تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۶ - گر ز سر عشق او داری خبر
گَر زِ سرِّ عشق او داری خَبَر
جان بدِه در عشق و در جانانْ نِگَر
عشقْ دریایی‌‌ست و موجَش ناپدید
آبِ دریا آتش و موجَش گُهَر
گوهرش اَسْرار و هر سویی از او
سالِکی را سویِ مَعنی راه بَر
سَر کَشی از هر دو عالَم هَمچو موی
گَر سَرِ مویی از این یابی خَبَر
دوشْ مَستی خُفته بودم نیم شب
کاوفتاد آن ماه را بر ما گُذَر
دید رویِ زَردِ من در ماهْتاب
کرد رویِ زَردِ ما از اشکْ تَر
رَحمَش آمد شَربَتِ وَصلَم بِداد
یافت یک یک مویِ منْ جانی دِگَر
گَر چه مَست افتاده بودم از شراب
گشت یک یک مویْ بر منْ دیده وَر
در رُخِ آن آفتابِ هر دو کَوْن
مَستِ لایَعْقِل هَمی‌کردم نَظَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۷ - عقل بند رهروان است ای پسر
عقلْ بَندِ رَهروان است ای پسر
بَنْد بِشْکَن رَهْ عِیان است ای پسر
عقلْ بَند و دلْ فَریب و جانْ حِجاب
راه ازین هر سه نَهان است ای پسر
چون زِ عقل و جان و دلْ بَرخاستی
این یقین هم در گُمان است ای پسر
مَرد کو از خود نَرَفت او مَرد نیست
عشقِ بی‌دَرد آفْسانه‌‌ست ای پسر
سینه خود را هَدَف کُن پیشِ دوست
هین که تیرش در کَمان است ای پسر
سینه‌‌‌یی کَزْ زَخمِ تیرَش خَسته شُد
در جَبینَش صد نشان است ای پسر
عشقْ کارِ نازُکانِ نَرم نیست
عشق کارِ پَهْلَوان است ای پسر
هر کِه او مَر عاشقان را بَنده شُد
خُسرو و صاحِبْ قِران است ای پسر
عشقْ را از کَس مَپُرس از عشقْ پُرس
عشقْ ابرِ دُرفَشان است ای پسر
تَرجُمانیِّ مَنَش مُحتاج نیست
عشقْ خود را تَرجُمان است ای پسر
گَر رَوی بر آسْمانِ هفتمین
عشقْ نیکونَردبان است ای پسر
هر کجا که کاروانی می‌رَوَد
عشقْ قبله‌ی کاروان است ای پسر
این جهان از عشقْ تا نَفْریبَدَت
کین جهان از تو جهان است ای پسر
هین دَهان بَربَند و خامُش چون صَدَف
کین زَبانَت خَصْمِ جان است ای پسر
شَمسِ تبریز آمد و جانْ شادمان
چون که با شَمسَش قِران است ای پسر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۸ - آمدم من بی‌دل و جان ای پسر
آمدم من بی‌دل و جان ای پسر
رَنگ من بین نَقْشْ بَرخوان ای پسر
نی غَلَط من نامَدَم تو آمدی
در وجودِ بَنده پنهان ای پسر
هَمچو زَر یک لحظه در آتش بِخَنْد
تا بِبینی بَختِ خندان ای پسر
در خَراباتِ دِلَم اندیشه‌هاست
دَرهَم افتاده چو مَستان ای پسر
پای دار و شورِ مَستانْ گوش دار
در شِکَست و جَستْ دَربان ای پسر
آمدم و آوَرْدَمَت آیینه‌‌‌یی
روی بین و رو مَگَردان ای پسر
کُفرِ من آیینه ایمان توست
بِنْگَر اَنْدَر کُفرْ ایمان ای پسر
می‌زَنَم من نَعْره‌ها در خامُشی
آمدمْ خاموش گویان ای پسر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹۹ - ای نهاده بر سر زانو تو سر
ای نَهاده بر سَرِ زانو تو سَر
وَزْ درونِ جانِ جُمله باخَبَر
پیشِ چَشمَت سِرِّکَس روپوش نیست
آفرین‌ها بر صَفایِ آن بَصَر
بَحْرِ خون است ای صَنَم آن چَشم نیست
اَلْحَذَر ای دل زِ زَخمِ آن نَظَر
در مُژه‌ی او گر چه دل را مُژده‌هاست
اَلْحَذَر ای عاشقان از وِیْ حَذَر
او به زیرِ کاهْ آبِ خُفته است
پا مَنِه گُستاخ وَرْ نی رَفت سَر
خُفته شکلی اصلِ هر بیداری‌‌‌یی
تا زِ خوابَش تو نَخُسپی ای پسر
پاره خواهم کرد من جامه زِ تو
ای بَرادر پاره‌‌‌یی زین گرم تَر
سِرکه آشامیّ و گویی شَهْد کو؟
دست تو در زَهر و گویی کو شِکَر؟
روحْ را عُمری‌‌ست صابون می‌زَنی
یا تو را خود جان نَبوده‌‌ست ای مَگَر
تا به کِی صَیقل زنی آیینه را؟
شَرمْ بادَت آخِر از آیینه گَر
سویِ بَحرِ شَمسِ تبریزی گُریز
تا بَرآرَد زایِنِه‌ی جانَت گُهَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۰ - بس که می‌انگیخت آن مه شور و شر
بس که می‌اَنْگیخت آن مَهْ شور و شَر
بس که می‌کرد او جهانْ زیر و زَبَر
مَر زبان را طاقَتِ شَرحَش نَمانْد
خیره گشته همچُنین می‌کرد سَر
ای بَسا سَر همچُنین جُنبان شُده
با دَهانِ خُشک و با چشمانِ تَر
در دو چَشمَش بین خیالِ یارِ ما
رَقصْ رَقصان در سَوادِ آن بَصَر
من به سَر گویم حَدیثَش بعد از این
من زبان بستم زِ گفتن ای پسر
پیشِ او رو ای نَسیمِ نَرم رو
پیشِ او بِنْشین به رویَش دَرنِگَر
تیزْ تیزش بِنْگَر ای بادِ صَبا
چَشم و دل را پُر کُن از خوبیّ و فَر
وَرْ بِبینی یارِ ما را روتُرُش
پَرده‌‌‌یی باشد زِ غَیْرت در نَظَر
مو نباشد عکسِ مو باشد در آب
صورتی باشد تُرُش اَنْدَر شِکَر
توبه کردم از سُخَن این باز چیست
توبه نَبْوَد عاشقانش را مَگَر؟
توبه شیشه عشقِ او چون گازُراست
پیشِ گازُر چیست کارِ شیشه گَر؟
بِشْکَنَم شیشه بِریزَم زیرِ پای
تا خَلَد در پایِ مَردِ بی‌خَبَر
شِحْنه یارِ ماست هر کو خسته شُد
گو مرا بسته به پیش شِحْنه بَر
شِحْنه را چاهِ زَنَخْ زندانِ ماست
تا نَهَم زنجیر زُلْفَش پایْ بر
بَند و زندانِ خوش ای زنده دِلان
خوش مرا عیشی‌‌ست آن جا مُعْتَبَر
گر چه می‌کاهَم چو ماه از عشقِ او
گر چه می‌گردم چه گَردون بر قَمَر
بعدِ من صد سالِ دیگر این غَزَل
چون جَمالِ یوسُفی باشد سَمَر
زان که دل هرگز نَپوسَد زیرِ خاک
این زِ دل گفتم نگفتم از جِگَر
من چو داوودم شما مُرغانِ پاک
وین غزل‌ها چون زَبورِ مُسْتَطَر
ای خدایا پَرِّ این مُرغان مَریز
چون به داوودند از جانْ یارگَر
ای خدایا دست بر لَب می‌نَهَم
تا نگویم زان چه گشتم مَست تَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۱ - نرم نرمک سوی رخسارش نگر
نَرمْ نَرمَک سویِ رُخسارَش نِگَر
چَشم بُگْشا چَشمِ خَمّارش نِگَر
چون بِخَندد آن عقیقِ قیمتی
صد هزاران دلْ گِرفتارَش نِگَر
سَر بَرآر از مَستی و بیدار شو
کار و بار و بَختِ بیدارَش نِگَر
اَندَرآ در باغِ‌ بی‌پایانِ دل
میوه شیرینِ بسیارَش نِگَر
شاخ‌های سبزِ رَقصانَش بِبین
لُطفِ آن گل‌های بی‌خارَش نِگَر
چند بینی صورتِ نَقْشِ جهان
بازگَرد و سویِ اَسْرارَش نِگَر
حِرص بین در طَبْعِ حیوان و نَبات
بعد از آن سیریّ و ایثارَش نِگَر
حِرص و سیریْ صَنْعَتِ عشق است و بس
گَر ندیدی عشق را کارَش نِگَر
گَر ندیدی عشقِ رنگ آمیز را
رَنگِ روی عاشقِ زارَش نِگَر
با چُنین دشوار بازاری که اوست
با زَر و‌ بی‌زَرْ خَریدارَش نِگَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۲ - عشق را با گفت و با ایما چه کار؟
عشقْ را با گفت و با ایما چه کار؟
روحْ را با صورتِ اَسْما چه کار؟
عاشقان گوی‌اَند در چوگانِ یار
گویْ را با دست و یا با پا چه کار؟
هر کجا چوگانْش رانَد می‌رَوَد
گویْ را با پَست و با بالا چه کار؟
آیِنه‌ست و مَظْهَرِ رویِ بُتان
با نِکوسیماش و بَدسیما چه کار؟
سوسمار از آبْ خوردن فارغ است
مَرْ وِرا با چَشمه و سَقّا چه کار؟
آن خیالی که ضَمیرْ اَوْطانِ اوست
پاش را با مَسکَن و با جا چه کار؟
عیسی‌یی که بَرگُذشت او از اَثیر
با غَمِ سَرماش و یا گرما چه کار؟
ای رَسایل گشته با نادیِّ غَیب
رو تو را با گفت و با غوغا چه کار؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۳ - رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
رفتم آن جا مَست و گفتم ای نِگار
چون مرا دیوانه کردی گوش دار
گفت بِنْگر گوشِ من در حَلقه‌‌یی‌ست
بَسته آن حَلْقه شو چون گوشوار
زود بُردم دستْ سویِ حَلْقه اش
دست بر من زد که دست از من بِدار
اَنْدرین حَلْقه تو آن گَهْ رَهْ بَری
کَزْ صَفا دُرّی شوی تو شاهوار
حَلْقه زَرّین من وان گَهْ شَبَهْ
کِی رَوَد بر چَرخْ عیسی با حِمار؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۴ - باز شد در عاشقی بابی دگر
باز شُد در عاشقی بابی دِگَر
بر جَمالِ یوسُفی تابی دِگَر
مُژده بیدارانِ راهِ عشق را
آن که دیدم دوش من خوابی دِگَر
ساخته شُد از برایِ طالبان
غیرِ این اَسْبابْ اَسْبابی دِگَر
ابرها گَر می‌نَبارَد نَقْد شُد
از برایِ زندگیْ آبی دِگَر
یارَکانْ سَرکَش شدند و حَق بداد
غیر این اَصْحابْ اَصْحابی دِگَر
سَبزه زارِ عشق را مَعْمور کرد
عاشقان را دشت و دولابی دِگَر
وین جِگَرهایی که بُد پرزَخمِ عشق
شُد درآویزان به قُلّابی دِگَر
عشقْ اگر بَدنام گردد غَم مَخور
عشقْ دارد نام و اَلْقابی دِگَر
کَفْشگَر گَر خشم گیرد چاره شُد
صوفیان را نَعْل و قَبْقابی دِگَر
گَر نَدانَد حرفْ صوفی دان که هست
دَردهایِ عشق را بابی دِگَر
از هوایِ شَمسِ دین آموختم
جانِبِ تبریزْ آدابی دِگَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۵ - ای خیالت در دل من هر سحور
ای خیالَت در دلِ من هر سَحور
می‌خُرامَد هَمچو مَهْ یک پاره نور
نَقْشِ خوبَت در میانِ جانِ ما
آتش و شور اَفْکَنَد وان گَهْ چه شور
آتشی کردیّ و گویی صبر کُن؟
من نَدانَم صبر کردنْ در تَنور
یاد داری کآمَدی تو دوشْ مَست؟
ماه بودی؟ یا پَری؟ یا جانِ حور؟
آن سُخَن‌هایی که گفتی چون شِکَر؟
وان اشارت‌ها که می‌کردی زِ دور؟
دست بر لَب می‌زَدی یعنی که تو
از برایِ این دلِ من بَرمَشور؟
دست بر لب می‌نهی یعنی که صَبر
با لَبِ لَعْلَت کجا مانَد صَبور؟
رو به بالا می‌کُنی یعنی خدا
چَشمِ بَد را از جَمالَم دار دور
ای تو پاک از نَقْش‌ها وَزْ رویِ تو
هر زمانی یوسُفی اَنْدَر صُدور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۶ - راز را اندر میان نه وامگیر
راز را اَنْدَر میان نِهْ وامَگیر
بنده را هر لحظه از بالا مَگیر
تو نِکو دانی که هر چیز از کجاست
گَر خَطاها رفت آن از ما مَگیر
روستایی گَر بُوَم آنِ تواَم
روستاییْ خویش را رُستا مَگیر
چون مرا در عشقْ اُستا کرده‌یی
خود مرا شاگرد گیر اُستا مَگیر
تو مرا از ذوقْ می‌گیری گِلو
تا بِنالَم گویَمَت آن جا مَگیر
سویِ بَحْرَم کَش که خاشاکِ تواَم
تو مرا خود لایِقِ دریا مَگیر
از اَلَست آمد صَلاحُ الدّین تمام
تو وِرا زِ امْروز و از فردا مَگیر
راز را اَنْدَر میان نِهْ وامَگیر
بنده را هر لحظه از بالا مَگیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۷ - در چمن آیید و بربندید دید
در چَمَن آیید و بَربَنْدید دید
تا نَیُفتَد بر جَماعَت هر نَظَر
من زیان‌ها کرده‌ام من دیده‌ام
زَخم‌ها از چَشمِ هر‌ بی‌پا و سَر
چَشمِ بَد دیدیم ما کَزْ زَخمِ او
روسِیَه گردد عِیانْ شَمس و قَمَر
دور باد از رَزْمِ شیرانْ چَشمِ سگ
دور باد از مَهْدِ عیسی کونِ خَر
تیرْ پَرّان است از چَشمِ بَدان
خَلْوَت آمد تیرِ ایشان را سِپَر
لیکْ چَشمِ نیک و بَد آمیخته‌ست
قَلْب را هر کَس بِنَشْناسَد زِ زَر
زاهِدانَش آه‌ها پنهان کنند
خَلْوَتی جویَنْد در وَقتِ سَحَر
لیک این مَستان به حُکْمِ خود نی اَند
نیستْشان جُز حِفْظِ حَقْ حِصْنی دِگَر
باد کَم پَرّان مَزَن لافِ خوشی
باد آرَد خاک و خَس را در بَصَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰۸ - حال ما بی‌آن مه زیبا مپرس
حالِ ما بی‌آن مَهِ زیبا مَپُرس
آنچه رفت از عشقِ او بر ما مَپُرس
زیر و بالا از رُخَش پُرنور بین
زِ اهْتِزازِ آن قَد و بالا مَپُرس
گوهرِ اَشکَم نِگَر از رَشکِ عشق
وَزْ صَفا و موجِ آن دریا مَپُرس
در میانِ خونِ ما پا درمَنِه
هیچَم از صَفرا و از سودا مَپُرس
خونِ دل می‌بین و با کَسْ دَم مَزَن
وَزْ نِگارِ شَنگِ سَرغوغا مَپُرس
صد هزاران مُرغِ دل پَرکَنده بین
تو زِ کوهِ قاف و از عَنْقا مَپُرس
صد قیامَت در بَلایِ عشقِ اوست
دَرنِگَر امروز و از فردا مَپُرس
ای خیال اَنْدیش دوریْ سَختْ دور
سِرِّ او از طَبْعِ کاراَفْزا مَپُرس
چند پُرسی شَمسِ تبریزی کِه بود؟
چَشمِ جَیحون بین و از دریا مَپُرس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰۹ - ای دل بی‌بهره از بهرام ترس
ای دلِ بی‌بَهره از بَهرامْ تَرس
وَزْ شَهانْ در ساعتِ اِکْرامْ تَرس
دانه شیرین بُوَد اِکْرامِ شاه
دانه دیدی آن زمان از دامْ تَرس
گر چه بارانْ نِعْمَت است از بَرقْ ترس
شادِ ایّامی تو از ایّامْ تَرس
لُطفِ شاهان گر چه گُستاخَت کُند
تو زِ گُستاخیِّ ناهنگامْ تَرس
چون بِخَندد شیر تو ایمِن مَباش
آن زمان از زَخمِ خون آشامْ تَرس
ای مگسْ دل با لَبِ شِکَّر مَپیچ
چَشمْ بادام است از بادامْ تَرس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱۰ - نیست در آخرزمان فریادرس
نیست در آخِرزَمان فَریادرَس
جُز صَلاحُ الدّین صَلاحُ الدّین و بَس
گَر زِ سِرِّ سِرِّ او دانسته‌یی
دَم فُروکَش تا نَدانَد هیچ کَس
سینهٔ عاشق یکی آبی‌ست خوش
جان‌ها بر آبِ او خاشاک و خَس
چون بِبینی رویِ او را دَم مَزَن
کَنْدَر آیینه زیان باشد نَفَس
از دلِ عاشق بَرآیَد آفتاب
نور گیرد عالَمی از پیش و پَس
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۵ - اندک اندک راه زد سیم و زرش
اندک اندک راه زَد سیم و زَرَش
مرگ و جَسْکِ نو فُتاد اَنْدَر سَرَش
عشقْ گَردانید با او پوستین
می‌گُریزد خواجه از شور و شَرَش
اندک اندک رویِ سُرخَش زَرد شُد
اندک اندک خُشک شُد چَشمِ تَرَش
وَسوَسه و اندیشه بر وِیْ دَر گُشاد
رانْد عشقِ لااُبالی از دَرَش
اندک اندک شاخ و بَرگَش خُشک گشت
چون بُریده شُد رَگِ بیخ آوَرَش
اندک اندک دیو شُد لاحَوْل گو
سُست شُد در عاشقی بال و پَرَش
اندک اندک گشت صوفی خِرقه دوز
رفت وَجْد و حالَتِ خِرقه دَرَش
عشق داد و دلْ بَرین عالَم نَهاد
در بَرَش زین پس نیاید دِلْبَرَش
زان هَمی‌جُنبانْد سَر او سُستْ سُست
کامَد اَنْدَر پا و افتاد اَکثَرَش
بَهرِ او پُر می‌کُنم من ساغَری
گَر بِنوشَد بَرجَهانَد ساغَرَش
دست‌ها زان سان بَرآرَد کاسْمان
بِشْنَود آوازِ اَللّهُ اکْبَرَش
میرِ ما سیر است ازین گفت و مَلول
دَرکَشان اَنْدَر حَدیثِ دیگَرَش
کُشتهٔ عشقَم نَتَرسَم از امیر
هر کِه شُد کُشته چه خوف از خَنْجَرَش؟
بَتَّرینِ مرگ‌ها‌ بی‌عشقی است
بر چه می‌لَرزَد صَدَف؟ بر گوهَرَش
بَرگ‌ها لَرزانْ زِ بیمِ خُشکی اَند
تا نگردد خُشکْ شاخِ اَخْضَرَش
در تَکِ دریا گُریزد هر صَدَف
تا بِنَربایَند گوهر از بَرَش
چون رُبودند از صَدَف دانه‌‌یْ گُهَر
بعد از آن چه آبِ خوش چه آذَرَش
آن صَدَفْ‌ بی‌چَشم و‌ بی‌گوش است شاد
دُر به باطن دَرگُشاده مَنْظَرَش
گَر بِمانَد عاشقی از کاروان
بر سَرِ رَهْ خِضْر آید رَهبَرَش
خواجه می‌گِرید که مانْد از قافله
لیک می‌خَندد خَر اَنْدَر آخُرَش
عشق را بُگْذاشت و دُمِّ خَر گرفت
لاجَرَم سَرگینِ خَر شُد عَنْبَرَش
مُلْک را بُگْذاشت و بر سَرگین نِشَست
لاجَرَم شُد خرمگسْ سَرلشکَرَش
خَرمَگس آن وَسوَسه‌‌‌ست و آن خیال
که هَمی خارش دَهَد هَمچون گَرَش
گَر ندارد شَرم و وانایَد ازین
وانِمایَم شاخ‌هایِ دیگَرَش
تو مَکَن شاخَش چو مُرد اَنْدَر خَری
گاو خیزد با سه شاخ از مَحْشَرَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۶ - آن که جانش داده‌یی آن را مکش
آن کِه جانَش داده‌یی آن را مَکُش
وَرْ نَدادی نَقْشِ‌ بی‌جان را مَکُش
آن دو زُلفِ کافِرِ خود را بِگو
کِی یگانه اهلِ ایمان را مَکُش
آفتابا رویِ خود جِلْوه مَکُن
چند روزی ماهِ تابان را مَکُش
چون تو سیمرغی به قافِ ذوالْجَلال
بازگَرد و جُمله مُرغان را مَکُش
در میانِ خونِ هر مِسکین مَرو
جُز قُباد و شاهِ خاقان را مَکُش
گَر مرا دَربانِ عشقَت بار داد
از سَرِ غَیرتْ تو دَربان را مَکُش
گَر فُضولَم من که مِهْمانِ تواَم
شَرط نَبْوَد هیچ مِهْمان را مَکُش
مَستِ میدانم زِ میْ دانم خَراب
شیشه مَشْکَن مَستِ میدان را مَکُش
شَمس تبریزی تویی سُلطانِ من
بازگشتم بازِ سُلطان را مَکُش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۷ - چون تو شادی بنده گو غم خوار باش
چون تو شادی بَنده گو غَم خوار باش
تو عزیزی صد چو ما گو خوار باش
کارِ تو باید که باشد بر مُراد
کارهایِ عاشقانْ گو زار باش
شاهِ منصوریّ و مُلْکَت آنِ توست
بَنده چون مَنصور گو بَر دار باش
اُشتُرِ مَستم نَجویَم نَستَرن
نوش خوارم در رَهَت گو خار باش
نَشْنَوم من هیچ جُز پیغامِ او
هر چه خواهی گفت گو اسرار باش
ای دل آن جایی تو باری که وِیْ است
از جَمالِ یار بَرخوردار باش
او طَبیب است و به بیماران رَوَد
ای تَنِ وامانده تو بیمار باش
بر امیدِ یارِ غارِ خَلْوَتی
ثانِیَ اثْنَیْنِ بُرو در غار باش
بر امیدِ داد و ایثارِ بهار
مِهْرها می‌کار و در ایثار باش
خَرمَنا بر طَمْعِ ماهِ بانَمَک
گُم شو از دُزد و دَران اَنْبار باش
بَهرِ نُطْقِ یارِ خوش گفتارِ خویش
لَب بِبَند از گفت و کَم گُفتار باش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۸ - آن مایی همچو ما دلشاد باش
آنِ مایی هَمچو ما دِلْشاد باش
در گُلِسْتان هَمچو سَرو آزاد باش
چون زِ شاگردانِ عشقی ای ظَریف
در گُشادِ دلْ چو عشقْ اُستاد باش
گَر غمی آید گِلویِ او بگیر
داد ازو بِسْتان امیرِ داد باش
جانِ تو مَست است در بَزمِ اَحَد
تَنْ میانِ خَلْق گو آحاد باش
گاه با شیرینْ چو خُسرو خوش بِخَند
گَهْ زِ هَجْرش کوه کَن فرهاد باش
گَهْ نَشاط اَنگیز هَمچون گُلْشَنَش
گَهْ چو بُلبُل نال و خوش فریاد باش
پیشِ سَروَش چون خُرامَد خاک باش
چون گُلَش عَنْبَر فَشانَد باد باش
حاصل این است ای برادر چون فَلَک
در جهانِ کُهنه نوبُنیاد باش
در میانِ خارها چون خارپُشت
سَر درون و شادمان و راد باش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۹ - عقل آمد عاشقا خود را بپوش
عقل آمد عاشقا خود را بِپوش
وایِ ما ای وایِ ما از عقل و هوش
یا بُرو از جمعِ ما ای چَشم و عقل
یا شَوَم از نَنگِ تو‌ بی‌چَشم و گوش
تو چو آبی ز آتشِ ما دور شو
یا دَرآ در دیگِ ما با ما بِجوش
گَر‌ نمی‌خواهی که خُردت بِشْکَند
مُرده شو با موج و با دریا مَکوش
گَر بگویی عاشقم هستْ اِمْتِحان
سَر مَپیچ و رَطْلِ مَردان را بِنوش
می‌خُروشَم لیکِن از مَستیِّ عشق
هَمچو چَنگَم‌ بی‌خَبَر من از خُروش
شَمس تبریزی مرا کردی خَراب
هم تو ساقی هم تو میْ هم میْ فُروش