عبارات مورد جستجو در ۱۳۶۰ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰ - المنة لله که در میکده باز است
اَلْمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده، باز است
زان رو که مرا بر در او، رویِ نیاز است
خُم‌ها، همه در جوش و خُروش‌اند ز مَسْتی
وان می که در آن‌جاست، حقیقت، نه مَجاز است
از وی، همه، مَسْتی و غُرور است و تَکَبُّر
وز ما همه بیچارگی و عَجْز و نیاز است
رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او مَحْرَمِ راز است
شَرْحِ شِکَنِ زُلْفِ خَم اندر خَمِ جانان
کوتَه نَتَوان کرد که این قِصِّه، دراز است
بارِ دِلِ مَجْنون و خَمِ طُرِّهٔ لیلی
رُخسارهٔ مَحمود و کَفِ پایِ اَیاز است
بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالَم
تا دیدهٔ من بر رُخِ زیبایِ تو، باز است
در کعبهٔ کویِ تو، هر آن‌کس که بیاید
از قبلهٔ ابرویِ تو در عِیْنِ نماز است
ای مجلسیان، سوزِ دلِ «حافظِ» مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است
حافظ : غزلیات
غزل ۱۳۱ - بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه ی خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی یار نظر کن ز دیده منت دار
که کار دیده نظر از سر بصارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
حافظ : غزلیات
غزل ۳۵۷ - در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله ی شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه ی چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما می‌بینم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۸ - نوش کن جام شراب یک منی
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی
دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از خویشتن لاف منی
سنگسان شو در قدم نی همچو آب
جمله رنگ آمیزی و تردامنی
دل به می دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکنی
خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پای معشوق افکنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۶ - بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلوی
می‌خوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
یعنی بیا، که آتشِ موسی، نمودْ گُل
تا از درخت، نکتهٔ توحید بشنوی
مرغان باغ، قافیه‌سنجند و بذله‌گوی
تا خواجه مِی خورَد، به غزل‌های پهلوی
جمشید، جز حکایتِ جام، از جهان نَبُرد
زنهار! دل مَبَند، بر اسبابِ دنیوی
این قصّهٔ عجب شِنو از بختِ واژگون
ما را بِکُشت یار، به انفاسِ عیسَوی
خوش، وقتِ بوریا و گدایی و خوابِ امن
کاین عیش، نیست درخورِ اُورَنگِ خسروی
چَشمت، به غَمزه، خانهٔ مردم، خراب کرد
مَخموریت مَباد، که خوش مَست می‌رَوی
دهقان سال‌خورده، چه خوش گفت با پسر
کای نورِ چشمِ من! به جز از کِشته، نَدرَوی
ساقی، مگر وظیفهٔ حافظ، زیاده داد
کآشفته گَشت، طُرّهٔ دَستارِ مولوی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱ - ای طوطی عیسی نفس، وی بلبل شیرین نوا
ای طوطیِ عیسی نَفَس، وِیْ بُلبُلِ شیرین نَوا
هین زُهره را کالیوه کُن، زان نَغمه‌هایِ جانْ فَزا
دَعویِّ خوبی کُن بیا، تا صد عَدوّ و آشِنا
با چهره‌ی چون زَعفَران، با چَشمِ تَر آید گُوا
غَم جُمله را نالان کُند، تا مَرد و زن اَفْغان کُند
که داد دِهْ ما را زِ غم، کو گشت در ظُلمْ اژدها
غَم را بِدَرّانی شِکَم، با دور باشِ زیر و بَم
تا غُلغُل اُفْتَد در عَدَم، از عدلِ تو ای خوش صَدا
ساقی تو ما را یاد کُن، صد خیک را پُر باد کُن
اَرْواح را فرهاد کُن، در عشقِ آن شیرین لِقا
چون تو سِرافیلِ دلی، زنده کُنِ آب و گِلی
در دَم زِ راهِ مُقبِلی، در گوشِ ما نَفْخه‌یْ خدا
ما همچو خَرمَن ریخته، گندم به کاه آمیخته
هین از نسیمِ بادِ جان، کَهْ را زِ گندم کُن جُدا
تا غَم به سویِ غَم رود، خُرَّم سویِ خُرَّم رَوَد
تا گِل به سویِ گِل رَوَد، تا دل بَرآید بر سَما
این دانه‌هایِ نازنین، مَحبوس مانده در زمین
در گوشِ یک باران خوش، موقوفِ یک بادِ صَبا
تا کارِ جان چون زَر شود، با دِلْبَران هم‌بَر شود
پا بود اکنون سَر شود، کَهْ بود اکنون کَهرُبا
خاموش کُن آخِر دَمی، دستور بودی گفتمی
سِرّی که نفْکَنده‌ست کَس، در گوشِ اِخْوانِ صَفا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴ - ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
افتاده در غَرقابه‌یی، تا خود کِه داند آشِنا
گَر سیْل عالَم پُر شود، هر موجْ چون اُشْتُر شود
مُرغانِ آبی را چه غَم، تا غَم خورَد مُرغِ هوا
ما رُخ زِ شُکْر اَفْروخته، با موج و بَحر آموخته
زان‌سان که ماهی را بُوَدْ دریا و طوفانْ جان فَزا
ای شیخ ما را فوطه دِهْ، وِیْ آب ما را غوطه دِهْ
ای موسیِ عِمْران بیا، بر آبِ دریا زن عَصا
این باد اَنْدَر هر سَری، سودایِ دیگر می‌پَزَد
سودایِ آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما
دیروز مَستان را به رَهْ، بِرْبود آن ساقی کُلَهْ
امروز میْ در می‌دَهَد، تا بَرکَنَد از ما قَبا
ای رَشکِ ماه و مُشتری، با ما و پنهانْ چون پَری
خوش خوش کَشانَم می‌بَری، آخِر نگویی تا کجا؟
هر جا رَوی تو با مَنی، ای هر دو چَشم و روشنی
خواهی سویِ مَستیم کَش، خواهی بِبَر سویِ فَنا
عالَم چو کوهِ طور دان، ما همچو موسی طالِبان
هر دَم تَجَلّی می‌رَسَد، بَرمی‌شکافَد کوه را
یک پاره اَخْضَر می‌شود، یک پاره عَبْهَر می‌شود
یک پاره گوهر می‌شود، یک پاره لَعْل و کَهْرُبا
ای طالِبِ دیدارِ او، بِنْگَر دَرین کَهسْارِ او
ای کُهْ چه باده خورده‌یی، ما مَست گشتیم از صَدا
ای باغْبان ای باغْبان در ما چه دَرپیچیده‌یی؟
گَر بُرده‌ایم انگورِ تو، تو بُرده‌یی اَنْبانِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲ - چندان بنالم ناله‌ها، چندان برآرم رنگ‌ها
چندان بِنالَم ناله‌ها، چندان بَرآرَم رَنگ‌ها
تا بَرکَنَم از آیِنه‌یْ هر مُنکَری من زَنگ‌ها
بر مَرکَبِ عشقِ تو دلْ می‌رانَد و این مَرکَبَش
در هر قَدَم می‌بُگْذَرَد، زان سویِ جانْ فَرسنگ‌ها
بِنْما تو لَعْلِ روشنَت، بر کوریِ هر ظُلْمَتی
تا بر سَرِ سنگینْ دلان، از عَرْش بارَد سنگ‌ها
با این چُنین تابانی‌اَت، دانی چرا مُنکِر شدند؟
کین دولت و اِقْبال را، باشد ازیشان نَنگ‌ها
گَر نی که کورَنْدی چُنین، آخر بِدیدَندی چُنان
آن سو هزاران جان زِ مَهْ، چون اَخْتَرانْ آوَنگ‌ها
چون از نَشاطِ نورِ تو، کوران هَمی بینا شوند
تا از خوشیِّ راهِ تو، رَهْوار گردد لَنگ‌ها
اما چو اَنْدَر راهِ تو، ناگاه بی‌خود می‌شود
هر عقلْ زیرا رُسته شُد، در سَبزه‌زارَت بَنگ‌ها
زین رو هَمی بینم کَسان، نالان چو نِی وَزْ دل تَهی
زین رو دو صد سَروِ رَوان، خَم شُد زِ غم چون چَنگ‌ها
زین رو هزاران کاروان، بِشْکَسته شُد از رَهروان
زین رو بَسی کَشتیِّ پُر، بِشْکَسته شُد بر گَنگ‌ها
اِشْکَسْتِگان را جان‌ها، بَسته‌ست بر اومیدِ تو
تا دانشِ بی‌حدِّ تو، پیدا کُند فرهنگ‌ها
تا قَهر را بَرهَم زَنَد، آن لُطفْ اَنْدَر لُطفِ تو
تا صُلح گیرد هر طَرَف، تا مَحو گردد جنگ‌ها
تا جُستَنی نوعی دِگَر، رَه رَفتنی طَرزی دِگَر
پیدا شود در هر جِگَر، در سِلْسِله آهنگ‌ها
وَزْ دعوتِ جَذبِ خوشی آن شَمسِ تبریزی شود
هر ذَرّه انگیزنده‌یی، هر مویْ چون سَرهنگ‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴ - چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را ؟
چون نالَد این مِسکین که تا رَحم آید آن دِلْدار را ؟
خون بارَد این چَشمان که تا بینم من آن گُلْزار را
خورشیدْ چون اَفْروزَدَم، تا هَجْر کمتر سوزَدَم
دل حیلَتی آموزَدَم، کَزْ سَر بگیرم کار را
ای عقلِ کُلِّ ذوفُنون، تَعلیم فَرما یک فُسون
کَزْ وی بِخیزَد در دَرون، رَحمی نِگارینْ یار را
چون نورِ آن شمعِ چِگِل، می‌دَرنَیابَد جان و دل
کِی دانَد آخِر آب و گِل، دِلْخواهِ آن عَیّار را؟
جِبْریلِ با لُطف و رَشَد، عِجْلِ سَمین را چون چَشَد؟
این دام و دانه کِی کَشَد، عَنْقایِ خوشْ مِنقْار را؟
عَنقْا که یابَد دامِ کَس، در پیشِ آن عَنْقا مگس
ای عنکبوتِ عقلْ‌بَس، تا کی تَنی این تار را
کو آن مَسیحِ خوش دَمی؟ بی‌واسطه‌یْ مَریَم یَمی
کَزْ وِیْ دلِ تَرسا هَمی، پارِه کُند زُنّار را
دَجّالِ غَم چون آتشی، گُسترد زاتَش مَفْرَشی
کو عیسیِ خَنجَرکَشی، دَجّالِ  بَدکِردار را؟
تَن را سَلامَت‌ها زِ تو، جان را قیامَت‌ها زِ تو
عیسی عَلامَت‌ها زِ تو، وَصل ِ قیامَت‌وار را
ساغَر زِغَم در سَر فُتَد، چون سنگ در ساغَر فُتَد
آتش به خار اَنْدَر فُتَد، چون گُل نباشد خار را
مانْدم زِ عَذرا وامِقی، چون من نبودم لایِقی
لیکِن خُمارِ عاشقی، در سَر دلِ خَمّار را
شطرنجِ دولتْ شاه را، صد جان به خَرجَش راه را
صد کُهْ حَمایِل کاه را، صد دَردْ دُردی خوار را
بینَم به شَهْ واصِل شُده، می از خودی فاصِل شُده
وَزْ شاهِ جانْ حاصِل شُده، جان‌ها دَر و دیوار را
باشد که آن شاهِ حَرون، زان لُطفِ از حَدها بُرون
مَنسوخ گَردانَد کُنون، آن رَسمِ اِسْتِغْفار را
جانی که رو این سو کُند، با بایَزید او خو کَند
یا در سَنایی رو کُند، یا بو دَهَد عَطّار را
مَخْدومِ جان کَزْ جامِ او، سَرمَست شُد ایّامِ او
گاهی که گویی نامِ او، لازم شِمُر تکرار را
عالی خداوندْ شَمسِ دین، تبریز ازو جانِ زمین
پُرنور چون عَرشِ مَکین، کو رَشک شُد اَنْوار را
ای صد هزاران آفرین، بر ساعتِ فَرُّخ‌تَرین
کان ناطِقِ روحُ الْاَمین، بُگْشایَد آن اسرار را
در پاکیِ بی‌مِهر و کین، در بَزمِ عشقِ او نِشین
در پَردۀ مُنْکِر بِبین آن پَرده صد مِسْمار را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹ - ای از ورای پرده‌ها، تاب تو تابستان ما
ای از وَرایِ پَرده‌ها، تابِ تو تابستانِ ما
ما را چو تابستان بِبَر، دلْ‌گَرم تا بُستانِ ما
ای چَشم جان را توتیا، آخِر کجا رَفتی؟ بیا
تا آبِ رَحمَت بَرزَنَد، از صَحْنِ آتَشْدانِ ما
تا سَبزه گردد شوره‌ها، تا روضه گردد گوره‌ها
انگور گردد غوره‌ها، تا پُخته گردد نانِ ما
ای آفتابِ جان و دل ای آفتاب از تو خَجِل
آخِر ببین کین آب و گِل، چون بَست گِردِ جانِ ما؟
شُد خارها گَلْزارها، از عشقِ رویَت بارها
تا صد هزار اِقْرارها، اَفْکَنْد در ایمانِ ما
ای صورتِ عشقِ اَبَد، خوش رو نِمودی در جَسَد
تا رَه بَری سویِ اَحَد، جان را ازین زندانِ ما
در دودِ غَم بُگْشا طَرَب، روزی نِما از عینِ شب
روزی غریب و بوالْعَجَب، ای صُبحِ نورافشانِ ما
گوهر کُنی خَرمُهره را، زَهره بِدَرّی زُهره را
سُلطان کُنی بی‌بَهره را، شاباشْ ای سُلطانِ ما
کو دیده‌ها دَرخورْدِ تو؟ تا دَررَسَد در گَردِ تو
کو گوشِ هوش آوَرْدِ تو؟ تا بِشْنَود بُرهانِ ما
چون دل شود احسان شُمَر، در شُکرِ آن شاخِ شِکَر
نَعره بَرآرَد چاشْنی، از بیخِ هر دندانِ ما
آمد زِ جانْ بانگِ دُهُل، تا جُزوها آید به کُل
ریحان به ریحانْ گُلْ به گُل، از حَبْسِ خارِسْتانِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴ - ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
ای عاشقان ای عاشقان آمد گَهِ وَصل و لِقا
از آسْمان آمد نِدا کِی ماه رویان اَلصَّلا
ای سَرخوشان ای سَرخوشان آمد طَرَبْ دامَن کَشان
بِگْرفته ما زَنجیرِ او، بِگْرفته او دامانِ ما
آمد شرابِ آتشین، ای دیوِ غَمْ کُنجی نِشین
ای جانِ مَرگ اَندیشْ رو، ای ساقیِ باقی دَرآ
ای هفت گَردونْ مَستِ تو، ما مُهره‌یی در دستِ تو
ای هستِ ما از هستِ تو، در صد هزاران مَرحَبا
ای مُطرِبِ شیرین نَفَس، هر لحظه می‌جُنْبان جَرَس
ای عیشْ زین نِهْ بر فَرَس، بر جانِ ما زَن ای صَبا
ای بانگِ نایِ خوش سَمَر، در بانگِ تو طَعْمِ شِکَر
آید مرا شام و سَحَر، از بانگِ تو بویِ وَفا
بارِ دِگَر آغاز کُن، آن پَرده‌ها را ساز کُن
بر جُمله خوبانْ ناز کُن، ای آفتابِ خوش لِقا
خاموش کُنْ پَرده مَدَر، سَغْراقِ خاموشان بِخور
سَتّار شو، سَتّار شو، خو گیر از حِلْمِ خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶ - دی بنواخت یار من، بندۀ غم رسیده را
دی بِنَواخت یارِ من، بَندۀ غَم رَسیده را
دادْ زِ خویش چاشْنی، جانِ سِتَم چَشیده را
هوشْ فُزود هوش را، حَلقه نِمود گوش را
جوشْ نِمود نوش را، نورْ فُزود دیده را
گفت که ای نَزارِ من، خسته و تَرسْگارِ من
من نَفُروشَم از کَرَم، بَندۀ خودْ خَریده را
بین که چه داد می‌کُند، بین چه گُشاد می‌کُند
یوسُفْ یاد می‌کُند، عاشقِ کَفْ بُریده را
داشت مرا چو جانِ خود، رَفت زِ من گُمانِ بَد
بر کَتِفَم نهاد او، خِلْعَتِ نو رَسیده را
عاجز و بی‌کَسَم مبین، اشکِ چو اَطْلَسَم مَبین
در تَنِ من کَشیده بین، اَطْلَسِ زَرکَشیده را
هر کِه بُوَد درین طَلَب، بَس عجب است و بوالْعَجَب
صد طَرَب است در طَرَب، جانِ زِ خود رَهیده را
چاشْنیِ جُنونِ او خوش‌تَر یا فُسونِ او
چون که نَهُفته لَب گَزَد، خستۀ غَم گَزیده را
وَعده دَهَد به یارِ خود، گُل دَهَد از کِنارِ خود
بَر کُنَد از خُمارِ خود، دیدۀ خون چَکیده را
کُحْلِ نَظَر دَرو نَهَد، دستِ کَرَم بَرو زَنَد
سینه بِسوزد از حَسَد، این فَلَکِ خَمیده را
جامِ میِ اَلَستِ خود، خویش دَهَد به مَستِ خود
طَبْل زَنَد به دستِ خود، بازِ دلِ پَریده را
بَهرِ خدای را خَمُش، خویِ سکوت را مَکُش
چون که عَصیده می‌رَسَد، کوتَه کُن قصیده را
مُفْتَعِلُن مَفاعِلُنْ، مُفْتَعِلُن مَفاعِلُنْ
دَر مَگُشا و کَم نِما، گُلشَنِ نورَسیده را
مولوی : غزلیات
غزل ۵۳ - عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
عشقِ تو آوَرْد قَدَحْ پُر زِ بَلاها
گفتم میْ می‌نَخورَم پیشِ تو شاها
داد میِ مَعرفَتَش آن شِکَرسْتان
مَست شُدم، بُرد مرا تا به کجاها
از طَرَفی روحِ اَمین آمد پنهان
پیش دَویدَم که بِبین کار و کیاها
گفتم ای سِرّ خدا، رویْ نَهان کُن
شُکرِ خدا کرد و ثَنا گفت دُعاها
گفتم خود آن نَشَود عاشقْ پنهان
چیست که آن پَرده شود پیشِ صَفاها؟
عشق چو خونْ خواره شود، وای ازو، وای
کوهِ اُحُد پاره شود، خاصه چو ماها
شاد دَمی کان شَهِ من آید خندان
باز گُشایَد به کَرَم بَندِ قَباها
گوید اَفْسرده شُدی بی‌نَظَرِ ما
پیش تَر آ تا بِزَنَد، بر تو هواها
گوید کانْ لُطفِ تو کو، ای همه خوبی؟
بَندهٔ خود را بِنَما بَنْدگُشاها
گوید نی تازه شَوی، هیچ مَخور غَم
تازه تَر از نَرگس و گُل، وقتِ صَباها
گویم ای داده دَوا هر دو جهان را
نیست مرا جُز لَب ِتو، جانِ دَواها
میوهٔ هر شاخ و شَجَر هست گُوایَش
رویِ چو زَر و اَشْکْ مرا هست گُواها
مولوی : غزلیات
غزل ۵۹ - تو از خواری همی‌نالی، نمی‌بینی عنایت‌ها
تو از خواری هَمی‌نالی، نمی‌بینی عِنایَت‌ها
مَخواه از حَقْ عِنایَت‌ها، و یا کَم کُن شِکایَت‌ها
تو را عِزَّت هَمی‌باید، که آن فرعون را شاید
بِدِه آن عشق و بِستانْ تو، چو فرعون این وَلایت‌ها
خُنُک جانی که خواری را، به جان زَ اوَّل نَهَد بر سر
پِیِ اُومیدِ آن بَختی، که هست اَنْدَر نِهایَت‌ها
دَهان پُرپِسْت می‌خواهی، مَزَن سُرنایِ دولت را
نَتانَد خواندنْ مُقری دهانْ پُرپِسْتْ آیَت‌ها
ازان دریا هزارانِ شاخ شُد هر سوی و جویی شُد
به باغِ جانِ هر خَلْقی، کُند آن جو کِفایَت‌ها
دِلا مَنْگَر به هر شاخی، که در تَنگی فرومانی
به اوَِل بِنْگَر و آخِر، که جمع آیَنْد غایَت‌ها
اگر خوکی فُتَد در مُشک و آدم زاد در سَرگین
رَوَد هر یک به اصلِ خود، زِ اَرْزاق و کِفایَت‌ها
سَگِ گَرگینِ این دَر بِهْ زِ شیرانِ همه عالَم
که لافِ عشقِ حَق دارد، وَ او داند وَقایَت‌ها
تو بَدنامیّ عاشق را، مَنِه با خواریِ دونان
که هست اَنْدَر قَفایِ او، زِ شاهِ عشق رایَت‌ها
چو دیگ از زَر بُوَد او را، سِیَه رویی چه غَم آرَد؟
که از جانَش هَمی‌تابَد، به هر زَخمی حِکایَت‌ها
تو شادی کُن زِ شَمسُ الدّینِ تبریزیّ و از عشقَش
که از عشقَش صَفا یابیّ و از لُطفَش حَمایَت‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷ - از آن مایی ای مولا، اگر امروز اگر فردا
از آنِ مایی ای مولا، اگر امروز اگر فردا
شب و روزَم ز تو روشن، زِهی رَعنا، زِهی زیبا
تو پاکِ پاکی از صورت، وَلیک از پَرتوِ نورَت
نِمایی صورتی هر دَم، چه باحُسن و چه با بالا
چو ابرو را چُنین کردی، چه صورت‌هایِ چین کردی
مرا بی‌عقل و دین کردی، بَر آن نَقش و بَر آن حورا
مرا گویی چه عشقست این، که نی بالا نه پست است این؟
چه صیدی بی زِ شَسْت است این، درونِ موجِ این دریا؟
اَیا معشوقِ هر قُدسی، چو می‌دانیْ چه می‌پُرسی؟
که سِرّ عَرش و صد کُرسی، زِ تو ظاهر شود پیدا
زَدی در من یکی آتش، که شُد جانِ مرا مَفْرَش
که تا آتش شود گُل خوش، که تا یکتا شود صَد تا
فِرِست آن عشقِ ساقی را بِگَردان جامِ باقی را
که از مَزج و تَلاقی را، نَدانَم جامَش از صَهْبا
بِکُن این رَمز را تعیین، بِگو مَخدومْ شَمسُ الدّین
به تبریز ِنکوآیین، بِبَر این نُکتهٔ غَرّا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸ - چو شست عشق در جانم، شناسا گشت شستش را
چو شَستِ عشق در جانَم، شِناسا گشت شَسْتَش را
به شَستِ عشقْ دست آوَرْد جانِ بُتْ پَرَستش را
به گوشِ دل بِگِفت اِقْبالْ رَسْت آن جان به عشقِ ما
بِکَرد این دل هزاران جانْ نِثارْ آن گفتِ رَسْتَش را
زِ غیرت چونک جان افتاد، گفت اِقْبال هم نَجْهَد
نِشَسْته‌ست این دل و جانم، هَمی‌پاید نَجَسْتَشْ را
چو اَنْدَر نیستی هست است و در هستی نباشد هست
بیامَد آتشی در جان، بسوزانید هَسْتَش را
بَراتِ عُمرِ جانْ اِقْبال چون بَرخوانْد پنجه شصت
تَراشید و اَبَد بِنْوِشت بر طومارْ شَصتَش را
خَدیوِ روحْ شَمسُ الدّین، که از بسیاریِ رِفْعَت
نَدانَد جِبْرئیلِ وَحی، خود جایِ نِشَسْتَش را
چو جامَش دید این عقلَم، چو قَرّابه شُد اِشْکَسته
دُرُستی‌هایِ بی‌پایان بِبَخشید آن شِکَسْتَش را
چو عشقش دید جانم را، به بالای یَسْت از این هستی
بلندی داد از اِقْبالِ او بالا و پَسْتَش را
اگر چه شیرگیری تو، دِلا می‌تَرس از آن آهو
که شیرانَنْد بیچاره، مَر آن آهویِ مَستَش را
چو از تیغِ حَیات انگیز، زد مَر مرگ را گَردن
فروآمد زِ اسپْ اِقْبال و می‌بوسید دَستَش را
در آن روزی که در عالَم، اَلَست آمد نِدا از حَق
بُدِه تبریز از اوَّل، بَلی گویان اَلَستَش را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۶ - آخر بشنید آن مه، آه سحر ما را
آخِر بِشِنید آن مَهْ، آهِ سَحَرِ ما را
تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
چون چَرخ زَنَد آن مَه، در سینهٔ من گویم
ای دورِ قمَر بِنْگَر، دورِ قَمَرِ ما را
کو رُستَمِ دَستان تا، دَستان بِنِماییمَش؟
کو یوسف تا بیند، خوبیّ و فَرِ ما را؟
تو لُقمهٔ شیرین شو، در خدمَتِ قَندِ او
لُقمه نَتَوان کردن، کانِ شِکَرِ ما را
ما را کَرَمَش خواهد، تا در بَرِ خود گیرد
زین رویْ دَوا سازد، هر لحظه گَرِ ما را
چون بی‌نَمَکی نَتْوان، خوردن جِگَرِ بِریان
می‌زَن به نَمَک هر دَم، بِریانْ جِگَرِ ما را
بی پایْ طَواف آریم، بی‌سَر به سُجود آییم
چون بی‌سَر و پا کرد او، این پا و سَرِ ما را
بی پایْ طَواف آریم، گِردِ دَرِ آن شاهی
کو مَستِ اَلَست آمد، بِشْکَست دَرِ ما را
چون زَر شُد رَنگِ ما، از سینهٔ سیمینَش
صد گنجْ فِدا بادا، این سیم و زَرِ ما را
در رَنگ کجا آید؟در نَقْش کجا گُنجَد؟
نوری که مَلَک سازد، جسمِ بَشَرِ ما را
تَشبیه ندارد او، وَزْ لُطف رَوا دارد
زیرا که هَمی‌داند، ضَعفِ نَظَرِ ما را
فرمود که نورِ من، مانَنْدهٔ مِصْباح است
مِشْکات و زُجاجه گفت، سینه و بَصَرِ ما را
خامُش کُن تا هر کَس، در گوش نَیارَد این
خود کیست که دَریابَد، او خیر و شَرِ ما را؟
مولوی : غزلیات
غزل ۷۷ - آب حیوان باید، مر روح فزایی را
آب حَیَوان باید، مَر روحْ فَزایی را
ماهی همه جان باید، دریایِ خدایی را
ویرانهٔ آب و گِل، چون مَسْکَنِ بوم آمد
این عَرصه کجا شاید، پَروازِ هُمایی را
صد چَشم شود حیران، در تابشِ این دولت
تو گوش مَکَش این سو، هر کورِ عَصایی را
گَر نَقدِ دُرُستی تو، چون مَستِ و قُراضه سْتی؟
آخِر تو چه پِنْداری، این گنجِ عَطایی را؟
دل تَنگ هَمی‌داند، کانجای که انصاف است
صد دل به فِدا باید، آن جانِ بَقایی را
دل نیست کَم از آهن، آهن نه که می‌داند
آن سنگ که پیدا شُد، پولادُربایی را
عقل از پِیِ عشق آمد، در عالَمِ خاکْ اَرْ نی
عقلی بِنمی‌باید، بی‌عَهْد و وَفایی را
خورشیدِ حَقایِق‌ها، شَمسُ اَلْحَقِ تبریز است
دلْ رویِ زمین بوسَد، آن جان سَمایی را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۸ - ساقی ز شراب حق، پر دار شرابی را
ساقی زِ شرابِ حَق، پُر دارْ شرابی را
دَردِهْ می رَباّنی، دل‌هایِ کَبابی را
کَم گویْ حَدیثِ نان، دَر مَجْلِسِ مَخْموران
جُز آب نمی‌سازد، مَر مَردمِ آبی را
از آب و خِطابِ تو، تَن گشت خَرابِ تو
آراسته دار ای جان،زین گَنجْ خَرابی را
گلْزار کُند عشقَت، آن شوره‌ی خاکی را
دُربار کُند موجَت، این چَشمِ سَحابی را
بِفْزایْ شرابِ ما، بَربَند تو خوابِ ما
از شب چه خَبَر باشد، مَر مَردمِ خوابی را؟
هم کاسه مَلَک باشد، مهمانِ خدایی را
باده زِ فَلَک آید، مَردانِ ثَوابی را
نوشَد لَبِ صِدّیقَش زَ اکْواب و اَباریقَش
در خُمّ تُقی’ یابی، آن بادهٔ نابی را
هُشیار کجا داند، بیهوشیِ مَستان را؟
بوجَهْل کجا داند، اَحْوالِ صَحابی را؟
اُستادْ خدا آمد، بی‌واسطه صوفی را
اُستادْ کتاب آمد، صابیّ و کتابی را
چون مَحْرَم ِحَق گشتی، وَز واسطه بُگْذشتی
بُربایْ نِقاب از رُخ، خوبان ِنِقابی را
مُنکِر که زِ نومیدی، گوید که نیابی این
بَندِ رَهِ او سازد، آن گفتِ نَیابی را
نی بازِ سپید است او، نی بُلبِلِ خوش نَغمه
ویرانهٔ دنیا بِهْ، آن جُغْدِ غُرابی را
خاموش و مَگو دیگر، مَفْزایْ تو شور و شَر
کَزْ غَیب خِطاب آید، جان‌هایِ خِطابی را
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱ - ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
ای ساقیِ جانْ پُر کُن آن ساغَرِ پیشین را
آن راهْزَنِ دل را آن راهْ بُرِ دین را
زان میْ که زِ دل خیزد با روح دَرآمیزَد
مَخْمور کُند جوشَش مَر چَشمِ خدابین را
آن باده‌ی انگوری مَر اُمَّتِ عیسی را
و این باده‌ی مَنْصوری مَر اُمَّتِ یاسین را
خُم‌هاست از آن باده خُم‌هاست ازین باده
تا نَشْکَنی آن خُم را هرگز نَچَشی این را
آن باده به جُز یک دَم دل را نکُنَد بی‌غَم
هرگز نکُشَد غَم را هرگز نکَنَد کین را
یک قطره ازین ساغَر کارِ تو کُند چون زَر
جانَم به فِدا بادا این ساغَرِ زَرّین را
این حالت اگر باشد اغلب به سَحَر باشد
آن را که بَراَنْدازَد او بِسْتر و بالین را
زنهار که یارِ بَد از وَسوَسه نَفْریبَد
تا نَشْکَنی از سُستی مَر عَهدِ سَلاطین را
گَر زَخم خوری بر رو رَو زَخم دِگَر می‌جو
رُستم چه کُند در صَف دسته‌یْ گُل و نَسرین را