تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۲ - من اگر پرغم اگر خندانم
من اگر پُرغَم اگر خندانم
عاشقِ دولَتِ آن سُلطانم
هَوَسِ عشقِ مَلِک تاجِ من است
اَگَرَم تاجْ دِهی نَسْتانم
رنگِ شاخِ گُلِ او بَرگِ من است
زان که من بُلبُلِ آن بُستانم
جُز که بر خاکِ دَرَش نَنْشینَم
جُز که در جان و دِلَشْ نَنْشانم
روز و شب غَرقهٔ شیر و شِکَرم
در گُل و یاسَمَن و ریحانم
گَر خَراب است جهانْ گَر مَعْمور
من خَرابِ وِیْ‌اَم، این می‌دانم
نَظَری هست مَلِک را بر من
گرچه با خاکِ زمین یکسانم
زَرِ با خاکْ دَرآمیخته‌ام
باش در کوره رَوَم، در کانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۳ - من که حیران ز ملاقات توام
من که حیران زِ مُلاقاتِ تواَم
چون خیالی زِ خیالاتِ تواَم
به مُراعات کُنی دِلْجویی
اُه که‌ بی‌دل زِ مُراعاتِ تواَم
ذاتِ من نَقْشِ صفاتِ خوشِ توست
من مَگَر خود صِفَتِ ذاتِ تواَم
گَر کَرامات بِبَخشَد کَرَمَت
مو به مو لُطف و کَرامات تواَم
نَقْش و اندیشهٔ من از دَمِ توست
گویی اَلْفاظ و عباراتِ تواَم
گاه شَهْ بودم و گاهَت بنده
این زمان هر دو نِیَم، ماتِ تواَم
دلْ زُجاج آمد و نورَت مِصْباح
منِ‌ بی‌دل شده مِشکاتِ تواَم
ای مُهَندس که تو را لوحَم و خاک
چون رَقَم مَحوِ تو وِاثْباتِ تواَم
چه کُنم ذِکر که من ذکرِ تواَم
چه کُنم رای که رایاتِ تواَم
سَنُریهِمْ شُد و فی اَنْفُسِهِم
هم تواَم خوان که زِ آیاتِ تواَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸۴ - من ازین خانه به در می‌نروم
من ازین خانه به دَر می‌نَرَوَم
من ازین شهر سَفَر می‌نَرَوَم
مَنَم و این صَنَم و باقیِ عُمر
من ازو جایِ دِگَر می‌نَرَوَم
خاکیانْ رو به اَثَر آوردند
من زَاثیرم، به اَثَر می‌نَرَوَم
ای دو دیده زِ نَظَر دورَم کُن
من چو دیده به نَظَر می‌نَرَوَم
بَختِ من زیر و زَبَر کرد غَمَش
چون فَلَک زیر و زَبَر می‌نَرَوَم
خانهٔ چَرخ و زمین تاریک است
من زِ خَرگاهِ قَمَر می‌نَرَوَم
گَر چو خورشید مرا تیغ زَنَد
من زِ تیغَش به سِپَر می‌نَرَوَم
بَس بُوَد عشقِ شَهَم تاج و کَمَر
من سویِ تاج و کَمَر می‌نَرَوَم
گُم کُنم خویش در اوصافِ مَلَک
من در اوصافِ بَشَر می‌نَرَوَم
عشقِ او چون شَجَر و من موسی
من گِزافه به شَجَر می‌نَرَوَم
زان شَجَر خواند یکی نورْ مرا
وَرْنه من بَهرِ خُضَر می‌نَرَوَم
چون شَجَر خوش بِکَشَم آبِ حَیات
من چو هیزم به سَقَر می‌نَرَوَم
شَمسِ تبریز که نورِ سَحَر است
جُز به نورش به سَحَر می‌نَرَوَم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۳ - رو قرار از دل مستان بستان
رو قَرار از دلِ مَستانْ بِسِتان
رو خَراج از گُلِ بُستانْ بِسِتان
کُلَهِ مَهْ زِ سَرِ مَهْ بَرگیر
گِروِ گُلْ زِ گُلِستانْ بِسِتان
سُخَنِ جانِ رَهی گفتی دوش
آنِ توست آن، هَله بِسْتانْ بِسِتان
ای کِه در باغِ رُخَش رَهْ بُردی
گُلِ تازه به زمستانْ بِسِتان
ای کِه از نازِ شَهان می‌تَرسی
طِفْلِ عشقی، سَرِ پِسْتان بِسِتان
دل قوی دار چو دِلْبَر خواهی
دلِ خود از دلِ سُسْتانْ بِسِتان
چابُک و چُست رو اَنْدَر رَهِ عشق
مُهره را از کَفِ چُستانْ بِسِتان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۴ - مات خود را صنما مات مکن
ماتِ خود را صَنَما ماتْ مَکُن
به جُز از لُطف و مُراعاتْ مَکُن
خُرده و‌‌ بی‌اَدَبی‌ها که بِرَفت
عَفو کُن، هیچ مُکافاتْ مَکُن
وَقتِ رَحْم است، بِکُن، کینه مَکَش
بنده را طُعْمهٔ آفاتْ مَکُن
به سَرِ تو که جُدایی مَنْدیش
جُز که پیوند و مُلاقاتْ مَکُن
خاکِ خود را به زمین بَرمَگُذار
مَنْزِلَش جُز به سَماواتْ مَکُن
اوَّلَش جُز به سویِ خویشْ مَکَش
آخِرش جُز که سَعاداتْ مَکُن
آنچه خو کرد زِ لُطفَت، بِرَسان
تَرکِ تیمار و جِرایاتْ مَکُن
بَندهٔ اهلِ خَراباتِ توایم
پُشتِ ما را به خَراباتْ مَکُن
ما کِه باشیم که گوییم مَکُن؟
چون که گفتیم، مُماراتْ مَکُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۵ - ای به انکار سوی ما نگران
ای به اِنْکار سویِ ما نِگَران
من نِیَم با تو دودلْ چون دِگَران
سُخَنِ تَلْخ چه می‌اندیشی؟
ای تو سَرمایهٔ جُمله شِکَران
بر دلِ سوخته‌‌ام ‌‌آبی زَن
که تویی دِلْبَرِ پُرخون جِگَران
زِ غَمَم هَمچو کَمان، تیر مَزَن
چه زنی تیر سویِ‌‌ بی‌سِپَران؟
با گُلْ از تو گِلِه‌ها می‌کردم
گفت من هم زِ وِیْ‌اَم جامه دَران
گفت نرگس که زِ من پُرس او را
که مَنَم بَندهٔ صاحِب نَظَران
که چو من جُمله چَمَن سوخته اند
ز آتشِ او زِ کَران تا به کَران
مَهْ و خورشیدْ زِ عشقِ رُخِ او
اَنْدَرین چَرخْ زِزیر و زَبَران
بَحْر در جوشْ ازین آتشِ تیز
چَرخْ خَم داده از این بارِ گِران
کوه بَسته‌ست کَمَرِ خِدمَت را
که شُماریش زِ بسته کَمَران
بانگِ اَرْواحْ به من می‌آید
که بگو حالَتِ این‌‌ بی‌صُوَران
با کِه گویم به جهان؟ مَحْرَم کو؟
چه خَبَر گویم با‌‌ بی‌خَبَران؟
ظاهرِ بَحْر بُوَد جایِ خَسان
باطِنِ بَحْر مُقامِ گُهَران
ظاهِر و باطِنِ منْ خاکِ خَسی
کو بَرین بَحْر بُوَد رَهْ گُذران
غَزَلِ‌‌ بی‌سَر و‌‌ بی‌پایان بین
که زِ پایان بَرَدَت تا به سَران
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۶ - به شکرخنده ببردی دل من
به شِکَرخنده بِبُردی دلِ من
بِشِکَن شِکَّر، دل را مَشِکَن
دلِ ما را که زِ جا بَرکَندی
به تو آمد، پَر و بالَش بِمَکَن
بِنِگَر تا به چه لُطفَش بُردی
رَحْم کُن، هر نَفَسَش زَخم مَزَن
جانَم اَنْدَر پِیِ دل می‌آید
چه کُند‌‌ بی‌تو دَرین قالَبِ تَن؟
بی‌تو دل را نَبُوَد بَرگِ جهان
بی‌تو گُل را نَبُوَد بَرگ چَمَن
هین، چرا بَند شِکَستی؟ خاموش
یا مَگَر نیست تو را بَندِ دَهَن؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۳۲ - به حریفان بنشین، خواب مرو
به حَریفان بِنِشین، خواب مَرو
هَمچو ماهی به تَکِ آب مَرو
هَمچو دریا همه شب جوشان باش
نی پَراکنده، چو سیلاب مَرو
آبِ حیوان نه که در تاریکی‌ست؟
بِطَلَب در شب و مَشتاب مَرو
شب رُوانِ فَلَکی پُر نورند
تو هم از صُحبَتِ اَصْحاب مَرو
شمعِ بیدار نه در طشتِ زَر است؟
به زمین در، تو چو سیماب مَرو
شب رُوان را بِنِمایَد مَهْ رو
مُنتظِر شو، شبِ مهتاب مَرو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۷ - ز کجا آمده‌یی، می‌دانی؟
زِ کجا آمده‌یی، می‌دانی؟
زِ میانِ حَرَم سُبحانی
یاد کُن، هیچ به یادت آید
آن مَقاماتِ خوشِ روحانی؟
پس فراموش شُدَسْتَت آن‌ها
لاجَرَم خیره و سَرگردانی
جانْ فُروشی به یکی مُشتی خاک
این چه بَیع است بدین اَرْزانی؟
بازدِهْ خاک و بِدان قیمتِ خود
نی غُلامی، مَلِکی، سُلطانی
جِهَتِ تو زِ فَلَک آمده‌اند
خوب رویانِ خوشِ پنهانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۸ - آنچه در سینه نهان می‌داری
آنچه در سینه نَهان می‌داری
دَرنَیابَند، چه می‌پِنْداری
خُفته پِنْداشته‌یی دل‌ها را
که خُدایَت دَهَدا بیداری
هر درخت آنچه که دارد در دل
آن پَدید است، گُلی یا خاری
ای چو خُفّاشْ نَهان گشته زِ روز
تا نَدانَند که تو بیماری
به خدا از هَمگان فاش تَری
گرچه در پیشگَهِ اسراری
پیشِ خورشید هَمان خُفّاشی
گرچه زَانْدیشه چو بوتیماری
چَنگ اگر چه که نَنالَد، دانند
کو چه شکل است به وَقتِ زاری
وَرْ بِنالَد زِ غمی، هم دانند
کو ندارد صِفَتِ هُشیاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۹ - ای خیالی که به دل می‌گذری
ای خیالی که به دلْ می‌گُذَری
نی خیالی، نی پَری، نی بَشَری
اثرِ پایِ تو را می‌جویَم
نه زمین و نه فَلَک می‌سِپَری
گَر زِ تو باخَبَرانْ بی‌خَبَرند
نه تو از بی‌خَبَرانْ باخَبَری؟
مونِس و یارِ دلی، یا تو دلی
تو مُقیم نَظَری، یا نَظَری
اَیُّهَا الْخاطِرُ فی مَکْرُمَةٍ
قِفْ زَمانًا بِحِذاءِ الْبَصَرِ
لا تُعَجَّلْ بِمُرورٍ و نَوًی
بَدِّلِ اللَّیْلَ بِضَوْءِ السَّحَرِ
حُسْنُ تَدْبیرِکَ قَدْ صاغَ لَنا
اَلْهَیُولی بِحِسانِ الصُّوَرِ
گَر صُوَر جان و هیولی خِرَد است
عشقِ تو دیگر و تو خود دِگَری
این هَیولی پدرِ صورت‌هاست
ای تو کرده پدران را پدری
نی هَیولایِ همه آبی بود
چه کُند آبْ چو آبش بِبَری
گَر هَیولا و صُوَر جانْ اَفْزاست
دِگَرم عشوه مَدِه، تو دِگَری
از هیولاست صُوَر ریگِ رَوان
ریگ را هَرزه چرا می‌شُمَری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۰ - تو چرا جمله نبات و شکری؟
تو چرا جُمله نَبات و شِکَری؟
تو چرا دِلْبَر و شیرین نَظَری؟
تو چرا هَمچو گُلِ خندانی؟
تو چرا تازه چو شاخِ شَجَری؟
تو به یک خنده چرا راه زَنی
تو به یک غَمْزه چرا عقل بَری؟
تو چرا صافْ چو صَحنِ فَلَکی؟
تو چرا چُست چو قُرصِ قَمَری؟
تو چرا بی‌بُنه چون دریایی
تو چرا روشن و خوشْ چون گُهَری؟
عاقلان را زِ چه دیوانه کُنی؟
ای همه پیشهٔ تو فِتْنه گَری
ساکنان را زِ چه در رَقص آری؟
ز آدمیّ و مَلَک و دیو و پَری
تو چرا توبهٔ مَردم شِکَنی؟
تو چرا پَردهٔ مَردم بِدَری؟
همه دل‌ها چو در اندیشهٔ توست
تو کجایی؟ به چه اندیشه دَری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۳ - غدرالعشق فزلت قدمی
غَدَرَالْعِشْقُ فَزَلَّتْ قَدَمی
مَزَجَ الْفُرْقَةُ دَمْعی بِدَمی
وَ حَنَی الْقَلْبُ بِما اَوْرَثَنی
نَدَمًا فی نَدَمٍ فی نَدَمِ
کَرِهَ الْحِبُّ وُجُودی وَ نَآی
اَسَفًا لَیْتَ وُجُودی عَدَمی
وَ سَقَی الصَّبُّ وَ قَدْ اَسْکَرَنی
شَرِبَ الْقَلْبُ وَ ما ذاقَ فَمی
ای صَنَم لُطفِ تورا می‌دانم
نِیَم ای دوست، بِدان حَد عَجَمی
زِ لَطیفیِّ تو، گَر شُکرِ تورا
بدل اندیشَم، تَرسَم بِرَمی
من کِه باشم؟ که تو بر تَختِ جَمال
حَسرتِ شاه و سپاه و حَشَمی
مَنِه انگشتْ تو بر حَرفِ کَژَم
من اگر حَرفِ کَژَمْ تو قَلَمی
سَبَق الْجودُ وجودی قِدَمًا
مِنْکَ، یا اَنْتَ وَلِیُ النِّعَمِ
به حَقِ جودِ وجودَت که مَبُر
زِ منِ‌‌ بی‌دل و هٰذا قَسَمی
لٰا تُبِحْ قَتْلی بِالصَّدِّ وَصِلْ
وَ اَجِرْنی، اَنَا صَیْدُ الْحَرَمِ
سعدی : غزلیات
غزل ۴۰۰ - وه که در عشق چنان می‌سوزم
وه که در عشق چنان می‌سوزم
که به یک شعله جهان می‌سوزم
شمع وش پیش رخ شاهد یار
دم به دم شعله زنان می‌سوزم
سوختم گر چه نمی‌یارم گفت
که من از عشق فلان می‌سوزم
رحمتی کن که به سر می‌گردم
شفقتی بر که به جان می‌سوزم
با تو یاران همه در ناز و نعیم
من گنه کارم از آن می‌سوزم
سعدیا ناله مکن گر نکنم
کس نداند که نهان می‌سوزم
سعدی : غزلیات
غزل ۴۲۷ - من از اینجا به ملامت نروم
من از اینجا به ملامت نروم
که من اینجا به امیدی گروم
گر به عقلم سخنی می‌گویند
بیم آن است که دیوانه شوم
گوش دل رفته به آواز سماع
نتوانم که نصیحت شنوم
همه گو باد ببر خرمن عمر
دو جهان بی تو نیرزد دو جوم
دوستان عیب و ملامت مکنید
کانچه خود کاشته باشم دروم
من بیچاره گردن به کمند
چه کنم گر به رکابش نروم
سعدیا گفت به خوابم بینی
بی‌وفا یارم اگر می‌غنوم
پروین اعتصامی : قصاید
قصیده ۱۳ - عاقل از کار بزرگی طلبید
عاقل از کار بزرگی طلبید
تکیه بر بیهده گفتار نداشت
آب نوشید چو نوشابه نیافت
درم آورد چو دینار نداشت
بار تقدیر به آسانی برد
غم سنگینی این بار نداشت
با گرانسنگی و پاکی خو کرد
همنشینان سبکسار نداشت
دانه جز دانهٔ پرهیز نکشت
توشهٔ آز در انبار نداشت
اندرین محکمهٔ پر شر و شور
با کسی دعوی پیکار نداشت
آنکه با خوشه قناعت می کرد
چه غم ار خرمن و خروار نداشت
کار جان را به تن سفله مده
زانکه یک کار سزاوار نداشت
جان پرستاری تن کرد همی
چو خود افتاد، پرستار نداشت
چه عجب ملک دل ار ویران شد
همه دیدیم که معمار نداشت
زهد و امساک تن از توبه نبود
کم از آن خورد که بسیار نداشت
کار خود را همه با دست تو کرد
نفس جز دست تو افزار نداشت
روح چون خانهٔ تن خالی کرد
دگر این خانه نگهدار نداشت
تن در این کارگه پهناور
سالها ماند ولی کار نداشت
به هنر کوش که دیبای هنر
هیچ بافنده به بازار نداشت
هیچ دانی چه کسی گشت استاد
آنکه شاگرد شد و عار نداشت
کار گیتی همه ناهمواریست
این گذرگه ره هموار نداشت
دیده گر دام قضا را می دید
هرگز این دام گرفتار نداشت
چشم ما خفت و فلک هیچ نخفت
خبر این خفته ز بیدار نداشت
گل امیّد ز آهی پژمرد
آه از این گل که به جز خار نداشت!
زینهمه گوهر تابنده که هست
اشک بود آنکه خریدار نداشت
در میان همه زرهای عیار
زر جان بود که معیار نداشت
دل پاک آینهٔ روی خداست
این چنین آینه زنگار نداشت
تن که بر اسب هوی عمری تاخت
نشد آگاه که افسار نداشت
آنکه جز بید و سپیدار نکشت
ز که پرسد که چرا بار نداشت
دهر جز خانهٔ خمّار نبود
زانکه یک مردم هشیار نداشت
اندرین پرتگه بی پایان
هیچکس مرکب رهوار نداشت
قلم دهر نوشت آنچه نوشت
سند و دفتر و طومار نداشت
پردهٔ تن رخ جان پنهان کرد
کاش این پرده به رخسار نداشت
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
امروز و فردا
بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهرهٔ زیبائی هست
پا به هرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست
نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیدهٔ بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
بی پدر
به سر خاک پدر، دخترکی
صورت و سینه به ناخن می خست
که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر می‌پیوست
گریه‌ام بهر پدر نیست که او
مُرد و از رنج تهیدستی رَست
زان کنم گریه که اندر یم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال آفت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مُرد ز بی دارویی
وندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبیش به بالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم به پدر چون نان خواست
دیشب از دیدهٔ من آتش جست
هم قبا داشت ثریا، هم کفش
دل من بود که ایام شکست
اینهمه بُخل چرا کرد، مگر
من چه می خواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدایی گر بود
آه از این آدمی دیوپرست
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
پیک پیری
ز سری، موی سپیدی روئید
خنده‌ها کرد بر او موی سیاه
که چرا در صف ما بنشستی
تو ز یک راهی و ما از یک راه
گفت من با تو عبث ننشستم
بنشاندند مرا خواه نخواه
گه روئیدن من بود امروز
گل تقدیر نروید بیگاه
رهرو راه قضا و قدرم
راهم این بود، نبودم گمراه
قاصد پیریم، از دیدن من
این یکی گفت دریغ، آن یک آه
خرمن هستی خود کرد درو
هر که بر خوشهٔ من کرد نگاه
سپهی بود جوانی که شکست
پیری امروز برانگیخت سپاه
رست چون موی سیه، موی سپید
چه خبر داشت که دارند اکراه
رنگ بالای سیه بسیار است
نیستی از خم تقدیر آگاه
گه سیه رنگ کند، گاه سفید
رنگرز اوست، مرا چیست گناه
چو تو، یکروز سیه بودم وخوش
سیهی گشت سپیدی ناگاه
تو هم ایدوست چو من خواهی شد
باش یکروز بر این قصه گواه
هر چه دانی، بمن امروز بخند
تا که چون من کندت هفته و ماه
از سپید و سیه و زشت و نکو
هر چه هستیم، تباهیم تباه
قصه خویش دراز از چه کنیم
وقت بیگه شد و فرصت کوتاه
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
تهیدست
دختری خرد، به مهمانی رفت
در صف دخترکی چند، خزید
آن یک افکند بر ابروی گره
وین یکی جامه به یکسوی کشید
این یکی، وصلهٔ زانوش نمود
وان، به پیراهن تنگش خندید
آن، ز ژولیدگی مویش گفت
وین، ز بی‌رنگی رویش پرسید
گر چه آهسته سخن می‌گفتند
همه را گوش فرا داد و شنید
گفت خندید به افتاده، سپهر
زان شما نیز به من می‌خندید
ز که رنجد دل فرسودهٔ من
باید از گردش گیتی رنجید
چه شکایت کنم از طعنهٔ خلق
به من از دهر رسید، آنچه رسید
نیستید آگه ازین زخم، از آنک
مار ادبار شما را نگزید
درزی مفلس و منعم نه یکی است
فقر، از بهر من این جامه برید
مادرم دست بشست از هستی
دست شفقت به سر من نکشید
شانهٔ موی من، انگشت من است
هیچکس شانه برایم نخرید
هیمه دستم بخراشید سحر
خون به دامانم از آنروی چکید
تلخ بود آنچه بمن نوشاندند
می تقدیر بباید نوشید
خوش بود بازی اطفال، ولیک
هیچ طفلیم به بازی نگزید
بهره از کودکی آن طفل چه برد
که نه خندید و نه جست و نه دوید
تا پدید آمدم، از صرصر فقر
چون پر کاه، وجودم لرزید
هر چه بر دوک امل پیچیدم
رشته‌ای گشت و بپایم پیچید
چشمهٔ بخت، که جز شیر نداشت
ما چو رفتیم، از آن خون جوشید
بینوا هر نفسی صد ره مرد
لیک باز از غم هستی نرهید
چشم چشم است، نخوانده‌است این رمز
که همه چیز نمیباید دید
یارهٔ سبز مرا بند گسست
موزهٔ سرخ مرا رنگ پرید
جامهٔ عید نکردم در بر
سوی گرمابه نرفتم شب عید
شاخک عمر من، از برق و تگرگ
سر نیفراشته، بشکست و خمید
همه اوراق دل من سیه است
یک ورق نیست از آن جمله سفید
هر چه برزیگر طالع کشته است
از گل و خار، همان باید چید
این ره و رسم قدیم فلک است
که توانگر ز تهیدست برید
خیره از من نرمیدید شما
هر که آفت زده‌ای دید، رمید
به نوید و به نوا طفل خوش است
من چه دارم ز نوا و ز نوید
کس به رویم در شادی نگشود
آنکه در بست، نهان کرد کلید
من از این دایره بیرونم از آنک
شاهد بخت ز من رخ پوشید
کس درین ره نگرفت از دستم
قدمی رفتم و پایم لغزید
دوش تا صبح، توانگر بودم
زان گهرها که ز چشمم غلطید
مادری بوسه به دختر می‌داد
کاش این درد به دل می‌گنجید
من کجا بوسهٔ مادر دیدم
اشک بود آنکه ز رویم بوسید
خرم آن طفل که بودش مادر
روشن آن دیده که رویش می‌دید
مادرم گوهر من بود ز دهر
زاغ گیتی، گهرم را دزدید