تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۷ - بیا با ما مورز این کینه داری
بیا با ما مورز این کینه داری
که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به
از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان
تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار
که با حکم خدایی کینه داری
نمیترسی ز آه آتشینم
تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس
خدا را گر میدوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری
که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به
از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان
تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار
که با حکم خدایی کینه داری
نمیترسی ز آه آتشینم
تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس
خدا را گر میدوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۴ - ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه ی قمری به طرف جوی باران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را مهین تر میرسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه ی جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ میکند تنها دعای خواجه توران شاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه ی قمری به طرف جوی باران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را مهین تر میرسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه ی جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ میکند تنها دعای خواجه توران شاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۰ - سلیمی منذ حلت بالعراق
سلیمی منذ حلت بالعراق
الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز میآرد به یادم
سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست
الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیک خواهان متفق باش
غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوش خوان خوش گو
به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی
الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز میآرد به یادم
سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست
الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیک خواهان متفق باش
غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوش خوان خوش گو
به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۳ - سلام الله ما کر اللیالی
سلام الله ما کر اللیالی
و جاوبت المثانی و المثالی
علی وادی الاراک و من علیها
و دار باللوی فوق الرمال
دعاگوی غریبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالی
به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لایزالی
منال ای دل که در زنجیر زلفش
همه جمعیت است آشفته حالی
ز خطت صد جمال دیگر افزود
که عمرت باد صد سال جلالی
تو میباید که باشی ور نه سهل است
زیان مایه جاهی و مالی
بر آن نقاش قدرت آفرین باد
که گرد مه کشد خط هلالی
فحبک راحتی فی کل حین
و ذکرک مونسی فی کل حال
سویدای دل من تا قیامت
مباد از شوق و سودای تو خالی
کجا یابم وصال چون تو شاهی
من بدنام رند لاابالی
خدا داند که حافظ را غرض چیست
و علم الله حسبی من سؤالی
و جاوبت المثانی و المثالی
علی وادی الاراک و من علیها
و دار باللوی فوق الرمال
دعاگوی غریبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالی
به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لایزالی
منال ای دل که در زنجیر زلفش
همه جمعیت است آشفته حالی
ز خطت صد جمال دیگر افزود
که عمرت باد صد سال جلالی
تو میباید که باشی ور نه سهل است
زیان مایه جاهی و مالی
بر آن نقاش قدرت آفرین باد
که گرد مه کشد خط هلالی
فحبک راحتی فی کل حین
و ذکرک مونسی فی کل حال
سویدای دل من تا قیامت
مباد از شوق و سودای تو خالی
کجا یابم وصال چون تو شاهی
من بدنام رند لاابالی
خدا داند که حافظ را غرض چیست
و علم الله حسبی من سؤالی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۴ - هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۳ - سحرگه ره روی در سرزمینی
سحرگه ره روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بینشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشهچینی
نمیبینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوتنشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
اگر چه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی؟
ره میخانه بنما تا بپرسم
مَآل خویش را از پیشبینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بینشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشهچینی
نمیبینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوتنشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
اگر چه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی؟
ره میخانه بنما تا بپرسم
مَآل خویش را از پیشبینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی
مولوی : غزلیات
غزل ۵۴ - از این اقبالگاه خوش، مشو یک دم دلا تنها
از این اِقْبالگاهِ خوش، مَشو یک دَم دِلا تنها
دَمی مینوش بادهیْ جان و یک لحظه شِکَر میخا
به باطِن هَمچو عقلِ کُل، به ظاهر هَمچو تَنگِ گُل
دَمی الهامِ اَمرِ قُل، دَمی تَشریفِ اَعْطَیْنا
تَصوّرهایِ روحانی، خوشیِ بیپَشیمانی
زِ رَزم و بَزم پنهانی، زِ سِرّ سِرّ اَوْ اَخْفی
مَلاحَتهایِ هر چهره، از آن دریاست یک قطره
به قطره سیر کِی گردد، کسی کِش هست اِسْتِسْقا؟
دِلا زین تَنگْ زندانها، رَهی داری به میدانها
مَگَر خُفتهست پایِ تو، تو پِنْداری نداری پا
چه روزیهاست پنهانی، جُزین روزی که میجویی
چه نانها پُختهاَند ای جان، بُرون از صَنعتِ نانْبا
تو دو دیده فروبِنْدیّ و گویی روزِ روشن کو؟
زَنَد خورشید بر چَشمَت که اینک من، تو دَر بُگْشا
از این سو میکَشانَنْدَت، و زان سو میکَشانَنْدَت
مَرو ای نابْ با دُردی، بِپَر زین دُرد، رو بالا
هر اندیشه که میپوشی، درونِ خَلْوَتِ سینه
نشان و رنگِ اندیشه، زِ دل پیداست بر سیما
ضَمیرِ هر درخت ای جان، زِ هر دانه که مینوشَد
شود بر شاخ و بَرگِ او، نتیجهی شُربِ او پیدا
زِ دانهیْ سیب اگر نوشَد برویَد بَرگِ سیب از وِیْ
زِ دانهی تَمْر اگر نوشَد، بِرویَد بر سَرَش خُرما
چُنانْک از رَنگِ رَنْجوران، طَبیب از عِلَّت آگَهْ شُد
زِ رَنگ و رویِ چَشمِ تو، به دینَت پِی بَرَد بینا
بِبینَد حالِ دینِ تو، بِدانَد مِهر و کینِ تو
زِ رَنگَت، لیک پوشاند، نگرداند تو را رُسوا
نَظَر در نامه میدارد، ولی با لب نمیخواند
هَمیداند کَزین حامل، چه صورتْ زایَدَش فردا
وَگَر بَرگوید از دیده، بگوید رَمز و پوشیده
اگر دَردِ طَلَب داری، بدانی نُکته و ایما
وَگَر دَردِ طَلَب نَبْوَد، صَریحا گفته گیر این را
فَسانهیْ دیگران دانی، حَواله میکُنی هر جا
دَمی مینوش بادهیْ جان و یک لحظه شِکَر میخا
به باطِن هَمچو عقلِ کُل، به ظاهر هَمچو تَنگِ گُل
دَمی الهامِ اَمرِ قُل، دَمی تَشریفِ اَعْطَیْنا
تَصوّرهایِ روحانی، خوشیِ بیپَشیمانی
زِ رَزم و بَزم پنهانی، زِ سِرّ سِرّ اَوْ اَخْفی
مَلاحَتهایِ هر چهره، از آن دریاست یک قطره
به قطره سیر کِی گردد، کسی کِش هست اِسْتِسْقا؟
دِلا زین تَنگْ زندانها، رَهی داری به میدانها
مَگَر خُفتهست پایِ تو، تو پِنْداری نداری پا
چه روزیهاست پنهانی، جُزین روزی که میجویی
چه نانها پُختهاَند ای جان، بُرون از صَنعتِ نانْبا
تو دو دیده فروبِنْدیّ و گویی روزِ روشن کو؟
زَنَد خورشید بر چَشمَت که اینک من، تو دَر بُگْشا
از این سو میکَشانَنْدَت، و زان سو میکَشانَنْدَت
مَرو ای نابْ با دُردی، بِپَر زین دُرد، رو بالا
هر اندیشه که میپوشی، درونِ خَلْوَتِ سینه
نشان و رنگِ اندیشه، زِ دل پیداست بر سیما
ضَمیرِ هر درخت ای جان، زِ هر دانه که مینوشَد
شود بر شاخ و بَرگِ او، نتیجهی شُربِ او پیدا
زِ دانهیْ سیب اگر نوشَد برویَد بَرگِ سیب از وِیْ
زِ دانهی تَمْر اگر نوشَد، بِرویَد بر سَرَش خُرما
چُنانْک از رَنگِ رَنْجوران، طَبیب از عِلَّت آگَهْ شُد
زِ رَنگ و رویِ چَشمِ تو، به دینَت پِی بَرَد بینا
بِبینَد حالِ دینِ تو، بِدانَد مِهر و کینِ تو
زِ رَنگَت، لیک پوشاند، نگرداند تو را رُسوا
نَظَر در نامه میدارد، ولی با لب نمیخواند
هَمیداند کَزین حامل، چه صورتْ زایَدَش فردا
وَگَر بَرگوید از دیده، بگوید رَمز و پوشیده
اگر دَردِ طَلَب داری، بدانی نُکته و ایما
وَگَر دَردِ طَلَب نَبْوَد، صَریحا گفته گیر این را
فَسانهیْ دیگران دانی، حَواله میکُنی هر جا
مولوی : غزلیات
غزل ۵۵ - شب قدر است جسم تو، کزو یابند دولتها
شبِ قَدْر است جسمِ تو، کَزو یابَنْد دولتها
مَه َبدرْاست روحِ تو، کَزو بِشْکافْت ظُلْمَتها
مَگَر تقویم یَزدانی، که طالِعها دَرو باشد
مَگرَ دریایِ غفُرانی، کَزو شویَند زَلَّتها
مَگر تو لوحِ مَحفوظی، که درسِ غَیب ازو گیرند
و یا گنجینهٔ رَحمَت، کَزو پوشَند خِلْعَتها
عَجَب تو بیتِ مَعْموری، که طَوّافانَش اَمْلاکَند
عَجَب تو رَقِ مَنْشوری، کَزو نوشَند شَربتها
و یا آن روحِ بیچونی، کَزینها جُمله بیرونی
که در وِیْ سَرنگون آمد تَأمُّلها و فِکْرَتها
ولی بَرتافت بر چونها، مَشارِقهایِ بیچونی
بر آثارِ لطیفِ تو،غَلَط گشتنداُلْفَتها
عجایب یوسُفی چون مَهْ، که عکسِ اوست در صد چَهْ
ازو افتاده یَعقوبان به دام و جاهِ مِلَّتها
چو زُلفِ خود رَسَن سازد، زِ چَههاشان بَراندازد
کَشَدْشان در بَرِ رَحمَت، رَهانَدْشان زِ حیرتها
چو از حیرت گُذَر یابَد صِفاتْ آن را که دَریابَد
خَمُش که بَس شِکَسته شُد، عبارتها و عِبْرتها
مَه َبدرْاست روحِ تو، کَزو بِشْکافْت ظُلْمَتها
مَگَر تقویم یَزدانی، که طالِعها دَرو باشد
مَگرَ دریایِ غفُرانی، کَزو شویَند زَلَّتها
مَگر تو لوحِ مَحفوظی، که درسِ غَیب ازو گیرند
و یا گنجینهٔ رَحمَت، کَزو پوشَند خِلْعَتها
عَجَب تو بیتِ مَعْموری، که طَوّافانَش اَمْلاکَند
عَجَب تو رَقِ مَنْشوری، کَزو نوشَند شَربتها
و یا آن روحِ بیچونی، کَزینها جُمله بیرونی
که در وِیْ سَرنگون آمد تَأمُّلها و فِکْرَتها
ولی بَرتافت بر چونها، مَشارِقهایِ بیچونی
بر آثارِ لطیفِ تو،غَلَط گشتنداُلْفَتها
عجایب یوسُفی چون مَهْ، که عکسِ اوست در صد چَهْ
ازو افتاده یَعقوبان به دام و جاهِ مِلَّتها
چو زُلفِ خود رَسَن سازد، زِ چَههاشان بَراندازد
کَشَدْشان در بَرِ رَحمَت، رَهانَدْشان زِ حیرتها
چو از حیرت گُذَر یابَد صِفاتْ آن را که دَریابَد
خَمُش که بَس شِکَسته شُد، عبارتها و عِبْرتها
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶ - عطارد مشتری باید، متاع آسمانی را
عُطارِد مُشتری باید، مَتاعِ آسْمانی را
مَهی مِریخ چَشم اَرْزَد، چراغِ آن جهانی را
چو چَشمی مُقْتَرِن گردد، بدان غَیبی چراغِ جان
بِبینَد بیقَرینه او، قَرینانِ نَهانی را
یکی جانِ عَجَب باید، که دانَد جانْ فِدا کردن
دو چَشمِ مَعنوی باید، عروسانِ مَعانی را
یکی چَشمیست بِشْکُفته، صِقالِ روحْ پَذْرُفته
چو نرگس خوابِ او رَفته، برایِ باغْبانی را
چُنین باغ و چُنین شش جو، پَسِ این پنج و این شش جو
قیاسی نیستْ، کمتر جو قیاس اِقْتِرانی را
به صَفها رایَتِ نُصرت، به شبها حارِسِ اُمَّت
نَهاده بر کَفِ وَحدت، دُرِ سَبْعُ اَلْمَثانی را
شِکَسته پُشتِ شیطان را، بِدیده رویِ سُلطان را
که هر خَس از بِنا داند به اِسْتِدلالْ بانی را
زِهی صافیْ زِهی حُرّی، مِثالِ میْ خوشی، مُرّی
کسی دُزدَد چُنین دُرّی، که بُگْذارد عَوانی را
اِلَی اَلْبَحْرِ تَوَجَّهْنا وَ مِنْ عَذْبٍ تَفَکَّهْنا
لَقینَا الُّدرَّ مَجّانًا، فَلا نَبْغِی الدَّنانی را
لَقیتُ اَلْماءَ عَطْشانَا، لَقیتُ الرِّزْقَ عُرْیانا
صَحِبْتُ اللَّیْثَ اَحْیانًا، فَلا اَخْشَی السَّنانی را
توی موسیّ عَهدِ خود، دَرآ در بَحرِ جَزر و مَد
رَهِ فرعون باید زَد، رَها کُن این شَبانی را
اَلا ساقی به جانِ تو، به اِقْبالِ جوانِ تو
به ما دِهْ از بَنانِ تو، شرابِ اَرغَوانی را
بِگَردان بادهٔ شاهی، که هَم دَردیّ و هم راهی
نشانِ دَرد اگر خواهی، بیا بِنْگَر نشانی را
بیا دَردِه می اَحْمَر، که هم بَحر است و هم گوهر
بِرهنه کُن به یک ساغَر، حَریفِ اِمْتِحانی را
بُرو ای رَه زَنِ مستان، رَها کُن حیله و دَستان
که رَه نَبْوَد دَرین بُستانْ دَغا و قَلْتَبانی را
جوابِ آنْ کِه میگوید به زَر نَخْریدهیی جان را
که هِنْدو قَدْر نَشْناسَد مَتاعِ رایگانی را
مَهی مِریخ چَشم اَرْزَد، چراغِ آن جهانی را
چو چَشمی مُقْتَرِن گردد، بدان غَیبی چراغِ جان
بِبینَد بیقَرینه او، قَرینانِ نَهانی را
یکی جانِ عَجَب باید، که دانَد جانْ فِدا کردن
دو چَشمِ مَعنوی باید، عروسانِ مَعانی را
یکی چَشمیست بِشْکُفته، صِقالِ روحْ پَذْرُفته
چو نرگس خوابِ او رَفته، برایِ باغْبانی را
چُنین باغ و چُنین شش جو، پَسِ این پنج و این شش جو
قیاسی نیستْ، کمتر جو قیاس اِقْتِرانی را
به صَفها رایَتِ نُصرت، به شبها حارِسِ اُمَّت
نَهاده بر کَفِ وَحدت، دُرِ سَبْعُ اَلْمَثانی را
شِکَسته پُشتِ شیطان را، بِدیده رویِ سُلطان را
که هر خَس از بِنا داند به اِسْتِدلالْ بانی را
زِهی صافیْ زِهی حُرّی، مِثالِ میْ خوشی، مُرّی
کسی دُزدَد چُنین دُرّی، که بُگْذارد عَوانی را
اِلَی اَلْبَحْرِ تَوَجَّهْنا وَ مِنْ عَذْبٍ تَفَکَّهْنا
لَقینَا الُّدرَّ مَجّانًا، فَلا نَبْغِی الدَّنانی را
لَقیتُ اَلْماءَ عَطْشانَا، لَقیتُ الرِّزْقَ عُرْیانا
صَحِبْتُ اللَّیْثَ اَحْیانًا، فَلا اَخْشَی السَّنانی را
توی موسیّ عَهدِ خود، دَرآ در بَحرِ جَزر و مَد
رَهِ فرعون باید زَد، رَها کُن این شَبانی را
اَلا ساقی به جانِ تو، به اِقْبالِ جوانِ تو
به ما دِهْ از بَنانِ تو، شرابِ اَرغَوانی را
بِگَردان بادهٔ شاهی، که هَم دَردیّ و هم راهی
نشانِ دَرد اگر خواهی، بیا بِنْگَر نشانی را
بیا دَردِه می اَحْمَر، که هم بَحر است و هم گوهر
بِرهنه کُن به یک ساغَر، حَریفِ اِمْتِحانی را
بُرو ای رَه زَنِ مستان، رَها کُن حیله و دَستان
که رَه نَبْوَد دَرین بُستانْ دَغا و قَلْتَبانی را
جوابِ آنْ کِه میگوید به زَر نَخْریدهیی جان را
که هِنْدو قَدْر نَشْناسَد مَتاعِ رایگانی را
مولوی : غزلیات
غزل ۵۷ - مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
مُسلمانان مُسلمانان چه باید گفت یاری را
که صد فردوس میسازد، جَمالَش نیم خاری را
مَکانها بیمَکان گردد، زمینها جُمله کان گردد
چو عشقِ او دَهَد تَشریفْ یک لحظه دیاری را
خداوندا زِهی نوری، لَطافَت بَخشِ هر حوری
که آب زندگی سازد زِ رویِ لُطفْ ناری را
چو لُطفَش را بِیَفشارَد، هزاران نوبَهار آرَد
چه نُقصان گَر زِ غیرت او، زَنَد بَرهَم بهاری را
جَمالَش آفتاب آمد، جهانْ او را نِقاب آمد
وَلیکِن نَقْش کِی بیند، به جُز نَقش و نِگاری را
جَمالِ گُل گُواه آمد، که بَخششها زِ شاه آمد
اگر چه گُل بِنَشْناسَد، هوایِ سازْواری را
اگر گُل را خَبَر بودی، همیشه سُرخ و تَر بودی
اَزیرا آفَتی نایَد، حَیاتِ هوشیاری را
به دست آور نِگاری تو، کَزین دست است کارِ تو
چرا باید سِپُردن جانْ نِگاری جانْ سِپاری را
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، مَنَم قاصِد به خونْ ریزی
که عشقی هست در دستم، که ماند ذواَلْفَقاری را
که صد فردوس میسازد، جَمالَش نیم خاری را
مَکانها بیمَکان گردد، زمینها جُمله کان گردد
چو عشقِ او دَهَد تَشریفْ یک لحظه دیاری را
خداوندا زِهی نوری، لَطافَت بَخشِ هر حوری
که آب زندگی سازد زِ رویِ لُطفْ ناری را
چو لُطفَش را بِیَفشارَد، هزاران نوبَهار آرَد
چه نُقصان گَر زِ غیرت او، زَنَد بَرهَم بهاری را
جَمالَش آفتاب آمد، جهانْ او را نِقاب آمد
وَلیکِن نَقْش کِی بیند، به جُز نَقش و نِگاری را
جَمالِ گُل گُواه آمد، که بَخششها زِ شاه آمد
اگر چه گُل بِنَشْناسَد، هوایِ سازْواری را
اگر گُل را خَبَر بودی، همیشه سُرخ و تَر بودی
اَزیرا آفَتی نایَد، حَیاتِ هوشیاری را
به دست آور نِگاری تو، کَزین دست است کارِ تو
چرا باید سِپُردن جانْ نِگاری جانْ سِپاری را
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، مَنَم قاصِد به خونْ ریزی
که عشقی هست در دستم، که ماند ذواَلْفَقاری را
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸ - رسید آن شه، رسید آن شه، بیارایید ایوان را
رَسید آن شَهْ، رَسید آن شَهْ، بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعِدها، برایِ خوبِ کَنْعان را
چو آمد جانِ جان ِجانْ، نَشایَد بُرد نامِ جان
به پیشَش جان چه کار آید، مَگَر از بَهرِ قُربان را
بُدَم بیعشقْ گُمراهی، دَرآمَد عشقْ ناگاهی
بُدَم کوهی، شُدم کاهی، برایِ اسبِ سُلطان را
اگر تُرک است و تاجیک است، بدو این بَنده نزدیک است
چو جان با تَن، ولیکِن تَن نبیند هیچ مَر جان را
هَلا یاران که بَخت آمد، گَهِ ایثارِ رَخْت آمد
سُلَیمانی به تَخت آمد، برایِ عَزلِ شیطان را
بِجِه از جا چه میپایی، چرا بیدست و بیپایی؟
نمیدانی زِ هُدهُد جو، رَهِ قَصرِ سُلَیمان را
بِکُن آن جا مُناجاتَت، بگو اسرار و حاجاتَت
سُلَیمان خود هَمیداند، زبانِ جُمله مُرغان را
سُخَن بادست ای بَنده، کُنَد دل را پَراکَنده
وَلیکِن اوش فرماید، که گِردْ آوَر پَریشان را
فروبُرّید ساعِدها، برایِ خوبِ کَنْعان را
چو آمد جانِ جان ِجانْ، نَشایَد بُرد نامِ جان
به پیشَش جان چه کار آید، مَگَر از بَهرِ قُربان را
بُدَم بیعشقْ گُمراهی، دَرآمَد عشقْ ناگاهی
بُدَم کوهی، شُدم کاهی، برایِ اسبِ سُلطان را
اگر تُرک است و تاجیک است، بدو این بَنده نزدیک است
چو جان با تَن، ولیکِن تَن نبیند هیچ مَر جان را
هَلا یاران که بَخت آمد، گَهِ ایثارِ رَخْت آمد
سُلَیمانی به تَخت آمد، برایِ عَزلِ شیطان را
بِجِه از جا چه میپایی، چرا بیدست و بیپایی؟
نمیدانی زِ هُدهُد جو، رَهِ قَصرِ سُلَیمان را
بِکُن آن جا مُناجاتَت، بگو اسرار و حاجاتَت
سُلَیمان خود هَمیداند، زبانِ جُمله مُرغان را
سُخَن بادست ای بَنده، کُنَد دل را پَراکَنده
وَلیکِن اوش فرماید، که گِردْ آوَر پَریشان را
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹ - تو از خواری همینالی، نمیبینی عنایتها
تو از خواری هَمینالی، نمیبینی عِنایَتها
مَخواه از حَقْ عِنایَتها، و یا کَم کُن شِکایَتها
تو را عِزَّت هَمیباید، که آن فرعون را شاید
بِدِه آن عشق و بِستانْ تو، چو فرعون این وَلایتها
خُنُک جانی که خواری را، به جان زَ اوَّل نَهَد بر سر
پِیِ اُومیدِ آن بَختی، که هست اَنْدَر نِهایَتها
دَهان پُرپِسْت میخواهی، مَزَن سُرنایِ دولت را
نَتانَد خواندنْ مُقری دهانْ پُرپِسْتْ آیَتها
ازان دریا هزارانِ شاخ شُد هر سوی و جویی شُد
به باغِ جانِ هر خَلْقی، کُند آن جو کِفایَتها
دِلا مَنْگَر به هر شاخی، که در تَنگی فرومانی
به اوَِل بِنْگَر و آخِر، که جمع آیَنْد غایَتها
اگر خوکی فُتَد در مُشک و آدم زاد در سَرگین
رَوَد هر یک به اصلِ خود، زِ اَرْزاق و کِفایَتها
سَگِ گَرگینِ این دَر بِهْ زِ شیرانِ همه عالَم
که لافِ عشقِ حَق دارد، وَ او داند وَقایَتها
تو بَدنامیّ عاشق را، مَنِه با خواریِ دونان
که هست اَنْدَر قَفایِ او، زِ شاهِ عشق رایَتها
چو دیگ از زَر بُوَد او را، سِیَه رویی چه غَم آرَد؟
که از جانَش هَمیتابَد، به هر زَخمی حِکایَتها
تو شادی کُن زِ شَمسُ الدّینِ تبریزیّ و از عشقَش
که از عشقَش صَفا یابیّ و از لُطفَش حَمایَتها
مَخواه از حَقْ عِنایَتها، و یا کَم کُن شِکایَتها
تو را عِزَّت هَمیباید، که آن فرعون را شاید
بِدِه آن عشق و بِستانْ تو، چو فرعون این وَلایتها
خُنُک جانی که خواری را، به جان زَ اوَّل نَهَد بر سر
پِیِ اُومیدِ آن بَختی، که هست اَنْدَر نِهایَتها
دَهان پُرپِسْت میخواهی، مَزَن سُرنایِ دولت را
نَتانَد خواندنْ مُقری دهانْ پُرپِسْتْ آیَتها
ازان دریا هزارانِ شاخ شُد هر سوی و جویی شُد
به باغِ جانِ هر خَلْقی، کُند آن جو کِفایَتها
دِلا مَنْگَر به هر شاخی، که در تَنگی فرومانی
به اوَِل بِنْگَر و آخِر، که جمع آیَنْد غایَتها
اگر خوکی فُتَد در مُشک و آدم زاد در سَرگین
رَوَد هر یک به اصلِ خود، زِ اَرْزاق و کِفایَتها
سَگِ گَرگینِ این دَر بِهْ زِ شیرانِ همه عالَم
که لافِ عشقِ حَق دارد، وَ او داند وَقایَتها
تو بَدنامیّ عاشق را، مَنِه با خواریِ دونان
که هست اَنْدَر قَفایِ او، زِ شاهِ عشق رایَتها
چو دیگ از زَر بُوَد او را، سِیَه رویی چه غَم آرَد؟
که از جانَش هَمیتابَد، به هر زَخمی حِکایَتها
تو شادی کُن زِ شَمسُ الدّینِ تبریزیّ و از عشقَش
که از عشقَش صَفا یابیّ و از لُطفَش حَمایَتها
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰ - ایا نور رخ موسی، مکن اعمی صفورا را
ایا نورِ رُخ موسی، مَکُن اَعْمی صَفورا را
چُنین عشقی نَهادَستی به نورَش چَشمِ بینا را
مَنَم ای بَرقْ رامِ تو، برایِ صید و دامِ تو
گَهی بر رُکنِ بامِ تو گَهی بِگْرفته صَحرا را
چه داند دامِ بیچاره، فَریبِ مُرغِ آواره؟
چه داند یوسُفِ مصری،غَم و دَردِ زُلَیخا را؟
گَریبان گیر و این جا کَش، کسی را که تو خواهی خوش
که من دامَمْ تو صَیّادی، چه پنهانْ صنعتی یارا
چو شهر لوطْ ویرانَم، چو چشم لوطْ حیرانَم
سَبَب خواهم که واپُرسم، ندارم زَهره و یارا
اگر عَطّار عاشق بُد سَنایی شاه و فایِق بُد
نه اینَم منْ نه آنَم من، که گُم کردم سَر و پا را
یکی آهَم کَزین آهَم، بِسوزَد دشت و خَرگاهَم
یکی گوشم که من وَقْفَم، شَهَنشاهِ شِکَرخا را
خَمُش کُن، در خَموشی جان کَشَد چون کَهْرُبا آن را
که جانَش مُستَعِد باشد، کَشاکَشهایِ بالا را
چُنین عشقی نَهادَستی به نورَش چَشمِ بینا را
مَنَم ای بَرقْ رامِ تو، برایِ صید و دامِ تو
گَهی بر رُکنِ بامِ تو گَهی بِگْرفته صَحرا را
چه داند دامِ بیچاره، فَریبِ مُرغِ آواره؟
چه داند یوسُفِ مصری،غَم و دَردِ زُلَیخا را؟
گَریبان گیر و این جا کَش، کسی را که تو خواهی خوش
که من دامَمْ تو صَیّادی، چه پنهانْ صنعتی یارا
چو شهر لوطْ ویرانَم، چو چشم لوطْ حیرانَم
سَبَب خواهم که واپُرسم، ندارم زَهره و یارا
اگر عَطّار عاشق بُد سَنایی شاه و فایِق بُد
نه اینَم منْ نه آنَم من، که گُم کردم سَر و پا را
یکی آهَم کَزین آهَم، بِسوزَد دشت و خَرگاهَم
یکی گوشم که من وَقْفَم، شَهَنشاهِ شِکَرخا را
خَمُش کُن، در خَموشی جان کَشَد چون کَهْرُبا آن را
که جانَش مُستَعِد باشد، کَشاکَشهایِ بالا را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱ - هلا ای زهرهٔ زهرا، بکش آن گوش زهرا را
هَلا ای زُهرهٔ زَهرا، بِکَش آن گوشِ زَهرا را
تقاضایی نَهادَستی، دَرین جَذْبِه دلِ ما را
مَنَم ناکامْ کامِ تو، برایِ صید و دامِ تو
گَهی بَر رُکنِ بامِ تو، گَهی بِگْرفته صَحرا را
چه داند دامِ بیچاره، فَریبِ مُرغ آواره؟
چه داند یوسُفِ مصری، نتیجهیْ شور و غوغا را؟
گَریبان گیر و این جا کَش، کسی را که تو خواهی خوش
که من دامَم تو صَیاّدی، چه پنهانْ صَنعتی یارا
چو شهرِ لوطْ ویرانَم، چو چَشمِ لوطْ حیرانَم
سَبَب خواهم که واپُرسَم، ندارم زَهره و یارا
اگر عَطّار عاشق بُد سَنایی شاه و فایِق بُد
نه اینَم منْ نه آنَم من، که گُم کردم سَر و پا را
یکی آهَم کَزین آهَم، بِسوزَد دشت و خَرگاهَم
یکی گوشم که من وَقْفَم، شَهَنشاهِ شِکَرخا را
خَمُش کُن، در خَموشی جان کَشَد چون کَهْرُبا آن را
که جانَش مُستَعِد باشد، کَشاکَشهایِ بالا را
تقاضایی نَهادَستی، دَرین جَذْبِه دلِ ما را
مَنَم ناکامْ کامِ تو، برایِ صید و دامِ تو
گَهی بَر رُکنِ بامِ تو، گَهی بِگْرفته صَحرا را
چه داند دامِ بیچاره، فَریبِ مُرغ آواره؟
چه داند یوسُفِ مصری، نتیجهیْ شور و غوغا را؟
گَریبان گیر و این جا کَش، کسی را که تو خواهی خوش
که من دامَم تو صَیاّدی، چه پنهانْ صَنعتی یارا
چو شهرِ لوطْ ویرانَم، چو چَشمِ لوطْ حیرانَم
سَبَب خواهم که واپُرسَم، ندارم زَهره و یارا
اگر عَطّار عاشق بُد سَنایی شاه و فایِق بُد
نه اینَم منْ نه آنَم من، که گُم کردم سَر و پا را
یکی آهَم کَزین آهَم، بِسوزَد دشت و خَرگاهَم
یکی گوشم که من وَقْفَم، شَهَنشاهِ شِکَرخا را
خَمُش کُن، در خَموشی جان کَشَد چون کَهْرُبا آن را
که جانَش مُستَعِد باشد، کَشاکَشهایِ بالا را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲ - بهار آمد بهار آمد، سلام آورد مستان را
بهار آمدْ بهار آمد، سَلام آوَردْ مَستان را
از آن پیغامْبَرِ خوبان، پیام آوَرْد مَستان را
زبانِ سوسن از ساقی، کَرامَتهای مَستان گفت
شَنید آن سَرو از سوسن، قیام آوَرْد مَستان را
زِ اوَّل باغ در مَجلِس، نِثار آوَرْد آن گَهْ نُقل
چو دید از لالهٔ کوهی، که جام آوَرْد مَستان را
زِ گریهیْ ابرِ نیسانی، دَمِ سردِ زمستانی
چه حیلَت کرد کَزْ پَرده، به دام آوَرْد مَستان را
سَقاهُمْ رَبُّهُمْ خوردند و نام و نَنْگ گُم کردند
چو آمد نامهٔ ساقی، چه نام آوَرْد مَستان را
درونِ مِجْمَرِ دلها، سِپَنْد و عود میسوزد
که سرمایِ فِراقِ او، زُکام آوَرْد مَستان را
دَرآ در گُلْشَنِ باقی، بَرآ بر بامْ کان ساقی
زِ پنهان خانهٔ غَیبی، پیام آوَرْد مَستان را
چو خوبان حُلّه پوشیدند، دَرآ در باغ و پَس بِنگَر
که ساقی هر چه دَربایَد، تمام آوَرْد مَستان را
که جانها را بهار آوَرْد و ما را رویِ یار آوَرْد
بِبین کَزْ جُمله دولتها، کُدام آوَرْد مَستان را
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، به ناگَهْ ساقیِ دولت
به جامِ خاصِ سُلطانی، مُدام آوَرْد مَستان را
از آن پیغامْبَرِ خوبان، پیام آوَرْد مَستان را
زبانِ سوسن از ساقی، کَرامَتهای مَستان گفت
شَنید آن سَرو از سوسن، قیام آوَرْد مَستان را
زِ اوَّل باغ در مَجلِس، نِثار آوَرْد آن گَهْ نُقل
چو دید از لالهٔ کوهی، که جام آوَرْد مَستان را
زِ گریهیْ ابرِ نیسانی، دَمِ سردِ زمستانی
چه حیلَت کرد کَزْ پَرده، به دام آوَرْد مَستان را
سَقاهُمْ رَبُّهُمْ خوردند و نام و نَنْگ گُم کردند
چو آمد نامهٔ ساقی، چه نام آوَرْد مَستان را
درونِ مِجْمَرِ دلها، سِپَنْد و عود میسوزد
که سرمایِ فِراقِ او، زُکام آوَرْد مَستان را
دَرآ در گُلْشَنِ باقی، بَرآ بر بامْ کان ساقی
زِ پنهان خانهٔ غَیبی، پیام آوَرْد مَستان را
چو خوبان حُلّه پوشیدند، دَرآ در باغ و پَس بِنگَر
که ساقی هر چه دَربایَد، تمام آوَرْد مَستان را
که جانها را بهار آوَرْد و ما را رویِ یار آوَرْد
بِبین کَزْ جُمله دولتها، کُدام آوَرْد مَستان را
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، به ناگَهْ ساقیِ دولت
به جامِ خاصِ سُلطانی، مُدام آوَرْد مَستان را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳ - چه چیزاست آن که عکس او، حلاوت داد صورت را؟
چه چیزاست آن که عکسِ او، حَلاوت داد صورت را؟
چو آن پنهان شود گویی، که دیوی زادْ صورت را
چو بر صورت زَنند یک دَم، زِ عشق آید جهان بَرهَم
چو پنهان شُد دَرآیَد غَم، نبینی شادْ صورت را
اگر آن خود همین جان است، چرا بعضی گِرانجان است؟
بَسی جانی که چون آتش، دَهَد بر بادْ صورت را
وگر عقلست آن پُرفَن، چرا عقلی بُوَد دشمن؟
که مَکْرِ عَقلِ بَد در تَن، کَنَد بُنیادْ صورت را
چه داند عقلِ کژْخوانَش؟ مَپُرس از وِیْ مَرَنجانَش
همان لُطف و همان دانش، کُند اُستادْ صورت را
زهی لُطف و زِهی نوری، زِهی حاضرْ زِهی دوری
چُنین پیدا و مَسْتوری، کُند مُنْقادْ صورت را
جهانی را کَشان کرده، بَدَنهاشان چو جان کرده
برای اِمْتِحان کرده، زِ عشقْ اُستادْ صورت را
چو با تبریز گردیدم، زِ شَمسُ الدّین بِپُرسیدم
از آن سِرّی کَزو دیدم، همه ایجادْ صورت را
چو آن پنهان شود گویی، که دیوی زادْ صورت را
چو بر صورت زَنند یک دَم، زِ عشق آید جهان بَرهَم
چو پنهان شُد دَرآیَد غَم، نبینی شادْ صورت را
اگر آن خود همین جان است، چرا بعضی گِرانجان است؟
بَسی جانی که چون آتش، دَهَد بر بادْ صورت را
وگر عقلست آن پُرفَن، چرا عقلی بُوَد دشمن؟
که مَکْرِ عَقلِ بَد در تَن، کَنَد بُنیادْ صورت را
چه داند عقلِ کژْخوانَش؟ مَپُرس از وِیْ مَرَنجانَش
همان لُطف و همان دانش، کُند اُستادْ صورت را
زهی لُطف و زِهی نوری، زِهی حاضرْ زِهی دوری
چُنین پیدا و مَسْتوری، کُند مُنْقادْ صورت را
جهانی را کَشان کرده، بَدَنهاشان چو جان کرده
برای اِمْتِحان کرده، زِ عشقْ اُستادْ صورت را
چو با تبریز گردیدم، زِ شَمسُ الدّین بِپُرسیدم
از آن سِرّی کَزو دیدم، همه ایجادْ صورت را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴ - تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ ماهی را که او شُد سیر از این دریا؟
تو دیدی هیچ نَقشی را که از نَقاّش بُگْریزد؟
تو دیدی هیچ وامِق را که عَذرا خواهد از عَذرا؟
بُوَد عاشق فِراق اَنْدَر چو اسمی خالی از مَعنی
ولی مَعنی چو معشوقی فَراغَت دارد از اَسْما
تویی دریا مَنَم ماهی چُنان دارم که میخواهی
بِکُن رَحمَت بِکُن شاهی که از تو ماندهام تنها
اَیا شاهَنْشَه ِقاهِر چه قَحْطِ رَحمَت است آخِر؟
دَمی که تو نهیی حاضر گرفت آتش چُنین بالا
اگر آتش تو را بیند چُنان در گوشه بِنْشینَد
کَزْ آتش هر کِه گُل چینَد دَهَد آتش گُلِ رَعنا
عَذاب است این جهانْ بیتو مَبادا یک زَمانْ بیتو
به جانِ تو که جانْ بیتو شکنجهست و بَلا بر ما
خیالَت هَمچو سُلطانی شُد اَنْدَر دلْ خُرامانی
چُنانْک آید سُلَیمانی درونِ مَسجدِ اَقْصی
هزاران مَشعَله بَرشُد همه مَسجد مُنَّور شد
بهشت و حوضِ کوثَر شُد پَُر از رِضوانْ پُر از حورا
تَعالَی اللّهْ تَعالَی اللّهْ دَرونِ چَرخْ چندین مَهْ
پُر از حورست این خَرگَه نَهان از دیدهٔ اَعْمی
زِهی دِلْشاد مُرغی کو مَقامی یافت اَنْدَر عشق
به کوهِ قاف کِی یابَد مَقام و جایْ جُز عَنْقا؟
زِهی عَنْقایِ رَبّانی شَهَنْشَه شَمسِ تبریزی
که او شَمسیست نی شرقیّ و نی غربیّ و نی دَر جا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شُد سیر از این دریا؟
تو دیدی هیچ نَقشی را که از نَقاّش بُگْریزد؟
تو دیدی هیچ وامِق را که عَذرا خواهد از عَذرا؟
بُوَد عاشق فِراق اَنْدَر چو اسمی خالی از مَعنی
ولی مَعنی چو معشوقی فَراغَت دارد از اَسْما
تویی دریا مَنَم ماهی چُنان دارم که میخواهی
بِکُن رَحمَت بِکُن شاهی که از تو ماندهام تنها
اَیا شاهَنْشَه ِقاهِر چه قَحْطِ رَحمَت است آخِر؟
دَمی که تو نهیی حاضر گرفت آتش چُنین بالا
اگر آتش تو را بیند چُنان در گوشه بِنْشینَد
کَزْ آتش هر کِه گُل چینَد دَهَد آتش گُلِ رَعنا
عَذاب است این جهانْ بیتو مَبادا یک زَمانْ بیتو
به جانِ تو که جانْ بیتو شکنجهست و بَلا بر ما
خیالَت هَمچو سُلطانی شُد اَنْدَر دلْ خُرامانی
چُنانْک آید سُلَیمانی درونِ مَسجدِ اَقْصی
هزاران مَشعَله بَرشُد همه مَسجد مُنَّور شد
بهشت و حوضِ کوثَر شُد پَُر از رِضوانْ پُر از حورا
تَعالَی اللّهْ تَعالَی اللّهْ دَرونِ چَرخْ چندین مَهْ
پُر از حورست این خَرگَه نَهان از دیدهٔ اَعْمی
زِهی دِلْشاد مُرغی کو مَقامی یافت اَنْدَر عشق
به کوهِ قاف کِی یابَد مَقام و جایْ جُز عَنْقا؟
زِهی عَنْقایِ رَبّانی شَهَنْشَه شَمسِ تبریزی
که او شَمسیست نی شرقیّ و نی غربیّ و نی دَر جا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵ - ببین ذرات روحانی، که شد تابان از این صحرا
بِبین ذَرّاتِ روحانی، که شُد تابان از این صَحرا
بِبین این بَحر و کَشتیها، که بَرهَم میزنند این جا
ببین عَذرا و وامِق را، در آن آتش خَلایِق را
بِبین معشوق و عاشق را، بِبین آن شاه و آن طُغْرا
چو جوهر قُلْزُم اَنْدَر شُد، نه پنهان گشت و نی تَر شُد
زِ قُلْزُم آتشی بَرشُد، دَر او هَم لا و هَم اِلّا
چو بیگاه است آهسته، چو چَشمَت هست بَربَسته
مَزَن لاف و مَشو خسته، مَگو زیر و مَگو بالا
که سویِ عقلِ کَژْبینی، دَرآمَد از قَضا کینی
چو مَفلوجیْ چو مِسکینی، بِمانْد آن عقل هَم بَرجا
اگر هستی تو از آدم،دَرین دریا فروکَش دَم
که اینَت واجبست ای عَم، اگر امروز اگر فردا
زِ بَحر این دُر خَجِل باشد، چه جایِ آب و گِل باشد؟
چه جان و عقل و دل باشد، که نَبْوَد او کَفِ دریا؟
چه سودا میپَزَد این دل؟ چه صَفرا میکُند این جان؟
چه سَرگردان هَمیدارد، تو را این عقلِ کارْاَفْزا؟
زِهی ابرِ گُهَربیزی زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی
زِهی اَمْن و شِکَرریزی، میانِ عالَمِ غوغا
بِبین این بَحر و کَشتیها، که بَرهَم میزنند این جا
ببین عَذرا و وامِق را، در آن آتش خَلایِق را
بِبین معشوق و عاشق را، بِبین آن شاه و آن طُغْرا
چو جوهر قُلْزُم اَنْدَر شُد، نه پنهان گشت و نی تَر شُد
زِ قُلْزُم آتشی بَرشُد، دَر او هَم لا و هَم اِلّا
چو بیگاه است آهسته، چو چَشمَت هست بَربَسته
مَزَن لاف و مَشو خسته، مَگو زیر و مَگو بالا
که سویِ عقلِ کَژْبینی، دَرآمَد از قَضا کینی
چو مَفلوجیْ چو مِسکینی، بِمانْد آن عقل هَم بَرجا
اگر هستی تو از آدم،دَرین دریا فروکَش دَم
که اینَت واجبست ای عَم، اگر امروز اگر فردا
زِ بَحر این دُر خَجِل باشد، چه جایِ آب و گِل باشد؟
چه جان و عقل و دل باشد، که نَبْوَد او کَفِ دریا؟
چه سودا میپَزَد این دل؟ چه صَفرا میکُند این جان؟
چه سَرگردان هَمیدارد، تو را این عقلِ کارْاَفْزا؟
زِهی ابرِ گُهَربیزی زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی
زِهی اَمْن و شِکَرریزی، میانِ عالَمِ غوغا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶ - تو را ساقی جان گوید، برای ننگ و نامی را
تو را ساقیِ جان گوید، برای نَنْگ و نامی را
فرومَگْذار در مَجْلِس، چُنین اِشْگَرفْ جامی را
زِ خونِ ما قِصاصَت را، بِجو این دَم خَلاصَت را
مَهِل ساقیِ خاصَت را، برایِ خاص و عامی را
بِکَش جام ِجَلالی را، فدا کُن نَفْس و مالی را
مَشو سُخره حَلالی را، مَخوان باده حَرامی را
غَلَط کردارِ نادانی، همه نامیست یا نانی
تو را چون پُخته شُد جانی، مَگیر ای پُخته خامی را
کسی کَزْ نام میلافَد، بِهِل کَزْ غُصّه بِشْکافد
چو آن مُرغی که میبافَد، به گِرِد خویشْ دامی را
دَرین دام و دَرین دانه، مَجو جُز عشقِ جانانه
مَگو از چرَخْ وَزْ خانه، تو دیده گیر بامی را
تو شین و کاف و ری را خود، مَگو شِکَر که هست از نی
مَگو الْقابِ جانِ حَی، یکی نَقش و کلامی را
چو بیصورتْ تو جان باشی، چه نُقصانْ گَر نَهان باشی
چرا دربَند آن باشی که واگویی پیامی را
بیا ای هم دلِ مَحْرَم، بگیر این بادهٔ خُرَّم
چُنان سَرمَست شو این دَم، که نَشْناسی مَقامی را
بُرو ای راهِ رَه پیما، بدان خورشیدِ جانْ اَفْزا
ازین مَجنونِ پُرسودا، بِبَر آن جا سَلامی را
بگو ای شَمسِ تبریزی، از آن میْهایِ پاییزی
به خود در ساغَرَم ریزی، نفرمایی غُلامی را
فرومَگْذار در مَجْلِس، چُنین اِشْگَرفْ جامی را
زِ خونِ ما قِصاصَت را، بِجو این دَم خَلاصَت را
مَهِل ساقیِ خاصَت را، برایِ خاص و عامی را
بِکَش جام ِجَلالی را، فدا کُن نَفْس و مالی را
مَشو سُخره حَلالی را، مَخوان باده حَرامی را
غَلَط کردارِ نادانی، همه نامیست یا نانی
تو را چون پُخته شُد جانی، مَگیر ای پُخته خامی را
کسی کَزْ نام میلافَد، بِهِل کَزْ غُصّه بِشْکافد
چو آن مُرغی که میبافَد، به گِرِد خویشْ دامی را
دَرین دام و دَرین دانه، مَجو جُز عشقِ جانانه
مَگو از چرَخْ وَزْ خانه، تو دیده گیر بامی را
تو شین و کاف و ری را خود، مَگو شِکَر که هست از نی
مَگو الْقابِ جانِ حَی، یکی نَقش و کلامی را
چو بیصورتْ تو جان باشی، چه نُقصانْ گَر نَهان باشی
چرا دربَند آن باشی که واگویی پیامی را
بیا ای هم دلِ مَحْرَم، بگیر این بادهٔ خُرَّم
چُنان سَرمَست شو این دَم، که نَشْناسی مَقامی را
بُرو ای راهِ رَه پیما، بدان خورشیدِ جانْ اَفْزا
ازین مَجنونِ پُرسودا، بِبَر آن جا سَلامی را
بگو ای شَمسِ تبریزی، از آن میْهایِ پاییزی
به خود در ساغَرَم ریزی، نفرمایی غُلامی را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷ - از آن مایی ای مولا، اگر امروز اگر فردا
از آنِ مایی ای مولا، اگر امروز اگر فردا
شب و روزَم ز تو روشن، زِهی رَعنا، زِهی زیبا
تو پاکِ پاکی از صورت، وَلیک از پَرتوِ نورَت
نِمایی صورتی هر دَم، چه باحُسن و چه با بالا
چو ابرو را چُنین کردی، چه صورتهایِ چین کردی
مرا بیعقل و دین کردی، بَر آن نَقش و بَر آن حورا
مرا گویی چه عشقست این، که نی بالا نه پست است این؟
چه صیدی بی زِ شَسْت است این، درونِ موجِ این دریا؟
اَیا معشوقِ هر قُدسی، چو میدانیْ چه میپُرسی؟
که سِرّ عَرش و صد کُرسی، زِ تو ظاهر شود پیدا
زَدی در من یکی آتش، که شُد جانِ مرا مَفْرَش
که تا آتش شود گُل خوش، که تا یکتا شود صَد تا
فِرِست آن عشقِ ساقی را بِگَردان جامِ باقی را
که از مَزج و تَلاقی را، نَدانَم جامَش از صَهْبا
بِکُن این رَمز را تعیین، بِگو مَخدومْ شَمسُ الدّین
به تبریز ِنکوآیین، بِبَر این نُکتهٔ غَرّا
شب و روزَم ز تو روشن، زِهی رَعنا، زِهی زیبا
تو پاکِ پاکی از صورت، وَلیک از پَرتوِ نورَت
نِمایی صورتی هر دَم، چه باحُسن و چه با بالا
چو ابرو را چُنین کردی، چه صورتهایِ چین کردی
مرا بیعقل و دین کردی، بَر آن نَقش و بَر آن حورا
مرا گویی چه عشقست این، که نی بالا نه پست است این؟
چه صیدی بی زِ شَسْت است این، درونِ موجِ این دریا؟
اَیا معشوقِ هر قُدسی، چو میدانیْ چه میپُرسی؟
که سِرّ عَرش و صد کُرسی، زِ تو ظاهر شود پیدا
زَدی در من یکی آتش، که شُد جانِ مرا مَفْرَش
که تا آتش شود گُل خوش، که تا یکتا شود صَد تا
فِرِست آن عشقِ ساقی را بِگَردان جامِ باقی را
که از مَزج و تَلاقی را، نَدانَم جامَش از صَهْبا
بِکُن این رَمز را تعیین، بِگو مَخدومْ شَمسُ الدّین
به تبریز ِنکوآیین، بِبَر این نُکتهٔ غَرّا