عبارات مورد جستجو در ۱۳۶۴ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱۷۰ - خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی
خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی
فارغ شده‌اند از تمنای تو دی
قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی
فردوسی : سهراب
بخش ۲۱ - وزان جایگه شاه لشکر براند
وزان جایگه شاه لشکر براند
به ایران خرامید و رستم بماند
بدان تا زواره بیاید ز راه
بدو آگهی آورد زان سپاه
چو آمد زواره سپیده دمان
سپه راند رستم هم اندر زمان
پس آنگه سوی زابلستان کشید
چو آگاهی از وی به دستان رسید
همه سیستان پیش باز آمدند
به رنج و به درد و گداز آمدند
چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسپ زرین ستام
تهمتن پیاده همی رفت پیش
دریده همه جامه دل کرده ریش
گشادند گردان سراسر کمر
همه پیش تابوت بر خاک سر
همی گفت زال اینت کاری شگفت
که سهراب گرز گران برگرفت
نشانی شد اندر میان مهان
نزاید چنو مادر اندر جهان
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
زبان پر ز گفتار سهراب کرد
چو آمد تهمتن به ایوان خویش
خروشید و تابوت بنهاد پیش
ازو میخ برکند و بگشاد سر
کفن زو جدا کرد پیش پدر
تنش را بدان نامداران نمود
تو گفتی که از چرخ برخاست دود
مهان جهان جامه کردند چاک
به ابر اندر آمد سر گرد و خاک
همه کاخ تابوت بد سر به سر
غنوده بصندوق در شیر نر
تو گفتی که سام است با یال و سفت
غمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت
بپوشید بازش به دیبای زرد
سر تنگ تابوت را سخت کرد
همی گفت اگر دخمه زرین کنم
ز مشک سیه گردش آگین کنم
چو من رفته باشم نماند بجای
وگرنه مرا خود جزین نیست رای
یکی دخمه کردش ز سم ستور
جهانی ز زاری همی گشت کور
چنین گفت بهرام نیکو سخن
که با مردگان آشنایی مکن
نه ایدر همی ماند خواهی دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
به تو داد یک روز نوبت پدر
سزد گر ترا نوبت آید بسر
چنین است و رازش نیامد پدید
نیابی به خیره چه جویی کلید
در بسته را کس نداند گشاد
بدین رنج عمر تو گردد بباد
یکی داستانست پر آب چشم
دل نازک از رستم آید بخشم
برین داستان من سخن ساختم
به کار سیاووش پرداختم
فردوسی : پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
بخش ۱ - پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
بخندید تموز بر سرخ سیب
همی‌کرد با بار و برگش عتاب
که آن دسته گل بوقت بهار
بمستی همی‌داشتی درکنار
همی باد شرم آمد از رنگ اوی
همی یاد یار آمد از چنگ اوی
چه کردی که بودت خریدار آن
کجا یافتی تیز بازار آن
عقیق و زبرجد که دادت بهم
ز بار گران شاخ تو هم بخم
همانا که گل را بها خواستی
بدان رنگ رخ را بیاراستی
همی رنگ شرم آید از گردنت
همی مشک بوید ز پیراهنت
مگر جامه از مشتری بستدی
به لوئلؤ بر از خون نقط برزدی
زبرجدت برگست و چرمت بنفش
سرت برتر از کاویانی درفش
بپیرایه زرد وسرخ وسپید
مرا کردی از برگ گل ناامید
نگارا بهارا کجا رفته‌ای
که آرایش باغ بنهفته‌ای
همی مهرگان بوید از باد تو
بجام می‌اندر کنم یاد تو
چورنگت شود سبز بستایمت
چو دیهیم هرمز بیارایمت
که امروز تیزست بازار من
نبینی پس از مرگ آثار من
فردوسی : پادشاهی شیرویه
بخش ۴ - کنون شیرین بار بد گوش دار
کنون شیرین بار بد گوش دار
سر مهتران رابه آغوش دار
چو آگاه شد بار بد زانک شاه
به پرداخت بی داد و بی‌کام گاه
ز جهرم بیامد سوی طیسفون
پر از آب مژگان و دل پر ز خون
بیامد بدان خانه او را بدید
شده لعل رخسار او شنبلید
زمانی همی‌بود در پیش شاه
خروشان بیامد سوی بارگاه
همی پهلوانی برو مویه کرد
دو رخساره زرد و دلی پر ز درد
چنان بد که زاریش بشنید شاه
همان کس کجا داشت او را نگاه
نگهبان که بودند گریان شدند
چو بر آتش مهر بریان شدند
همی‌گفت الایا ردا خسروا
بزرگاسترگاتن آور گوا
کجات آن همه بزرگی و آن دستگاه
کجات آن همه فرو تخت وکلاه
کجات آن همه برز وبالا وتاج
کجات آن همه یاره وتخت عاج
کجات آن همه مردی و زور و فر
جهان راهمی‌داشتی زیر پر
کجا آن شبستان و رامشگران
کجا آن بر و بارگاه سران
کجا افسر و کاویانی درفش
کجا آن همه تیغهای بنفش
کجا آن دلیران جنگ آوران
کجا آن رد و موبد و مهتران
کجا آن همه بزم وساز شکار
کجا آن خرامیدن کارزار
کجا آن غلامان زرین کمر
کجا آن همه رای وآیین وفر
کجا آن سرافراز جان و سپار
که با تخت زر بود و با گوشوار
کجا آن همه لشکر و بوم و بر
کجا آن سرافرازی و تخت زر
کجا آن سرخود و زرین زره
ز گوهر فگنده گره بر گره
کجا اسپ شبدیز و زرین رکیب
که زیر تو اندر بدی ناشکیب
کجا آن سواران زرین ستام
که دشمن بدی تیغشان رانیام
کجا آن همه رازوان بخردی
کجا آن همه فره ایزدی
کجا آن همه بخشش روز بزم
کجا آن همه کوشش روز رزم
کجا آن همه راهوار استران
عماری زرین و فرمانبران
هیونان و بالا وپیل سپید
همه گشته از جان تو ناامید
کجاآن سخنها به شیرین زبان
کجا آن دل و رای و روشن روان
ز هر چیز تنها چرا ماندی
ز دفتر چنین روز کی خواندی
مبادا که گستاخ باشی به دهر
که زهرش فزون آمد از پای زهر
پسر خواستی تابود یار و پشت
کنون از پسر رنجت آمد به مشت
ز فرزند شاهان به نیرو شوند
ز رنج زمانه بی آهو شوند
شهنشاه را چونک نیرو بکاست
چو بالای فرزند او گشت راست
هر آنکس که او کار خسرو شنود
به گیتی نبایدش گستاخ بود
همه بوم ایران تو ویران شمر
کنام پلنگان و شیران شمر
سر تخم ساسانیان بود شاه
که چون اونبیند دگر تاج و گاه
شد این تخمهٔ ویران و ایران همان
برآمد همه کامهٔ بدگمان
فزون زین نباشد کسی را سپاه
ز لشکر که آمدش فریادخواه
گزند آمد از پاسبان بزرگ
کنون اندر آید سوی رخنه گرگ
نباشد سپاه تو هم پایدار
چو برخیزد از چار سو کار زار
روان تو را دادگر یار باد
سر بد سگالان نگونسار باد
به یزدان و نام تو ای شهریار
به نوروز و مهر و بخرم بهار
که گر دست من زین سپس نیز رود
بساید مبادا به من بر درود
بسوزم همه آلت خویش را
بدان تا نبینم بداندیش را
ببرید هر چارانگشت خویش
بریده همی‌داشت در مشت خویش
چو در خانه شد آتشی بر فروخت
همه آلت خویش یکسر بسوخت
حافظ : رباعیات
رباعی ۱۰ - نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
حافظ : رباعیات
رباعی ۲۹ - در آرزوی بوس و کنارت مردم
در آرزوی بوس و کنارت مردم
وز حسرت لعل آبدارت مردم
قصه نکنم دراز کوتاه کنم
بازآ بازآ کز انتظارت مردم
حافظ : غزلیات
غزل ۵۹ - دارم امید عاطفتی از جناب دوست
دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بُگذرد ز سرِ جرمِ من که او
گر چه پریوش است ولیکن فرشته‌خوست
چندان گریستیم که هر کس که برگذشت
در اشکِ ما چو دید روان گفت «کاین چه جوست؟»
هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقشِ خیالش که چون نرفت
از دیده‌ام که دَم به دَمش کار شُست و شوست
بی گفت و گوی زلفِ تو دل را همی کُشد
با زلف دلکَش تو که را روی گفت و گوست؟
عمری‌ست تا ز زلفِ تو بویی شنیده‌ام
زان بوی در مشامِ دلِ من هنوز بوست
حافظ بد است حالِ پریشانِ تو، ولی
بر بویِ زلفِ یار پریشانیَت نکوست
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۲ - دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
کارم بدان رسید که همراز خود کنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چین طره ی تو دل بی حفاظ من
هرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد
امروز قدر پند عزیزان شناختم
یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به یاد تو هر گه که در چمن
بند قبای غنچه گل می‌گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعیف من
صبحم به بوی وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد
جان‌ها فدای مردم نیکونهاد باد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲۷ - روشنی طلعت تو ماه ندارد
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشین که آن دل نازک
طاقت فریاد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
نی من تنها کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ آن سیاه ندارد
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
حافظ : غزلیات
غزل ۲۲۰ - از دیده خون دل همه بر روی ما رود
از دیده خون دل همه بر روی ما رود
بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه یار نهادیم روی خویش
بر روی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل
چون صوفیان صومعه دار از صفا رود
حافظ : غزلیات
غزل ۲۸۲ - ببرد از من قرار و طاقت و هوش
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کله دار
ظریفی مه وشی ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقش
به سان دیگ دائم می‌زنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببردست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش
حافظ : غزلیات
غزل ۳۲۴ - گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه ی او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم
دیده ی بخت به افسانه ی او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم
دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا
به جز از خاک درش با که بود بازارم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۷ - هزار جهد بکردم که یار من باشی
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه ی او
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه ی احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزاله ی خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه ی من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۵ - مرا بدید و نپرسید آن نگار، چرا؟
مرا بدید و نَپُرسید آن نِگار، چرا؟
تُرُش تُرُش بِگُذشت از دَریچه یار، چرا؟
سَبَب چه بود، چه کردم که بَد نِمود زِ من؟
که خاطِرَش بِگرفت‌ست این غُبار، چرا؟
زِ بامْدادْ چرا قَصدِ خونِ عاشق کرد؟
چرا کَشید چُنین تیغ ذواَلْفَقار، چرا؟
چو دیدم آن گُلِ او را که رنگ ریخته بود
دَمید از دلِ مِسکینْ هزار خار، چرا؟
چو لب به خنده گُشایَد، گُشاده گردد دل
در آن لَب است همیشه گُشادِ کار، چرا؟
میانِ ابرویِ خود چون گِرِه زَنَد از خشم
گِرهْ گِره شود از غَم دلِ فَگار، چرا؟
زِهی تَعَلُّقِ جان با گُشاد و خنده او
یکی دَمَش که نَبینَم شَوَم نِزار، چرا؟
جهان سِیَه شود آن دَم که رو بِگَردانَد
نه روز مانَد و نی عقلْ بَرقَرار، چرا؟
یکی نَفَس که دلِ یارِ ما زِ ما بِرَمید
چرا رَمید زِ ما لُطْفِ کِردگار، چرا؟
مَگَر که لُطْفِ خُدا اوست ما غَلَط کردیم
وَگَر نه خوبیِ او گشت بی‌کِنار، چرا؟
بُرونِ صورت اگر لُطفِ مَحْض دادی روی
پَیَمبَران زِ چه گشتند پَرده دار، چرا؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۴ - اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا؟
اَخیْ رَاَیْتَ جَمالا سَبَا الْقُلُوبَ سَبا؟
وَ هَلْ اَتیکَ حَدیثُ جَلَا الْعُقُول جَلا؟
اَلَسْتَ مَنْ یَتَمَنَّی الْخُلُودَ فی طَرَب؟
اَلَا انْتبِهْ وَ تَیَقَّظْ فَقَدْ اَتاکَ اَتی
یُقِرُّ عَیْنَکَ بَدْر وَ فی جُبَیْنتِهِ
سَعادَه وَ مَرام وَ عِزَّه وَ سَنا
وَ سَکْرَه لِفُوادیَ مِنْ شَمائِلِهِ
کَاَنَّها مَلاَتْ کاسَنا وَ اَسْقَتْنا
عَجائِبُ ظَهَرَتْ بَیْنَ صَفْوِ غُرَّتِهِ
تَلالاتْ لِسَناهُ بِمُهْجَتی وَ صَفا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۰ - دگربار این دلم آتش گرفت‌ست
دِگَربار این دِلَم آتش گرفت‌ست
رَها کُن تا بگیرد، خوش گرفت‌ست
بِسوز ای دل دَر این بَرق و مَزَن دَم
که عَقلَم ابرِ سوداوَش گرفت‌ست
دِگَربار این دِلَم خوابی بِدیدست
که خونِ دل همه مَفْرَش گرفت‌ست
چو سایه، کُل فَنا گردم اَزیرا
جهانْ خورشیدِ لشکرکَش گرفت‌ست
دِلَم هر شَب به دُزدیّ و خیانَت
زِ لَعْلِ یارِ سُلطان وَش گرفت‌ست
کجا پنهان شود دُزدیِّ دُزدی
که مالِ خَصْم زیرِ کَش گرفت‌ست
بَسی جان که هَمی‌پَرَّد زِ قالَب
ولی پایَش حریفِ کَش گرفت‌ست
زِ ذوقِ زَخمِ تیرش این دلِ من
به دندانْ گوشه تَرکَش گرفت‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۳۹ - بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
بُگْذشت روز با تو جانا به صد سَعادت
اَفْغان که گشت بی‌گَهْ تَرسَم زِ خیربادَت
گویی مرا شَبَت خوش خوش کِی بُدَست آتش؟
آتش بُوَد فِراقَت حَقّا وَزان زِیادَت
عاشق به شب بِمُردیْ وَاللّهْ که جان نَبُردی
اِلّا خیالِ خوبَت شب می‌کُند عِیادَت
در گوشِ من بِگُفتی چیزی زِ سِرِّ جُفتی
مُنْکِر مَشو مگو کِی؟ دانم که هست یادَت
رازِ تو را بِخوردم شب را گُواه کردم
شب از سیاه کاری پنهان کُند عبادَت
مولوی : غزلیات
غزل ۴۴۷ - ای گل تو را اگر چه رخسار نازک است
ای گُل تو را اگر چه رُخْسارْ نازُک است
رُخ بر رُخَش مَدار که آن یارْ نازُک است
در دل مَدار نیز که رُخ بر رُخَش نَهی
کو سِرِّ دل بِدانَد و دِلْدارْ نازُک است
چون آرزو زِ حَد شُد دُزدیده سَجده کُن
بسیار هم مَکوش که بسیارْ نازُک است
گَر بی‌خودی زِ خویشْ همه وَقتْ وَقتِ توست
گَر نی به وَقت آی که اسرارْ نازُک است
دل را زِ غَم بِروبْ که خانه‌یْ خیالِ اوست
زیرا خیالِ آن بُتِ عَیّارْ نازُک است
روزی بِتافْت سایهٔ گُل بر خیالِ دوست
بر دوستْ کار کرد که این کارْ نازُک است
اَنْدَر خیالِ مَفْخَرِ تبریز شَمسِ دین
مَنْگَر تو خوار کانْ شَهِ خونْ خوارْ نازُک است
مولوی : غزلیات
غزل ۵۲۲ - ماه دیدم شد مرا سودای چرخ
ماه دیدم شُد مرا سودایِ چَرخ
آن مَهی نی کو بُوَد بالایِ چرخ
تو زِ چَرخی با تو می‌گویم زِ چَرخ
وَرْنَه این خورشید را چه جایِ چَرخ؟
زُهره را دیدم هَمی‌زَد چَنگْ دوش
ای همه چون دوشِ ما شب‌هایِ چَرخ
جانِ من با اَخْتَرانِ آسْمان
رَقصْ رَقصان گشته در پَهنایِ چَرخ
در فِراقِ آفتابِ جانْ بِبین
از شَفَق پُرخون شُده سیمایِ چَرخ
سَر فرو کُن یک دَمی از بام چَرخ
تا زَنَم من چَرخ‌ها در پایِ چَرخ
سنگ از خورشید شُد یاقوت و لَعْل
چَشم از خورشید شُد بینایِ چَرخ
ماهْ خود بر آسْمانِ دیگر است
عکسِ آن ماه است در دریایِ چَرخ
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۲ - هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند
هم دِلَم رَهْ می‌نِمایَد هم دِلَم رَهْ می‌زَنَد
هم دِلَم قُلّاب و هم دلْ سِکّهٔ شَهْ می‌زَنَد
هم دِلَم اَفْغان کُنان گوید که راهِ من زدند
هم دلِ من راهِ عَیّارانِ اَبْلَه می‌زَنَد
هم دلِ من هَمچو شِحْنه طالِبِ دُزدان شُده
هم دلِ من هَمچو دُزدان نیمْ شب رَهْ می‌زَنَد
گَهْ چو حُکْمِ حَق دلِ من قَصدِ سَرها می‌کُند
گَهْ چو مُرغِ سَربُریده اَللَّهْ اَللَّهْ می‌زَنَد