تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۸ - باغ است و بهار و سرو عالی
باغ است و بهار و سَروِ عالی
ما می‌نَرَویم، ازین حَوالی
بُگْشایْ نِقاب و دَر فُروبَند
ماییم و توییّ و خانه خالی
امروز حَریفِ خاصِ عشقیم
بَرداشته جامِ لااُبالی
ای مُطْربِ خوش نَوایِ خوش نِی
باید که عَظیمْ خوش بِنالی
ای ساقیِ شادکامِ خوش حال
پیش آر شراب را تو حالی
تا خوش بِخوریم و خوش بِخُسبیم
در سایهٔ لُطفِ لایَزالی
خوردی نه زِ راهِ حَلْق و اِشْکَم
خوابی نه نتیجهٔ لَیالی
ای دلْ خواهم که آن قَدَح را
بر دیده و چَشمِ خود بِمالی
چون نیست شَوی تمامْ در میْ
آن ساعت هست بر کَمالی
پاینده شوی ازان سَقاهُمْ
بی‌مرگ و فَنا و اِنْتِقالی
دُزدی بِگُذار و خوشْ‌ هَمی‌رو
ایمِن زِ شِکَنجه‌‌هایِ والی
گویی بِنِما که ایمنی کو؟
رَو رَو که هنوز در سوآلی
ای روزِ بدین خوشی چه روزی
ای روز بِهْ از هزار سالی
ای جُملهٔ روزها غُلامَت
ایشان هَجْرند و تو وِصالی
ای روز جَمالِ تو کِه بیند؟
ای روز عَظیمْ باجَمالی
هم خود بینی جَمالِ خود را
وان چَشمْ که گوشِ او بِمالی
ای روز نه روزِ آفتابی
تو روزْ زِ نورِ ذوالْجَلالی
خورشید کُند سُجود هر شام
می‌خواهد از مَهَت حَلالی
ای روزِ میانِ روزْ پنهان
ای روزِ مُقیمِ لایَزالی
ای روزیِ روزها و شب‌ها
ای لُطفِ جَنوبی و شِمالی
خامُش کُنم از کَمالْ گفتن
زیرا تو وَرایِ هر کَمالی
پیدا نَشَوی به قال، زیرا
تو پیداتَر زِ قیل و قالی
از قال شود خیالْ پیدا
تو فوقِ تَوهُّم و خیالی
وان وَهْم و خیالْ تشنهٔ توست
ای داده تو آب را زُلالی
این هر دو در آبِ جانْ دَهَن خُشک
در عالَمِ پُر، زِ خویش خالی
باقیِّ غَزَل، وَرایِ پَرده
مَحجوب زِ تو که در مَلالی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۲۹ - با این همه مهر و مهربانی
با این همه مِهْر و مِهْربانی
دل می‌دَهَدَت که خشمْ رانی؟
وین جُملهٔ شیشه خانه‌ها را
دَرهَم شِکَنی به لَنْ تَرانی؟
در زَلزَله است دارِ دنیا
کَزْ خانه تو رَخْت می‌کَشانی
نالانِ تو صد هزار رَنْجور
بی‌تو نَزِیَند، هین تو دانی
دنیا چو شب و تو آفتابی
خَلْقان همه صورت و تو جانی
هر چند که غافِل‌اَند از جان
در مَکْسَبه و غَمِ اَمانی
امّا چون جان زِ جا بِجُنبَد
آغاز کنند نوحه خوانی
خورشید چو در کُسوف آید
نی عیش بُوَد، نه شادمانی
تا هست اَزو به یاد نارَند
ای وایْ چو او شود نَهانی
ای رونَقِ رَزم و جانِ بازار
شیرینیِ خانه و دُکانی
خاموش که گفت و گو حِجابَند
از بَحْرِ مُعَلَّقِ مَعانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۰ - آورد خبر شکرستایی
آوَرْد خَبَر شِکَرسِتایی
کَزْ مصر رَسید کاروانی
صد اُشتُر، جُمله شِکَّر و قَند
یا رَب، چه لَطیفْ اَرمَغانی
در نیم شبی رَسید شَمعی
در قالَبِ مُرده رفت جانی
گفتم که بگو سُخَن گُشاده
گفتا که رَسید آن فُلانی
دل از سَبُکی زِ جایْ بَرجَست
بِنْهاد زِ عقلْ نردبانی
بر بام دَوید از سَرِ عشق
می‌جُست ازین خَبَر نشانی
ناگاه بِدید از سَرِ بام
بیرون زِ جهانِ ما جهانی
دریایِ مُحیط در سَبویی
در صورتِ خاک، آسْمانی
بر بامْ نِشَسته پادشاهی
پوشیده لباسِ پاسْبانی
باغیّ و بهشتِ‌ بی‌نِهایَت
در سینهٔ مَردِ باغْبانی
می‌گشت به سینه‌ها خیالَش
می‌کرد زِ شاهِ دلْ بَیانی
مَگْریز زِ چَشمَم ای خیالَش
تا تازه شود دِلَم زمانی
شَمسِ تبریز، لامَکان دید
بَرساخت زِ لامَکانْ مَکانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۱ - بشنیده بدم که جان جانی
بِشْنیده بُدَم که جانِ جانی
آنیّ و هزار هم چُنانی
از خَلْق نِشانِ تو شنیدم
کُفْوِ تو نبود آن نشانی
اَلْحَمد شُدم زِ حَمْد گفتن
تا بوک بِدان لَبَم بِخوانی
جان دید کسی بدین لَطیفی؟
کَس دید رَوانْ بدین رَوانی؟
ای قوتِ قُلوب، هَمچو مَعنی
وِیْ صورتِ تو، بِهْ از مَعانی
ای گشته زِ لامَکان، حَقایق
از لَذَّتِ کانِ تو مَکانی
ای شاه و وزیر را سَعادت
وِیْ عالَمِ پیر را جوانی
آن جان که ازین جهانْ جَهان بود
کَردیش تو باز، این جهانی
جانی چو تو باشد این جهان را
باقی بُوَد این جهانِ فانی
جانْ چَرب زبانِ توست، امّا
نَبْوَد به لِسانِ تو لِسانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۲ - ای ساقی بادهٔ معانی
ای ساقیِ بادهٔ مَعانی
دَردِهْ تو شَرابِ اَرغَوانی
زان بادهٔ پیرِ تَلْخِ پاسُخ
بِفْزایْ حَلاوتِ جوانی
در بَزمْ سَرایِ شاهِ جانان
نَظّارهٔ شاهِدانِ جانی
جان‌ها بینی چو روزْ روشن
از لَذَّتِ عِشرتِ شَبانی
بینی که جهانْ به حیرت آید
در حَلقهٔ خَلْقِ آن جهانی
مَهْ را زِ فَلَک فُرو فِرستَد
در مَجْلِسَشان به اَرمَغانی
وان زُهره نَوایِ خوش بَرآرَد
کو مُطربَکی‌‌‌ست آسْمانی
این‌ها به هم‌اَند و ما به خَلْوَت
با دِلْبَرِ خوبِ پُرمَعانی
رُخ بر رُخِ ما نهاد آن شَهْ
وان باقی را تو خود بِدانی
آن شاه کی است؟ شَمسِ تبریز
آن خُسروِ مُلْکِ‌ بی‌نِشانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۳ - ای وصل تو آب زندگانی
ای وَصلِ تو آبِ زندگانی
تَدبیرِ خَلاصِ ما تو دانی
از دیده بُرون مَشو، که نوری
وَزْ سینه جُدا مَشو، که جانی
آن دَم که نَهان شَوی زِ چشمَم
می‌نالَد جانِ من نَهانی
من خود چه کَسَم که وصلْ جویَم؟
از لُطفْ تواَم‌ هَمی‌کَشانی
ای دل تو مَرو سویِ خَرابات
هر چند قَلَنْدَرِ جهانی
کان جا همه پاک باز باشند
تَرسَم که تو کَم زنی، بِمانی
وَرْ زان که رَوی، مَرو تو با خویش
دَرپوشْ نشانِ‌ بی‌نشانی
مانندِ سِپَر مَپوش سینه
گَر عاشقِ تیرِ آن کَمانی
پُرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که مَپُرس ازین مَعانی
آن گَه که چو من شَوی، بِبینی
آن گَه که بِخوانَدَت، بِخوانی
مَردانه دَرآ چو شیرمَردی
دل را چو زنان، چه می‌طَپانی؟
ای از رُخِ گُل رُخانِ غَیبَت
گشته رُخِ سُرخْ زَعفَرانی
ای از هَوَسِ بهارِ حُسْنَت
در هر نَفَسَم دَمِ خَزانی
ای آن کِه تو باغ و بوستان را
از جورِ خَزانْ‌ هَمی‌رَهانی
ای داده تو گوشتْ پاره‌یی را
در گفت و شُنود، تَرجُمانی
ای داده زبانِ اَنْبیا را
با سِرِّ قدیم، هم زبانی
ای داده رَوانِ اولیا را
در مرگْ حَیاتِ جاودانی
ای داده تو عقلِ بَدگُمان را
بر بامِ دِماغ، پاسْبانی
ای آن کِه تو هر شبی زِ خَلْقان
این پنج چراغْ، می‌سِتانی
ای داده تو چَشمِ گُل رُخان را
مَخْموری و سِحْر و دِلْسِتانی
ای داده دو قطره خونْ دل را
اندیشه و فکر و خُرده دانی
ای داده تو عشق را به قُدرت
مَردیّ و نَریّ و پَهْلَوانی
این بود نَصیحَتِ سَنایی
جانْ باز چو طالِبِ عِیانی
شَمسِ تبریز نورِ مَحْضی
زیرا که چراغِ آسْمانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۴ - ای‌ بی‌تو حرام زندگانی
ای‌ بی‌تو حَرامْ زندگانی
خودْ‌ بی‌تو کُدامْ زندگانی؟
بی‌رویِ خوشِ تو زنده بودن
مرگ است به نامْ زندگانی
پازَهر توییّ و زَهرْ دنیا
دانه تو و دامْ زندگانی
گوهر تو و این جهانْ چو حُقّه
باده تو و جامْ زندگانی
بی‌آبِ تو گُلْسِتان چو شوره
بی‌جوشِ تو خامْ زندگانی
بی‌خوبیِ حُسنِ باقِوامَت
نَگْرفته قِوامْ زندگانی
با جُمله مُراد و کامْ‌ بی‌تو
نایافته کامْ زندگانی
تا دادِ سَلامَتی ندادی
کِی کرد سَلامْ زندگانی؟
خامُش کردم، بِکُن تو شاهی
پیشِ تو غُلامْ زندگانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۵ - برجه، که بهار زد صلایی
بَرجَه، که بهار زد صَلایی
در باغْ خُرام، چون صَبایی
از شاخِ درخت گیر رَقصی
وَزْ لاله و کُهْ شِنو صِدایی
ریحان گوید به سَبزه رازی
بُلبُل طَلَبَد زِ گُلْ نَوایی
از باد زَنَد گیاهْ موجی
در بَحْرِ هوایِ آشنایی
وَزْابر که حامِلَه‌‌‌ست از بَحْر
چون چَشمِ عَروس بینْ بُکایی
وَزْ گریهٔ ابر و خَندهٔ بَرق
در سُنبُل و سَروْ اِرْتِقایی
فَخْ شِسْته به پیشِ گوشِ قُمری
کآموزَدَش او بَهانه‌هایی
نرگس گوید به سوسن آخِر
بَرگویْ تو هَجْو یا ثَنایی
ای سوسنِ صدزبان فُروخوان
بر مُرغْ حِکایَتِ هُمایی
سوسن گوید خَمُش، که مَستَم
از جامِ میی، گِران بَهایی
سَرمَستَم و بیخودم مَبادا
بِجْهَد زِ دَهانِ منْ خَطایی
رو کُن به شَهی کَزو بِپوشید
اِشْکوفه بَریشَمین قَبایی
می‌گوید بیدْ سَرفَشانان
رَستیم زِ دستِ اژدَهایی
ای سرو برای شکر این را
تو نیز چُنین بِکوب پایی
ای جان و جهان به تو رَهیدیم
زِ اشْکَنجهٔ جانِ جان نِمایی
از وَسوَسهٔ چُنین حَریفی
وَزْ دَغدَغهٔ چُنین دَغایی
زان دِیْ که بَسی قَفا بخوردیم
رفت و بِنِمودَمان قَفایی
ظاهر مَشواد او که آمد
از شومِ ظُهورِ او خَفایی
خاموش کُن و نِظاره می‌کُن
بی‌زَحمَتِ خوفْ در رَجایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۶ - چون سوی برادری بپویی
چون سویِ برادری بِپویی
باید که نَخُست رو بِشویی
در سَر زِ خُمارَت اَرْ صُداعی‌ست
تَصْدیعِ برادرانْ نَجویی
یا بویِ بَغَل زِ خود بِرانی
یا تَرکِ کِنارِ دوست گویی
در سورِ مَهی، بنفشه مویی
کِی شَرط بُوَد که تو بِمویی
بی‌دام اگَرَت شکار باید
می دان که چو من مُحالْ جویی
وَرْ گوشِ تو گرم شُد زِ مَستی
صوفیِّ سَماع و‌‌هایِ و هویی
وَرْ هوشِ تو‌ بی‌خَبَر شُد از گوش
یک تویْ نِه‌‌‌‌یی، هزارتویی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۷ - مجلس چو چراغ و تو چو آبی
مَجْلِس چو چراغ و تو چو آبی
وَزْ آبْ چراغ را خَرابی
خورشید بِتافته‌‌‌ست بر جَمع
رو تو زِ میان، که چون سَحابی
بر خوانْ مَنِشین، که نیکْ خامی
کو بویِ کَباب، اگر کبابی؟
در پیش شُدی که حاجِبَم من
وَاللَّهْ که نه حاجِبِی، حِجابی
چون حاجِبِ باب را نشان‌هاست
دانند تو را که از چه بابی
گشتی تو سَوارِ اسبِ چوبین
از جَهْل به حَمله می‌شتابی
یا عشقْ گُزین که هر سه نَقْد است
یا زُهد، چو طالِبِ ثوابی
با بیداران نِشین و بَرخیز
کین قافله رفت تو به خوابی
از شَمسُ الدّین رَسی به مَنْزِل
وَنْدَر تبریز راه یابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۸ - من پار بخورده‌ام شرابی
من پار بِخورده‌اَم شرابی
اِمْسالْ چه مَستَم و خَرابی
من پارِ زِ آتشی گُذشتم
اِمْسالْ چرا شُدم کبابی؟
من تشنه به آبِ جویْ رفتم
ماهی دیدم میانِ آبی
شیران همه ماهتاب جویَند
من شیرم و یارِ ماهتابی
از دَرد مَپُرس، رنگِ رُخ بین
تا رنگْ بِگویَدَت جوابی
جانم مَست است و تَنْ خَراب است
مَستی‌‌‌ست نِشَسته در خَرابی
این هر دو چُنین و دلْ چُنین تَر
کَزْ غم چو خَری‌‌‌ست در خَلابی
یک لحظه مَشو مَلول، بِشْنو
تا باشَدَت از خدا ثَوابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۹ - ای یار یگانه چند خسبی؟
ای یار یگانه چند خُسبی؟
وِیْ شاهِ زمانه چند خُسبی؟
بر روزَنِ توست بنده از کِی
ای رونَقِ خانه چند خُسبی؟
ای کرده به زِه کَمانِ ابرو
بَرزَن به نشانه،چند خُسبی؟
افسانهٔ ما شِنو که در عشق
گشتیم فَسانه چند خُسبی؟
ماییم چو میخ، سَر نَهاده
بر رویِ سِتانه چند خُسبی؟
گَر خُنْب بِبَسته است، پیش آر
باقیِّ شَبانه،چند خُسبی؟
دَردِهْ قَدَحِ شراب و چون شمع
بِنْشین به میانه، چند خُسبی؟
بِشْتاب مَها که این شبِ قَدْر
آمد به کَرانه چند خُسبی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۰ - بازم صنما چه می‌فریبی؟
بازم صَنَما چه می‌فَریبی؟
بازم به دَغا چه می‌فَریبی؟
هر لحظه بِخوانی‌اَم که ای دوست
ای دوست مرا چه می‌فَریبی؟
عُمری تو و عُمر را وَفا نیست
بازم به وَفا چه می‌فَریبی؟
دلْ سیر‌ نمی‌شود به جَیحون
او را به سَقا چه می‌فَریبی؟
تاریک شُده‌‌‌ست چَشمْ‌ بی‌تو
ما را به عَصا چه می‌فَریبی؟
ای دوست دُعا وظیفهٔ ماست
ما را به دُعا چه می‌فَریبی؟
آن را که مِثالِ اَمن دادی
با خوف و رَجا چه می‌فَریبی؟
گفتی به قَضایِ حَقْ رضا دِهْ
ما را به قَضا چه می‌فَریبی؟
چون نیست دَواپَذیر این دَرد
ما را به دَوا چه می‌فَریبی؟
تنها خوردن چو پیشه کردی
ما را به صَلا چه می‌فَریبی؟
چون چَنگِ نَشاطِ ما شِکَستی
ما را به سه تا چه می‌فَریبی؟
ما را‌ بی‌ما چو می‌نَوازی
ما را با ما چه می‌فریبی؟
ای بَسته کَمَر به پیشِ تو جان
ما را به قَبا چه می‌فَریبی؟
خاموش، که غیرِ تو نخواهیم
ما را به عَطا چه می‌فَریبی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۱ - ای آن که تو خواب ما ببستی
ای آن که تو خوابِ ما بِبَستی
رَفتیّ و به گوشه‌یی نِشَستی
ای زنده کننده هر دلی را
آخِر به جَفا دِلَم شِکَستی
ای دل چو به دامِ او فُتادی
از بَندِ هزار دامْ رَستی
رَستی زِ خُمارِ هر دو عالَم
تا حَشْر زِ دامِ دوستْ مَستی
با پَرِّ بَلی بُلند می‌پَر
چون مَحْرَمِ گُلْشَنِ اَلَستی
رو بر سَرِ خُمِّ آسْمانْ صاف
تا دُرد بُدی، بُدی به پُستی
دولت همه سویِ نیستی بود
می جویَد اَبْلَهَش زِ هستی
گیرم که جَمالِ دوست دیدی
از چَشمِ وِیْ‌‌اَش نَدیده اَسْتی
ای یوسُفِ عشق رو نِمودی
دستِ دو هزار مَست خَستی
خامُش، که زِ بَحْرْ‌ بی‌نَصیبی
تا بَستهٔ نَقْش‌‌هایِ شَستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۲ - ای آن که تو خواب ما ببستی
ای آن کِه تو خوابِ ما بِبَستی
رَفتیّ و به گوشه‌یی نِشَستی
اَنْدَر دِلَم آمدی چو ماهی
چون دلْ به تو بِنْگَرید، جَستی
چون گُلْشَنِ نیستی نِمودی
چون صَبر کنیم ما به هستی؟
چون باشد در خُمارِ هِجْران
آن روحْ که یافت وَصل و مَستی؟
آن خانه چگونه خانه مانَد
کَزْ هَجْرْ سُتونِ او شِکَستی؟
پِنْداشتی ای دِماغِ سَرمَست
کَزْ رنجِ خُمار، باز رَستی
در عشق، وصال هست و هِجْران
در راهْ بُلَندی است و پَستی
از یک جِهَت اَرْ چه حَق شناسی
از دَه جِهَت آب و گِل پَرَستی
بسیار رَه است تا به جایی
کَنْدَر سوداش طَمْع بَستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۳ - رو رو، که ازین جهان گذشتی
رو رو، که ازین جهان گُذشتی
وَزْ مِحْنَت و اِمْتِحان گُذشتی
ای نَقْش شُدی به سویِ نَقّاش
وِیْ جان سویِ جانِ جان گُذشتی
بَر خور هَله از درختِ ایمان
کَزْ مَنْزِلِ‌ بی‌اَمان گُذشتی
در آبِ حَیات رو چو ماهی
کَزْ غُربَتِ خاکْدان گُذشتی
از بُرج به بُرجْ رو چو خورشید
کَزْ اَنْجُمِ آسْمان گُذشتی
زان کان که بیامَدی، شُدی باز
زین خانه و زین دُکان گُذشتی
بِنْما زِ کُدام راه رَفتی
اَلْحَقْ زِ رَهِ نَهان گُذشتی
بر بامِ جهانْ طَواف کردی
چون آبْ زِ ناودان گُذشتی
خاموش کُنون، که در خَموشی
از جُملهٔ خامُشان گُذشتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۴ - روز طرب است و سال شادی
روزِ طَرَب است و سالِ شادی
کِامْروز به کویِ ما فُتادی
تاریکیِ غَمْ تمام بَرخاست
چون شمع دَرین میانْ نَهادی
اندیشه و غمَ چه پایْ دارد
با آن قَدَح وَفا که دادی؟
ای باده تو از کُدام مَشکی
وِیْ مَه به کُدام ماهْ زادی
مَستیّ و خوشیّ و شادکامی
سُلطانِ دلیّ و کیْقُبادی
وان عقل که کَدخدایِ غَم بود
از ما سِتَدی به اوسْتادی
شاباش که پایِ غَم بِبَستی
صد گونه دَرِ طَرَب گُشادی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۵ - آخر گل و خار را بدیدی
آخِر گُل و خار را بِدیدی
روز و شبِ تار را بِدیدی
بس نَقْش و نِگار دَرشِکَستی
تا نَقْش و نِگار را بِدیدی
از عالَمِ خاکْ بَرگُذشتی
وان گَرد و غُبار را بِدیدی
می‌خَند چو گُل دَرین گُلِستان
کانْ جانِ بهار را بِدیدی
بی‌کار شُدی زِ کارِ عالَم
چون حاصلِ کار را بِدیدی
چون بادهٔ ساقی اَنْدَرآمیز
چون رنجِ خُمار را بِدیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۶ - آن را که به لطف سر بخاری
آن را کِه به لُطفْ سَر بِخاری
از عقل و مُعامله بَرآری
از یک نَظَرَت قیامَتی خاست
یا رَب تو دَران نَظَرچه داری
از لَعْلِ تو دلْ دُری بِدُزدید
دُزد است ازانْش می‌فَشاری
بِفْشار به غَم تو دُزدِ خود را
غَم نیست چو هم تو غم گُساری
بِفْشار که رَختِ مؤمنان را
پنهان کرده‌‌‌ست ازعَیاری
یا مَنْ نَعَشَ الْعَبیدَ فَضْلاً
مِنْ کُلِّ مَواقِعِ الْعِثارِ
بِالْفَضْلِ اَعادَ ما فَقَدْنا
بَعْدَ الْحَوَلانِ وَ التَّواری
فَجَّرْتَ مِنَ الْهَوا عُیُوناً
فی مَرْجِ قُلُوبِنا جَواری
تَخْضَرُّ بِمائِها غُصونٌ
فِی الرُّوحِ، لَذیذَهُ الثِّمارِ
یا مَنْ غَصَبَ الْقُلُوبَ جَهْرًا
ثُمَّ اکْرَمَهُنَّ فِی السِّرارِ
دی رفت و پَریر رفت و امروز
جانْ مُنْتَظراست، تا چه آری
هر روز زِ تو وَظیفه دارد
این باز، هزار گون شکاری
بَرگیر کُلاه از سَرِ باز
تا پَر بِزَنَد دَرین صَحاری
زان پیش که میْ دَهَد مَرا دوست
آن لُطف نِمود و بُردباری
که مَست شُدم، زِ باده ماندم
اَنْدَر بَرِ لُطف و حَق گُزاری
آید از باغْ لُطف و سَبزی
آید زِ بهارْ هم بهاری
ای بادِ بهارِ عشق و سودا
بر خَسته دِلان، چه سازگاری
اُسْکُتْ، وَ افْتَحْ جَناحَ عِشْقٍ
حانَ الْجَوَلانُ فِی الْمَطارِ
خاموش که غیرِ حَرف و آواز
بی صد لُغَتِ دِگَر سَواری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۴۷ - خضری به میان سینه داری
خِضْری به میانِ سینه داری
در آبِ حَیات و سَبزه زاری
خِضْر آبِ حَیات را نَپایَد
گَر بویْ بَرَد که تو چه داری
در کَشتیِ نوحْ هَمچو روحی
در گُلْشَنِ روحْ نوبهاری
گَر طَبْلِ وجودها بِدَرَّد
از کَتْمِ عَدَم، عَلَم بَرآری
این چار طبیعت اَرْ بِسوزَد
غَم نیست، تو جانِ هر چهاری
صَیّادِ بَدایَتِ وجودی
اَجْزایِ جهانْ همه شکاری
گَهْ بَند کُند، گَهی گُشایَد
ای کاراَفْزا تو بر چه کاری
او سَروِ بُلند و تو چو سایه
او بادِ شِمال و تو غُباری
در چَشمِ تو ریخت کُحْلِ پِنْدار
می‌پِنْداری به اِخْتیاری
این چَرخْ به اختیارِ خود نیست
آخِر تو کِه‌یی بدین نِزاری؟
از نیست، تو خویشْ هست کردی؟
وین گَردنِ خود، تو می‌فَشاری؟
زین تَرسِ تو حُجَّت است بر تو
کَزْ غیرِ تو است تَرسْگاری
از خویشْ دلِ کسی نَتَرسَد
از خویشْ کسی نَجُست یاری
پس خوف و رَجایِ تو گُواهند
بر مُلْکَتِ شاه و کامْکاری
وَزْ خوف و رَجا چو بَرتَر آیی
ایمِن چو صِفاتِ کِردگاری
کَشتی تَرسَد زِ بَحْر، نی بَحْر
تو کَشتیِ بحر‌ بی‌کناری
کَشتیِّ توییِّ تو چو بِشْکَست
خاموش کُن از سُخَن گُزاری
کَشتیِّ شِکَسته را کِه رانَد
جُز آبْ به موجِ‌ بی‌قَراری؟
کَشتیبانِ شِکَستگان است
آن بَحْرِ کَرَم به بُردباری
خامُش که زبانِ عقل مُهر است
بِنْشین بَر جا، که گشت تاری