شاعر در این متن به توصیف طبیعت و تأملات فلسفی خود میپردازد. او با دیدن مزرعه سبز و ماه نو، به یاد کشتهشدگان و زمان درو میافتد. سپس با بخت و خورشید گفتوگو میکند و از امید و ناامیدی سخن میگوید. شاعر به زیباییهای گذران دنیا اشاره میکند و از آسمان و عظمت آن در عشق میگوید. در پایان، او از آتش زهد و ریا و سوختن خرمن دین سخن میگوید و به حافظ توصیه میکند که خرقه پشمینه را بیندازد و برود.
این متن حاوی مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد.
غزل ۴۰۷ - مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو ۱
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو ۲
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو ۳
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو ۴
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو ۵
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو ۶
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو ۷
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.