد فرمود؟ شیر گفت: مرا نیز خار خار این می‌دار د، وا گر دارو میسر شود تاخیری نرود. و چنین می‌گویند که جز بگوش و دل خر علاج نپذیرد، و طلب آن میسر نیست. گفت: اگر ملک مثال دهد توقفی نرود و بیمن اقبال او این قدر فرونماند، و چون اشتر صالح خری از سنگ بیرون آورده شود. و موی ملک بریخته است و فر و جمال و شکوه و بهای او اندک مایه نقصان گرفته و بدان سبب از بیشه بیرون نمی توان رفت که حشمت ملک و مهابت پادشاهی را زیان دارد. و در این نزدیکی چشمه ای است و گازری هر روز بجامه شستن آنجا آید، و خری که رخت کش اوست همه روز در آن مرغزار و بیارم، و ملک نذر کند که دل و گوش او بخورد و باقی صدقه کند. شیر شرط نذر بجای آورد.
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۳۱ - برهان که به مرگ خوب ناگاه بمرد
برهان که به مرگ خوب ناگاه بمرد
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۵۸ - مکن ای دوست دوای من دلریش بده
مکن ای دوست دوای من دلریش بده