عبارات مورد جستجو در ۴۹۵ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۲۲ - ترکیب پیالهای که درهم پیوست
حافظ : غزلیات
غزل ۳۳ - خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم
آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست
در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است
محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست
چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست
اظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
اَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است
ای عاشقِ گدا چو لبِ روحبخشِ یار
میداندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است
حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود
با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم
آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست
در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است
محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست
چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست
اظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
اَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است
ای عاشقِ گدا چو لبِ روحبخشِ یار
میداندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است
حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود
با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است
حافظ : غزلیات
غزل ۲۰۳ - سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد
و اندر آن دایره ی سرگشته پابرجا بود
مطرب از درد محبت عملی میپرداخت
که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
میشکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه ی آن سرو سهی بالا بود
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود
قلب اندوده ی حافظ بر او خرج نشد
کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود
رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد
و اندر آن دایره ی سرگشته پابرجا بود
مطرب از درد محبت عملی میپرداخت
که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
میشکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه ی آن سرو سهی بالا بود
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود
قلب اندوده ی حافظ بر او خرج نشد
کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود
مولوی : غزلیات
غزل ۴۴ - در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا؟
در دو جهانْ لَطیف و خوشْ همچو امیِر ما کجا؟
ابرویِ او گِرِه نَشُد، گَر چه که دید صَد خَطا
چَشم گُشا و رو نِگَر، جُرم بیار و خو نِگَر
خویِ چو آبِ جو نِگَر، جُمله طَراوت و صَفا
من زِ سَلامِ گرمِ او، آب شُدم زِ شَرمِ او
وَزْ سُخنانِ نَرمِ او، آب شوند سَنگها
زَهر به پیشِ او بِبَر، تا کُنَدَش بِهْ از شِکَر
قَهر به پیشِ او بِنِه، تا کُنَدَش همه رِضا
آبِ حَیاتِ او بِبین، هیچ مَتَرس از اَجَل
در دَو در رِضای او، هیچ مَلَرز از قَضا
سَجده کُنی به پیشِ او، عِزَّتِ مَسجدَت دَهَد
ای کِه تو خوار گشتهیی، زیرِ قَدَم چو بوریا
خوانْدم امیرِ عشق را، فهمْ بدین شود تو را
چون که تو رَهنِ صورتی، صورتَت است رَهنما
از تو دل اَرْ سَفَر کُند، با تَپَشِ جِگَر کُند
بر سَرِ پاست مُنتظر، تا تو بگوییاَش بیا
دلْ چو کبوتری اگر، میبِپَرَد زِ بامِ تو
هست خیالِ بامِ تو، قبلۀ جانْش در هوا
بام و هوا توییّ و بَس، نیست رُویْ به جز هَوَس
آبِ حَیاتِ جانْ تویی، صورتها همه سَقا
دور مَرو، سَفَر مَجو، پیشِ تو است ماهِ تو
نَعره مَزَن که زیرِ لَب، میشِنَوَد زِ تو دُعا
میشِنَوَد دُعای تو، میدَهَدَت جوابْ او
کِی کَرِ مَن کَری بِهِل، گوشْ تمام بَرگُشا
گَرنَه حَدیثِ او بُدی، جانِ تو آه کِی زدی
آه بِزَن که آهِ تو، راه کُند سویِ خدا
چَرخ زنانْ بِدان خوشَم، کآب به بوستان کَشَم
میوه رَسَد زِ آبِ جان، شوره و سَنگ و ریگ را
باغْ چو زَرد و خُشک شُد، تا بِخورَد زِ آبِ جان
شاخِ شِکَسته را بِگو آب خور و بیازما
شب بِرَوَد بیا بِگَهْ، تا شِنَوی حَدیثِ شَهْ
شبْ همه شب مِثالِ مَهْ، تا به سَحَر مَشین زِ پا
ابرویِ او گِرِه نَشُد، گَر چه که دید صَد خَطا
چَشم گُشا و رو نِگَر، جُرم بیار و خو نِگَر
خویِ چو آبِ جو نِگَر، جُمله طَراوت و صَفا
من زِ سَلامِ گرمِ او، آب شُدم زِ شَرمِ او
وَزْ سُخنانِ نَرمِ او، آب شوند سَنگها
زَهر به پیشِ او بِبَر، تا کُنَدَش بِهْ از شِکَر
قَهر به پیشِ او بِنِه، تا کُنَدَش همه رِضا
آبِ حَیاتِ او بِبین، هیچ مَتَرس از اَجَل
در دَو در رِضای او، هیچ مَلَرز از قَضا
سَجده کُنی به پیشِ او، عِزَّتِ مَسجدَت دَهَد
ای کِه تو خوار گشتهیی، زیرِ قَدَم چو بوریا
خوانْدم امیرِ عشق را، فهمْ بدین شود تو را
چون که تو رَهنِ صورتی، صورتَت است رَهنما
از تو دل اَرْ سَفَر کُند، با تَپَشِ جِگَر کُند
بر سَرِ پاست مُنتظر، تا تو بگوییاَش بیا
دلْ چو کبوتری اگر، میبِپَرَد زِ بامِ تو
هست خیالِ بامِ تو، قبلۀ جانْش در هوا
بام و هوا توییّ و بَس، نیست رُویْ به جز هَوَس
آبِ حَیاتِ جانْ تویی، صورتها همه سَقا
دور مَرو، سَفَر مَجو، پیشِ تو است ماهِ تو
نَعره مَزَن که زیرِ لَب، میشِنَوَد زِ تو دُعا
میشِنَوَد دُعای تو، میدَهَدَت جوابْ او
کِی کَرِ مَن کَری بِهِل، گوشْ تمام بَرگُشا
گَرنَه حَدیثِ او بُدی، جانِ تو آه کِی زدی
آه بِزَن که آهِ تو، راه کُند سویِ خدا
چَرخ زنانْ بِدان خوشَم، کآب به بوستان کَشَم
میوه رَسَد زِ آبِ جان، شوره و سَنگ و ریگ را
باغْ چو زَرد و خُشک شُد، تا بِخورَد زِ آبِ جان
شاخِ شِکَسته را بِگو آب خور و بیازما
شب بِرَوَد بیا بِگَهْ، تا شِنَوی حَدیثِ شَهْ
شبْ همه شب مِثالِ مَهْ، تا به سَحَر مَشین زِ پا
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶ - ای گشته ز تو خندان، بستان و گل رعنا
ای گشته زِ تو خَندان، بُستان و گُلِ رَعنا
پیوسته چُنین بادا، چون شیر و شِکَر با ما
ای چَرخْ تو را بَنده، وِیْ خَلقْ زِ تو زنده
اَحْسَنْت زِهی خوابی، شاباشْ زِهی زیبا
دریایِ جَمالِ تو، چون موج زَنَد ناگَهْ
پُرگنج شود پَستی، فردوس شود بالا
هر سویْ که روی آری، در پیشِ تو گُل رویَد
هر جا که رَویْ آیی، فَرشَت همه زَر بادا
وانْ دم که زِ بَدخویی، دُشنام و جَفا گویی
میگو که جَفایِ تو، حَلْواست همه حَلْوا
گر چه دِل سَنگَسْتَش، بِنْگَر که چه رَنگسْتَش
کَزْ مَشعَله نَنگَسْتَش، وَزْ رَنگِ گُلِ حَمْرا
یا رَب دلِ بازش دِهْ، صد عُمرِ درازش دِهْ
فَخْرَش دِهْ و نازش دِهْ، تا فَخْر بُوَد ما را
پیوسته چُنین بادا، چون شیر و شِکَر با ما
ای چَرخْ تو را بَنده، وِیْ خَلقْ زِ تو زنده
اَحْسَنْت زِهی خوابی، شاباشْ زِهی زیبا
دریایِ جَمالِ تو، چون موج زَنَد ناگَهْ
پُرگنج شود پَستی، فردوس شود بالا
هر سویْ که روی آری، در پیشِ تو گُل رویَد
هر جا که رَویْ آیی، فَرشَت همه زَر بادا
وانْ دم که زِ بَدخویی، دُشنام و جَفا گویی
میگو که جَفایِ تو، حَلْواست همه حَلْوا
گر چه دِل سَنگَسْتَش، بِنْگَر که چه رَنگسْتَش
کَزْ مَشعَله نَنگَسْتَش، وَزْ رَنگِ گُلِ حَمْرا
یا رَب دلِ بازش دِهْ، صد عُمرِ درازش دِهْ
فَخْرَش دِهْ و نازش دِهْ، تا فَخْر بُوَد ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۶ - شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۸۸ - خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست؟ نیست
خِدمَتِ بیدوستی را قَدْر و قیمت هست؟ نیست
خِدمَت اَنْدَر دست هست و دوستی در دست نیست
دوستی در اَنْدَرونْ خود خِدمَتی پیوسته است
هیچ خِدمَت جُز مَحَبَّت در جهانْ پیوست نیست
وَرْ تو مَستی مینِمایی در مَحَبَّت، چون نهیی
عشق گوید دوغ خورْد و دوغ خورْد او مَست نیست
پَست و بالا چند یازَد از تَکَلُّف در هوا؟
چند خود را پَست دارد آن کسی کو پَست نیست؟
هَمچو ماهی مانده در دامِ جهانْ زان بَحْر دور
وانگَهان پِنْداشته خود را که اَنْدَر شَست نیست
خِدمَت اَنْدَر دست هست و دوستی در دست نیست
دوستی در اَنْدَرونْ خود خِدمَتی پیوسته است
هیچ خِدمَت جُز مَحَبَّت در جهانْ پیوست نیست
وَرْ تو مَستی مینِمایی در مَحَبَّت، چون نهیی
عشق گوید دوغ خورْد و دوغ خورْد او مَست نیست
پَست و بالا چند یازَد از تَکَلُّف در هوا؟
چند خود را پَست دارد آن کسی کو پَست نیست؟
هَمچو ماهی مانده در دامِ جهانْ زان بَحْر دور
وانگَهان پِنْداشته خود را که اَنْدَر شَست نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۷۱۳ - ساقی زان می که میچریدند
ساقی زان میْ که میچَریدند
بِفْزایْ که یارَکان رَسیدند
مهمان بِفُزود میْ بِیَفْزا
زان خُنْب که اولیا چَشیدند
زان میْ که زِبوشْ جُمله اَبْدال
در خَلْقْ پَدید و ناپَدیدند
ای ساقیِ خوب شُکْرِلِلَّه
کانْ رویِ نِکوت را بِدیدند
ای آتشِ رَخْت سوز عُشّاق
در عشقِ تو رَخْتها کَشیدند
ای پَرده فروکَشیده بِنْگَر
کَزْ عشقْ چه پَردهها دَریدند
بِفْزایْ که یارَکان رَسیدند
مهمان بِفُزود میْ بِیَفْزا
زان خُنْب که اولیا چَشیدند
زان میْ که زِبوشْ جُمله اَبْدال
در خَلْقْ پَدید و ناپَدیدند
ای ساقیِ خوب شُکْرِلِلَّه
کانْ رویِ نِکوت را بِدیدند
ای آتشِ رَخْت سوز عُشّاق
در عشقِ تو رَخْتها کَشیدند
ای پَرده فروکَشیده بِنْگَر
کَزْ عشقْ چه پَردهها دَریدند
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵۰ - به شکرخنده اگر میببرد جان رسدش
به شِکَرخَنده اگر میبِبَرَد جان رَسَدَش
وَگَر از غَمْزهٔ جادو بَرَد ایمان رَسَدَش
لشکَرِ دیو و پَری جُمله به فرمانِ وِیْ اَند
با چُنین عِزّ و شَرَف مُلْکِ سُلْیمانْ رَسَدَش
صد هزاران دلِ یَعقوبِ حَزینْ زنده بِدوست
کَرّ و فَرِّ شَرَفِ یوسُفِ کَنْعانْ رَسَدَش
لبِ عیسی صِفَتَش مُرده به دَم زنده کُند
گَر پَرَد با پَرِ جان جانِبِ کیوان رَسَدَش
نوحِ وَقت است که عشقِ اَبَدی کَشتیِّ اوست
گَر جهان زیر و زَبَر کرد به طوفان رَسَدَش
عشقِ او گَرد بَرانگیخت زِ دریایِ عَدَم
یَدِ بَیضا و عَصایی شُده ثُعبان رَسَدَش
جُملگی تشنه دلان قُوَّت ازو مییابَند
با چُنین لُقمه دَهی شُهرتِ لُقمانْ رَسَدَش
وَگَر از غَمْزهٔ جادو بَرَد ایمان رَسَدَش
لشکَرِ دیو و پَری جُمله به فرمانِ وِیْ اَند
با چُنین عِزّ و شَرَف مُلْکِ سُلْیمانْ رَسَدَش
صد هزاران دلِ یَعقوبِ حَزینْ زنده بِدوست
کَرّ و فَرِّ شَرَفِ یوسُفِ کَنْعانْ رَسَدَش
لبِ عیسی صِفَتَش مُرده به دَم زنده کُند
گَر پَرَد با پَرِ جان جانِبِ کیوان رَسَدَش
نوحِ وَقت است که عشقِ اَبَدی کَشتیِّ اوست
گَر جهان زیر و زَبَر کرد به طوفان رَسَدَش
عشقِ او گَرد بَرانگیخت زِ دریایِ عَدَم
یَدِ بَیضا و عَصایی شُده ثُعبان رَسَدَش
جُملگی تشنه دلان قُوَّت ازو مییابَند
با چُنین لُقمه دَهی شُهرتِ لُقمانْ رَسَدَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۹۰ - مست گشتم ز ذوق دشنامش
مَست گشتم زِ ذوقِ دُشنامَش
یا رب آن میْ بِهْ است یا جامَش
طَرَب اَفْزاتَر است از باده
آن سَقَطهایِ تَلْخ آشامَش
بَهرِ دانه نمیرَوَم سویِ دام
بَلْ که از عشقِ مِحْنَتِ دامَش
آن مَهی که نه شرقی و غربیست
نور بَخشَد شَبَش چو اَیّامَش
خاکِ آدم پُر از عَقیق چراست؟
تا به مَعْدن کَشَد به ناکامَش
گوهرِ چَشم و دلْ رَسولِ حَق است
حَلْقهٔ گوش ساز پیغامَش
تَنْ از آن سَر چو جامِ جان نوشَد
هم از آن سَر بُوَد سَرانجامَش
سرد شُد نِعْمَتِ جهان بر دل
پیشِ حُسنِ وَلیِّ اِنْعامَش
شیخِ هِنْدو به خانقاه آمد
نی تو تُرکی؟ دَراَفکَن از بامَش
کَمِ او گیر و جُمله هِنْدُستان
خاصِ او را بریز بر عامَش
طالِعِ هِند خود زُحَل آمد
گر چه بالاست نَحْس شُد نامَش
رفت بالا نَرَست از نَحْسی
میِ بَد را چه سود از جامَش
بَدِ هِنْدو نِمودم آیِنِهاَم
حَسَد و کینه نیست اِعْلامَش
نَفْسْ هِنْدوست و خانقَه دلِ من
از بُرون نیست جَنگ و آرامَش
بَس که اصلِ سُخَن دو رو دارد
یک سپید و دِگَر سِیَه فامَش
یا رب آن میْ بِهْ است یا جامَش
طَرَب اَفْزاتَر است از باده
آن سَقَطهایِ تَلْخ آشامَش
بَهرِ دانه نمیرَوَم سویِ دام
بَلْ که از عشقِ مِحْنَتِ دامَش
آن مَهی که نه شرقی و غربیست
نور بَخشَد شَبَش چو اَیّامَش
خاکِ آدم پُر از عَقیق چراست؟
تا به مَعْدن کَشَد به ناکامَش
گوهرِ چَشم و دلْ رَسولِ حَق است
حَلْقهٔ گوش ساز پیغامَش
تَنْ از آن سَر چو جامِ جان نوشَد
هم از آن سَر بُوَد سَرانجامَش
سرد شُد نِعْمَتِ جهان بر دل
پیشِ حُسنِ وَلیِّ اِنْعامَش
شیخِ هِنْدو به خانقاه آمد
نی تو تُرکی؟ دَراَفکَن از بامَش
کَمِ او گیر و جُمله هِنْدُستان
خاصِ او را بریز بر عامَش
طالِعِ هِند خود زُحَل آمد
گر چه بالاست نَحْس شُد نامَش
رفت بالا نَرَست از نَحْسی
میِ بَد را چه سود از جامَش
بَدِ هِنْدو نِمودم آیِنِهاَم
حَسَد و کینه نیست اِعْلامَش
نَفْسْ هِنْدوست و خانقَه دلِ من
از بُرون نیست جَنگ و آرامَش
بَس که اصلِ سُخَن دو رو دارد
یک سپید و دِگَر سِیَه فامَش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۰۱ - کوه نیم، سنگ نیم، چون که گدازان نشوم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۱۴ - خداوندا مده آن یار را غم
خداوندا مَدِه آن یار را غم
مَبادا قامَتِ آن سَرو را خَم
تو میدانی که جانِ باغِ ما اوست
مَبادا سَروِ جانْ از باغِ ما کَم
همیشه تازه و سَرسَبز دارَش
بر او اَفْشانْ کَرامَتها دَمادَم
مُعَظَّم دارَش اَنْدَر دین و دنیا
به حَقِّ حُرمَتِ اسمایِ اَعْظَم
وجودش در بَنی آدم غَریب است
بِدو صد فَخْر دارد جانِ آدم
مُخَلَّد دار او را هَمچو جَنَّت
که او جَنّات ِجَنّات است مُبْهَم
زِ رنج اَنْدَرون و رنجِ بیرون
مُعافَش دار یا رَبّ و مُسَلَّم
جهانْ شاد است وز او صد شُکر دارد
که عیسی شُکرها دارد زِ مَریَم
دُعاهایی که آن در لب نیاید
که بر اَجْزایِ روح است آن مُقَسَّم
مُجاب و مُسْتجابَش کُن پِیِ او
که تو داناتَری وَاللّهُ اَعْلَم
مَبادا قامَتِ آن سَرو را خَم
تو میدانی که جانِ باغِ ما اوست
مَبادا سَروِ جانْ از باغِ ما کَم
همیشه تازه و سَرسَبز دارَش
بر او اَفْشانْ کَرامَتها دَمادَم
مُعَظَّم دارَش اَنْدَر دین و دنیا
به حَقِّ حُرمَتِ اسمایِ اَعْظَم
وجودش در بَنی آدم غَریب است
بِدو صد فَخْر دارد جانِ آدم
مُخَلَّد دار او را هَمچو جَنَّت
که او جَنّات ِجَنّات است مُبْهَم
زِ رنج اَنْدَرون و رنجِ بیرون
مُعافَش دار یا رَبّ و مُسَلَّم
جهانْ شاد است وز او صد شُکر دارد
که عیسی شُکرها دارد زِ مَریَم
دُعاهایی که آن در لب نیاید
که بر اَجْزایِ روح است آن مُقَسَّم
مُجاب و مُسْتجابَش کُن پِیِ او
که تو داناتَری وَاللّهُ اَعْلَم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۳ - ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو
ای تو اَمانِ هر بَلا، ما همه در اَمانِ تو
جانِ همه خوش است در سایهٔ لُطفِ جانِ تو
شاهِ همه جهان تویی، اصلِ همه کَسان تویی
چون که تو هستی آنِ ما، نیست غَم از کَسانِ تو
ابرِ غَمِ تو ای قَمَر، آمد دوش بر جِگَر
گفت مرا زِ بام و دَر صد سَقَط از زبانِ تو
جَست دِلَم زِ قالِ او، رفت بَرِ خیالِ او
شاید ای نَبات خو، این همه در زمانِ تو؟
جانِ مرا در این جهان، آتشِ توست در دَهان
از هَوَسِ وصالِ تو، وَزْ طلب جهانِ تو
نیست مرا زِ جسم و جانْ در رَهِ عشقِ تو نشان
زان که نُغول میرَوَم در طَلَبِ نشانِ تو
بَنده بِدید جوهرت، لَنْگ شُدهست بر دَرَت
ماندهاَم ای جواهری، بر طَرَفِ دُکانِ تو
شاد شود دل و جِگَر، چون بِگْشایی آن کَمَر
بازگُشا تو خوش قَبا، آن کَمَر از میانِ تو
تا نَظَری به جان کُنی، جانِ مرا چو کان کُنی
در تبریز شَمسِ دین، نَقْد رَسَم به کانِ تو
جانِ همه خوش است در سایهٔ لُطفِ جانِ تو
شاهِ همه جهان تویی، اصلِ همه کَسان تویی
چون که تو هستی آنِ ما، نیست غَم از کَسانِ تو
ابرِ غَمِ تو ای قَمَر، آمد دوش بر جِگَر
گفت مرا زِ بام و دَر صد سَقَط از زبانِ تو
جَست دِلَم زِ قالِ او، رفت بَرِ خیالِ او
شاید ای نَبات خو، این همه در زمانِ تو؟
جانِ مرا در این جهان، آتشِ توست در دَهان
از هَوَسِ وصالِ تو، وَزْ طلب جهانِ تو
نیست مرا زِ جسم و جانْ در رَهِ عشقِ تو نشان
زان که نُغول میرَوَم در طَلَبِ نشانِ تو
بَنده بِدید جوهرت، لَنْگ شُدهست بر دَرَت
ماندهاَم ای جواهری، بر طَرَفِ دُکانِ تو
شاد شود دل و جِگَر، چون بِگْشایی آن کَمَر
بازگُشا تو خوش قَبا، آن کَمَر از میانِ تو
تا نَظَری به جان کُنی، جانِ مرا چو کان کُنی
در تبریز شَمسِ دین، نَقْد رَسَم به کانِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۸۵ - یاور من تویی بکن بهر خدای یارییی
یاوَرِ من تویی بِکُن بَهرِ خدایْ یارییی
نیست تو را ضَعیفتَر از دلِ من شکارییی
نایْ برایِ من کُند در شب و روز نالهیی
چَنگ برایِ من کُند با غَم و سوز زارییی
کِی بِفَشارَدی مرا دستِ غمیّ و غُصّهیی
گَر تو مرا به عاطِفَت در بَرِ خود فَشارییی
دیده هَمچو ابرِ من اشکِ رَوان نَبارَدی
گَر تو زِ ابرِ مَرحَمَت بر سَرِ من بِبارییی
دستْ دراز کَردَمی گوشِ فَلَک گرفتَمی
گَر سَرِ زُلفِ خویش را تو به کَفَم سِپارییی
از سَرِ ماه من کُلَه بِسْتَدَمی رُبودَمی
گَر تو شبی به لُطفِ خود خوش سَرِ من بِخارییی
حَقِّ حقوقِ سابِقَت حَقِّ نیازِ عاشقت
حَقِّ زُروعِ جانِ منْ کِش تو کُنی بهارییی
حَقِّ نَسیمِ بویِ تو کان رَسَدم زِ کویِ تو
حَقِّ شُعاعِ رویِ تو کو کُنَدم نهارییی
تا که نِثار کردهیی از گُلِ وَصلْ بر سَرَم
بر کَفِ پایِ کوششَم خار نکرد خارییی
دارد از تو جُزو و کُل خُرَّمییی و شادییی
وَزْ رُخِ تو درختِ گُل خَجْلَت و شَرمسارییی
ای لبِ منْ خَموش کُن سویِ اصولْ گوش کُن
تا کُند او به نُطْقِ خود نادره غَم گُسارییی
نیست تو را ضَعیفتَر از دلِ من شکارییی
نایْ برایِ من کُند در شب و روز نالهیی
چَنگ برایِ من کُند با غَم و سوز زارییی
کِی بِفَشارَدی مرا دستِ غمیّ و غُصّهیی
گَر تو مرا به عاطِفَت در بَرِ خود فَشارییی
دیده هَمچو ابرِ من اشکِ رَوان نَبارَدی
گَر تو زِ ابرِ مَرحَمَت بر سَرِ من بِبارییی
دستْ دراز کَردَمی گوشِ فَلَک گرفتَمی
گَر سَرِ زُلفِ خویش را تو به کَفَم سِپارییی
از سَرِ ماه من کُلَه بِسْتَدَمی رُبودَمی
گَر تو شبی به لُطفِ خود خوش سَرِ من بِخارییی
حَقِّ حقوقِ سابِقَت حَقِّ نیازِ عاشقت
حَقِّ زُروعِ جانِ منْ کِش تو کُنی بهارییی
حَقِّ نَسیمِ بویِ تو کان رَسَدم زِ کویِ تو
حَقِّ شُعاعِ رویِ تو کو کُنَدم نهارییی
تا که نِثار کردهیی از گُلِ وَصلْ بر سَرَم
بر کَفِ پایِ کوششَم خار نکرد خارییی
دارد از تو جُزو و کُل خُرَّمییی و شادییی
وَزْ رُخِ تو درختِ گُل خَجْلَت و شَرمسارییی
ای لبِ منْ خَموش کُن سویِ اصولْ گوش کُن
تا کُند او به نُطْقِ خود نادره غَم گُسارییی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۴۶ - چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی؟
چه باشد گَر چو عقل و جانْ نَخُسبی؟
بَرآری کارِ مُحتاجانْ نَخُسبی؟
تو نورِ خاطِرِ این شب رُوانی
برایِ خاطِرِ ایشانْ نَخُسبی
شبی بر گِردِ مَحْبوسانِ گَردون
بِگَردی ای مَهِ تابانْ نَخُسبی
جهانْ کَشتیّ و تو نوحِ زمانی
نگاهش داری از طوفانْ نَخُسبی
شبِ قَدْری که دادی وَعده آن روز
دَراَنْدیشی ازان پیمانْ نَخُسبی
مَخُسب ای جان که خُفتن آن ندارد
چه باشد چون تو داری آنْ نَخُسبی
تویی شَهْ پیل و پیش آهنگِ پیلان
چو کردی یادِ هِنْدُستانْ نَخُسبی
تو نَپْسَندی زِ داد و رَحْمَتِ خویش
که بُستان را کُنی زندانْ نَخُسبی
اگر خُسبی، نَخُسبد جُز که چَشمَت
تویی آن نورِ جاویدانْ نَخُسبی
خَمُش کردم، نگویم تا تو گویی
سُخَن گویان، سُخَن گویانْ نَخُسبی
چو رویِ شَمسِ تبریزی بِدیدی
سِزَد کَزْ عشقِ آن سُلطانْ نَخُسبی
بَرآری کارِ مُحتاجانْ نَخُسبی؟
تو نورِ خاطِرِ این شب رُوانی
برایِ خاطِرِ ایشانْ نَخُسبی
شبی بر گِردِ مَحْبوسانِ گَردون
بِگَردی ای مَهِ تابانْ نَخُسبی
جهانْ کَشتیّ و تو نوحِ زمانی
نگاهش داری از طوفانْ نَخُسبی
شبِ قَدْری که دادی وَعده آن روز
دَراَنْدیشی ازان پیمانْ نَخُسبی
مَخُسب ای جان که خُفتن آن ندارد
چه باشد چون تو داری آنْ نَخُسبی
تویی شَهْ پیل و پیش آهنگِ پیلان
چو کردی یادِ هِنْدُستانْ نَخُسبی
تو نَپْسَندی زِ داد و رَحْمَتِ خویش
که بُستان را کُنی زندانْ نَخُسبی
اگر خُسبی، نَخُسبد جُز که چَشمَت
تویی آن نورِ جاویدانْ نَخُسبی
خَمُش کردم، نگویم تا تو گویی
سُخَن گویان، سُخَن گویانْ نَخُسبی
چو رویِ شَمسِ تبریزی بِدیدی
سِزَد کَزْ عشقِ آن سُلطانْ نَخُسبی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۲۱ - شیردلا، صد هزار شیردلی کردهیی
شیردِلا، صد هزار شیردلی کردهیی
در کَرَم از آفتاب نیز سَبَق بُردهیی
چَشمْ بِبَند و بِکُن بارِ دِگَر رَحمَتی
بِشْکَن سوگند را، گَر به خدا خوردهیی
بِنْگَر کین دُشمنان، دست زَنان گشتهاند
چون که دَرین خشم و جَنگ، پایِ خود اَفْشُردهیی
مَیْلِ تو با کیست جان، تا بِشَوَم خاکِ او؟
چاکر آن کَس شَوَم، کِش به کَس اِشْمُردهیی
ای تَن، آخِر بِجُنب، بر خود و جَهْدی بِکُن
جَهْدْ مُبارک بُوَد، از چه تو پَژمُردهیی؟
خیز، بُرو پیشِ دوست، رویْ بِنِه بر زمین
کِی صَنَمِ چون شِکَر، از چه بیازُردهیی؟
خواجهٔ جان، شَمسِ دین، مَفْخَرِ تَبریزیان
این سَرَم از نَخْلِ توست، زان که تو پَروَردهیی
در کَرَم از آفتاب نیز سَبَق بُردهیی
چَشمْ بِبَند و بِکُن بارِ دِگَر رَحمَتی
بِشْکَن سوگند را، گَر به خدا خوردهیی
بِنْگَر کین دُشمنان، دست زَنان گشتهاند
چون که دَرین خشم و جَنگ، پایِ خود اَفْشُردهیی
مَیْلِ تو با کیست جان، تا بِشَوَم خاکِ او؟
چاکر آن کَس شَوَم، کِش به کَس اِشْمُردهیی
ای تَن، آخِر بِجُنب، بر خود و جَهْدی بِکُن
جَهْدْ مُبارک بُوَد، از چه تو پَژمُردهیی؟
خیز، بُرو پیشِ دوست، رویْ بِنِه بر زمین
کِی صَنَمِ چون شِکَر، از چه بیازُردهیی؟
خواجهٔ جان، شَمسِ دین، مَفْخَرِ تَبریزیان
این سَرَم از نَخْلِ توست، زان که تو پَروَردهیی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۷۴ - صد دل و صد جان به دمی دادمی
صد دل و صد جانْ به دَمی دادَمی
وَزْ جِهَتِ دادنِ جانْ شادَمی
وَرْ تَنِ من خاک بُدی این نَفَس
جُمله گُل و عشق و هَوَس زادَمی
از جِهَتِ کِشتِ غَمَش آبَمی
وَزْ جِهَتِ خَرمَنِ او بادَمی
گَر نَدَمیدی غَمِ او در دِلَم
چون دِگران بیدَم و فَریادَمی
گَر نَبُدی غَیرتِ شیرینِ من
فَخْرِ دو صد خُسرو و فَرهادَمی
گَر نَشِکَستی دلِ دَربانِ راز
قُفلِ جهان را همه بُگْشادَمی
وَرْ هَمَدانَم نَشُدی پایْ گیر
هَمرَهِ آن طُرفهٔ بَغدادَمی
بَس که همه سَهْو و فراموشیاَم
گَر نَبُدی یادِ تو من یادَمی
بَس که بَرَد سَرو پِیِ این زبان
حَسره که من سوسنِ آزادَمی
وَزْ جِهَتِ دادنِ جانْ شادَمی
وَرْ تَنِ من خاک بُدی این نَفَس
جُمله گُل و عشق و هَوَس زادَمی
از جِهَتِ کِشتِ غَمَش آبَمی
وَزْ جِهَتِ خَرمَنِ او بادَمی
گَر نَدَمیدی غَمِ او در دِلَم
چون دِگران بیدَم و فَریادَمی
گَر نَبُدی غَیرتِ شیرینِ من
فَخْرِ دو صد خُسرو و فَرهادَمی
گَر نَشِکَستی دلِ دَربانِ راز
قُفلِ جهان را همه بُگْشادَمی
وَرْ هَمَدانَم نَشُدی پایْ گیر
هَمرَهِ آن طُرفهٔ بَغدادَمی
بَس که همه سَهْو و فراموشیاَم
گَر نَبُدی یادِ تو من یادَمی
بَس که بَرَد سَرو پِیِ این زبان
حَسره که من سوسنِ آزادَمی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۰ - سلب العشق فؤادی، حصل الیوم مرادی
سَلَبَ الْعِشْقُ فُؤادی، حَصَلَ الْیَوْمَ مُرادی
بِزَن ای مُطربِ عارف، که زِهی دولت و شادی
اَذِنَ الْعِشْقُ تَعالوا، لِتَذُوقُوا وَ تَنالوا
هَلِه ای مژدهٔ شیرین، چه نسیمیّ و چه بادی
کَتَبَ الرُّوحُ سَراحی سَمِعَ الْکَأْسُ صِیاحی
زِ تو اَنْدَر دَوَرانَم، که رَهْ دَور گُشادی
لِخَلیلی دَوَرانی، لِحَبیبی سَیَرانی
چو جِهَت نیست خدا را، چه رَوَم سویِ بَوادی؟
نه که بر کعبهٔ اَعْظَمْ دَوَران است و طَوافی؟
دَوَرانی وَ طَوافی لَکَ، یا اَهْلَ وِدادی
فَتَحَ الْعِشْقُ رِواقًا فَاَجیبُوهُ سِباقًا
هَله در گُلْشَنِ جان رو، چو مُریدیّ و مُرادی
لِتَریٰ فیهِ خُمورًا، وَ نَشاطًا وَ سُرُورًا
که چُنان عیش ندیدی تو ازان روز که زادی
اَنَا قَصَّرْتُ کَلامی، فَتَفَضَّلْ بِتَمامی
بِگُشا شَرحِ مَحَبَّت هَله بر رَغْمِ اَعادی
بِزَن ای مُطربِ عارف، که زِهی دولت و شادی
اَذِنَ الْعِشْقُ تَعالوا، لِتَذُوقُوا وَ تَنالوا
هَلِه ای مژدهٔ شیرین، چه نسیمیّ و چه بادی
کَتَبَ الرُّوحُ سَراحی سَمِعَ الْکَأْسُ صِیاحی
زِ تو اَنْدَر دَوَرانَم، که رَهْ دَور گُشادی
لِخَلیلی دَوَرانی، لِحَبیبی سَیَرانی
چو جِهَت نیست خدا را، چه رَوَم سویِ بَوادی؟
نه که بر کعبهٔ اَعْظَمْ دَوَران است و طَوافی؟
دَوَرانی وَ طَوافی لَکَ، یا اَهْلَ وِدادی
فَتَحَ الْعِشْقُ رِواقًا فَاَجیبُوهُ سِباقًا
هَله در گُلْشَنِ جان رو، چو مُریدیّ و مُرادی
لِتَریٰ فیهِ خُمورًا، وَ نَشاطًا وَ سُرُورًا
که چُنان عیش ندیدی تو ازان روز که زادی
اَنَا قَصَّرْتُ کَلامی، فَتَفَضَّلْ بِتَمامی
بِگُشا شَرحِ مَحَبَّت هَله بر رَغْمِ اَعادی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۶ - اضحکنی بنظرة، قلت له فهٰکذی
اَضْحَکَنی بِنَظْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
شَرَّفَنی بِحَضْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
جاءَ اَمیرُ عِشْقِهِ اَزْعَجَنی جُنُودُهُ
اَمْدَدَنی بِنُصْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
جَمَّلَنی جَمالُهُ، نَوَّرَنی هِلالُهُ
اَطْرَبَنی بِسَکْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
یَسْکُنُ فی جِوارِنا، تَسْکُنُ مِنْهُ نارُنا
یُدْهِشُنا بِعِشْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکذی
نَوَّرَ وَجْهُهُ الدُّجیٰ، صَدَّقَ لُطْفُهُ الرَّجا
اَکْرَمَنی بِزَوْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکذی
نالَ فُوادی کاسَهُ عَظَّمَهُ وَ باسَهُ
فازَ بِهِ بِخَمْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکذی
مِنْ تَبریزَ شَمْسُ دینْ یَسْمَعُ مِنّیَ الْاَنین
یُکْرِمُنی بِسَفْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
شَرَّفَنی بِحَضْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
جاءَ اَمیرُ عِشْقِهِ اَزْعَجَنی جُنُودُهُ
اَمْدَدَنی بِنُصْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
جَمَّلَنی جَمالُهُ، نَوَّرَنی هِلالُهُ
اَطْرَبَنی بِسَکْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
یَسْکُنُ فی جِوارِنا، تَسْکُنُ مِنْهُ نارُنا
یُدْهِشُنا بِعِشْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکذی
نَوَّرَ وَجْهُهُ الدُّجیٰ، صَدَّقَ لُطْفُهُ الرَّجا
اَکْرَمَنی بِزَوْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکذی
نالَ فُوادی کاسَهُ عَظَّمَهُ وَ باسَهُ
فازَ بِهِ بِخَمْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکذی
مِنْ تَبریزَ شَمْسُ دینْ یَسْمَعُ مِنّیَ الْاَنین
یُکْرِمُنی بِسَفْرَةٍ، قُلْتُ لَهُ فَهٰکَذی
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۱۵ - در معنی لولاک لما خلقت الافلاک
شُد چُنین شیخی گدایِ کو به کو
عشق آمد لااُبالی اِتَّقوا
عشقْ جوشَد بَحْر را مانندِ دیگ
عشقْ سایَد کوه را مانندِ ریگ
عشقْبِشْکافَد فَلَک را صد شِکاف
عشقْ لَرزانَد زمین را از گِزاف
با مُحَمَّد بود عشقِ پاکْ جُفت
بَهْرِ عشقْ او را خدا لَوْلاک گفت
مُنْتَهی در عشقْ چون او بود فَرد
پَس مَر او را زَانْبیا تَخْصیص کرد
گَر نبودی بَهْرِ عشقِ پاک را
کِی وجودی دادَمی اَفْلاک را؟
من بِدان اَفْراشتم چَرخِ سَنی
تا عُلوِّ عشق را فَهْمی کُنی
مَنْفِعَتهایِ دِگَر آید زِ چَرخ
آن چو بَیْضه تابِع آید این چو فَرخ
خاک را من خوار کردم یک سَری
تا زِ ذُلِّ عاشقان بویی بَری
خاک را دادیم سَبزیّ و نُوی
تا زِ تَبدیلِ فَقیر آگَهْ شَوی
با تو گویند این جِبالِ راسیات
وَصْفِ حالِ عاشقانْ اَنْدَر ثَبات
گَرچه آن مَعنیست و این نَقْش ای پسر
تا به فَهْمِ تو کُند نزدیکتَر
غُصّه را با خارْ تَشْبیهی کُنند
آن نباشد لیکْ تَنْبیهی کُنند
آن دلِ قاسی که سَنگَش خوانْدَند
نامُناسِب بُد مِثالی رانْدَند
در تَصَوّر دَر نَیایَد عَیْنِ آن
عَیْب بر تَصویر نِهْ نَفْیَش مَدان
عشق آمد لااُبالی اِتَّقوا
عشقْ جوشَد بَحْر را مانندِ دیگ
عشقْ سایَد کوه را مانندِ ریگ
عشقْبِشْکافَد فَلَک را صد شِکاف
عشقْ لَرزانَد زمین را از گِزاف
با مُحَمَّد بود عشقِ پاکْ جُفت
بَهْرِ عشقْ او را خدا لَوْلاک گفت
مُنْتَهی در عشقْ چون او بود فَرد
پَس مَر او را زَانْبیا تَخْصیص کرد
گَر نبودی بَهْرِ عشقِ پاک را
کِی وجودی دادَمی اَفْلاک را؟
من بِدان اَفْراشتم چَرخِ سَنی
تا عُلوِّ عشق را فَهْمی کُنی
مَنْفِعَتهایِ دِگَر آید زِ چَرخ
آن چو بَیْضه تابِع آید این چو فَرخ
خاک را من خوار کردم یک سَری
تا زِ ذُلِّ عاشقان بویی بَری
خاک را دادیم سَبزیّ و نُوی
تا زِ تَبدیلِ فَقیر آگَهْ شَوی
با تو گویند این جِبالِ راسیات
وَصْفِ حالِ عاشقانْ اَنْدَر ثَبات
گَرچه آن مَعنیست و این نَقْش ای پسر
تا به فَهْمِ تو کُند نزدیکتَر
غُصّه را با خارْ تَشْبیهی کُنند
آن نباشد لیکْ تَنْبیهی کُنند
آن دلِ قاسی که سَنگَش خوانْدَند
نامُناسِب بُد مِثالی رانْدَند
در تَصَوّر دَر نَیایَد عَیْنِ آن
عَیْب بر تَصویر نِهْ نَفْیَش مَدان