عبارات مورد جستجو در ۲۳۷ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷۱ - دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس
گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
حافظ : غزلیات
غزل ۳۶۹ - ما ز یاران چشم یاری داشتیم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۷ - خواجه غلط کرده‌یی در صفت یار خویش
خواجه غَلَط کرده‌یی در صِفَتِ یارِ خویش
سُست گُمان بوده‌یی عاقِبَتِ کارِ خویش
در هَوَسِ گُل رُخان سُست زَنَخْ گشته‌یی
های اگر دیده‌یی رویِ چو گُلْنارِ خویش
راه زَنانْ عشق را مرگْ لَقَب کرده‌اَند
تا تو بِلَنْگی زِ بیم از رَه و رَفتارِ خویش
گوش بِنِه تا که منْ حَلْقه به گوشَت کُنم
هستم از آن حَلْقه من سیر زِ گُفتارِ خویش
پیشِ من آ که خوشَم تا به بَرَت دَرکَشَم
چون زِ تواَم می‌رَسَد تُحفهٔ دِلْدارِ خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۴ - هر که گوید کان چراغ دیده‌‌ها را دیده‌‌‌‌ام
هر کِه گوید کان چراغِ دیده‌‌ها را دیده‌‌‌‌اَم
پیش من نِهْ دیده‌‌‌‌اش را کِامْتِحانِ دیده‌‌‌‌اَم
چَشمِ بَد دور از خیالَش دوشِمان بَسْ لُطف کرد
من پَسِ گوش از خَجالَت تا سَحَر خاریده‌‌‌‌اَم
گر چه او عَیّار و مَکّار است گِردِ خویش تن
از میانِ رَختِ او من نَقْدها دُزدیده‌‌‌‌اَم
پایْ از دُزدی کَشیدم چون که دست از کار شُد
زان که دُزدی دُزدتَر از خویشتن بِشْنیده‌‌‌‌اَم
جُمله مُرغان به پَرّ و بالِ خود پَرّیده‌اند
من زِ بال و پَرِّ خود‌‌ بی‌بال و پَرْ پَرّیده‌‌‌‌اَم
من به سنگِ خود همیشه جامِ خود بِشْکَسته‌‌‌‌ام
من به چَنگِ خود همیشه پَرده‌‌‌‌اَم بِدْریده‌‌‌‌ام
من به ناخُن‌‌‌هایِ خود هم اصلِ خود بَرکَنده‌‌‌‌ام
من زِ ابرِ چَشمِ خود بر کِشتِ جانْ باریده‌‌‌‌ام
ای سِیَه دل لاله بر کِشتم چرا خَندیده‌یی
نوبَهارت وانِمایَد آنچه من کاریده‌‌‌‌ام
چون بهارم از بهارِ شَمسِ تبریزیْ خَدیو
از دَرونَم جُمله خنده وَزْ بُرونْ زاریده‌‌‌‌ام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۵۲ - کون خر را نظام دین گفتم
کونِ خَر را نِظامِ دین گفتم
پُشک را عَنْبَرِ ثَمین گفتم
اَنْدَرین آخُرِ جهان زِ گِزاف
بَسْ چَمَن نامِ هر چَمین گفتم
طوق بر گَردنِ کَپی بَستم
نامِ اَعْلی بر اَسْفَلین گفتم
عُذر خواهید روح را که زِ عَجْز
صِفَتِ روحْ بَهرِ طین گفتم
حلیهٔ آدم و خَلیفهٔ حَق
به هر اِبْلیس و هر لَعین گفتم
زاغ را بُلبُلِ چَمَن خواندم
خار را سَرو و یاسَمین گفتم
دیو را جِبْرئیل کردم نام
ژاژ را حُجَّتِ مُبین گفتم
ای دَریغا که کانِ نِفرین را
از طَمَعْ چند آفرین گفتم
از خَری بود آن نَبُد زِ خِرَد
که خَرِ ماده را تَکین گفتم
توبه کردم ازین خَطا گفتن
همه عُمرم بَسْ اَرْ همین گفتم
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۵۶ - در غم یار، یار بایستی
در غَمِ یار، یار بایَستی
یا غَمَم را کِنار بایَستی
زانچه کردم، کُنون پَشیمانَم
دلِ امسال پار بایَستی
دلِ من شیرِ بیشه را مانَد
شیر در مَرغْزار بایَستی
تا بِدانستی‌یی زِ دشمن و دوست
زندگانی دو بار بایَستی
دشمنِ عیب جویْ بسیار است
دوستی غَم گُسار بایَستی
ماهیِ جانِ ما که پیچان است
بر لبِ جویبار بایَستی
چون رضایِ دلِ تو در غَمِ ماست
یک چه باشد؟ هزار بایَستی
یارِ لاحَوْل گوی را چه کُنم؟
یارِ شیرین عِذار بایَستی
خوکِ دنیاست صیدِ این خامان
آهویِ جانْ شکار بایَستی
هَمرَهِ‌ بی‌وَفا‌‌‌ هَمی‌لَنْگَد
هَمرَهِ راهْوار بایَستی
صد هزاران سُخَن نَهان دارم
گوش را گوشْوار بایَستی
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۲۰ - مرد زان گفتن پشیمان شد چنان
مَرد زان گَفتن پَشیمان شُد چُنان
کَزْ عَوانی ساعتِ مُردنْ عَوان
گفت خَصْمِ جانِ جانْ چون آمدم؟
بر سَرِ جانْ من لَگَدها چون زَدم؟
چون قَضا آید، فُرو پوشَد بَصَر
تا نَدانَد عقلِ ما پا را زِ سَر
چون قَضا بُگْذشت، خود را می‌خَورَد
پَرده بِدْریده، گَریبانْ می‌دَرَد
مَرد گفت ای زن پَشیمان می‌شَوَم
گَر بُدَم کافِر، مُسلمان می‌شَوَم
من گُنَه‌کارِ تواَم، رَحْمی بِکُن
بَر مَکَن یک بارگیم از بیخ و بُن
کافِرِ پیر اَرْ پَشیمان می‌شود
چون که عُذر آرَد، مُسلمان می‌شود
حَضرتِ پُر رَحمَت است و پُر کَرَم
عاشقِ او هم وجود و هم عَدَم
کُفر و ایمانْ عاشقِ آن کِبْریا
مِسّ و نُقره بَندۀ آن کیمیا
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۶ - قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانه‌ای بگرفت
صوفی‌یی آمد به سویِ خانه روز
خانه یک دَر بود و زن با کَفْش‌دوز
جُفت گشته با رَهیِّ خویشْ زن
اَنْدَر آن یک حُجْره از وَسْواس تَن
چون بِزَد صوفی به جِدْ در چاشْت گاه
هر دو دَرمانْدَند نه حیلَت نه راه
هیچ مَعْهودَش نَبُد کو آن زمان
سویِ خانه باز گردد از دُکان
قاصِدا آن روز بی‌وَقتْ آن مَروع
از خیالی کرد تا خانه رُجوع
اِعْتِمادِ زن بر آن کو هیچ بار
این زمان فا خانه نامَد او زِ کار
آن قیاسَش راست نامد از قَضا
گَرچه سَتّارست هم بِدْهَد سِزا
چون که بَد کردی بِتَرس آمِن مَباش
زان که تُخْم است و بِرویانَد خداش
چند گاهی او بِپوشانَد که تا
آیَدَت زان بَدْ پَشیمان و حَیا
عَهْد عُمَّر آن امیرِ مؤمنان
داد دُزدی را به جَلّاد و عَوان
بانگ زد آن دُزد کِی میرِ دیار
اَوَّلین بارست جُرمَم زینهار
گفت عُمَّر حاشَ للهْ که خدا
بارِ اَوَّل قَهْر بارَد در جَزا
بارها پوشَد پِیِ اِظْهارِ فَضْل
باز گیرد از پِیِ اِظْهارِ عدل
تا که این هر دو صِفَت ظاهِر شود
آن مُبَشِّر گردد این مُنْذِر شود
بارها زَن نیز این بَد کرده بود
سَهْل بُگْذشت آن و سَهْلَش می‌نِمود
آن نمی‌دانست عقلِ پایْ سُست
که سَبو دایم زِ جو نایَد دُرُست
آن چُنانش تَنگ آورد آن قَضا
که مُنافق را کُند مرگِ فُجا
نه طَریق و نه رفیق و نه اَمان
دَست کرده آن فرشته سویِ جان
آن چُنان کین زن در آن حُجْره‌یْ جَفا
خُشک شُد او و حَریفَش زِ ابْتِلا
گفت صوفی با دلِ خود کی دو گَبْر
از شما کینه کَشَم لیکِن به صَبر
لیک نادانسته آرَم این نَفَس
تا که هر گوشی نَنوشَد این جَرَس
از شما پنهان کَشَد کینه مُحِق
اندکْ اندک هَمچو بیماریِّ دِق
مردِ دِق باشد چو یَخْ هر لحظه کَم
لیک پِنْدارَد به هر دَم بهترم
هَمْچو کَفْتاری که می‌گیرَنْدش و او
غِرِّهٔ آن گفت کین کَفتار کو؟
هیچ پنهان‌خانه آن زن را نبود
سُمْج و دِهْلیز و رَهِ بالا نبود
نه تَنوری که در آن پنهان شود
نه جَوالی که حجابِ آن شود
هَمْچو عَرصهٔ‌یْ پَهنِ روزِ رَسْتخیز
نه گَو و نه پُشته نه جایِ گُریز
گفت یَزدان وَصْفِ این جایِ حَرَج
بَهرِ مَحْشَر لا تَری فیها عِوَج
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند
آن یکی را بی‌گَهان آمد قُنُق
ساخت او را هَمچو طَوْق اَنْدَر عُنُق
خوان کَشید او را کَرامَت‌ها نِمود
آن شب اَنْدَر کویِ ایشانْ سور بود
مَردْ زن را گفت پنهانی سُخُن
کِامْشَب ای خاتون دو جامه‌ی ْخواب کُن
بِسْتَرِ ما را بِگُسْتَر سویِ دَر
بَهْرِ مِهمان گُستَر آن سویِ دِگَر
گفت زن خدمَت کُنم شادی کُنم
سَمْع و طاعَه ای دو چَشمِ روشَنَم
هر دو بِستَر گُسْتَرید و رَفت زن
سویِ خَتْنه‌سور کرد آن جا وَطَن
مانْد مِهمانِ عزیز و شوهرش
نُقل بِنْهادَند از خُشک و تَرَش
در سَمَر گفتند هر دو مُنْتَجَب
سَرگُذشتِ نیک و بَد تا نیمْ شب
بَعد از آن مِهْمان زِ خواب و از سَمَر
شُد در آن بَستر که بُد آن سویِ در
شوهر از خَجْلَت بِدو چیزی نگفت
که ترا این سوست ای جانْ جایِ خُفت
که برایِ خوابِ تو ای بوالْکَرَم
بِستَر آن سویِ دِگَر اَفْکَنده‌ام
آن قَراری که به زن او داده بود
گَشت مُبْدَل وان طَرَف مِهْمان غُنود
آن شب آن جا سخت باران در گرفت
کَزْ غَلیظی اَبرَشان آمد شِگِفت
زن بیامَد بر گُمانِ آن که شو
سویِ دَر خُفته‌ست و آن سو آن عَمو
رَفت عُریان در لِحاف آن دَم عَروس
داد مِهْمان را به رَغْبَت چند بوس
گفت می‌تَرسیدم ای مَردِ کَلان
خود همان آمد همان آمد همان
مردِ مهمان را گِل و باران نِشانْد
بر تو چون صابونِ سُلْطانی بِمانْد
اَنْدَرین باران و گِل او کِی رَوَد‌؟
بر سَر و جانِ تو او تاوان شود
زود مِهمان جَست و گفت این زن بِهِل
موزه دارم غَم ندارم من زِ گِل
من رَوان گشتم شما را خیر باد
در سَفَر یک دَم مَبادا روحْ شاد
تا که زوتَر جانِبِ مَعْدن رَوَد
کین خوشی اَنْدَر سَفَر رَهْ‌زن شود
زن پشیمان شُد از آن گفتارِ سَرد
چون رَمید و رَفت آن مهمانِ فَرد
زن بَسی گُفتَش که آخِر ای امیر
گَر مِزاحی کردم از طیبَت مَگیر
سَجده و زاریِّ زن سودی نداشت
رَفت و ایشان را دَران حَسرت گذاشت
جامه اَزْرَق کرد زان پَس مرد و زن
صورَتَش دیدند شمعی بی‌لَگَن
می‌شُد و صَحرا زِ نورِ شمعِ مرد
چون بِهِشت از ظُلْمَتِ شب گشته فَرد
کرد مِهمان خانه خانه‌یْ خویش را
از غَم و از خَجْلَتِ این ماجَرا
در دَرونِ هر دو از راهِ نَهان
هر زمان گفتی خیالِ میهمان
که مَنَم یارِ خَضِر صد گنج و جود
می‌فَشانْدَم لیکْ روزیتان نبود
نظامی گنجوی : خسرو و شیرین
بخش ۸۷ - سرود گفتن باربد از زبان خسرو
نکیسا چون ز شاه آتش برانگیخت
ستای باربد آبی بر او ریخت
به استادی نوائی کرد بر کار
کز او چنگ نیکسا شد نگونسار
ز ترکیب ملک برد آن خلل را
به زیرافکن فرو گفت این غزل را
ببخاشی ای صنم بر عذرخواهی
که صد عذر آورد در هر گناهی
گر از حکم تو روزی سر کشیدم
بسی زهر پشیمانی چشیدم
گرفتم هر چه من کردم گناهست
نه آخر آب چشمم عذر خواهست
پشیمانم زهر بادی که خوردم
گرفتارم بهر غدری که کردم
قلم در حرف کش بی آبیم را
شفیع آرم بتو بی خوابیم را
ازین پس سر ز پایت برندارم
سر از خاک سرایت بر ندارم
کنم در خانه یک چشم جایت
به دیگر چشم بوسم خاک پایت
سگم وز سگ بتر پنهان نگویم
گرت جان از میان جان نگویم
نصیب من ز تو در جمله هستی
سلامی بود و آن در نیز بستی
اگر محروم شد گوش از سلامت
زبان را تازه می‌دارم به نامت
در این تب گرچه بر نارم فغانی
گرم پرسی ندارد هم زیانی
ز تو پرسش مرا امید خامست
اگر بر خاطرت گردم تمامست
نداری دل که آیی برکنارم
و گر داری من آن طالع ندارم
نمائی کز غمت غمناکم ای جان
نگوئی من کدامین خاکم ای جان
اگر تو راضیی کاین دل خرابست
رضای دوستان جستن صوابست
تو بر من تا توانی ناز میساز
که تا جانم بر آید می‌کشم ناز
منم عاشق مرا غم سازگار است
تو معشوقی ترا با غم چکار است
تو گر سازی وگرنه من برانم
که سوزم در غمت تا می‌توانم
مرا گر نیست دیدار تو روزی
تو باقی باش در عالم فروزی
اگر من جان دهم در مهربانی
ترا باید که باشد زندگانی
اگر من برنخوردم از نکوئی
تو برخوردار باش از خوبروئی
تو دایم مان که صحبت جاودان نیست
من ارمانم وگرنه باک از آن نیست
ز تو بی‌روزیم خوانند و گویم
مرا آن به که من بهروز اویم
مرا گر روز و روزی رفت بر باد
ترا هر روز روز از روز به باد
چو بر زد باربد بر خشک رودی
بدین‌تری که بر گفتم سرودی
دل شیرین بدان گرمی برافروخت
که چون روغن چراغ عقل را سوخت
چنان فریاد کرد آن سرو آزاد
کزان فریاد شاه آمد به فریاد
شهنشه چون شنید آواز شیرین
رسیلی کرد و شد دمساز شیرین
در آن پرده که شیرین ساختی ساز
هم آهنگیش کردی شه به آواز
چو شخصی کو بکوهی راز گوید
بدو کوه آن سخن را باز گوید
ازین سو مه ترانه بر کشیده
وزان سو شاه پیراهن دریده
چو از سوز دو عاشق آه برخاست
صداع مطربان از راه برخاست
ملک فرمود تا شاپور حالی
ز جز خسرو سرا را کرد خالی
بر آن آواز خرگاهی پر از جوش
سوی خرگاه شد بی‌صبر و بیهوش
در آمد در زمان شاپور هشیار
گرفتش دست و گفتا جانگه‌دار
اگر چه کار خسرو می‌شد از دست
چو خود را دستگیری دید بنشست
پس آنگه گفت کین آواز دلسوز
چه آواز است رازش در من آموز
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳۳ - خطا کردی به قول دشمنان گوش
خطا کردی به قول دشمنان گوش
که عهد دوستان کردی فراموش
که گفت آن روی شهرآرای بنمای
دگربارش که بنمودی فراپوش
دل سنگینت آگاهی ندارد
که من چون دیگ رویین می‌زنم جوش
نمی‌بینم خلاص از دست فکرت
مگر کافتاده باشم مست و مدهوش
به ظاهر پند مردم می‌نیوشم
نهانم عشق می‌گوید که منیوش
مگر ساقی که بستانم ز دستش
مگر مطرب که بر قولش کنم گوش
مرا جامی بده وین جامه بستان
مرا نقلی بنه وین خرقه بفروش
نشستم تا برون آیی خرامان
تو بیرون آمدی من رفتم از هوش
تو در عالم نمی‌گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گنجی در آغوش
خردمندان نصیحت می‌کنندم
که سعدی چون دهل بیهوده مخروش
ولیکن تا به چوگان می‌زنندش
دهل هرگز نخواهد بود خاموش
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۲۷ - ای کاش نکردمی نگاه از دیده
ای کاش نکردمی نگاه از دیده
بر دل نزدی عشق تو راه از دیده
تقصیر ز دل بود و گناه از دیده
آه از دل و صد هزار آه از دیده
سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت عداوت در میان دو شخص
میان دو تن دشمنی بود و جنگ
سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ
ز دیدار هم تا به حدی رمان
که بر هر دو تنگ آمدی آسمان
یکی را اجل در سر آورد جیش
سرآمد بر او روزگاران عیش
بداندیش او را درون شاد گشت
به گورش پس از مدتی برگذشت
شبستان گورش در اندوده دید
که وقتی سرایش زر اندوده دید
خرامان به بالینش آمد فراز
همی گفت با خود لب از خنده باز
خوشا وقت مجموع آن کس که اوست
پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آن کس نباید گریست
که روزی پس از مرگ دشمن بزیست
ز روی عداوت به بازوی زور
یکی تخته برکندش از روی گور
سر تا جور دیدش اندر مغاک
دو چشم جهان بینش آگنده خاک
وجودش گرفتار زندان گور
تنش طعمه کرم و تاراج مور
چنان تنگش آگنده خاک استخوان
که از عاج پر توتیا سرمه دان
ز دور فلک بدر رویش هلال
ز جور زمان سرو قدش خلال
کف دست و سرپنجهٔ زورمند
جدا کرده ایام بندش ز بند
چنانش بر او رحمت آمد ز دل
که بسرشت بر خاکش از گریه گل
پشیمان شد از کرده و خوی زشت
بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مکن شادمانی به مرگ کسی
که دهرت نماند پس از وی بسی
شنید این سخن عارفی هوشیار
بنالید کای قادر کردگار
عجب گر تو رحمت نیاری بر او
که بگریست دشمن به زاری بر او
تن ما شود نیز روزی چنان
که بروی بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آیدم
چو بیند که دشمن ببخشایدم
به جایی رسد کار سر دیر و زود
که گویی در او دیده هرگز نبود
زدم تیشه یک روز بر تل خاک
به گوش آمدم ناله‌ای دردناک
که زنهار اگر مردی آهسته‌تر
که چشم و بناگوش و روی است و سر
سعدی : باب نهم در توبه و راه صواب
حکایت زلیخا با یوسف (ع)
زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف درآویخت دست
چنان دیو شهوت رضا داده بود
که چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش بپوشید و سر
مبادا که زشت آیدش در نظر
غم آلوده یوسف به کنجی نشست
به سر بر ز نفس ستمگاره دست
زلیخا دو دستش ببوسید و پای
که ای سست پیمان سرکش درآی
به سندان دلی روی در هم مکش
به تندی پریشان مکن وقت خوش
روان گشتش از دیده بر چهره جوی
که برگرد و ناپاکی از من مجوی
تو در روی سنگی شدی شرمناک
مرا شرم باد از خداوند پاک
چه سود از پشیمانی آید به کف
چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟
شراب از پی سرخ رویی خورند
وز او عاقبت زرد رویی برند
به عذرآوری خواهش امروز کن
که فردا نماند مجال سخن
سعدی : قصاید و قطعات عربی
فی‌الموعظة
عیب علی و عدوان علی‌الناس
اذا وعظت و قلبی جلمد قاس
رب اعف عنی وهب لی مابکیت اسی
انی علی فرط ایام مضت اس
مرالصبا عبثا و ابیض ناصیتی
شیبا، فحتی متی یسود کراسی
یا لهف عصر شباب مر لاهیة
لا لهو بعد اشتعال الشیب فی راسی
یا خجلتا من وجوه الفائزین اذا
تباشرت، و بوجهی صفرة الیاس
سرائری یا جمیل الستر قد قبحت
عندی وان حسنت فی اعین الناس
یا حسرتی عند جمع الصالحین غدا
ان کنت حامل اوزاری و ادناسی
و هل یقر علی حر الحمیم فتی
لم یستطع جلدا فی حر دیماس
یا واعدالعفو عما اخطأوا و نسوا
سألتک العفو، انی مخطیء ناس
اذا رحمت عبیدا احسنوا عملا
فی‌الحشر یارب فارحمنی لافلاسی
واصفح بجودک یا مولای عن زللی
رغما لابلیس، لایشمت بابلاسی
واحشرن اعمی ان استو جبت لائمة
لا أفتضح بین جیرانی و جلاسی
ان یغفر الله لی من جرأة سلفت
فما علی‌الخلق یا بشرای من بأس
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
شکنج روح
بزندان تاریک، در بند سخت
بخود گفت زندانی تیره‌بخت
که شب گشت و راه نظر بسته شد
برویم دگر باره، در بسته شد
زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ
فضا و دل و فرصت و کار، تنگ
سرانجام کردار بد، نیک نیست
جز این سهمگین جای تاریک نیست
چنین است فرجام خون ریختن
رسد فتنه، از فتنه انگیختن
در آن لحظه، دیگر نمیدید چشم
بجز خون نبودی به چشمم، ز خشم
نبخشودم، از من چو زنهار خواست
نبخشاید ار چرخ بر من، رواست
پشیمانم از کرده، اما چه سود
چو آتش برافروختم، داد دود
اگر دیده لختی گراید بخواب
گهی دار بینم، زمانی طناب
شب، این وحشت و درد و کابوس و رنج
سحرگاه، آن آتش و آن شکنج
چرا خیرگی با جهان میکنم
حدیث عیان را نهان میکنم
نخستین دم، از کردهٔ پست من
خبر داد، خونین شده دست من
مرا بازگشت، اول کار مشت
همی گفت هر قطرهٔ خون، که کشت
من آن تیغ آلوده، کردم بخاک
پدیدار کردش خداوند پاک
نهفتم من و ایزدش باز یافت
چو من بافتم دام، او نیز بافت
همانا که ما را در آن تنگنای
در آن لحظه میدید چشم خدای
نه بر خیره، گردون تباهی کند
سیاهی چو بیند، سیاهی کند
کسانی که بر ما گواهی دهند
سزای تباهی، تباهی دهند
پی کیفر روزگارم برند
بدین پای، تا پای دارم برند
ببندند این چشم بی‌باک را
که آلوده کرد این دل پاک را
بدین دست، دژخیم پیشم کشد
بنزدیکی دست خویشم کشد
بدست از قفا، دست بندم زنند
کشند و بجائی بلندم زنند
بدانم، در آن جایگاه بلند
که بیند گزند، آنکه خواهد گزند
بجز پستی، از آن بلندی نزاد
کسی را چنین سربلندی مباد
بد من که اکنون شریک من است
پس از مرگ هم، مرده ریگ من است
بهر جا نهم پا، درین تیره جای
فتاده است آن کشته‌ام پیش پای
ز وحشت بگردانم ار سر دمی
ز دنبالم آهسته آید همی
شبی، آن تن بی روان جان گرفت
مرا ناگهان از گریبان گرفت
چو دیدم، بلرزیدم از دیدنش
عیان بود آن زخم بر گردنش
نشستم بهر سوی، با من نشست
اشارت همی کرد با چشم و دست
چو راه اوفتادم، براه افتاد
چو باز ایستادم، بجای ایستاد
در بسته را از کجا کرد باز
چو رفت، از کجا باز گردید باز
سرانجام این کار دشوار چیست
درین تیرگی، با منش کار چیست
نگاهش، هزارم سخن گفت دوش
دل آگاه شد، گر چه نشنید گوش
شبی گفت آهسته در گوش من
که چو من، ترا نیز باید کفن
چنین است فرجام بد کارها
چو خاری بکاری، دمد خارها
چنین است مرد سیاه اندرون
خطایش ره و ظلمتش رهنمون
رفیقی چو کردار بد، پست نیست
که جز در بدی، با تو همدست نیست
چنین است مزدوری نفس دون
بریزند خونت، بریزی چو خون
مرو زین ره سخت با پای سست
مکش چونکه خونرا به جز خون نشست
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۱۵ - سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
جان را طلاق گفته دل را به باد داده
مردان راه‌بین را در گبرکی کشیده
رندان ره‌نشین را میخانه در گشاده
با گوشه‌ای نشسته دست از جهان بشسته
در پیش دردنوشان بر پای ایستاده
اندر میان مستان چندان گناه کرده
کز چشم خلق عالم یکبارگی فتاده
هرجا که مفلسان را جمعیتی است روزی
ماییم جان و دل را اندر میان نهاده
ما خود که‌ایم ما را خون ریختن حلال است
رهزن شدند ما را مشتی حرام‌زاده
زنهار الله الله تا کی ز کفر و ایمان
گه روی سوی قبله گه دست سوی باده
نه مؤمنم نه کافر گه اینم و گه آنم
رفتم به خاک تاریک از هر دو خر پیاده
عطار اگر دگر ره در راه دین درآیی
دل بایدت که گردد از هرچه هست ساده
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۶۱ - دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
نبردست ای عجب هرگز جز این یک بار فرمانم
شفیع آرم که را دیگر که را گویم که را خوانم
کزین بازی ناخوش من پشیمانم پشیمانم
کنون نزدیک وی پویم وفا و مهر او جویم
مگر بر من ببخشاید چو بیند چشم گریانم
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۷۲ - نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم
نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم
دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم
گر چه از دل می‌رود عشق به جان آمیخته
با وجود این وداع صعب گریان نیستیم
گو جراحت کهنه شو ما از علاج آسوده‌ایم
درد گو ما را بکش در فکر درمان نیستیم
آنچه مارا خوار می‌کرد آن محبت بود و رفت
گو به چشم آن مبین مارا که ما آن نیستیم
ما سپر انداختیم اینک حریف عشق نیست
طبل برگشتن بزن ما مرد میدان نیستیم
یوسف دیگر به دست آریم وحشی قحط نیست
ما مگر درمصر یعنی شهر کاشان نیستیم
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۳۲۰ - چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم
چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم
رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم
بر آن بودم که در راه وفایش عمرها باشم
چو می‌دیدم که ازحد می‌برد جور و جفا رفتم
دلم گر آید از کویش برون آگه کنید او را
که گر خواهد مرا من جانب شهر وفا رفتم
شدم سویش به تکلیف کسان اما پشیمانم
نمی‌بایست رفتن سوی او دیگر چرا رفتم
ز من عشقی بگو دیوانگان عشق را وحشی
که من زنجیر کردم پاره در دارالشفا رفتم