عبارات مورد جستجو در ۲۴۳۸ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱۵۴ - بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
فردوسی : داستان هفتخوان اسفندیار
بخش ۱ - داستان هفتخوان اسفندیار
کنون زین سپس هفتخوان آورم
سخنهای نغز و جوان آورم
اگر بخت یکباره یاری کند
برو طبع من کامگاری کند
بگویم به تأیید محمود شاه
بدان فر و آن خسروانی کلاه
که شاه جهان جاودان زنده باد
بزرگان گیتی ورا بنده باد
چو خورشید بر چرخ بنمود چهر
بیاراست روی زمین را به مهر
به برج حمل تاج بر سر نهاد
ازو خاور و باختر گشت شاد
پر از غلغل و رعد شد کوهسار
پر از نرگس و لاله شد جویبار
ز لاله فریب و ز نرگس نهیب
ز سنبل عتاب و ز گلنار زیب
پر آتش دل ابر و پر آب چشم
خروش مغانی و پرتاب خشم
چو آتش نماید بپالاید آب
ز آواز او سر برآید ز خواب
چو بیدار گردی جهان را ببین
که دیباست گر نقش مانی به چین
چو رخشنده گردد جهان ز آفتاب
رخ نرگس و لاله بینی پر آب
بخندد بدو گوید ای شوخ چشم
به عشق تو گریان نه از درد و خشم
نخندد زمین تا نگرید هوا
هوا را نخوانم کف پادشا
که باران او در بهاران بود
نه چون همت شهریاران بود
به خورشید ماند همی دست شاه
چو اندر حمل برفرازد کلاه
اگر گنج پیش آید از خاک خشک
وگر آب دریا و گر در و مشک
ندارد همی روشناییش باز
ز درویش وز شاه گردن فراز
کف شاه ابوالقاسم آن پادشا
چنین است با پاک و ناپارسا
دریغش نیاید ز بخشیدن ایچ
نه آرام گیرد به روز بسیچ
چو جنگ آیدش پیش جنگ آورد
سر شهریاران به چنگ آورد
بدان کس که گردن نهد گنج خویش
ببخشد نیندیشد از رنج خویش
جهان را جهاندار محمود باد
ازو بخشش و داد موجود باد
ز رویین دژ اکنون جهاندیده پیر
نگر تا چه گوید ازو یاد گیر
سخنهای نغز و جوان آورم
اگر بخت یکباره یاری کند
برو طبع من کامگاری کند
بگویم به تأیید محمود شاه
بدان فر و آن خسروانی کلاه
که شاه جهان جاودان زنده باد
بزرگان گیتی ورا بنده باد
چو خورشید بر چرخ بنمود چهر
بیاراست روی زمین را به مهر
به برج حمل تاج بر سر نهاد
ازو خاور و باختر گشت شاد
پر از غلغل و رعد شد کوهسار
پر از نرگس و لاله شد جویبار
ز لاله فریب و ز نرگس نهیب
ز سنبل عتاب و ز گلنار زیب
پر آتش دل ابر و پر آب چشم
خروش مغانی و پرتاب خشم
چو آتش نماید بپالاید آب
ز آواز او سر برآید ز خواب
چو بیدار گردی جهان را ببین
که دیباست گر نقش مانی به چین
چو رخشنده گردد جهان ز آفتاب
رخ نرگس و لاله بینی پر آب
بخندد بدو گوید ای شوخ چشم
به عشق تو گریان نه از درد و خشم
نخندد زمین تا نگرید هوا
هوا را نخوانم کف پادشا
که باران او در بهاران بود
نه چون همت شهریاران بود
به خورشید ماند همی دست شاه
چو اندر حمل برفرازد کلاه
اگر گنج پیش آید از خاک خشک
وگر آب دریا و گر در و مشک
ندارد همی روشناییش باز
ز درویش وز شاه گردن فراز
کف شاه ابوالقاسم آن پادشا
چنین است با پاک و ناپارسا
دریغش نیاید ز بخشیدن ایچ
نه آرام گیرد به روز بسیچ
چو جنگ آیدش پیش جنگ آورد
سر شهریاران به چنگ آورد
بدان کس که گردن نهد گنج خویش
ببخشد نیندیشد از رنج خویش
جهان را جهاندار محمود باد
ازو بخشش و داد موجود باد
ز رویین دژ اکنون جهاندیده پیر
نگر تا چه گوید ازو یاد گیر
فردوسی : پادشاهی خسرو پرویز
بخش ۶۰ - چنین تا بیامد مه فوردین
چنین تا بیامد مه فوردین
بیاراست گلبرگ روی زمین
جهان از نم ابر پر ژاله شد
همه کوه وهامون پراز لاله شد
بزرگان به بازی به باغ آمدند
همه میش و آهو به راغ آمدند
چو خسرو گشاده در باغ دید
همه چشمهٔ باغ پر ماغ دید
بفرمود تا دردمیدند بوق
بیاورد پس جامهای خلوق
نشستند بر سبزه می خواستند
به شادی زبان را بیاراستند
بیاورد پس گردیه گربکی
که پیدا نبد گربه از کودکی
بر اسپی نشانده ستامی بزر
به زر اندرون چند گونه گهر
فروهشته از گوش او گوشوار
به ناخن بر از لاله کرده نگار
بدیده چوقار و به رخ چون بهار
چو میخواره بد چشم او پر خمار
همیتاخت چون کودکی گرد باغ
فروهشته از باره زرین جناغ
لب شاه ایران پر از خنده شد
همه کهتران خنده را بنده شد
ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
بمن بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم رابازخوان
ورا مرد بد کیش و بد ساز دان
همی گربه از خانه بیرون کند
دگر ناودان یک به یک بشکند
بخندید خسرو ز گفتار زن
بدو گفت کای ماه لشکرشکن
ز ری باز خوان آن بد اندیش را
چو آهرمن آن مرد بد کیش را
فرستاد کس زشت رخ رابخواند
همان خشم بهرام با او براند
بکشتند او را به زاری و درد
کجا بد بد اندیش و بیکار مرد
هممی هر زمانش فزون بود بخت
ازان تاجور خسروانی درخت
بیاراست گلبرگ روی زمین
جهان از نم ابر پر ژاله شد
همه کوه وهامون پراز لاله شد
بزرگان به بازی به باغ آمدند
همه میش و آهو به راغ آمدند
چو خسرو گشاده در باغ دید
همه چشمهٔ باغ پر ماغ دید
بفرمود تا دردمیدند بوق
بیاورد پس جامهای خلوق
نشستند بر سبزه می خواستند
به شادی زبان را بیاراستند
بیاورد پس گردیه گربکی
که پیدا نبد گربه از کودکی
بر اسپی نشانده ستامی بزر
به زر اندرون چند گونه گهر
فروهشته از گوش او گوشوار
به ناخن بر از لاله کرده نگار
بدیده چوقار و به رخ چون بهار
چو میخواره بد چشم او پر خمار
همیتاخت چون کودکی گرد باغ
فروهشته از باره زرین جناغ
لب شاه ایران پر از خنده شد
همه کهتران خنده را بنده شد
ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
بمن بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم رابازخوان
ورا مرد بد کیش و بد ساز دان
همی گربه از خانه بیرون کند
دگر ناودان یک به یک بشکند
بخندید خسرو ز گفتار زن
بدو گفت کای ماه لشکرشکن
ز ری باز خوان آن بد اندیش را
چو آهرمن آن مرد بد کیش را
فرستاد کس زشت رخ رابخواند
همان خشم بهرام با او براند
بکشتند او را به زاری و درد
کجا بد بد اندیش و بیکار مرد
هممی هر زمانش فزون بود بخت
ازان تاجور خسروانی درخت
حافظ : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق
سپیدهدم که صبا بوی لطف جان گیرد
چمن ز لطف هوا نکته برجنان گیرد
هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد
افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد
نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح
که پیر صومعه راه در مغان گیرد
نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک
در او شرار چراغ سحرگهان گیرد
شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی
به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد
به رغم زال سیه شاهباز زرین بال
در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد
به بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی است
چو لاله کاسهٔ نسرین و ارغوان گیرد
چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح
که چون به شعشعهٔ مهر خاوران گیرد
محیط شمس کشد سوی خویش در خوشاب
که تا به قبضهٔ شمشیر زرفشان گیرد
صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز
گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد
ز اتحاد هیولا و اختلاف صور
خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد
من اندر آن که دم کیست این مبارک دم
که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد
چه حالت است که گل در سحر نماید روی
چه شعله است که در شمع آسمان گیرد
چرا به صد غم و حسرت سپهر دایرهشکل
مرا چو نقطهٔ پرگار در میان گیرد
ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به
که روزگار غیور است و ناگهان گیرد
چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول
بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد
کجاست ساقی مهروی که من از سر مهر
چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد
پیامی آورد از یار و در پیاش جامی
به شادی رخ آن یار مهربان گیرد
نوای مجلس ما چو برکشد مطرب
گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد
فرشتهای به حقیقت سروش عالم غیب
که روضهٔ کرمش نکته بر جنان گیرد
سکندری که مقیم حریم او چون خضر
ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد
جمال چهرهٔ اسلام شیخ ابو اسحاق
که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد
گهی که بر فلک سروری عروج کند
نخست پایهٔ خود فرق فرقدان گیرد
چراغ دیدهٔ محمود آنکه دشمن را
ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد
به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد
به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد
عروس خاوری از شرم رأی انور او
به جای خود بود ار راه قیروان گیرد
ایا عظیم وقاری که هر که بندهٔ توست
ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت
چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد
مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت
سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد
فلک چو جلوهکنان بنگرد سمند تو را
کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد
ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت
که مشتری نسق کار خود از آن گیرد
از امتحان تو ایام را غرض آن است
که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
وگرنه پایهٔ عزت از آن بلندتر است
که روزگار بر او حرف امتحان گیرد
مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن
کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد
ز عمر برخورد آنکس که در جمیع صفات
نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد
چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست
چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد
ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب
که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد
شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت
نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد
در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست
چنان رسد که امان از میان کران گیرد
چه غم بود به همه حال کوه ثابت را
که موجهای چنان قلزم گران گیرد
اگرچه خصم تو گستاخ میرود حالی
تو شاد باش که گستاخیاش چنان گیرد
که هر چه در حق این خاندان دولت کرد
جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد
زمان عمر تو پاینده باد کاین نعمت
عطیهای است که در کار انس و جان گیرد
چمن ز لطف هوا نکته برجنان گیرد
هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد
افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد
نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح
که پیر صومعه راه در مغان گیرد
نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک
در او شرار چراغ سحرگهان گیرد
شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی
به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد
به رغم زال سیه شاهباز زرین بال
در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد
به بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی است
چو لاله کاسهٔ نسرین و ارغوان گیرد
چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح
که چون به شعشعهٔ مهر خاوران گیرد
محیط شمس کشد سوی خویش در خوشاب
که تا به قبضهٔ شمشیر زرفشان گیرد
صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز
گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد
ز اتحاد هیولا و اختلاف صور
خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد
من اندر آن که دم کیست این مبارک دم
که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد
چه حالت است که گل در سحر نماید روی
چه شعله است که در شمع آسمان گیرد
چرا به صد غم و حسرت سپهر دایرهشکل
مرا چو نقطهٔ پرگار در میان گیرد
ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به
که روزگار غیور است و ناگهان گیرد
چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول
بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد
کجاست ساقی مهروی که من از سر مهر
چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد
پیامی آورد از یار و در پیاش جامی
به شادی رخ آن یار مهربان گیرد
نوای مجلس ما چو برکشد مطرب
گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد
فرشتهای به حقیقت سروش عالم غیب
که روضهٔ کرمش نکته بر جنان گیرد
سکندری که مقیم حریم او چون خضر
ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد
جمال چهرهٔ اسلام شیخ ابو اسحاق
که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد
گهی که بر فلک سروری عروج کند
نخست پایهٔ خود فرق فرقدان گیرد
چراغ دیدهٔ محمود آنکه دشمن را
ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد
به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد
به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد
عروس خاوری از شرم رأی انور او
به جای خود بود ار راه قیروان گیرد
ایا عظیم وقاری که هر که بندهٔ توست
ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت
چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد
مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت
سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد
فلک چو جلوهکنان بنگرد سمند تو را
کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد
ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت
که مشتری نسق کار خود از آن گیرد
از امتحان تو ایام را غرض آن است
که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
وگرنه پایهٔ عزت از آن بلندتر است
که روزگار بر او حرف امتحان گیرد
مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن
کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد
ز عمر برخورد آنکس که در جمیع صفات
نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد
چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست
چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد
ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب
که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد
شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت
نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد
در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست
چنان رسد که امان از میان کران گیرد
چه غم بود به همه حال کوه ثابت را
که موجهای چنان قلزم گران گیرد
اگرچه خصم تو گستاخ میرود حالی
تو شاد باش که گستاخیاش چنان گیرد
که هر چه در حق این خاندان دولت کرد
جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد
زمان عمر تو پاینده باد کاین نعمت
عطیهای است که در کار انس و جان گیرد
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴ - کنون که بر کف گل جام باده صاف است
کُنون که بر کفِ گُل، جامِ بادهٔ صاف است
به صد هزار زبان، بلبلش در اوصاف است
بخواه دَفْتَرِ اَشعار و راهِ صَحرا گیر
چه وَقْتِ مدرسه و بَحْثِ کَشْفِ کَشّاف است؟
فقیهِ مدرسه، دی، مَسْت بود و فَتوی داد
که مِی، حَرام ولی بِهْ ز مالِ اوقاف است
به دُرد و صاف، تو را حُکْم نیست خوش دَرکَش
که هرچه ساقیِ ما کَرْد عِیْنِ اَلطاف است
بِبُر ز خَلق و چو عَنقا، قیاسِ کار بگیر
که صیتِ گوشهنشینان، زِ قاف تا قاف است
حَدیثِ مُدّعیان و خیالِ همکاران
همان حکایتِ زَردوز و بوریاباف است
خموش «حافظ» و این نکتههایِ چونِ زَرِ سُرخ
نگاه دار که قَلّابِ شهر، صَرّاف است
به صد هزار زبان، بلبلش در اوصاف است
بخواه دَفْتَرِ اَشعار و راهِ صَحرا گیر
چه وَقْتِ مدرسه و بَحْثِ کَشْفِ کَشّاف است؟
فقیهِ مدرسه، دی، مَسْت بود و فَتوی داد
که مِی، حَرام ولی بِهْ ز مالِ اوقاف است
به دُرد و صاف، تو را حُکْم نیست خوش دَرکَش
که هرچه ساقیِ ما کَرْد عِیْنِ اَلطاف است
بِبُر ز خَلق و چو عَنقا، قیاسِ کار بگیر
که صیتِ گوشهنشینان، زِ قاف تا قاف است
حَدیثِ مُدّعیان و خیالِ همکاران
همان حکایتِ زَردوز و بوریاباف است
خموش «حافظ» و این نکتههایِ چونِ زَرِ سُرخ
نگاه دار که قَلّابِ شهر، صَرّاف است
حافظ : غزلیات
غزل ۱۳۴ - بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قرة العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قرة العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۹۲ - سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند
دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند
دل به امید روی او همدم جان نمیشود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمیکند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکند
همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند
دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند
دل به امید روی او همدم جان نمیشود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمیکند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکند
حافظ : غزلیات
غزل ۲۹۳ - بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن
بنماید رخ گیتی به هزاران انواع
در زوایای طرب خانه ی جمشید فلک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر
جام در قهقهه آید که کجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت بر گیر
که به هر حالتی این است بهین اوضاع
طره ی شاهد دنیی همه بند است و فریب
عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان میخواهی
که وجودیست عطابخش کریم نفاع
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن
بنماید رخ گیتی به هزاران انواع
در زوایای طرب خانه ی جمشید فلک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر
جام در قهقهه آید که کجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت بر گیر
که به هر حالتی این است بهین اوضاع
طره ی شاهد دنیی همه بند است و فریب
عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان میخواهی
که وجودیست عطابخش کریم نفاع
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
حافظ : غزلیات
غزل ۲۹۵ - سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه ی گل سوری نگاه میکردم
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ
که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه ی گل سوری نگاه میکردم
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ
حافظ : غزلیات
غزل ۳۹۵ - گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
چون شیشههای دیده ی ما پرگلاب کن
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد
ساقی به دور باده ی گلگون شتاب کن
بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را
و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زان جا که رسم و عادت عاشقکشی توست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
همچون حباب دیده به روی قدح گشای
وین خانه را قیاس اساس از حباب کن
حافظ وصال میطلبد از ره دعا
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
چون شیشههای دیده ی ما پرگلاب کن
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد
ساقی به دور باده ی گلگون شتاب کن
بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست را
و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیر
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زان جا که رسم و عادت عاشقکشی توست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
همچون حباب دیده به روی قدح گشای
وین خانه را قیاس اساس از حباب کن
حافظ وصال میطلبد از ره دعا
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
حافظ : غزلیات
غزل ۴۰۷ - مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲ - ای نوبهار عاشقان، داری خبر از یار ما
ای نوبهارِ عاشقان، داری خَبَر از یارِ ما
ای از تو آبستنْ چَمَن، ویْ از تو خندان باغها
ای بادهایِ خوش نَفَس، عُشّاق را فریاد رَس
ای پاکتر از جان و جا، آخِر کجا بودی؟ کجا؟
ای فِتنۀ روم و حَبَش، حیران شدم کین بویِ خوش
پیراهنِ یوسُف بُوَد، یا خود رَوانِ مُصطفی؟
ای جویبارِ راستی، از جویِ یارِ ماسْتی
بر سینهها سیناسْتی، بر جانهایی جانْ فزا
ای قیل و ای قالِ تو خوش، وِیْ جُمله اَشکالِ تو خوش
ماهِ تو خوش، سالِ تو خوش، ای سال و مَهْ چاکر تو را
ای از تو آبستنْ چَمَن، ویْ از تو خندان باغها
ای بادهایِ خوش نَفَس، عُشّاق را فریاد رَس
ای پاکتر از جان و جا، آخِر کجا بودی؟ کجا؟
ای فِتنۀ روم و حَبَش، حیران شدم کین بویِ خوش
پیراهنِ یوسُف بُوَد، یا خود رَوانِ مُصطفی؟
ای جویبارِ راستی، از جویِ یارِ ماسْتی
بر سینهها سیناسْتی، بر جانهایی جانْ فزا
ای قیل و ای قالِ تو خوش، وِیْ جُمله اَشکالِ تو خوش
ماهِ تو خوش، سالِ تو خوش، ای سال و مَهْ چاکر تو را
مولوی : غزلیات
غزل ۴۷ - ای که تو ماه آسمان، ماه کجا و تو کجا؟
ای کِه تو ماهِ آسْمان، ماه کجا و تو کجا؟
در رُخ مَه کجا بُوَد، این کَر و فَرّ و کِبْریا
جُمله به ماهْ عاشق و ماهْ اسیرِ عشقِ تو
ناله کُنان زِ دَردِ تو، لابهِ کُنان که ای خدا
سَجده کُنند مِهر و مَه، پیشِ رُخِ چو آتشَت
چون که کُند جَمالِ تو، با مَه و مِهْر ماجَرا
آمد دوش مَه که تا سَجده بَرَد به پیشِ تو
غیرَتِ عاشقانِ تو، نَعره زَنان که رو، مَیا
خوش بِخُرام بر زمین، تا شِکُفَند جانها
تا که مَلَک فروکُند، سَر زِ دَریچهٔ سَما
چون که شوی زِ رویِ تو، بَرقِ جَهنده هر دلی
دست به چَشم بَرنَهَد، از پیِ حفظِ دیدهها
هر چه بیافت باغِ دل، از طَرَب و شِکُفتِگی
از دِیِ این فِراق شُد، حاصل او همه هَبا
زرد شدهست باغِ جان، از غَمِ هَجْر چون خَزان
کِی بِرَسَد بَهارِ تو، تا بِنِماییاَش نَما؟
بر سَرِ کویِ تو دِلَم، زار نَزار خُفت دی
کرد خیالِ تو گُذَر، دید بِدان صِفَت وِرا
گفت چگونهیی ازین عارِضهٔ گِران، بِگو
کَزْ تُنُکی زِ دیدهها، رفت تَنِ تو در خَفا؟
گفت و گُذشت او زِ من، لیک زِ ذوقِ آن سُخَن
صِحَّت یافت این دِلَم، یارَب تُش دَهی جَزا
در رُخ مَه کجا بُوَد، این کَر و فَرّ و کِبْریا
جُمله به ماهْ عاشق و ماهْ اسیرِ عشقِ تو
ناله کُنان زِ دَردِ تو، لابهِ کُنان که ای خدا
سَجده کُنند مِهر و مَه، پیشِ رُخِ چو آتشَت
چون که کُند جَمالِ تو، با مَه و مِهْر ماجَرا
آمد دوش مَه که تا سَجده بَرَد به پیشِ تو
غیرَتِ عاشقانِ تو، نَعره زَنان که رو، مَیا
خوش بِخُرام بر زمین، تا شِکُفَند جانها
تا که مَلَک فروکُند، سَر زِ دَریچهٔ سَما
چون که شوی زِ رویِ تو، بَرقِ جَهنده هر دلی
دست به چَشم بَرنَهَد، از پیِ حفظِ دیدهها
هر چه بیافت باغِ دل، از طَرَب و شِکُفتِگی
از دِیِ این فِراق شُد، حاصل او همه هَبا
زرد شدهست باغِ جان، از غَمِ هَجْر چون خَزان
کِی بِرَسَد بَهارِ تو، تا بِنِماییاَش نَما؟
بر سَرِ کویِ تو دِلَم، زار نَزار خُفت دی
کرد خیالِ تو گُذَر، دید بِدان صِفَت وِرا
گفت چگونهیی ازین عارِضهٔ گِران، بِگو
کَزْ تُنُکی زِ دیدهها، رفت تَنِ تو در خَفا؟
گفت و گُذشت او زِ من، لیک زِ ذوقِ آن سُخَن
صِحَّت یافت این دِلَم، یارَب تُش دَهی جَزا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۸ - از پی شمس حق و دین دیدهٔ گریان ما
از پِیِ شَمسِ حَق و دینْ دیدهٔ گِریانِ ما
از پِیِ آن آفتاب است، اشکِ چون بارانِ ما
کَشتیِ آن نوح کِی بینیم هنگامِ وِصال؟
چونک هستیها نَمانَد از پیِ طوفانِ ما
جسمِ ما پنهان شود در بَحرِ باد اوصافِ خویش
رو نِمایَد کَشتیِ آن نوح بَس پنهانِ ما
بَحر و هِجْران رو نَهَد در وَصل و ساحل رو دَهَد
پس بِرویَد جُمله عالَم لاله و ریحانِ ما
هر چه میبارید اکنون دیدهٔ گِریانِ ما
سِرّ آن پیدا کُند صد گُلْشَنِ خندانِ ما
شرق و غربِ این زمین از گُلْسِتان یکسان شود
خار و خَس پیدا نباشد، در گُلِ یکسانِ ما
زیرِ هر گُلْبُن نِشَسته ماهرویی زَهره رُخ
چَنگِ عشرت مینَوازَد از پیِ خاقانِ ما
هر زمان شُهره بُتی بینی که از هر گوشهیی
جامِ میْ را میدَهَد در دستِ بادَستانِ ما
دیدهٔ نادیدهٔ ما بوسه دیده زان بُتان
تا زِ حیرانی گذشته دیدهٔ حیرانِ ما
جانِ سودا نَعْره زَنها، این بُتانِ سیمبَر
دل گُوَد اَحْسَنْت، عیشِ خوبِ بیپایانِ ما
خاکِ تبریز است اَنْدَر رَغبَتِ لُطف و صَفا
چون صَفایِ کوثر و چون چَشمهٔ حیوانِ ما
از پِیِ آن آفتاب است، اشکِ چون بارانِ ما
کَشتیِ آن نوح کِی بینیم هنگامِ وِصال؟
چونک هستیها نَمانَد از پیِ طوفانِ ما
جسمِ ما پنهان شود در بَحرِ باد اوصافِ خویش
رو نِمایَد کَشتیِ آن نوح بَس پنهانِ ما
بَحر و هِجْران رو نَهَد در وَصل و ساحل رو دَهَد
پس بِرویَد جُمله عالَم لاله و ریحانِ ما
هر چه میبارید اکنون دیدهٔ گِریانِ ما
سِرّ آن پیدا کُند صد گُلْشَنِ خندانِ ما
شرق و غربِ این زمین از گُلْسِتان یکسان شود
خار و خَس پیدا نباشد، در گُلِ یکسانِ ما
زیرِ هر گُلْبُن نِشَسته ماهرویی زَهره رُخ
چَنگِ عشرت مینَوازَد از پیِ خاقانِ ما
هر زمان شُهره بُتی بینی که از هر گوشهیی
جامِ میْ را میدَهَد در دستِ بادَستانِ ما
دیدهٔ نادیدهٔ ما بوسه دیده زان بُتان
تا زِ حیرانی گذشته دیدهٔ حیرانِ ما
جانِ سودا نَعْره زَنها، این بُتانِ سیمبَر
دل گُوَد اَحْسَنْت، عیشِ خوبِ بیپایانِ ما
خاکِ تبریز است اَنْدَر رَغبَتِ لُطف و صَفا
چون صَفایِ کوثر و چون چَشمهٔ حیوانِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶ - در جنبش اندرآور، زلف عبرفشان را
در جُنْبِشْ اَنْدَرآوَر، زُلْفِ عَبِرفَشان را
در رَقص اَنْدَرآوَر، جانهایِ صوفیان را
خورشید و ماه و اَخْتَر، رَقصان به گِردِ چَنْبَر
ما در میانِ رَقصیم، رَقصان کُن آن میان را
لُطفِ تو مُطربانه، از کمترین تَرانه
در چَرخ اَنْدَرآرَد، صوفیِّ آسْمان را
بادِ بهار پویان، آید تَرانه گویان
خندان کُند جهان را، خیزان کُند خَزان را
بَس مارْ یار گردد، گُلْ جُفتِ خار گردد
وَقتِ نِثار گردد، مَر شاهِ بوستان را
هر دَم زِ باغ بویی، آید چو پیکْ سویی
یعنی که اَلصَّلا زَن، امروز دوستان را
در سِرِّ خود رَوان شُد بُستان و با تو گوید
در سِرِّ خود رَوان شو، تا جان رَسَد رَوان را
تا غُنچه بَرگُشایَد، با سَروْ سِرِّ سوسن
لاله بِشارت آرَد، مَر بید و اَرغَوان را
تا سِرِّ هر نِهالی، از قَعْر بر سَر آیَد
مِعْراجیان نهاده، در باغْ نردبان را
مُرغان و عَنْدلیبان، بر شاخها نِشَسته
چون بر خَزینه باشد اِدْرارْ پاسبان را
این بَرگْ چون زبانها، وین میوهها چو دلها
دلها چو رو نِمایَد، قیمت دَهَد زَبان را
در رَقص اَنْدَرآوَر، جانهایِ صوفیان را
خورشید و ماه و اَخْتَر، رَقصان به گِردِ چَنْبَر
ما در میانِ رَقصیم، رَقصان کُن آن میان را
لُطفِ تو مُطربانه، از کمترین تَرانه
در چَرخ اَنْدَرآرَد، صوفیِّ آسْمان را
بادِ بهار پویان، آید تَرانه گویان
خندان کُند جهان را، خیزان کُند خَزان را
بَس مارْ یار گردد، گُلْ جُفتِ خار گردد
وَقتِ نِثار گردد، مَر شاهِ بوستان را
هر دَم زِ باغ بویی، آید چو پیکْ سویی
یعنی که اَلصَّلا زَن، امروز دوستان را
در سِرِّ خود رَوان شُد بُستان و با تو گوید
در سِرِّ خود رَوان شو، تا جان رَسَد رَوان را
تا غُنچه بَرگُشایَد، با سَروْ سِرِّ سوسن
لاله بِشارت آرَد، مَر بید و اَرغَوان را
تا سِرِّ هر نِهالی، از قَعْر بر سَر آیَد
مِعْراجیان نهاده، در باغْ نردبان را
مُرغان و عَنْدلیبان، بر شاخها نِشَسته
چون بر خَزینه باشد اِدْرارْ پاسبان را
این بَرگْ چون زبانها، وین میوهها چو دلها
دلها چو رو نِمایَد، قیمت دَهَد زَبان را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷ - لعل لبش داد کنون مر مرا
لعْلِ لَبَش داد کُنون مَر مَرا
آنچه تو را لَعْل کُند مَر مَرا
گُلْبُنِ خندان به دل و جان بِگُفت
بَرگِ مَنَت هست، به گُلْشَن بَرآ
گَر نخریدهست جهان را زِ غَم
مُژده چرا داد خدا کِاشْتَری
در بُنِ خانهست جهانْ تَنگ و مَنگ
زود بَرآیید به بامِ سَرا
صورتِ اِقْبالِ شِکَرریز گفت
شُکر چو کم نیست، شِکایَت چرا؟
ساغَرْ بر دستْ خُرامان رَسید
فَخْرِ من و فَخْرِ همه ماوَرا
جامِ مُباح آمد هین نوش کُن
با زرَه از غابِر و از ماجَرا
ساغَرِ اوَّل چو دَوَد بر سَرَت
سَجده کُند عقلْ جُنونِ تو را
فاش مَکُن فاشْ تو اسرارِ عَرش
در سُخَنی زاده زِ تَحْتَ الثَّری
آنچه تو را لَعْل کُند مَر مَرا
گُلْبُنِ خندان به دل و جان بِگُفت
بَرگِ مَنَت هست، به گُلْشَن بَرآ
گَر نخریدهست جهان را زِ غَم
مُژده چرا داد خدا کِاشْتَری
در بُنِ خانهست جهانْ تَنگ و مَنگ
زود بَرآیید به بامِ سَرا
صورتِ اِقْبالِ شِکَرریز گفت
شُکر چو کم نیست، شِکایَت چرا؟
ساغَرْ بر دستْ خُرامان رَسید
فَخْرِ من و فَخْرِ همه ماوَرا
جامِ مُباح آمد هین نوش کُن
با زرَه از غابِر و از ماجَرا
ساغَرِ اوَّل چو دَوَد بر سَرَت
سَجده کُند عقلْ جُنونِ تو را
فاش مَکُن فاشْ تو اسرارِ عَرش
در سُخَنی زاده زِ تَحْتَ الثَّری
مولوی : غزلیات
غزل ۴۵۱ - پنهان مشو که روی تو بر ما مبارک است
پنهان مَشو که رویِ تو بر ما مُبارک است
نَظّارهٔ تو بر همه جانها مُبارک است
یک لحظه سایه از سَرِ ما دورتَر مَکُن
دانستهیی که سایهٔ عَنْقا مُبارک است
ای نوبَهارِ حُسن بیا کانْ هوایِ خوش
بر باغ و راغ و گُلْشَن و صَحرا مُبارک است
ای صد هزار جانِ مُقَدَّس فِدایِ او
کایَد به کویِ عشق که آن جا مُبارک است
سودایی ایم از تو و بَطّال و کو به کو
ما را چُنین بَطالَت و سودا مُبارک است
ای بَستگانِ تَن به تماشایِ جانْ رَوید
کاخِر رَسول گفت تماشا مُبارک است
هر بَرگ و هر درختْ رَسولیست از عَدَم
یعنی که کِشتهایِ مُصَفّا مُبارک است
چون بَرگ و چون درخت بِگفتند بیزبان
بی گوش بِشْنَوید که اینها مُبارک است
ای جانِ چار عُنصرِ عالَم جَمالِ تو
بر آب و باد و آتش و غَبْرا مُبارک است
یعنی که هر چه کاری آن گُم نمیشود
کَس تُخْمِ دین نَکارَد اِلّا مُبارک است
سَجده بَرَم که خاکِ تو بر سَر چو اَفْسَر است
پا دَرنَهَم که راهِ تو بَر پا مبارک است
میآیَدَم به چَشمْ همین لحظه نَقْشِ تو
وَاللّهْ خُجَسته آمد و حَقّا مُبارک است
نَقْشی که رنگ بَست ازین خاکْ بیوَفاست
نَقْشی که رنگ بَست زِ بالا مُبارک است
بر خاکیانْ جَمالِ بَهاران خُجَسته است
بر ماهیانْ طَپیدنِ دریا مُبارک است
آن آفتاب کَزْ دل در سینهها بِتافت
بر عَرْش و فَرْش و گُنبَدِ خَضْرا مُبارک است
دل را مَجال نیست که از ذوق دَم زَنَد
جانْ سَجده میکُند که خدایا مُبارک است
هر دل که با هوایِ تو امشب شود حَریف
او را یَقین بدان تو که فردا مُبارک است
بِفْزا شرابِ خامَش و ما را خَموشْ کُن
کَنْدَر درونْ نَهُفتنِ اَشیا مُبارک است
نَظّارهٔ تو بر همه جانها مُبارک است
یک لحظه سایه از سَرِ ما دورتَر مَکُن
دانستهیی که سایهٔ عَنْقا مُبارک است
ای نوبَهارِ حُسن بیا کانْ هوایِ خوش
بر باغ و راغ و گُلْشَن و صَحرا مُبارک است
ای صد هزار جانِ مُقَدَّس فِدایِ او
کایَد به کویِ عشق که آن جا مُبارک است
سودایی ایم از تو و بَطّال و کو به کو
ما را چُنین بَطالَت و سودا مُبارک است
ای بَستگانِ تَن به تماشایِ جانْ رَوید
کاخِر رَسول گفت تماشا مُبارک است
هر بَرگ و هر درختْ رَسولیست از عَدَم
یعنی که کِشتهایِ مُصَفّا مُبارک است
چون بَرگ و چون درخت بِگفتند بیزبان
بی گوش بِشْنَوید که اینها مُبارک است
ای جانِ چار عُنصرِ عالَم جَمالِ تو
بر آب و باد و آتش و غَبْرا مُبارک است
یعنی که هر چه کاری آن گُم نمیشود
کَس تُخْمِ دین نَکارَد اِلّا مُبارک است
سَجده بَرَم که خاکِ تو بر سَر چو اَفْسَر است
پا دَرنَهَم که راهِ تو بَر پا مبارک است
میآیَدَم به چَشمْ همین لحظه نَقْشِ تو
وَاللّهْ خُجَسته آمد و حَقّا مُبارک است
نَقْشی که رنگ بَست ازین خاکْ بیوَفاست
نَقْشی که رنگ بَست زِ بالا مُبارک است
بر خاکیانْ جَمالِ بَهاران خُجَسته است
بر ماهیانْ طَپیدنِ دریا مُبارک است
آن آفتاب کَزْ دل در سینهها بِتافت
بر عَرْش و فَرْش و گُنبَدِ خَضْرا مُبارک است
دل را مَجال نیست که از ذوق دَم زَنَد
جانْ سَجده میکُند که خدایا مُبارک است
هر دل که با هوایِ تو امشب شود حَریف
او را یَقین بدان تو که فردا مُبارک است
بِفْزا شرابِ خامَش و ما را خَموشْ کُن
کَنْدَر درونْ نَهُفتنِ اَشیا مُبارک است
مولوی : غزلیات
غزل ۴۵۷ - ای چنگ پردههای سپاهانم آرزوست
ای چَنگ پَردههایِ سِپاهانَم آرزوست
وِیْ نای نالهٔ خوشِ سوزانَم آرزوست
در پَردهٔ حِجاز بگو خوش تَرانهیی
من هُدهُدَمْ صَفیرِ سُلَیمانَم آرزوست
از پَردهٔ عِراقْ به عُشّاق تُحْفه بَر
چون راست و بوسلیکِ خوش الْحانَم آرزوست
آغاز کُن حُسینی زیرا که مایه گفت
کان زیرِ خُرد و زیرِ بُزرگانَم آرزوست
در خواب کردهیی زِ رَهاوی مرا کُنون
بیدار کُن به زَنْگُلهاَم کانَم آرزوست
این عِلْمِ موسِقی بَرِ من چون شهادت است
چون مومِنَم شهادت و ایمانَم آرزوست
ای عشق عقل را تو پَراکنده گوی کُن
ای عشق نُکتههایِ پَریشانَم آرزوست
ای بادِ خوش که از چَمَنِ عشق میرَسی
بر من گُذَر که بویِ گُلِستانَم آرزوست
در نورِ یار صورتِ خوبانْ هَمینِمود
دیدارِ یار و دیدنِ ایشانَم آرزوست
وِیْ نای نالهٔ خوشِ سوزانَم آرزوست
در پَردهٔ حِجاز بگو خوش تَرانهیی
من هُدهُدَمْ صَفیرِ سُلَیمانَم آرزوست
از پَردهٔ عِراقْ به عُشّاق تُحْفه بَر
چون راست و بوسلیکِ خوش الْحانَم آرزوست
آغاز کُن حُسینی زیرا که مایه گفت
کان زیرِ خُرد و زیرِ بُزرگانَم آرزوست
در خواب کردهیی زِ رَهاوی مرا کُنون
بیدار کُن به زَنْگُلهاَم کانَم آرزوست
این عِلْمِ موسِقی بَرِ من چون شهادت است
چون مومِنَم شهادت و ایمانَم آرزوست
ای عشق عقل را تو پَراکنده گوی کُن
ای عشق نُکتههایِ پَریشانَم آرزوست
ای بادِ خوش که از چَمَنِ عشق میرَسی
بر من گُذَر که بویِ گُلِستانَم آرزوست
در نورِ یار صورتِ خوبانْ هَمینِمود
دیدارِ یار و دیدنِ ایشانَم آرزوست
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۸ - رجب بیرون شد و شعبان درآمد
رَجَب بیرون شُد و شَعْبان دَرآمَد
بُرون شُد جانْ زِ تَن جانان دَرآمَد
دَمِ جَهْل و دَمِ غَفْلَت بُرون شُد
دَمِ عشق و دَمِ غُفْران دَرآمَد
بِرویَد دلْ گُل و نسرین و ریحان
چو از ابرِ کَرَمْ باران دَرآمَد
دَهانِ جُمله غمگینان بِخَندد
بدین قَندی که در دَندان دَرآمَد
چو خورشید آدمی زَرْبَفْت پوشَد
چو آن مَهْ رویِ زَرْاَفْشان دَرآمَد
بِزَن دست و بگو ای مُطربِ عشق
که آن سَرفِتْنه پاکوبان دَرآمَد
اگر دی رفت باقی بادْ امروز
وَگَر عُمَّر بِشُد عُثْمان دَرآمَد
همه عُمرِ گذشته باز آید
چو این اِقْبالِ جاویدان دَرآمَد
چو در کَشتیِّ نوحی مَستْ خُفته
چه غَم داری اگر طوفان دَرآمَد
مُنَوَّر شُد چو گَردون خاکِ تبریز
چو شَمسُ الدّین درآن میدان دَرآمَد
بُرون شُد جانْ زِ تَن جانان دَرآمَد
دَمِ جَهْل و دَمِ غَفْلَت بُرون شُد
دَمِ عشق و دَمِ غُفْران دَرآمَد
بِرویَد دلْ گُل و نسرین و ریحان
چو از ابرِ کَرَمْ باران دَرآمَد
دَهانِ جُمله غمگینان بِخَندد
بدین قَندی که در دَندان دَرآمَد
چو خورشید آدمی زَرْبَفْت پوشَد
چو آن مَهْ رویِ زَرْاَفْشان دَرآمَد
بِزَن دست و بگو ای مُطربِ عشق
که آن سَرفِتْنه پاکوبان دَرآمَد
اگر دی رفت باقی بادْ امروز
وَگَر عُمَّر بِشُد عُثْمان دَرآمَد
همه عُمرِ گذشته باز آید
چو این اِقْبالِ جاویدان دَرآمَد
چو در کَشتیِّ نوحی مَستْ خُفته
چه غَم داری اگر طوفان دَرآمَد
مُنَوَّر شُد چو گَردون خاکِ تبریز
چو شَمسُ الدّین درآن میدان دَرآمَد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۳ - موشکی صندوق را سوراخ کرد