عبارات مورد جستجو در ۲۶۴ گوهر پیدا شد:
فردوسی : پادشاهی خسرو پرویز
بخش ۷۰ - همی هر زمان شاه برتر گذشت
همی هر زمان شاه برتر گذشت
چوشد سال شاهیش بر بیست و هشت
کسی رانشد بر درش کار بد
ز درگاه آگاه شد بار بد
بدو گفت هر کس که شاه جهان
گزیدست را مشگری در نهان
اگر با تو او را برابر کند
تو را بر سر سرکش افسر کند
چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز
وگر چه نبودش به چیزی نیاز
ز کشور بشد تا به درگاه شاه
همیکرد رامشگران را نگاه
چوبشنید سرکش دلش تیره شد
به زخم سرود اندرو خیره شد
بیامد به درگاه سالار بار
درم کرد و دینار چندی نثار
بدو گفت رامشگری بر درست
که از من به سال و هنربرترست
نباید که در پیش خسرو شود
که ما کهنه گشتیم و او نو شود
ز سرکش چو بشنید دربان شاه
ز رامشگر ساده بربست راه
چو رفتی به نزدیک او بار بد
همش کاربد بود هم بار بد
ندادی ورا بار سالار بار
نه نیزش بدی مردمی خواستار
چو نومید برگشت زان بارگاه
ابا به ربط آمد سوی باغ شاه
کجا باغبان بود مردوی نام
شد از دیدنش بار بد شادکام
بدان باغ رفتی به نوروز شاه
دو هفته به بودی بدان جشنگاه
سبک باربد نزد مرد همبوی شد
هم آن روز بامرد همبوی شد
چنین گفت با باغبان باربد
که گویی تو جانی و من کالبد
کنون آرزو خواهم از تو یکی
کجاهست نزدیک تو اندکی
چو آید بدین باغ شاه جهان
مرا راه ده تاببینم نهان
که تاچون بود شاه را جشنگاه
ببینم نهفته یکی روی شاه
بدو گفت مرد وی کایدون کنم
ز مغز تو اندیشه بیرون کنم
چو خسرو همیخواست کاید بباغ
دل میزبان شد چو روشن چراغ
بر باربد شد بگفت آنک شاه
همیرفت خواهد بران جشنگاه
همه جامه را بار بد سبز کرد
همان به ربط و رود ننگ و نبرد
بشد تابجایی که خسرو شدی
بهاران نشستن گهی نو شدی
یکی سرو بد سبز و برگش گشن
ورا شاخ چون رزمگاه پشن
بران سرو شد به ربط اندر کنار
زمانی همیبود تا شهریار
ز ایوان بیامد بدان جشنگاه
بیاراست پیروزگر جای شاه
بیامد پری چهرهٔ میگسار
یکی جام بر کف بر شهریار
جهاندار بستد ز کودک نبید
بلور از می سرخ شد ناپدید
بدانگه که خورشید برگشت زرد
همیبود تاگشت شب لاژورد
زننده بران سرو برداشت رود
همان ساخته پهلوانی سرود
یکی نغز دستان بزد بر درخت
کزان خیره شد مرد بیداربخت
سرودی به آواز خوش برکشید
که اکنون تو خوانیش داد آفرید
بماندند یک مجلس اندر شگفت
همی هرکسی رای دیگر گرفت
بدان نامداران بفرمود شاه
که جویند سرتاسر آن جشنگاه
فراوان بجستند و باز آمدند
به نزدیک خسرو فراز آمدند
جهاندیده آنگه ره اندر گرفت
که از بخت شاه این نباشد شگفت
که گردد گل سبز را مشگرش
که جاوید بادا سر و افسرش
بیاورد جامی دگر میگسار
چو از خوب رخ بستد آن شهریار
زننده دگرگون بیاراست رود
برآورد ناگاه دیگر سرود
که پیکار گردش همیخواندند
چنین نام ز آواز او را ندند
چو آن دانشی گفت و خسرو شنید
به آواز او جام می در کشید
بفرمود کاین رابجای آورید
همه باغ یک سر به پای آورید
بجستند بسیار هر سوی باغ
ببردند زیر درختان چراغ
ندیدند چیزی جز از بید و سرو
خرامان به زیر گل اندر تذرو
شهنشاه پس جام دیگر بخواست
بر آواز سربرآورد راست
برآمد دگر باره بانگ سرود
همان ساخته کرده آواز رود
همی سبز در سبز خوانی کنون
برین گونه سازند مکر و فسون
چوبشنید پرویز برپای خاست
به آواز او بر یکی جام خواست
که بود اندر آن جام یک من نبید
به یکدم می روشن اندر کشید
چنین گفت کاین گر فرشته بدی
ز مشک و زعنبر سرشته بدی
وگر دیو بودی نگفتی سرود
همان نیز نشناختی زخم رود
بجویید درباغ تا این کجاست
همه باغ و گلشن چپ و دست راست
دهان و برش پر ز گوهر کنم
برین رود سازانش مهتر کنم
چو بشنید رامشگر آواز اوی
همان خوب گفتار دمساز اوی
فرود آمد از شاخ سرو سهی
همیرفت با رامش و فرهی
بیامد بمالید برخاک روی
بدو گفت خسرو چه مردی بگوی
بدو گفت شاهایکی بندهام
به آواز تو در جهان زندهام
سراسر بگفت آنچ بود از بنه
که رفت اندر آن یک دل و یک تنه
بدیدار او شاد شد شهریار
بسان گلستان به ماه بهار
به سرکش چنین گفت کای بد هنر
تو چون حنظلی بار بد چون شکر
چرا دور کردی تو او را ز من
دریغ آمدت او درین انجمن
به آواز او شاد می درکشید
همان جام یاقوت بر سرکشید
برین گونه تا سرسوی خواب کرد
دهانش پر از در خوشاب کرد
ببد بار بد شاه رامشگران
یکی نامدارای شد از مهتران
سر آمد کنون قصهٔ بارید
مبادا که باشد تو را یار بد
چوشد سال شاهیش بر بیست و هشت
کسی رانشد بر درش کار بد
ز درگاه آگاه شد بار بد
بدو گفت هر کس که شاه جهان
گزیدست را مشگری در نهان
اگر با تو او را برابر کند
تو را بر سر سرکش افسر کند
چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز
وگر چه نبودش به چیزی نیاز
ز کشور بشد تا به درگاه شاه
همیکرد رامشگران را نگاه
چوبشنید سرکش دلش تیره شد
به زخم سرود اندرو خیره شد
بیامد به درگاه سالار بار
درم کرد و دینار چندی نثار
بدو گفت رامشگری بر درست
که از من به سال و هنربرترست
نباید که در پیش خسرو شود
که ما کهنه گشتیم و او نو شود
ز سرکش چو بشنید دربان شاه
ز رامشگر ساده بربست راه
چو رفتی به نزدیک او بار بد
همش کاربد بود هم بار بد
ندادی ورا بار سالار بار
نه نیزش بدی مردمی خواستار
چو نومید برگشت زان بارگاه
ابا به ربط آمد سوی باغ شاه
کجا باغبان بود مردوی نام
شد از دیدنش بار بد شادکام
بدان باغ رفتی به نوروز شاه
دو هفته به بودی بدان جشنگاه
سبک باربد نزد مرد همبوی شد
هم آن روز بامرد همبوی شد
چنین گفت با باغبان باربد
که گویی تو جانی و من کالبد
کنون آرزو خواهم از تو یکی
کجاهست نزدیک تو اندکی
چو آید بدین باغ شاه جهان
مرا راه ده تاببینم نهان
که تاچون بود شاه را جشنگاه
ببینم نهفته یکی روی شاه
بدو گفت مرد وی کایدون کنم
ز مغز تو اندیشه بیرون کنم
چو خسرو همیخواست کاید بباغ
دل میزبان شد چو روشن چراغ
بر باربد شد بگفت آنک شاه
همیرفت خواهد بران جشنگاه
همه جامه را بار بد سبز کرد
همان به ربط و رود ننگ و نبرد
بشد تابجایی که خسرو شدی
بهاران نشستن گهی نو شدی
یکی سرو بد سبز و برگش گشن
ورا شاخ چون رزمگاه پشن
بران سرو شد به ربط اندر کنار
زمانی همیبود تا شهریار
ز ایوان بیامد بدان جشنگاه
بیاراست پیروزگر جای شاه
بیامد پری چهرهٔ میگسار
یکی جام بر کف بر شهریار
جهاندار بستد ز کودک نبید
بلور از می سرخ شد ناپدید
بدانگه که خورشید برگشت زرد
همیبود تاگشت شب لاژورد
زننده بران سرو برداشت رود
همان ساخته پهلوانی سرود
یکی نغز دستان بزد بر درخت
کزان خیره شد مرد بیداربخت
سرودی به آواز خوش برکشید
که اکنون تو خوانیش داد آفرید
بماندند یک مجلس اندر شگفت
همی هرکسی رای دیگر گرفت
بدان نامداران بفرمود شاه
که جویند سرتاسر آن جشنگاه
فراوان بجستند و باز آمدند
به نزدیک خسرو فراز آمدند
جهاندیده آنگه ره اندر گرفت
که از بخت شاه این نباشد شگفت
که گردد گل سبز را مشگرش
که جاوید بادا سر و افسرش
بیاورد جامی دگر میگسار
چو از خوب رخ بستد آن شهریار
زننده دگرگون بیاراست رود
برآورد ناگاه دیگر سرود
که پیکار گردش همیخواندند
چنین نام ز آواز او را ندند
چو آن دانشی گفت و خسرو شنید
به آواز او جام می در کشید
بفرمود کاین رابجای آورید
همه باغ یک سر به پای آورید
بجستند بسیار هر سوی باغ
ببردند زیر درختان چراغ
ندیدند چیزی جز از بید و سرو
خرامان به زیر گل اندر تذرو
شهنشاه پس جام دیگر بخواست
بر آواز سربرآورد راست
برآمد دگر باره بانگ سرود
همان ساخته کرده آواز رود
همی سبز در سبز خوانی کنون
برین گونه سازند مکر و فسون
چوبشنید پرویز برپای خاست
به آواز او بر یکی جام خواست
که بود اندر آن جام یک من نبید
به یکدم می روشن اندر کشید
چنین گفت کاین گر فرشته بدی
ز مشک و زعنبر سرشته بدی
وگر دیو بودی نگفتی سرود
همان نیز نشناختی زخم رود
بجویید درباغ تا این کجاست
همه باغ و گلشن چپ و دست راست
دهان و برش پر ز گوهر کنم
برین رود سازانش مهتر کنم
چو بشنید رامشگر آواز اوی
همان خوب گفتار دمساز اوی
فرود آمد از شاخ سرو سهی
همیرفت با رامش و فرهی
بیامد بمالید برخاک روی
بدو گفت خسرو چه مردی بگوی
بدو گفت شاهایکی بندهام
به آواز تو در جهان زندهام
سراسر بگفت آنچ بود از بنه
که رفت اندر آن یک دل و یک تنه
بدیدار او شاد شد شهریار
بسان گلستان به ماه بهار
به سرکش چنین گفت کای بد هنر
تو چون حنظلی بار بد چون شکر
چرا دور کردی تو او را ز من
دریغ آمدت او درین انجمن
به آواز او شاد می درکشید
همان جام یاقوت بر سرکشید
برین گونه تا سرسوی خواب کرد
دهانش پر از در خوشاب کرد
ببد بار بد شاه رامشگران
یکی نامدارای شد از مهتران
سر آمد کنون قصهٔ بارید
مبادا که باشد تو را یار بد
حافظ : رباعیات
رباعی ۳۹ - با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی
حافظ : غزلیات
غزل ۲۹ - ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شَربَتِ عَذبَم که دهی، عینِ عذاب است
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیلِ دمادم که در این منزلِ خواب است
معشوق عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخِ رنگین تو تا لطفِ عرق دید
در آتشِ شوق از غمِ دل، غرقِ گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است
در کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت
کـاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طُورِ عجب لازمِ ایامِ شباب است
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شَربَتِ عَذبَم که دهی، عینِ عذاب است
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیلِ دمادم که در این منزلِ خواب است
معشوق عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخِ رنگین تو تا لطفِ عرق دید
در آتشِ شوق از غمِ دل، غرقِ گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است
در کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت
کـاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طُورِ عجب لازمِ ایامِ شباب است
حافظ : غزلیات
غزل ۲۱۹ - کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ
ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز بقا هفتهای بود معدود
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن
زمین به اختر میمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم
شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار
سحر که مرغ درآید به نغمه داوود
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد
وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش
هر آنچه میطلبد جمله باشدش موجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ
ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز بقا هفتهای بود معدود
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن
زمین به اختر میمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم
شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار
سحر که مرغ درآید به نغمه داوود
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد
وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش
هر آنچه میطلبد جمله باشدش موجود
حافظ : غزلیات
غزل ۳۰۹ - عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام
عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزم گاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب
دوستداران صاحباسرار و حریفان دوست کام
باده ی گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ی ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکتهدانی بذلهگو چون حافظ شیرین سخن
بخششآموزی جهانافروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوش دلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزم گاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب
دوستداران صاحباسرار و حریفان دوست کام
باده ی گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ی ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکتهدانی بذلهگو چون حافظ شیرین سخن
بخششآموزی جهانافروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوش دلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
حافظ : غزلیات
غزل ۳۲۰ - دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه ی محراب میزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره ی تو به مضراب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبح دم
بر کارگاه دیده بیخواب میزدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و می ناب میزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب میزدم
نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه ی محراب میزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره ی تو به مضراب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبح دم
بر کارگاه دیده بیخواب میزدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و می ناب میزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب میزدم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۵۰ - به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه ی بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکدهام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست راه و رسم لقمه پرهیزی
چرا ملامت رند شراب خواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم
بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه ی بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکدهام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست راه و رسم لقمه پرهیزی
چرا ملامت رند شراب خواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۰ - سلیمی منذ حلت بالعراق
سلیمی منذ حلت بالعراق
الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز میآرد به یادم
سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست
الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیک خواهان متفق باش
غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوش خوان خوش گو
به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی
الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز میآرد به یادم
سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست
الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیک خواهان متفق باش
غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوش خوان خوش گو
به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴ - ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
ای عاشقان ای عاشقان آمد گَهِ وَصل و لِقا
از آسْمان آمد نِدا کِی ماه رویان اَلصَّلا
ای سَرخوشان ای سَرخوشان آمد طَرَبْ دامَن کَشان
بِگْرفته ما زَنجیرِ او، بِگْرفته او دامانِ ما
آمد شرابِ آتشین، ای دیوِ غَمْ کُنجی نِشین
ای جانِ مَرگ اَندیشْ رو، ای ساقیِ باقی دَرآ
ای هفت گَردونْ مَستِ تو، ما مُهرهیی در دستِ تو
ای هستِ ما از هستِ تو، در صد هزاران مَرحَبا
ای مُطرِبِ شیرین نَفَس، هر لحظه میجُنْبان جَرَس
ای عیشْ زین نِهْ بر فَرَس، بر جانِ ما زَن ای صَبا
ای بانگِ نایِ خوش سَمَر، در بانگِ تو طَعْمِ شِکَر
آید مرا شام و سَحَر، از بانگِ تو بویِ وَفا
بارِ دِگَر آغاز کُن، آن پَردهها را ساز کُن
بر جُمله خوبانْ ناز کُن، ای آفتابِ خوش لِقا
خاموش کُنْ پَرده مَدَر، سَغْراقِ خاموشان بِخور
سَتّار شو، سَتّار شو، خو گیر از حِلْمِ خدا
از آسْمان آمد نِدا کِی ماه رویان اَلصَّلا
ای سَرخوشان ای سَرخوشان آمد طَرَبْ دامَن کَشان
بِگْرفته ما زَنجیرِ او، بِگْرفته او دامانِ ما
آمد شرابِ آتشین، ای دیوِ غَمْ کُنجی نِشین
ای جانِ مَرگ اَندیشْ رو، ای ساقیِ باقی دَرآ
ای هفت گَردونْ مَستِ تو، ما مُهرهیی در دستِ تو
ای هستِ ما از هستِ تو، در صد هزاران مَرحَبا
ای مُطرِبِ شیرین نَفَس، هر لحظه میجُنْبان جَرَس
ای عیشْ زین نِهْ بر فَرَس، بر جانِ ما زَن ای صَبا
ای بانگِ نایِ خوش سَمَر، در بانگِ تو طَعْمِ شِکَر
آید مرا شام و سَحَر، از بانگِ تو بویِ وَفا
بارِ دِگَر آغاز کُن، آن پَردهها را ساز کُن
بر جُمله خوبانْ ناز کُن، ای آفتابِ خوش لِقا
خاموش کُنْ پَرده مَدَر، سَغْراقِ خاموشان بِخور
سَتّار شو، سَتّار شو، خو گیر از حِلْمِ خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۵ - خیز صبوحی کن و درده صلا
خیز صَبوحی کُن و دَردِه صَلا
خیز که صبح آمد و وقتِ دُعا
کوزه پُر از میْ کُن و در کاسه ریز
خیز مَزَن خُنْبَک و خُم بَرگُشا
دور بِگَردان و مرا دِهْ نَخُست
جانِ مرا تازه کُن ای جانْ فَزا
خیز که از هر طَرَفی بانگِ چَنگ
در فَلَک انداخت نِدا و صَدا
تَنْتَنِ تَنْتَن شِنو و تَن مَزَن
وقتِ تو خوش ای قَمَرِ خوش لِقا
در سَرَم اَفْکَن میْ و پابَند کُن
تا نَرَوَم بیهُده از جا به جا
زان کَفِ دریاصِفَتِ دُرنِثار
آب دراَنْداز چو کَشتی مرا
پاره چوبی بُدَم و از کَفَت
گشتهاَم ای موسیِ جانْ اژدَها
عازِرِ وَقتَم به دَمَت ای مسیح
حَشْر شُدم از تَکِ گورِ فَنا
یا چو درختم که به امرِ رَسول
بیخ کَشان آمدم اَنْدَر فَلا
هم تو بِدِه هم تو بگو زین سِپَس
ای دَهَن و کَفِّ تو گنجِ بَقا
خُسروِ تبریز تویی شَمسِ دین
سَروَرِ شاهانِ جهانِ عُلا
خیز که صبح آمد و وقتِ دُعا
کوزه پُر از میْ کُن و در کاسه ریز
خیز مَزَن خُنْبَک و خُم بَرگُشا
دور بِگَردان و مرا دِهْ نَخُست
جانِ مرا تازه کُن ای جانْ فَزا
خیز که از هر طَرَفی بانگِ چَنگ
در فَلَک انداخت نِدا و صَدا
تَنْتَنِ تَنْتَن شِنو و تَن مَزَن
وقتِ تو خوش ای قَمَرِ خوش لِقا
در سَرَم اَفْکَن میْ و پابَند کُن
تا نَرَوَم بیهُده از جا به جا
زان کَفِ دریاصِفَتِ دُرنِثار
آب دراَنْداز چو کَشتی مرا
پاره چوبی بُدَم و از کَفَت
گشتهاَم ای موسیِ جانْ اژدَها
عازِرِ وَقتَم به دَمَت ای مسیح
حَشْر شُدم از تَکِ گورِ فَنا
یا چو درختم که به امرِ رَسول
بیخ کَشان آمدم اَنْدَر فَلا
هم تو بِدِه هم تو بگو زین سِپَس
ای دَهَن و کَفِّ تو گنجِ بَقا
خُسروِ تبریز تویی شَمسِ دین
سَروَرِ شاهانِ جهانِ عُلا
مولوی : غزلیات
غزل ۴۱۱ - عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدهست؟
عَجَب ای ساقیِ جانْ مُطربِ ما را چه شُدهست؟
هَله چون مینَزَنَد رَه، رَهِ او را کِه زدهست؟
او زِ هر نیک و بَدِ خَلْق چرا میلَنْگَد؟
بَد و نیکِ همه را نَعْرهٔ مُطرب مَدَد است
دَف دَریدهست طَرَب را، به خدا بیدَفِ او
مَجْلِسِ یارکَدِه بیدَمِ او بارکَدهست
شهرْ غَلْبیرگَهی دانْ که شود زیر و زَبَر
دستِ غَلْبیرزَنَش سُخره صاحِبْ بَلَدست
خیره کم گویْ خَمُش، مُطربِ مِسکین چه کُند؟
این همه، فِتنهٔ آن فِتنه گَرِ خوبْ خَدست
هَله چون مینَزَنَد رَه، رَهِ او را کِه زدهست؟
او زِ هر نیک و بَدِ خَلْق چرا میلَنْگَد؟
بَد و نیکِ همه را نَعْرهٔ مُطرب مَدَد است
دَف دَریدهست طَرَب را، به خدا بیدَفِ او
مَجْلِسِ یارکَدِه بیدَمِ او بارکَدهست
شهرْ غَلْبیرگَهی دانْ که شود زیر و زَبَر
دستِ غَلْبیرزَنَش سُخره صاحِبْ بَلَدست
خیره کم گویْ خَمُش، مُطربِ مِسکین چه کُند؟
این همه، فِتنهٔ آن فِتنه گَرِ خوبْ خَدست
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۱ - دلم را نالهٔ سرنای باید
دِلَم را نالهٔ سُرنایْ باید
که از سُرنایْ بویِ یار آید
به جان خواهم نَوایِ عاشقانه
کَزان ناله جَمالِ جانْ نِماید
هَمینالم که از غَم باردارم
عَجَب این جانِ نالانْ تا چه زاید
بگو ای نایْ حالِ عاشقان را
که آوازِ تو جانْ میآزماید
ببین ای جانِ من کَزْ بانگِ طاسی
مَهِ بِگْرفته چون وا میگُشاید
بِخوان بر سینهٔ دلْ این عَزیمَت
که تا فریاد از پَریان بَرآیَد
چو ناله مونسِ رَنْجور گردد
گَرَش گویی خَمُش کُن هم نَشایَد
که از سُرنایْ بویِ یار آید
به جان خواهم نَوایِ عاشقانه
کَزان ناله جَمالِ جانْ نِماید
هَمینالم که از غَم باردارم
عَجَب این جانِ نالانْ تا چه زاید
بگو ای نایْ حالِ عاشقان را
که آوازِ تو جانْ میآزماید
ببین ای جانِ من کَزْ بانگِ طاسی
مَهِ بِگْرفته چون وا میگُشاید
بِخوان بر سینهٔ دلْ این عَزیمَت
که تا فریاد از پَریان بَرآیَد
چو ناله مونسِ رَنْجور گردد
گَرَش گویی خَمُش کُن هم نَشایَد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹۷ - اگر آتش است یارت تو برو درو همیسوز
اگر آتش است یارَت تو بُرو دَرو هَمیسوز
به شبِ فِراقْ سوزانْ تو چو شمع باش تا روز
تو مُخالَفَت هَمیکَش تو موافَقَت هَمیکُن
چو لباسِ تو دَرانَند تو لباسِ وَصلْ میدوز
به موافَقَت بِیابَد تَن و جانْ سَماعِ جانی
زِ رَباب و دَفّ و سُرنا و ز مُطربان دَرآموز
به میانِ بیست مُطرب چو یکی زَنَد مُخالِف
همه گُم کننده رَهْ را چو سِتیزه شُد قَلاووز
تو مگو همه بِجَنگند و زِ صُلْح من چه آید؟
تو یکی نهیی هزاری تو چراغِ خود بَراَفْروز
که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر
که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزارْ قامَتِ کوز
به شبِ فِراقْ سوزانْ تو چو شمع باش تا روز
تو مُخالَفَت هَمیکَش تو موافَقَت هَمیکُن
چو لباسِ تو دَرانَند تو لباسِ وَصلْ میدوز
به موافَقَت بِیابَد تَن و جانْ سَماعِ جانی
زِ رَباب و دَفّ و سُرنا و ز مُطربان دَرآموز
به میانِ بیست مُطرب چو یکی زَنَد مُخالِف
همه گُم کننده رَهْ را چو سِتیزه شُد قَلاووز
تو مگو همه بِجَنگند و زِ صُلْح من چه آید؟
تو یکی نهیی هزاری تو چراغِ خود بَراَفْروز
که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر
که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزارْ قامَتِ کوز
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۰ - آن مطرب ما خوش است و چنگش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۸۶ - شنو ز سینه ترنگا ترنگ آوازش
شِنو زِ سینه تَرَنگا تَرَنگِ آوازش
دلِ خَراب طَپیدن گرفت از آغازش
به بَر گرفت رَباب و زِ سَر نَهاد کُلَه
زِ دست رفت دلِ من چو دید سَر بازَش
دل از بِریشَمِ او چون کَلا به گَردان است
کَلابه ظاهر و پنهانْ زِ چَشم قَزّازَش
دو سه بِریشَم ازین اَرْغنون فُروتَر گیر
که تُند میرَسَد آوازِ عقل پَردازش
بِدان که تَنْ چو غُبار است و جانْ دَرو چون باد
وَلیک فِعْلِ غُبارِ تَن است غَمّازَش
غُبارْ جان بُوَد و میرَسَد دِگَر جانی
که ذَرّه ذَرّه به رَقص آمدهست از آوازش
جهانْ تَنور و دَرو نانهایِ رنگارنگ
تَنور و نان چه کُند آن کِه دید خَبّازش؟
زِ سینه نیست سَماعِ دل و زِ بیرون نیست
فِداتْ جانَم هر جا که هست بِنْوازَش
شبی به طَنْز بِگُفتم دِلا به مَهْ بِنِگَر
که هست مَهْ را چیزی زِ لُطفِ پَروازش
چو آفتاب نَهان شُد به جایِ او بِنَهَند
چراغَکی که بُوَد شب شَراراَنْدازش
به هر دو دستْ دل از ماهْ چَشمِ خود بِگْرفت
که دلْ زِ غَیرتِ شَهْ واقِف است و از نازش
دلِ خَراب طَپیدن گرفت از آغازش
به بَر گرفت رَباب و زِ سَر نَهاد کُلَه
زِ دست رفت دلِ من چو دید سَر بازَش
دل از بِریشَمِ او چون کَلا به گَردان است
کَلابه ظاهر و پنهانْ زِ چَشم قَزّازَش
دو سه بِریشَم ازین اَرْغنون فُروتَر گیر
که تُند میرَسَد آوازِ عقل پَردازش
بِدان که تَنْ چو غُبار است و جانْ دَرو چون باد
وَلیک فِعْلِ غُبارِ تَن است غَمّازَش
غُبارْ جان بُوَد و میرَسَد دِگَر جانی
که ذَرّه ذَرّه به رَقص آمدهست از آوازش
جهانْ تَنور و دَرو نانهایِ رنگارنگ
تَنور و نان چه کُند آن کِه دید خَبّازش؟
زِ سینه نیست سَماعِ دل و زِ بیرون نیست
فِداتْ جانَم هر جا که هست بِنْوازَش
شبی به طَنْز بِگُفتم دِلا به مَهْ بِنِگَر
که هست مَهْ را چیزی زِ لُطفِ پَروازش
چو آفتاب نَهان شُد به جایِ او بِنَهَند
چراغَکی که بُوَد شب شَراراَنْدازش
به هر دو دستْ دل از ماهْ چَشمِ خود بِگْرفت
که دلْ زِ غَیرتِ شَهْ واقِف است و از نازش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۶ - باز در اسرار روم، جانب آن یار روم
باز در اسرار رَوَم، جانِبِ آن یارْ رَوَم
نَعْرهٔ بُلبُل شِنَوَم، در گُل و گُلْزارْ رَوَم
تا کِی از این شَرم و حَیا؟ شَرم بِسوزان و بیا
هَمرَهِ دل گردم خوش، جانِبِ دِلْدارْ رَوَم
صبر نَمانْدهست که من گوشْ سویِ نَسیه بَرَم
عقل نَمانْدهست که من راه بِهَنْجارْ رَوَم
چَنگ زن ای زُهرهٔ من، تا که بَرین تَنْتَنِ تَنْ
گوش بَرین بانگ نَهَم، دیده به دیدارْ رَوَم
خستهٔ دام است دِلَم، بر دَر و بام است دِلَم
شاهِدِ دل را بِکَشَم، سویِ خریدارْ رَوَم
گفت مرا در چه فَنی؟ کارْ چرا مینَکُنی؟
راهِ دُکانَم بِنِما، تا که پَسِ کارْ رَوَم
تا که زِخود بُد خَبَرش، رفت دِلَم بر اَثَرَش
کو اثری از دلِ من، تا که بر آثارْ رَوَم
تا زِحَریفانِ حَسَد، چَشمِ بَدی دَرنَرَسَد
کَفْ به کَفِ یار دَهَم، در کَنَفِ غارْ رَوَم
درسِ رئیسانِ خوشی، بیهُشی است و خَمُشی
درس چو خام است مرا، بر سَرِ تکرارْ رَوَم
نَعْرهٔ بُلبُل شِنَوَم، در گُل و گُلْزارْ رَوَم
تا کِی از این شَرم و حَیا؟ شَرم بِسوزان و بیا
هَمرَهِ دل گردم خوش، جانِبِ دِلْدارْ رَوَم
صبر نَمانْدهست که من گوشْ سویِ نَسیه بَرَم
عقل نَمانْدهست که من راه بِهَنْجارْ رَوَم
چَنگ زن ای زُهرهٔ من، تا که بَرین تَنْتَنِ تَنْ
گوش بَرین بانگ نَهَم، دیده به دیدارْ رَوَم
خستهٔ دام است دِلَم، بر دَر و بام است دِلَم
شاهِدِ دل را بِکَشَم، سویِ خریدارْ رَوَم
گفت مرا در چه فَنی؟ کارْ چرا مینَکُنی؟
راهِ دُکانَم بِنِما، تا که پَسِ کارْ رَوَم
تا که زِخود بُد خَبَرش، رفت دِلَم بر اَثَرَش
کو اثری از دلِ من، تا که بر آثارْ رَوَم
تا زِحَریفانِ حَسَد، چَشمِ بَدی دَرنَرَسَد
کَفْ به کَفِ یار دَهَم، در کَنَفِ غارْ رَوَم
درسِ رئیسانِ خوشی، بیهُشی است و خَمُشی
درس چو خام است مرا، بر سَرِ تکرارْ رَوَم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۲ - ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
ساقیا ما زِ ثُریّا به زمین افُتادیم
گوشِ خود بر دَمِ ششتایِ طَرَب بِنْهادیم
دلِ رَنْجور به طُنْبور نَوایی دارد
دلِ صد پارهٔ خود را به نَوایَش دادیم
به خَرابات بُدَستیم از آن رو مَستیم
کویِ دیگر نَشِناسیم دَرین کو زادیم
ساقیا زین همه بُگْذر بِدِه آن جامِ شَراب
همه را جُمله یکی کُن که دَرین اَفْرادیم
همه را غَرق کُن و باز رَهان زین اَعْداد
مَزهیی بَخش که ما بیمَزهٔ اَعْدادیم
دلِ ما یافت از این باده عَجایب بویی
لاجَرَم از دَمِ این باده لَطیف اَوْرادیم
از بُرون خستهٔ یاریم و درونْ رُستهٔ یار
لاجَرَم مَست و طَرَبناک و قَوی بُنیادیم
همه مَستیم و خَرابیم و فَنایِ رَهِ دوست
در خَراباتِ فَنا عاقلهٔ ایجادیم
هَله خاموش بیارام عروسی داریم
هله گِردَک بِنِشینیم که ما دامادیم
گوشِ خود بر دَمِ ششتایِ طَرَب بِنْهادیم
دلِ رَنْجور به طُنْبور نَوایی دارد
دلِ صد پارهٔ خود را به نَوایَش دادیم
به خَرابات بُدَستیم از آن رو مَستیم
کویِ دیگر نَشِناسیم دَرین کو زادیم
ساقیا زین همه بُگْذر بِدِه آن جامِ شَراب
همه را جُمله یکی کُن که دَرین اَفْرادیم
همه را غَرق کُن و باز رَهان زین اَعْداد
مَزهیی بَخش که ما بیمَزهٔ اَعْدادیم
دلِ ما یافت از این باده عَجایب بویی
لاجَرَم از دَمِ این باده لَطیف اَوْرادیم
از بُرون خستهٔ یاریم و درونْ رُستهٔ یار
لاجَرَم مَست و طَرَبناک و قَوی بُنیادیم
همه مَستیم و خَرابیم و فَنایِ رَهِ دوست
در خَراباتِ فَنا عاقلهٔ ایجادیم
هَله خاموش بیارام عروسی داریم
هله گِردَک بِنِشینیم که ما دامادیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷۲ - روز باران است و ما جو میکنیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۵۷ - توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
تَوقُّع دارم از لُطفِ تو ای صَدْرِ نِکوآیین
درونِ مدرسه حُجره به پَهْلویِ شِهابُ الدّین
پیادهیْ قاضیاَم میخوان درونِ مَحْکَمه قاصد
و یا خود داعیِ سُلطان دُعاها را کُنم آمین
بدین حیله بِگُنجانی در آن خانه رَبابی را
که نامَم را بِگَردانی نَهی نامَم فُلانُ الدّین
که خَلْقانْ صورت و ناماَند مِثالِ میوه خام اَند
کِی از جانْشان خَبَر باشد که آن تَلْخ است یا شیرین؟
وَگَر حال آوَرَد قاضی سَماعَش آرزو آید
رَبابِ خوبْ بِنْوازَم سَماعی آرَمَش شیرین
زِ آوازِ سَماعِ من اَقِنْجی هم شود زنده
سَر از تُربه بُرون آرَد بِکوبَد پا کُند تَحْسین
کَفَن را اَنْدَراندازد قَوال اَنْدازِ مَستانه
از آن پَسْ مُردگان یک یک بُرون آیند هم در حین
عَجَب نَبْوَد که صورتها بِدین آواز بَرخیزند
که صورتهای عشقِ تو درونَت زَنَده شُد میبین
زِ مَردم آن به کار آید کِه زَنَده میشود در تو
وَ باقی تَنْ غُباری دان که پیدا میشود از طین
دِلَت را هر زمان نَقْشی تَنَت یک نَقْشِ اَفْسُرده
از آن اَفْسُردهیی که تو بَرِ آنی نهیی با این
مرا گوید یکی صورت مَنَم اصلِ غَزَل واگو
خَمُش کردم نَشایَد داد این خاتَمْ به هر گَرگین
درونِ مدرسه حُجره به پَهْلویِ شِهابُ الدّین
پیادهیْ قاضیاَم میخوان درونِ مَحْکَمه قاصد
و یا خود داعیِ سُلطان دُعاها را کُنم آمین
بدین حیله بِگُنجانی در آن خانه رَبابی را
که نامَم را بِگَردانی نَهی نامَم فُلانُ الدّین
که خَلْقانْ صورت و ناماَند مِثالِ میوه خام اَند
کِی از جانْشان خَبَر باشد که آن تَلْخ است یا شیرین؟
وَگَر حال آوَرَد قاضی سَماعَش آرزو آید
رَبابِ خوبْ بِنْوازَم سَماعی آرَمَش شیرین
زِ آوازِ سَماعِ من اَقِنْجی هم شود زنده
سَر از تُربه بُرون آرَد بِکوبَد پا کُند تَحْسین
کَفَن را اَنْدَراندازد قَوال اَنْدازِ مَستانه
از آن پَسْ مُردگان یک یک بُرون آیند هم در حین
عَجَب نَبْوَد که صورتها بِدین آواز بَرخیزند
که صورتهای عشقِ تو درونَت زَنَده شُد میبین
زِ مَردم آن به کار آید کِه زَنَده میشود در تو
وَ باقی تَنْ غُباری دان که پیدا میشود از طین
دِلَت را هر زمان نَقْشی تَنَت یک نَقْشِ اَفْسُرده
از آن اَفْسُردهیی که تو بَرِ آنی نهیی با این
مرا گوید یکی صورت مَنَم اصلِ غَزَل واگو
خَمُش کردم نَشایَد داد این خاتَمْ به هر گَرگین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۰ - مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
مُطْربا بَردار چَنگ و لَحْنِ موسیقار زَن
آتش از جُرمَم بیار و اَنْدَر اِسْتِغْفار زَن
ای کَلیمِ عشق بر فرعونِ هستی حَمله بَر
بر سَرِ او تو عَصایِ مَحْو، موسی وار زَن
عقل از بَهرِ هَوَسها، دار داری میکُند
زود چَشمَش را بِبَند و بَهرِ او تو دار زَن
وَرْ بگوید من به دانش نَظْمِ کاری میکُنم
آتشی دست آور و در نَظْم و اَنْدَر کار زَن
در غَریِبْستانِ جان تا کِی شوی مِهْمانِ خاک؟
خاکْ اَنْدَر چَشمِ این مِهْمان و مِهْمان دار زَن
مُطربا حُسنَت زِ پَرگارِ خِرَد بیرون تَر است
خیمَهٔ عشرت بُرون از عقل و از پَرگار زَن
تارِ چَنگَت را زِ پودِ صِرفِ میْ جانی بِدِه
زان حَرارهیْ کُهنهٔ نوبَخت بر اَوْتار زَن
بر دَرِ مَخْدومْ شَمسُ الدّین زِ دیده آب زَن
در همه هستی زِ نارِ چهرهٔ او نار زَن
از یکی دَستانِ او خورشید و مَهْ را خُفته کُن
پس نَهان زو چَنگ اَنْدَر دولَتِ بیدار زَن
عقلِ هُشیارَت قَبایی دوخت بَهرِ شَمسِ دین
تو زِ عشقِ او به چَشمِ مُنکِرانْ مِسْمار زَن
بر بُراقِ عشق بِنْشین، جانِبِ تبریز رو
وان گَهی زانو زِ بَهرِ غَمْزهٔ خونْ خوار زَن
آتش از جُرمَم بیار و اَنْدَر اِسْتِغْفار زَن
ای کَلیمِ عشق بر فرعونِ هستی حَمله بَر
بر سَرِ او تو عَصایِ مَحْو، موسی وار زَن
عقل از بَهرِ هَوَسها، دار داری میکُند
زود چَشمَش را بِبَند و بَهرِ او تو دار زَن
وَرْ بگوید من به دانش نَظْمِ کاری میکُنم
آتشی دست آور و در نَظْم و اَنْدَر کار زَن
در غَریِبْستانِ جان تا کِی شوی مِهْمانِ خاک؟
خاکْ اَنْدَر چَشمِ این مِهْمان و مِهْمان دار زَن
مُطربا حُسنَت زِ پَرگارِ خِرَد بیرون تَر است
خیمَهٔ عشرت بُرون از عقل و از پَرگار زَن
تارِ چَنگَت را زِ پودِ صِرفِ میْ جانی بِدِه
زان حَرارهیْ کُهنهٔ نوبَخت بر اَوْتار زَن
بر دَرِ مَخْدومْ شَمسُ الدّین زِ دیده آب زَن
در همه هستی زِ نارِ چهرهٔ او نار زَن
از یکی دَستانِ او خورشید و مَهْ را خُفته کُن
پس نَهان زو چَنگ اَنْدَر دولَتِ بیدار زَن
عقلِ هُشیارَت قَبایی دوخت بَهرِ شَمسِ دین
تو زِ عشقِ او به چَشمِ مُنکِرانْ مِسْمار زَن
بر بُراقِ عشق بِنْشین، جانِبِ تبریز رو
وان گَهی زانو زِ بَهرِ غَمْزهٔ خونْ خوار زَن