این شعر عرفانی از مولانا جلالالدین بلخی است که در آن از مفاهیمی مانند عشق الهی، مستی معنوی، وحدت وجود و رهایی از غم و کین سخن میگوید. شاعر از ساقی میخواهد که جامی از شراب معنوی به او بدهد تا روحش با عشق الهی درآمیزد و از غم و کین رها شود. او تأکید میکند که این شراب معنوی تنها یک بار میتواند دل را بیغم کند و هرگز غم و کین را به همراه نخواهد داشت. همچنین، شاعر به اهمیت پایداری در عهد و پیمان و مقاومت در برابر وسوسهها اشاره میکند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند مستی معنوی و وحدت وجود ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.
غزل ۸۱ - ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
آن راهْزَنِ دل را آن راهْ بُرِ دین را ۱
زان میْ که زِ دل خیزد با روح دَرآمیزَد
مَخْمور کُند جوشَش مَر چَشمِ خدابین را ۲
آن بادهی انگوری مَر اُمَّتِ عیسی را
و این بادهی مَنْصوری مَر اُمَّتِ یاسین را ۳
خُمهاست از آن باده خُمهاست ازین باده
تا نَشْکَنی آن خُم را هرگز نَچَشی این را ۴
آن باده به جُز یک دَم دل را نکُنَد بیغَم
هرگز نکُشَد غَم را هرگز نکَنَد کین را ۵
یک قطره ازین ساغَر کارِ تو کُند چون زَر
جانَم به فِدا بادا این ساغَرِ زَرّین را ۶
این حالت اگر باشد اغلب به سَحَر باشد
آن را که بَراَنْدازَد او بِسْتر و بالین را ۷
زنهار که یارِ بَد از وَسوَسه نَفْریبَد
تا نَشْکَنی از سُستی مَر عَهدِ سَلاطین را ۸
گَر زَخم خوری بر رو رَو زَخم دِگَر میجو
رُستم چه کُند در صَف دستهیْ گُل و نَسرین را ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.