تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۷ - مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
مُسلمانان مُسلمانان چه باید گفت یاری را
که صد فردوس می‌سازد، جَمالَش نیم خاری را
مَکان‌ها بی‌مَکان گردد، زمین‌ها جُمله کان گردد
چو عشقِ او دَهَد تَشریفْ یک لحظه دیاری را
خداوندا زِهی نوری، لَطافَت بَخشِ هر حوری
که آب زندگی سازد زِ رویِ لُطفْ ناری را
چو لُطفَش را بِیَفشارَد، هزاران نوبَهار آرَد
چه نُقصان گَر زِ غیرت او، زَنَد بَرهَم بهاری را
جَمالَش آفتاب آمد، جهانْ او را نِقاب آمد
وَلیکِن نَقْش کِی بیند، به جُز نَقش و نِگاری را
جَمالِ گُل گُواه آمد، که بَخشش‌ها زِ شاه آمد
اگر چه گُل بِنَشْناسَد، هوایِ سازْواری را
اگر گُل را خَبَر بودی، همیشه سُرخ و تَر بودی
اَزیرا آفَتی نایَد، حَیاتِ هوشیاری را
به دست آور نِگاری تو، کَزین دست است کارِ تو
چرا باید سِپُردن جانْ نِگاری جانْ سِپاری را
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، مَنَم قاصِد به خونْ ریزی
که عشقی هست در دستم، که ماند ذواَلْفَقاری را
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸ - رسید آن شه، رسید آن شه، بیارایید ایوان را
رَسید آن شَهْ، رَسید آن شَهْ، بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعِدها، برایِ خوبِ کَنْعان را
چو آمد جانِ جان ِجانْ، نَشایَد بُرد نامِ جان
به پیشَش جان چه کار آید، مَگَر از بَهرِ قُربان را
بُدَم بی‌عشقْ گُمراهی، دَرآمَد عشقْ ناگاهی
بُدَم کوهی، شُدم کاهی، برایِ اسبِ سُلطان را
اگر تُرک است و تاجیک است، بدو این بَنده نزدیک است
چو جان با تَن، ولیکِن تَن نبیند هیچ مَر جان را
هَلا یاران که بَخت آمد، گَهِ ایثارِ رَخْت آمد
سُلَیمانی به تَخت آمد، برایِ عَزلِ شیطان را
بِجِه از جا چه می‌پایی، چرا بی‌دست و بی‌پایی؟
نمی‌دانی زِ هُدهُد جو، رَهِ قَصرِ سُلَیمان را
بِکُن آن جا مُناجاتَت، بگو اسرار و حاجاتَت
سُلَیمان خود هَمی‌داند، زبانِ جُمله مُرغان را
سُخَن بادست ای بَنده، کُنَد دل را پَراکَنده
وَلیکِن اوش فرماید، که گِردْ آوَر پَریشان را
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹ - تو از خواری همی‌نالی، نمی‌بینی عنایت‌ها
تو از خواری هَمی‌نالی، نمی‌بینی عِنایَت‌ها
مَخواه از حَقْ عِنایَت‌ها، و یا کَم کُن شِکایَت‌ها
تو را عِزَّت هَمی‌باید، که آن فرعون را شاید
بِدِه آن عشق و بِستانْ تو، چو فرعون این وَلایت‌ها
خُنُک جانی که خواری را، به جان زَ اوَّل نَهَد بر سر
پِیِ اُومیدِ آن بَختی، که هست اَنْدَر نِهایَت‌ها
دَهان پُرپِسْت می‌خواهی، مَزَن سُرنایِ دولت را
نَتانَد خواندنْ مُقری دهانْ پُرپِسْتْ آیَت‌ها
ازان دریا هزارانِ شاخ شُد هر سوی و جویی شُد
به باغِ جانِ هر خَلْقی، کُند آن جو کِفایَت‌ها
دِلا مَنْگَر به هر شاخی، که در تَنگی فرومانی
به اوَِل بِنْگَر و آخِر، که جمع آیَنْد غایَت‌ها
اگر خوکی فُتَد در مُشک و آدم زاد در سَرگین
رَوَد هر یک به اصلِ خود، زِ اَرْزاق و کِفایَت‌ها
سَگِ گَرگینِ این دَر بِهْ زِ شیرانِ همه عالَم
که لافِ عشقِ حَق دارد، وَ او داند وَقایَت‌ها
تو بَدنامیّ عاشق را، مَنِه با خواریِ دونان
که هست اَنْدَر قَفایِ او، زِ شاهِ عشق رایَت‌ها
چو دیگ از زَر بُوَد او را، سِیَه رویی چه غَم آرَد؟
که از جانَش هَمی‌تابَد، به هر زَخمی حِکایَت‌ها
تو شادی کُن زِ شَمسُ الدّینِ تبریزیّ و از عشقَش
که از عشقَش صَفا یابیّ و از لُطفَش حَمایَت‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۶۰ - ایا نور رخ موسی، مکن اعمی صفورا را
ایا نورِ رُخ موسی، مَکُن اَعْمی صَفورا را
چُنین عشقی نَهادَستی به نورَش چَشمِ بینا را
مَنَم ای بَرقْ رامِ تو، برایِ صید و دامِ تو
گَهی بر رُکنِ بامِ تو گَهی بِگْرفته صَحرا را
چه داند دامِ بیچاره، فَریبِ مُرغِ آواره؟
چه داند یوسُفِ مصری،غَم و دَردِ زُلَیخا را؟
گَریبان گیر و این جا کَش، کسی را که تو خواهی خوش
که من دامَمْ تو صَیّادی، چه پنهانْ صنعتی یارا
چو شهر لوطْ ویرانَم، چو چشم لوطْ حیرانَم
سَبَب خواهم که واپُرسم، ندارم زَهره و یارا
اگر عَطّار عاشق بُد سَنایی شاه و فایِق بُد
نه اینَم منْ نه آنَم من، که گُم کردم سَر و پا را
یکی آهَم کَزین آهَم، بِسوزَد دشت و خَرگاهَم
یکی گوشم که من وَقْفَم، شَهَنشاهِ شِکَرخا را
خَمُش کُن، در خَموشی جان کَشَد چون کَهْرُبا آن را
که جانَش مُستَعِد باشد، کَشاکَش‌هایِ بالا را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۱ - هلا ای زهرهٔ زهرا، بکش آن گوش زهرا را
هَلا ای زُهرهٔ زَهرا، بِکَش آن گوشِ زَهرا را
تقاضایی نَهادَستی، دَرین جَذْبِه دلِ ما را
مَنَم ناکامْ کامِ تو، برایِ صید و دامِ تو
گَهی بَر رُکنِ بامِ تو، گَهی بِگْرفته صَحرا را
چه داند دامِ بیچاره، فَریبِ مُرغ آواره؟
چه داند یوسُفِ مصری، نتیجه‌یْ شور و غوغا را؟
گَریبان گیر و این جا کَش، کسی را که تو خواهی خوش
که من دامَم تو صَیاّدی، چه پنهانْ صَنعتی یارا
چو شهرِ لوطْ ویرانَم، چو چَشمِ لوطْ حیرانَم
سَبَب خواهم که واپُرسَم، ندارم زَهره و یارا
اگر عَطّار عاشق بُد سَنایی شاه و فایِق بُد
نه اینَم منْ نه آنَم من، که گُم کردم سَر و پا را
یکی آهَم کَزین آهَم، بِسوزَد دشت و خَرگاهَم
یکی گوشم که من وَقْفَم، شَهَنشاهِ شِکَرخا را
خَمُش کُن، در خَموشی جان کَشَد چون کَهْرُبا آن را
که جانَش مُستَعِد باشد، کَشاکَش‌هایِ بالا را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۲ - بهار آمد بهار آمد، سلام آورد مستان را
بهار آمدْ بهار آمد، سَلام آوَردْ مَستان را
از آن پیغامْبَرِ خوبان، پیام آوَرْد مَستان را
زبانِ سوسن از ساقی، کَرامَت‌های مَستان گفت
شَنید آن سَرو از سوسن، قیام آوَرْد مَستان را
زِ اوَّل باغ در مَجلِس، نِثار آوَرْد آن گَهْ نُقل
چو دید از لالهٔ کوهی، که جام آوَرْد مَستان را
زِ گریه‌یْ ابرِ نیسانی، دَمِ سردِ زمستانی
چه حیلَت کرد کَزْ پَرده، به دام آوَرْد مَستان را
سَقاهُمْ رَبُّهُمْ خوردند و نام و نَنْگ گُم کردند
چو آمد نامهٔ ساقی، چه نام آوَرْد مَستان را
درونِ مِجْمَرِ دل‌ها، سِپَنْد و عود می‌سوزد
که سرمایِ فِراقِ او، زُکام آوَرْد مَستان را
دَرآ در گُلْشَنِ باقی، بَرآ بر بامْ کان ساقی
زِ پنهان خانهٔ غَیبی، پیام آوَرْد مَستان را
چو خوبان حُلّه پوشیدند، دَرآ در باغ و پَس بِنگَر
که ساقی هر چه دَربایَد، تمام آوَرْد مَستان را
که جان‌ها را بهار آوَرْد و ما را رویِ یار آوَرْد
بِبین کَزْ جُمله دولت‌ها، کُدام آوَرْد مَستان را
زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی، به ناگَهْ ساقیِ دولت
به جامِ خاصِ سُلطانی، مُدام آوَرْد مَستان را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳ - چه چیزاست آن که عکس او، حلاوت داد صورت را؟
چه چیزاست آن که عکسِ او، حَلاوت داد صورت را؟
چو آن پنهان شود گویی، که دیوی زادْ صورت را
چو بر صورت زَنند یک دَم، زِ عشق آید جهان بَرهَم
چو پنهان شُد دَرآیَد غَم، نبینی شادْ صورت را
اگر آن خود همین جان است، چرا بعضی گِرانجان است؟
بَسی جانی که چون آتش، دَهَد بر بادْ صورت را
وگر عقلست آن پُرفَن، چرا عقلی بُوَد دشمن؟
که مَکْرِ عَقلِ بَد در تَن، کَنَد بُنیادْ صورت را
چه داند عقلِ کژْخوانَش؟ مَپُرس از وِیْ مَرَنجانَش
همان لُطف و همان دانش، کُند اُستادْ صورت را
زهی لُطف و زِهی نوری، زِهی حاضرْ زِهی دوری
چُنین پیدا و مَسْتوری، کُند مُنْقادْ صورت را
جهانی را کَشان کرده، بَدَن‌هاشان چو جان کرده
برای اِمْتِحان کرده، زِ عشقْ اُستادْ صورت را
چو با تبریز گردیدم، زِ شَمسُ الدّین بِپُرسیدم
از آن سِرّی کَزو دیدم، همه ایجادْ صورت را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴ - تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ ماهی را که او شُد سیر از این دریا؟
تو دیدی هیچ نَقشی را که از نَقاّش بُگْریزد؟
تو دیدی هیچ وامِق را که عَذرا خواهد از عَذرا؟
بُوَد عاشق فِراق اَنْدَر چو اسمی خالی از مَعنی
ولی مَعنی چو معشوقی فَراغَت دارد از اَسْما
تویی دریا مَنَم ماهی چُنان دارم که می‌خواهی
بِکُن رَحمَت بِکُن شاهی که از تو مانده‌ام تنها
اَیا شاهَنْشَه ِقاهِر چه قَحْطِ رَحمَت است آخِر؟
دَمی که تو نه‌یی حاضر گرفت آتش چُنین بالا
اگر آتش تو را بیند چُنان در گوشه بِنْشینَد
کَزْ آتش هر کِه گُل چینَد دَهَد آتش گُلِ رَعنا
عَذاب است این جهانْ بی‌تو مَبادا یک زَمانْ بی‌تو
به جانِ تو که جانْ بی‌تو شکنجه‌ست و بَلا بر ما
خیالَت هَمچو سُلطانی شُد اَنْدَر دلْ خُرامانی
چُنانْک آید سُلَیمانی درونِ مَسجدِ اَقْصی
هزاران مَشعَله بَرشُد همه مَسجد مُنَّور شد
بهشت و حوضِ کوثَر شُد پَُر از رِضوانْ پُر از حورا
تَعالَی اللّهْ تَعالَی اللّهْ دَرونِ چَرخْ چندین مَهْ
پُر از حورست این خَرگَه نَهان از دیدهٔ اَعْمی
زِهی دِلْشاد مُرغی کو مَقامی یافت اَنْدَر عشق
به کوهِ قاف کِی یابَد مَقام و جایْ جُز عَنْقا؟
زِهی عَنْقایِ رَبّانی شَهَنْشَه شَمسِ تبریزی
که او شَمسی‌ست نی شرقیّ و نی غربیّ و نی دَر جا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵ - ببین ذرات روحانی، که شد تابان از این صحرا
بِبین ذَرّاتِ روحانی، که شُد تابان از این صَحرا
بِبین این بَحر و کَشتی‌ها، که بَرهَم می‌زنند این جا
ببین عَذرا و وامِق را، در آن آتش خَلایِق را
بِبین معشوق و عاشق را، بِبین آن شاه و آن طُغْرا
چو جوهر قُلْزُم اَنْدَر شُد، نه پنهان گشت و نی تَر شُد
زِ قُلْزُم آتشی بَرشُد، دَر او هَم لا و هَم اِلّا
چو بی‌گاه است آهسته، چو چَشمَت هست بَربَسته
مَزَن لاف و مَشو خسته، مَگو زیر و مَگو بالا
که سویِ عقلِ کَژْبینی، دَرآمَد از قَضا کینی
چو مَفلوجیْ چو مِسکینی، بِمانْد آن عقل هَم بَرجا
اگر هستی تو از آدم،دَرین دریا فروکَش دَم
که اینَت واجبست ای عَم، اگر امروز اگر فردا
زِ بَحر این دُر خَجِل باشد، چه جایِ آب و گِل باشد؟
چه جان و عقل و دل باشد، که نَبْوَد او کَفِ دریا؟
چه سودا می‌پَزَد این دل؟ چه صَفرا می‌کُند این جان؟
چه سَرگردان هَمی‌دارد، تو را این عقلِ کارْاَفْزا؟
زِهی ابرِ گُهَربیزی زِ شَمسُ الدّینِ تبریزی
زِهی اَمْن و شِکَرریزی، میانِ عالَمِ غوغا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶ - تو را ساقی جان گوید، برای ننگ و نامی را
تو را ساقیِ جان گوید، برای نَنْگ و نامی را
فرومَگْذار در مَجْلِس، چُنین اِشْگَرفْ جامی را
زِ خونِ ما قِصاصَت را، بِجو این دَم خَلاصَت را
مَهِل ساقیِ خاصَت را، برایِ خاص و عامی را
بِکَش جام ِجَلالی را، فدا کُن نَفْس و مالی را
مَشو سُخره حَلالی را، مَخوان باده حَرامی را
غَلَط کردارِ نادانی، همه نامی‌ست یا نانی
تو را چون پُخته شُد جانی، مَگیر ای پُخته خامی را
کسی کَزْ نام می‌لافَد، بِهِل کَزْ غُصّه بِشْکافد
چو آن مُرغی که می‌بافَد، به گِرِد خویشْ دامی را
دَرین دام و دَرین دانه، مَجو جُز عشقِ جانانه
مَگو از چرَخْ وَزْ خانه، تو دیده گیر بامی را
تو شین و کاف و ری را خود، مَگو شِکَر که هست از نی
مَگو الْقابِ جانِ حَی، یکی نَقش و کلامی را
چو بی‌صورتْ تو جان باشی، چه نُقصانْ گَر نَهان باشی
چرا دربَند آن باشی که واگویی پیامی را
بیا ای هم دلِ مَحْرَم، بگیر این بادهٔ خُرَّم
چُنان سَرمَست شو این دَم، که نَشْناسی مَقامی را
بُرو ای راهِ رَه پیما، بدان خورشیدِ جانْ اَفْزا
ازین مَجنونِ پُرسودا، بِبَر آن جا سَلامی را
بگو ای شَمسِ تبریزی، از آن میْ‌هایِ پاییزی
به خود در ساغَرَم ریزی، نفرمایی غُلامی را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷ - از آن مایی ای مولا، اگر امروز اگر فردا
از آنِ مایی ای مولا، اگر امروز اگر فردا
شب و روزَم ز تو روشن، زِهی رَعنا، زِهی زیبا
تو پاکِ پاکی از صورت، وَلیک از پَرتوِ نورَت
نِمایی صورتی هر دَم، چه باحُسن و چه با بالا
چو ابرو را چُنین کردی، چه صورت‌هایِ چین کردی
مرا بی‌عقل و دین کردی، بَر آن نَقش و بَر آن حورا
مرا گویی چه عشقست این، که نی بالا نه پست است این؟
چه صیدی بی زِ شَسْت است این، درونِ موجِ این دریا؟
اَیا معشوقِ هر قُدسی، چو می‌دانیْ چه می‌پُرسی؟
که سِرّ عَرش و صد کُرسی، زِ تو ظاهر شود پیدا
زَدی در من یکی آتش، که شُد جانِ مرا مَفْرَش
که تا آتش شود گُل خوش، که تا یکتا شود صَد تا
فِرِست آن عشقِ ساقی را بِگَردان جامِ باقی را
که از مَزج و تَلاقی را، نَدانَم جامَش از صَهْبا
بِکُن این رَمز را تعیین، بِگو مَخدومْ شَمسُ الدّین
به تبریز ِنکوآیین، بِبَر این نُکتهٔ غَرّا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸ - چو شست عشق در جانم، شناسا گشت شستش را
چو شَستِ عشق در جانَم، شِناسا گشت شَسْتَش را
به شَستِ عشقْ دست آوَرْد جانِ بُتْ پَرَستش را
به گوشِ دل بِگِفت اِقْبالْ رَسْت آن جان به عشقِ ما
بِکَرد این دل هزاران جانْ نِثارْ آن گفتِ رَسْتَش را
زِ غیرت چونک جان افتاد، گفت اِقْبال هم نَجْهَد
نِشَسْته‌ست این دل و جانم، هَمی‌پاید نَجَسْتَشْ را
چو اَنْدَر نیستی هست است و در هستی نباشد هست
بیامَد آتشی در جان، بسوزانید هَسْتَش را
بَراتِ عُمرِ جانْ اِقْبال چون بَرخوانْد پنجه شصت
تَراشید و اَبَد بِنْوِشت بر طومارْ شَصتَش را
خَدیوِ روحْ شَمسُ الدّین، که از بسیاریِ رِفْعَت
نَدانَد جِبْرئیلِ وَحی، خود جایِ نِشَسْتَش را
چو جامَش دید این عقلَم، چو قَرّابه شُد اِشْکَسته
دُرُستی‌هایِ بی‌پایان بِبَخشید آن شِکَسْتَش را
چو عشقش دید جانم را، به بالای یَسْت از این هستی
بلندی داد از اِقْبالِ او بالا و پَسْتَش را
اگر چه شیرگیری تو، دِلا می‌تَرس از آن آهو
که شیرانَنْد بیچاره، مَر آن آهویِ مَستَش را
چو از تیغِ حَیات انگیز، زد مَر مرگ را گَردن
فروآمد زِ اسپْ اِقْبال و می‌بوسید دَستَش را
در آن روزی که در عالَم، اَلَست آمد نِدا از حَق
بُدِه تبریز از اوَّل، بَلی گویان اَلَستَش را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹ - چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
چه باشد گَر نگارینَم بگیرد دستِ من فردا
ز روزَن سَر دَرآویزَد چو قُرصِ ماهِ خوش سیما
دَرآیَد جانْ فَزایِ من گُشایَد دست و پایِ من
که دستَم بَست و پایَم هَم کَفِ هِجْرانِ پابَرجا
بِدو گویم به جانِ تو که بی‌تو ای حَیاتِ جان
نه شادم می‌کُند عِشرَت نه مَستم می‌کُند صَهْبا
وَگَر از نازْ او گوید بُرو از من چه می‌خواهی؟
زِ سودایِ تو می‌تَرسَم که پیوندد به من سودا
بَرَم تیغ و کَفَنْ پیشَش چو قُربانی نَهَم گَردن
که از من دَردِسَر داری مرا گَردن بِزَن عَمْدا
تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را
مرا مُردن بِهْ از هِجْران به یَزدان کَاخْرَجَ اَلْمَوْتی’
مرا باور نمی‌آمد که از بَنده تو بَرگردی
همی‌گفتم اَراجیف است و بُهتانْ گُفته‌ی اَعْدا
تویی جانِ من و بی‌جانْ ندانم زیستْ من باری
تویی چَشمِ من و بی‌تو ندارم دیده‌ی بینا
رَها کُن این سُخن‌ها را بِزَن مُطرب یکی پَرده
رَباب و دَف به پیش آور اگر نَبْوَد تو را سُرنا
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰ - برات آمد، برات آمد، بنه شمع براتی را
بَرات آمد، بَرات آمد، بِنِه شمعِ بَراتی را
خَضِر آمد، خَضِر آمد، بیار آبِ حَیاتی را
عُمَر آمد، عُمَر آمد، ببین سَرزیرْ شیطان را
سَحَر آمد، سَحَر آمد، بِهِل خوابِ سُباتی را
بهار آمد، بهار آمد، رَهیده بین اسیران را
به بُستان آ، به بُستان آ، بِبین خَلْقِ نَجاتی را
چو خورشیدِ حَمَل آمد، شُعاعَش در عَمَل آمد
بِبین لَعْلِ بَدَخشان را و یاقوتِ زَکاتی را
همان سُلطانْ، همان سُلطان، که خاکی را نَبات آرد
بِبَخشد جانْ، بِبَخشد جانْ،نِگارانِ نَباتی را
درختان بینْ، درختان بین، همه صایِمْ همه قایِم
قبول آمد، قبول آمد، مُناجاتِ صَلاتی را
زِ نوراَفْشان،زِ نوراَفْشان،نَتانی دید ذاتَش را
بِبین باریْ، بِبین باری، تَجَلّی صِفاتی را
گُلِستان را، گُلِستان را،خُماری بُد زِ جورِ دِیْ
فرستاد او، فرستاد او، شَراباتِ نَباتی را
بِشارت دِهْ، بِشارت دِهْ، به مَحبوسانِ جسمانی
که حَشْر آمد، که حَشر آمد، شَهیدانِ رُفاتی را
شقایق را، شقایق را، تو شاکِر بین و گُفتی نی
تو هم نو شو، تو هم نو شو، بِهِل نُطْقِ بَیاتی را
شکوفه و میوهٔ بُستان، بَراتِ هر درخت آمد
که بیخَم نیست پوسیده، بِبین وَصلِ سَماتی را
زبانِ صِدق و بَرقِ رو، بَراتِ مومنان آمد
که جانَم واصِلِ وصل است و هِشته بی‌ثَباتی را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۱ - اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را
اگر نه عشقِ شَمسُ الدّین بُدی در روز و شب ما را
فَراغَت‌ها کجا بودی، زِ دام و از سَبَب ما را
بُتِ شهوت بَرآوردی، دَمار از ما زِ تابِ خود
اگر از تابشِ عشقش، نبودی تاب و تَبْ ما را
نوازش‌هایِ عشقِ او، لَطافت‌هایِ مِهْرِ او
رَهانید و فَراغَت داد، از رنج و نَصَب ما را
زِهی این کیمیایِ حق، که هست از مِهْر جانِ او
که عینِ ذوق و راحَت شُد، همه رنج و تَعَب ما را
عِنایَت‌هایِ رَبّانی، زِ بَهرِ خِدمَتِ آن شَهْ
بِرویانید و هستی داد، از عینِ اَدَب ما را
بَهارِ حُسنِ آن مِهْتر، به ما بِنْمود ناگاهان
شَقایق‌ها و ریحان‌ها و گُل‌هایِ عَجَب ما را
زِهی دولتْ، زِهی رفعت زهی بَخت و زِهی اَخْتَر
که مَطْلوبِ همه جان‌ها، کُند از جانْ طَلَب ما را
گَزید او لَبْ گَه مستی، که رو پیدا مَکُن مَستی
چو جامِ جان لَبالَب شُد، از آن میْ‌هایِ لَب ما را
عَجَب بَختی که رو بِنْمود ناگاهانْ هزاران شُکر
زِ معشوقِ لَطیف اوصافِ خوبِ بوالْعَجَب ما را
در آن مَجْلِس که گَردان کرد از لُطفْ او صُراحی‌ها
گِران قَدْر و سَبُک دل شُد، دل و جان از طَرَب ما را
به سویِ خِطّهٔ تبریز، چه چَشمهٔ آبِ حیوان است
کَشانَد دل بدان جانِب، به عشقِ چون کَنَب ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۲ - به خانه خانه می‌آرد، چو بیذق شاه جان ما را
به خانه خانه می‌آرَد، چو بیَذَقْ شاهِ جانْ ما را
عَجَب بُردست یا مات است، زیر امْتِحانْ ما را
همه اَجْزایِ ما را او، کشانیده‌ست از هر سو
تَراشیده‌ست عالَم را و مَعْجون کرده زانْ ما را
زِ حِرص و شَهوتی ما را، مِهاری کرده دربینی
چو اُشْتُر می‌کَشانَد او، به گِردِ این جهانْ ما را
چه جایِ ما که گَردون را، چو گاوان در خَرَس بَست او
که چون کُنجِد هَمی‌کوبَد، به زیرِ آسْمانْ ما را
خُنُک آن اُشْتُری کو را، مِهارِ عشقِ حَق باشد
همیشه مَست می‌دارد، میانِ اُشْتُرانْ ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۴ - درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
دَرآ تا خِرقه قالَبْ دَراندازم همین ساعت
دَرآ تا خانه هستی بِپَردازم همین ساعت
صَلا زَن پاکْبازی را، رَها کُن خاکْ بازی را
که یک جان دارم و خواهم که دَربازم همین ساعت
کمانْ زِه کُن خدایا نه، که تیرِ قابَ قَوْسَیْنی
که وَقت آمد که من جان را، سِپَر سازم همین ساعت
چو بَر می‌آید این آتش، فَغان می‌خیزد از عالَم
اَمانَم دِهْ اَمانَم دِه، که بُگْدازم همین ساعت
جهان از ترس می‌دَرَّد وَ جان از عشقْ می‌پَرَّد
که مُرغان را به رَشک آرَم زِ پَروازم، همین ساعت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۵ - که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختان‌ست؟
که دید ای عاشقانْ شهری که شهرِ نیکْبَختان‌ست؟
که آن جا کَم رَسَد عاشق وَ معشوقِ فراوان‌ست
که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نَهیم آن جا
که تا دل‌ها خُنُک گردد، که دل‌ها سَختْ بِریان‌ست
نباشد این چُنین شهری، ولی باری کَم از شهری
که در وِیْ عَدل و اِنْصافست و معشوقِ مُسلمان‌ست
که این سو عاشقانْ باری، چو عودِ کُهنه می‌سوزد
وان معشوقِ نادر، تَر، کَز او آتشْ فُروزان‌ست
خداوندا به اِحْسانَت، به حَقِّ نورِ تابانَت
مَگیر، آشفته می‌گویم که دلْ بی‌تو پَریشان‌ست
تو مَستان را نمی‌گیری، پَریشان را نمی‌گیری
خُنُک آن را که می‌گیری، که جانَم مَستِ ایشان‌ست
اگر گیری وَرْ اَنْدازی، چه غَمْ داری چه کَم داری؟
که عاشق چون گیا این جا، بیابان در بیابان‌ست
بِخَندد چَشمِ مِرّیخَش، مرا گوید نمی‌تَرسی؟
نِگارا بوی خون آید، اگر مِرّیخْ خندان‌ست
دِلَم با خویشتن آمد، شِکایَت را رَها کردم
هزاران جانْ هَمی‌بَخشَد، چه شُد گَر خَصمِ یک جان‌ست
مَنَم قاضیِّ خَشم آلود و هر دو خَصْم خُشنودند
که جانانْ طالِبِ جانست و جانْ جویایِ جانان‌ست
که جانْ ذَرّه‌ست و او کیوان، که جانْ میوه‌ست و او بُستان
که جانْ قطره‌ست و او عُمّان، که جانْ حَبّه‌ست و او کان‌ست
سُخَن در پوست می‌گویم، که جانِ این سُخَن غَیبست
نه در اندیشه می‌گنجد نه آن را گفتن امکان‌ست
خَمُش کُن، هَمچو عالَم باش، خَموش و مَست و سَرگَردان
وَگَر او نیست مَستِ مَست، چرا اُفتان و خیزان‌ست؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۲ - خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد
خیالِ تُرکِ من هر شب صِفاتِ ذاتِ من گردد
که نَفیِ ذاتِ من در وِیْ همی اِثْباتِ من گردد
زِ حَرفِ عینِ چَشمِ او زِ ظَرفِ جیمِ گوشِ او
شَهِ شطرنجِ هفت اَخْتَر به حرفیْ ماتِ من گردد
اگر زان سیب بُنْ سیبی شِکافَم حوری‌یی زایَد
که عالَم را فروگیرد رَز و جَنّاتِ من گردد
وَگَر مُصْحَف به کَف گیرم زِ حیرت اُفْتَد از دستم
رُخَش سَرعُشرِ من خوانَد لَبَش آیاتِ من گردد
جهانْ طوراست و من موسی که من بیهوش و او رَقْصان
وَلیکِن این کسی داند که بر میقاتِ من گردد
بَرآمَد آفتابِ جانْ که خیزید ای گِرانْ جانان
که گَر بر کوه بَرتابَم کَمین ذَرّاتِ من گردد
خَمُش چَندان بِنالیدم که تا صد قرنْ این عالَم
دَرین هَیهایِ من پیچد بَرین هَیهاتِ من گردد
مولوی : غزلیات
غزل ۵۶۳ - دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
دِلا نَزدِ کسی بِنْشین که او از دل خَبَر دارد
به زیر آن درختی رو که او گُل‌هایِ تَر دارد
دَرین بازارِ عَطّاران مَرو هر سو چو بی‌کاران
به دُکّانِ کسی بِنْشین که در دُکّانْ شِکَر دارد
تَرازو گَر نداری پس تو را زو رَهْ زَنَد هرکَس
یکی قَلْبی بیارایَد تو پِنْداری که زَر دارد
تو را بر دَر نِشانَد او به طَرّاری که می‌آیم
تو مَنْشین مُنْتَظِر بر دَر که آن خانه دو دَر دارد
به هر دیگی که می‌جوشَد مَیاوَر کاسه و مَنْشین
که هر دیگی که می‌جوشَد درونْ چیزی دِگَر دارد
نه هر کِلْکی شِکَر دارد نه هر زیریْ زَبَر دارد
نه هر چَشمیْ نَظَر دارد نه هر بَحریْ گُهَر دارد
بِنال ای بُلبُلِ دَسْتان اَزیرا نالهٔ مَستان
میانِ صَخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بِنِه سَر گَر نمی‌گُنجی که اَنْدَر چَشمهٔ سوزن
اگر رشته نمی‌گُنجَد از آن باشد که سَر دارد
چراغ است این دلِ بیدار به زیرِ دامَنَش می‌دار
ازین باد و هوا بُگْذر هوایَش شور و شَر دارد
چو تو از باد بُگْذشتی مُقیمِ چَشمه‌یی گشتی
حَریفِ هَمدَمی گشتی که آبی بر جِگَر دارد
چو آبَت بر جِگَر باشد درختِ سبز را مانی
که میوه‌یْ نو دَهَد دایم درونِ دلْ سَفَر دارد