عبارات مورد جستجو در ۲۷۴ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۲۶۳ - بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته ی خراب انداز
به نیمه شب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گل چهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته ی خراب انداز
به نیمه شب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گل چهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
حافظ : غزلیات
غزل ۳۴۸ - دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنه کار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه ی خوش دلی آن جاست که دلدار آن جاست
میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خوردهام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه ی جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنه کار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه ی خوش دلی آن جاست که دلدار آن جاست
میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خوردهام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه ی جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۵۹ - خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۶۴ - ما بی غمان مست دل از دست دادهایم
ما بی غمان مست دل از دست دادهایم
هم راز عشق و هم نفس جام بادهایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند
تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای
ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهادهایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح سادهایم
هم راز عشق و هم نفس جام بادهایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند
تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای
ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهادهایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح سادهایم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۷۴ - بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانیّ و خوش خوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخن دانیّ و خوش خوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۶ - صد دهل میزنند در دل ما
صد دُهُل میزنند در دلِ ما
بانگِ آن بِشْنویم ما فردا
پَنبه در گوش و موی در چَشم است
غَمِ فردا و وَسوَسهیْ سودا
آتشِ عشق زَن دَرین پَنبه
همچو حَلاّج و هَمچو اَهلِ صَفا
آتش و پنبه را چه میداری؟
این دو ضِدَّند و ضِد نکرد بَقا
چون مُلاقاتِ عشق نزدیک است
خوش لِقا شو برایِ روزِ لِقا
مرگِ ما شادی و مُلاقات است
گَر تو را ماتم است، رو زین جا
چون که زندانِ ماست این دنیا
عیش باشد خرابِ زندانها
آنک زندانِ او چُنین خوش بود
چون بُوَد مَجْلِسِ جهان آرا؟
تو وَفا را مَجو در این زندان
که در این جا وَفا نکرد وَفا
بانگِ آن بِشْنویم ما فردا
پَنبه در گوش و موی در چَشم است
غَمِ فردا و وَسوَسهیْ سودا
آتشِ عشق زَن دَرین پَنبه
همچو حَلاّج و هَمچو اَهلِ صَفا
آتش و پنبه را چه میداری؟
این دو ضِدَّند و ضِد نکرد بَقا
چون مُلاقاتِ عشق نزدیک است
خوش لِقا شو برایِ روزِ لِقا
مرگِ ما شادی و مُلاقات است
گَر تو را ماتم است، رو زین جا
چون که زندانِ ماست این دنیا
عیش باشد خرابِ زندانها
آنک زندانِ او چُنین خوش بود
چون بُوَد مَجْلِسِ جهان آرا؟
تو وَفا را مَجو در این زندان
که در این جا وَفا نکرد وَفا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۹ - بیایید بیایید که گلزار دمیدهست
بیایید بیایید که گُلْزار دَمیدهست
بیایید بیایید که دِلْدار رَسیدهست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سِپارید، که خوش تیغْ کَشیدهست
بَر آن زِشت بِخَندید، که او ناز نِمایَد
بر آن یار بِگریید، که از یار بُریدهست
همه شهر بِشورید، چو آوازه دَرافتاد
که دیوانه دِگَربار، زِ زَنجیر رَهیدهست
چه روزست و چه روزست، چُنین روزِ قیامت؟
مَگَر نامه اَعْمال، زِ آفاقْ پَریدهست
بِکوبید دُهُلها و دِگَر هیچ مگویید
چه جایِ دل و عقلست، که جان نیز رَمیدهست
بیایید بیایید که دِلْدار رَسیدهست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سِپارید، که خوش تیغْ کَشیدهست
بَر آن زِشت بِخَندید، که او ناز نِمایَد
بر آن یار بِگریید، که از یار بُریدهست
همه شهر بِشورید، چو آوازه دَرافتاد
که دیوانه دِگَربار، زِ زَنجیر رَهیدهست
چه روزست و چه روزست، چُنین روزِ قیامت؟
مَگَر نامه اَعْمال، زِ آفاقْ پَریدهست
بِکوبید دُهُلها و دِگَر هیچ مگویید
چه جایِ دل و عقلست، که جان نیز رَمیدهست
مولوی : غزلیات
غزل ۸۹۷ - شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
شرح دهم من که شب از چه سِیَه دل بُوَد
هر کِه خورَد خونِ خَلْق زشت و سِیَه دل شود
چون جِگَرِ عاشقانْ میخورَد این شب به ظُلم
دودِ سیاهیِّ ظُلم بر دلِ شب میدَمَد
عاقله شب تویی بازرَهانَش زِ ظُلم
نیم شبی بر فَلَکْ راه بِزَن بر رَصَد
تا بِرَهَد شب زِ ظُلم ما بِرَهیم از ظَلام
ای کِه جهانِ فَراخْ بیتو چو گور و لَحَد
شبْ همه روشن شود دوزخْ گُلْشَن شود
چون که بِتابَد زِ تو پَرتوِ نورِ اَحَد
سینه کَبودیِّ چَرخ پَرتوِ سینهیْ مَن است
جُرعه خونِ دِلَم تا به شَفَق میرَسَد
فارغ و دِلْخوش بُدَم سَرخوش و سَرکَش بُدَم
بولَهَبِ غمْ بِبَست گَردنِ من در مَسَد
تیرِ غمِ تو رَوان ما هدفِ آسْمان
جانْ پیِ غَم هم دَوان زان که غَمَش میکَشَد
جانَم اگر صافی است دُردیِ لُطفِ تو است
لُطفِ تو پایَنده باد بر سَرِ جان تا اَبَد
قافله عِصْمَتَت گشت خَفیر اَرْنَه خود
راه زَن از ریگِ رَهْ بود فُزون در عَدَد
سَر به خَس اَنْدَرکَشید مُرغِ غم از بیمِ آنْک
بر سَرِ غَم میزَنَد شادیِ تو صد لَگَد
چَشمِ چَپَم میپَرَد بازُوِ من میجَهَد
شاید اگر جانِ من دیگِ هَوَسها پَزَد
جانْ مَثَلِ گُلْبُنان حامِله غُنچههاست
جانِبِ غُنچهیْ صَبی بادِ صَبا میوَزَد
زود دَهانَم بِبَند چون دَهَنِ غُنچهها
زان که چُنین لُقمهیی خورْد و زبان میگَزَد
هر کِه خورَد خونِ خَلْق زشت و سِیَه دل شود
چون جِگَرِ عاشقانْ میخورَد این شب به ظُلم
دودِ سیاهیِّ ظُلم بر دلِ شب میدَمَد
عاقله شب تویی بازرَهانَش زِ ظُلم
نیم شبی بر فَلَکْ راه بِزَن بر رَصَد
تا بِرَهَد شب زِ ظُلم ما بِرَهیم از ظَلام
ای کِه جهانِ فَراخْ بیتو چو گور و لَحَد
شبْ همه روشن شود دوزخْ گُلْشَن شود
چون که بِتابَد زِ تو پَرتوِ نورِ اَحَد
سینه کَبودیِّ چَرخ پَرتوِ سینهیْ مَن است
جُرعه خونِ دِلَم تا به شَفَق میرَسَد
فارغ و دِلْخوش بُدَم سَرخوش و سَرکَش بُدَم
بولَهَبِ غمْ بِبَست گَردنِ من در مَسَد
تیرِ غمِ تو رَوان ما هدفِ آسْمان
جانْ پیِ غَم هم دَوان زان که غَمَش میکَشَد
جانَم اگر صافی است دُردیِ لُطفِ تو است
لُطفِ تو پایَنده باد بر سَرِ جان تا اَبَد
قافله عِصْمَتَت گشت خَفیر اَرْنَه خود
راه زَن از ریگِ رَهْ بود فُزون در عَدَد
سَر به خَس اَنْدَرکَشید مُرغِ غم از بیمِ آنْک
بر سَرِ غَم میزَنَد شادیِ تو صد لَگَد
چَشمِ چَپَم میپَرَد بازُوِ من میجَهَد
شاید اگر جانِ من دیگِ هَوَسها پَزَد
جانْ مَثَلِ گُلْبُنان حامِله غُنچههاست
جانِبِ غُنچهیْ صَبی بادِ صَبا میوَزَد
زود دَهانَم بِبَند چون دَهَنِ غُنچهها
زان که چُنین لُقمهیی خورْد و زبان میگَزَد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۷ - سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
سَر بَرآوَر ای حَریف و رویِ من بین هَمچو زَر
جانْ سِپَر کردم وَلیکِن تیرْ کَم زَن بر سِپَر
این جِگَر از تیرها شُد هَمچو پُشتِ خارپُشت
رَحْم کردی عشقِ تو گَر عشق را بودی جِگَر
من رَها کردم جِگَر را هرچه خواهد گو بِشو
بر دَهانَم زَن اگر من زین سُخَن گویم دِگَر
بَنده ساقیِّ عشقَم مَست آن دُردیِّ دَرد
گوشهیی سَرمَست خُفتم فارِغَم از خیر و شَر
گَر بیاید غم بگویم آن کِه غَم میخورْد رفت
رو به بازار و رَبابی از برایِ من بِخَر
جانْ سِپَر کردم وَلیکِن تیرْ کَم زَن بر سِپَر
این جِگَر از تیرها شُد هَمچو پُشتِ خارپُشت
رَحْم کردی عشقِ تو گَر عشق را بودی جِگَر
من رَها کردم جِگَر را هرچه خواهد گو بِشو
بر دَهانَم زَن اگر من زین سُخَن گویم دِگَر
بَنده ساقیِّ عشقَم مَست آن دُردیِّ دَرد
گوشهیی سَرمَست خُفتم فارِغَم از خیر و شَر
گَر بیاید غم بگویم آن کِه غَم میخورْد رفت
رو به بازار و رَبابی از برایِ من بِخَر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۶۲ - مطربا عشق بازی از سر گیر
مُطربا عشقْ بازی از سَر گیر
یک دو اَبْریشَمَک فروتَر گیر
چون که در چَرخْ آرَدَت باده
خانه بر بام چَرخ اَخْضَر گیر
مُلْکِ مَستیّ و بیخودی داری
تَرکِ سودایِ مُلْکِ سَنْجَر گیر
مَست شو مَست کُن حَریفان را
بار گیر از کُمَیْتِ اَحْمَر گیر
مَستی آمد زِ راهِ بامِ دِماغ
بُرو اندیشه و رَهِ دَر گیر
از رَهِ خُشکْ راه بسیار است
کشتییی ساز واین رَهِ تَر گیر
پَر بَرآوَرْدم و بِپَرّیدم
زانچه خوردم بِخور تو هم پَر گیر
فارِغَم هَمچو مُرغ از مَرکَب
مَرکَبَم را تو لَنْگ و لاغَر گیر
گَر نَرویَد زِ خاکْ هیچ انگور
مَستیِ عشق را مُقَرَّر گیر
شیشه گَر گَر دِگَر نَسازد جام
جامِ مِیْ عشق را مُیَسَّر گیر
پاره روح را کُند نَقْشی
گویَدَت دِلْبَرِ مُصَوَّر گیر
توبه کردم دِگَر نخواهم گفت
توبه مَست را مُزَوَّر گیر
عاشق و مَست و آن گَهی توبه؟
تَرکِ سالوسِ آن فُسونگَر گیر
یک دو اَبْریشَمَک فروتَر گیر
چون که در چَرخْ آرَدَت باده
خانه بر بام چَرخ اَخْضَر گیر
مُلْکِ مَستیّ و بیخودی داری
تَرکِ سودایِ مُلْکِ سَنْجَر گیر
مَست شو مَست کُن حَریفان را
بار گیر از کُمَیْتِ اَحْمَر گیر
مَستی آمد زِ راهِ بامِ دِماغ
بُرو اندیشه و رَهِ دَر گیر
از رَهِ خُشکْ راه بسیار است
کشتییی ساز واین رَهِ تَر گیر
پَر بَرآوَرْدم و بِپَرّیدم
زانچه خوردم بِخور تو هم پَر گیر
فارِغَم هَمچو مُرغ از مَرکَب
مَرکَبَم را تو لَنْگ و لاغَر گیر
گَر نَرویَد زِ خاکْ هیچ انگور
مَستیِ عشق را مُقَرَّر گیر
شیشه گَر گَر دِگَر نَسازد جام
جامِ مِیْ عشق را مُیَسَّر گیر
پاره روح را کُند نَقْشی
گویَدَت دِلْبَرِ مُصَوَّر گیر
توبه کردم دِگَر نخواهم گفت
توبه مَست را مُزَوَّر گیر
عاشق و مَست و آن گَهی توبه؟
تَرکِ سالوسِ آن فُسونگَر گیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۶ - باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
باز دَرآمَد زِ راه بیخود و سَرمَستْ دوش
توبه کُنان توبه را سیلْ بِبُردهست دوش
گُرزْ بَرآوَرْد عشق کوفت سَرِ عقل را
شُد زِ بُلَندیِّ عشق چَرخِ فَلَک پَستْ دوش
دولتِ نو شُد پَدید دامِ جهان را دَرید
مُرغِ ظَریف از قَفَص شُکر که وارَستْ دوش
آنچه به هفت آسْمانْ جُست فرشته و نیافت
نَکْ به زمین گاهِ خاک سَهْل بُرون جَستْ دوش
آن کِه دلِ جبرئیلْ از کَفِ او خسته بود
مُرغِ پَراِشْکَستهیی سینهٔ او خَستْ دوش
عقلِ کَمالی که او گَردنِ شیران شِکَست
عاشقِ بیدست و پا گَردنِ او بَستْ دوش
از شَرَرِ آفتاب شیشهٔ گَردون نَکَفت
سایهٔ بیسایهیی دید دَراشْکَستْ دوش
ماه که چون عاشقان در پِیِ خورشید بود
بَعدِ فِراقِ دراز خُفْیه بِپیوستْ دوش
آن کِه دَرو عقل و وَهْم مینَرَسَد از قُصور
گشت عِیان تا که عشق کوفت بَرو دستْ دوش
هر چه بُوَد آن خیالْ گردد روزی وِصال
چند خیالِ عَدَم آمد در هستْ دوش
خامُش باش ای دَلیل خامُشیاَت گفتن است
شُد سَر و گوشَت بُلند از سُخَنِ پَستْ دوش
توبه کُنان توبه را سیلْ بِبُردهست دوش
گُرزْ بَرآوَرْد عشق کوفت سَرِ عقل را
شُد زِ بُلَندیِّ عشق چَرخِ فَلَک پَستْ دوش
دولتِ نو شُد پَدید دامِ جهان را دَرید
مُرغِ ظَریف از قَفَص شُکر که وارَستْ دوش
آنچه به هفت آسْمانْ جُست فرشته و نیافت
نَکْ به زمین گاهِ خاک سَهْل بُرون جَستْ دوش
آن کِه دلِ جبرئیلْ از کَفِ او خسته بود
مُرغِ پَراِشْکَستهیی سینهٔ او خَستْ دوش
عقلِ کَمالی که او گَردنِ شیران شِکَست
عاشقِ بیدست و پا گَردنِ او بَستْ دوش
از شَرَرِ آفتاب شیشهٔ گَردون نَکَفت
سایهٔ بیسایهیی دید دَراشْکَستْ دوش
ماه که چون عاشقان در پِیِ خورشید بود
بَعدِ فِراقِ دراز خُفْیه بِپیوستْ دوش
آن کِه دَرو عقل و وَهْم مینَرَسَد از قُصور
گشت عِیان تا که عشق کوفت بَرو دستْ دوش
هر چه بُوَد آن خیالْ گردد روزی وِصال
چند خیالِ عَدَم آمد در هستْ دوش
خامُش باش ای دَلیل خامُشیاَت گفتن است
شُد سَر و گوشَت بُلند از سُخَنِ پَستْ دوش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۸ - المنه لله که ز پیکار رهیدیم
اَلْمِنَّهُ لِلَهْ که زِ پیکار رَهیدیم
زین وادیِ خَم در خَم پُرخار رَهیدیم
زین جانِ پُر از وَهْم کَژْاندیشه گُذشتیم
زین چَرخُ پُر از مَکْرِ جِگَرخوار رَهیدیم
دُکّانِ حَریصانْ به دَغَلْ رَختِ همه بُرد
دُکّانْ بِشِکَستیم و از آن کارْ رَهیدیم
در سایهٔ آن گُلْشَنِ اِقْبال بِخُفتیم
وَزْ غَرقهٔ آن قُلْزُمِ زَخّار رَهیدیم
بی اسبْ همه فارِس و بیمیْ همه مَستیم
از ساغَر و از مِنَّتِ خَمّار رَهیدیم
ما توبه شِکَستیم و بِبَستیم دو صد بار
دیدیم مَهِ توبه، به یک بار رَهیدیم
زان عیسیِ عُشّاق و زِ اَفْسونِ مَسیحَش
از عِلَّت و قارورِه و بیمار رَهیدیم
چون شاهِدِ مَشهور بیاراست جهان را
از شاهِد و از بَردهٔ بُلْغار رَهیدیم
ای سال چه سالی تو، که از طالِع خوبَت
زَافْسانهٔ پار و غَمِ پیرار رَهیدیم
در عشقْ زِ سه روزه و از چِلّه گُذشتیم
مَذْکور چو پیش آمد، از اَذْکار رَهیدیم
خاموش کَزین عشق و ازین عِلْمِ لَدُنّیش
از مدرسه و کاغذ و تکرار رَهیدیم
خاموش کَزین کان و از این گنجِ اِلهی
از مَکْسَبه و کیسه و بازار رَهیدیم
هین، خَتمْ بَرین کُن، که چو خورشید بَرآمَد
ازحارِس و از دُزد و شبِ تار رَهیدیم
زین وادیِ خَم در خَم پُرخار رَهیدیم
زین جانِ پُر از وَهْم کَژْاندیشه گُذشتیم
زین چَرخُ پُر از مَکْرِ جِگَرخوار رَهیدیم
دُکّانِ حَریصانْ به دَغَلْ رَختِ همه بُرد
دُکّانْ بِشِکَستیم و از آن کارْ رَهیدیم
در سایهٔ آن گُلْشَنِ اِقْبال بِخُفتیم
وَزْ غَرقهٔ آن قُلْزُمِ زَخّار رَهیدیم
بی اسبْ همه فارِس و بیمیْ همه مَستیم
از ساغَر و از مِنَّتِ خَمّار رَهیدیم
ما توبه شِکَستیم و بِبَستیم دو صد بار
دیدیم مَهِ توبه، به یک بار رَهیدیم
زان عیسیِ عُشّاق و زِ اَفْسونِ مَسیحَش
از عِلَّت و قارورِه و بیمار رَهیدیم
چون شاهِدِ مَشهور بیاراست جهان را
از شاهِد و از بَردهٔ بُلْغار رَهیدیم
ای سال چه سالی تو، که از طالِع خوبَت
زَافْسانهٔ پار و غَمِ پیرار رَهیدیم
در عشقْ زِ سه روزه و از چِلّه گُذشتیم
مَذْکور چو پیش آمد، از اَذْکار رَهیدیم
خاموش کَزین عشق و ازین عِلْمِ لَدُنّیش
از مدرسه و کاغذ و تکرار رَهیدیم
خاموش کَزین کان و از این گنجِ اِلهی
از مَکْسَبه و کیسه و بازار رَهیدیم
هین، خَتمْ بَرین کُن، که چو خورشید بَرآمَد
ازحارِس و از دُزد و شبِ تار رَهیدیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۴ - بده آن بادهٔ دوشین که من از نوش تو مستم
بِدِه آن بادهٔ دوشین که من از نوشِ تو مَستم
بِدِه ای حاتِمِ عالَم قَدَحِ زَفْت به دستم
زِ من ای ساقیِ مَردان نَفَسی رویْ مَگَردان
دلِ من مَشکَن اگرنه قَدَح و شیشه شِکَستم
قَدَحی بود به دستم بِفَکَندم بِشِکَستم
کَفِ صد پایِ برهنه من از آن شیشه بِخَستم
تو بدان شیشه پَرَستی که زِ شیشهست شَرابَت
میِ من نیست زِ شیره زِچه رو شیشه پَرَستم
بِکَش ای دل میِ جانیّ و بِخُسپ ایمِن و فارغ
که سَرِ غُصّه بُریدم زِ غم و غُصّه بِرَستم
دلِ من رفت به بالا تَنِ من رفت به پَستی
منِ بیچاره کجایم نه به بالا نه به پَستم
چه خوش آویخته سیبَم که زِ سَنگَت نَشَکیبَم
زِبلی چون بِشَکیبَم من اگر مَستِ اَلَستم؟
تو زِ من پُرس که این عشقْ چه گنج است و چه دارد
تو مرا نیز ازو پُرس که گوید چه کَسَسْتَم
به لبِ جوی چه گَردی بِجِه از جوی چو مَردی
بِجِه از جوی و مرا جو که من از جویْ بِجَستم
فَلَئِنْ قُمْتَ اَقَمْنا وَلَئِنْ رُحْتَ رَحَلْنا
چو بِخوردی تو بِخوردم چو نِشَستی تو نِشَستم
مَنَم آن مَستِ دُهُلزن که شُدم مَست به میدان
دُهُلِ خویش چو پَرْچم به سَرِ نیزه بِبَستم
چه خوش و بیخودْ شاهی هَله خاموش چو ماهی
چو زِ هستی بِرَهیدم چه کَشی باز به هستم؟
بِدِه ای حاتِمِ عالَم قَدَحِ زَفْت به دستم
زِ من ای ساقیِ مَردان نَفَسی رویْ مَگَردان
دلِ من مَشکَن اگرنه قَدَح و شیشه شِکَستم
قَدَحی بود به دستم بِفَکَندم بِشِکَستم
کَفِ صد پایِ برهنه من از آن شیشه بِخَستم
تو بدان شیشه پَرَستی که زِ شیشهست شَرابَت
میِ من نیست زِ شیره زِچه رو شیشه پَرَستم
بِکَش ای دل میِ جانیّ و بِخُسپ ایمِن و فارغ
که سَرِ غُصّه بُریدم زِ غم و غُصّه بِرَستم
دلِ من رفت به بالا تَنِ من رفت به پَستی
منِ بیچاره کجایم نه به بالا نه به پَستم
چه خوش آویخته سیبَم که زِ سَنگَت نَشَکیبَم
زِبلی چون بِشَکیبَم من اگر مَستِ اَلَستم؟
تو زِ من پُرس که این عشقْ چه گنج است و چه دارد
تو مرا نیز ازو پُرس که گوید چه کَسَسْتَم
به لبِ جوی چه گَردی بِجِه از جوی چو مَردی
بِجِه از جوی و مرا جو که من از جویْ بِجَستم
فَلَئِنْ قُمْتَ اَقَمْنا وَلَئِنْ رُحْتَ رَحَلْنا
چو بِخوردی تو بِخوردم چو نِشَستی تو نِشَستم
مَنَم آن مَستِ دُهُلزن که شُدم مَست به میدان
دُهُلِ خویش چو پَرْچم به سَرِ نیزه بِبَستم
چه خوش و بیخودْ شاهی هَله خاموش چو ماهی
چو زِ هستی بِرَهیدم چه کَشی باز به هستم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۷ - ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
زِ فَلَک قوت بگیرم دَهَن از لُوت بِبَندم
شِکَم اَرْ زار بِگِرید منِ عَیّار بِخَندم
مَثَلِ بُلبُلِ مَستم قَفَصِ خویش شِکَستم
سویِ بالا بِپَریدم که من از چَرخِ بُلندم
نه چُنان مَست و خَرابم که خورَد آتش و آبم
هَمگی غَرقِ جُنونَم هَمگی سِلْسِله مَندم
کُلَه اَرْرفت بُرو گو نه کَلَم سِلْسِلهمویَم
خَر اگر مُرد بُرو گو که بَرین پُشتِ سَمَنْدم
همه پُرباد از آنَم که مَنَم نای و تو نایی
چو تویی خویشِ من ای جان پِیِ این خویش پَسَندم
زِپِیِ قَند و نَباتِ تو بَسی طَبْله شِکَستم
زِپِیِ آبِ حَیات تو بَسی جوی بِکَندم
چو تویی روحْ جهان را جِهَتِ چَشمِ بَدان را
اگرم پاک بِسوزی سِزَد ایرا که سِپَندم
اگر از سوزْ چو عودَم وَگَر از سازْ چو عیدم
نه از آن عید بِخَندم نه ازین عودْ بِرَندم؟
سَرِ سودایِ تو دارم سَرِ اندیشه نَخارم
خَبَرم نیست که چونَم نَظَرم نیست که چَندم
تُرُشی نیست در آن خَد تُرُش او کرد به قاصد
که اگر روتُرُشَم من نه همان شَهْدم و قَندم؟
چو دِلَم مَستِ تو باشد همه جانهاست غُلامَم
وَگَر از دستِ تو آید نکُند زَهرْ گَزَندم
طَرَفِ سِدْرهٔ جان را تو فروکَش به کَفَم نِهْ
سویِ آن قَلعهٔ عالی تو بَرانداز کَمَنْدَم
نه بَرین دَخْل بِچَفْسَم نه ازین چَرخْ بِتَرسَم
چو فُزون خرج کُنم من نه فُزون دَخلْ دَهَنْدم؟
شِکَم اَرْ زار بِگِرید منِ عَیّار بِخَندم
مَثَلِ بُلبُلِ مَستم قَفَصِ خویش شِکَستم
سویِ بالا بِپَریدم که من از چَرخِ بُلندم
نه چُنان مَست و خَرابم که خورَد آتش و آبم
هَمگی غَرقِ جُنونَم هَمگی سِلْسِله مَندم
کُلَه اَرْرفت بُرو گو نه کَلَم سِلْسِلهمویَم
خَر اگر مُرد بُرو گو که بَرین پُشتِ سَمَنْدم
همه پُرباد از آنَم که مَنَم نای و تو نایی
چو تویی خویشِ من ای جان پِیِ این خویش پَسَندم
زِپِیِ قَند و نَباتِ تو بَسی طَبْله شِکَستم
زِپِیِ آبِ حَیات تو بَسی جوی بِکَندم
چو تویی روحْ جهان را جِهَتِ چَشمِ بَدان را
اگرم پاک بِسوزی سِزَد ایرا که سِپَندم
اگر از سوزْ چو عودَم وَگَر از سازْ چو عیدم
نه از آن عید بِخَندم نه ازین عودْ بِرَندم؟
سَرِ سودایِ تو دارم سَرِ اندیشه نَخارم
خَبَرم نیست که چونَم نَظَرم نیست که چَندم
تُرُشی نیست در آن خَد تُرُش او کرد به قاصد
که اگر روتُرُشَم من نه همان شَهْدم و قَندم؟
چو دِلَم مَستِ تو باشد همه جانهاست غُلامَم
وَگَر از دستِ تو آید نکُند زَهرْ گَزَندم
طَرَفِ سِدْرهٔ جان را تو فروکَش به کَفَم نِهْ
سویِ آن قَلعهٔ عالی تو بَرانداز کَمَنْدَم
نه بَرین دَخْل بِچَفْسَم نه ازین چَرخْ بِتَرسَم
چو فُزون خرج کُنم من نه فُزون دَخلْ دَهَنْدم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۳۵ - گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
گرم دَرآ و دَم مَدِه ساقیِ بُردبارِ من
ای دَمِ تو نَدیمِ من ای رُخِ تو بهارِ من
هین که خروسْ بانگ زد بویِ صَبوح میدَهَد
بر کَفِ هَمچو بَحْر نه بُلبُله عُقارِ من
گریه به باده خنده کُن مُرده به باده زنده کُن
چون که چُنین کُنی بُتا بَس بِنَواست کارِ من
بَندِ من است مُشْتَبِه باز گُشا گِرِه گِرِه
تا که برهنه تَر شود خُفیه و آشکارِ من
تَرکِ حَیا و شَرم کُن پُشتِ مُرادْ گرم کُن
پُشتِ من و پناهِ من خویشِ من و تَبارِ من
نیست قبولِ مَستِ تو باده زِ غیر دستِ تو
آن رُخِ من چو گُل کُند وان شِکَنَد خُمارِ من
دادِ هزار جان بِدِه باده آسْمان بِدِه
تا که پَرَد هُمایِ جان مَستْ سویِ مَطارِ من
جان بِرَهَد زِ کُنْدهها زین همه تَخته بَندها
مَقْعَدِ صِدْق بَررَوَد صادقِ حَق گُزارِ من
باده دِهْ و نهان بِدِه از رَهِ عقل و جانْ بِدِه
تا نَرَسَد به هر کسی عِشرت و کار و بارِ من
چَشمِ عَوام بسته بِهْ روحْ زِ شهرْ رَسته بِهْ
فِتْنه و شَر نِشَسته بِهْ ای شَهِ باوَقارِ من
باده هَمیزَنَد لَمَع جانِ هزار با طَمَع
مَست و پیاده میطَپَد گِردِ میِ سَوارِ من
دست بِدار ازین قَدَح گیر عِوَض از آن فَرَح
تا بِزَنَد بر اَنْدُهَت تابشِ اِبْتِشارِ من
هیچ نَیَرزَد این میاَش نی غَلَیان و نی قَی اَش
این بِفُروش و باده بین باده بیکِنارِ من
دست نَلَرزَدَت ازین بیخِرَدِ خوشِ رَزین
جامْ گُزین و میْ بِبین از کَفِ شهریارِ من
پُر زِ حَیاتْ جامِ او مُشک و عَبِر خِتامِ او
دیو و پریْ غُلامِ او چُستی و اِنْتِشارِ من
بَرجِه ساقیا تو گو چون تو صِفَت کننده کو؟
ای کِه زِ لُطفِ نَسْجِ او سخت دَرید تارِ من
ای دَمِ تو نَدیمِ من ای رُخِ تو بهارِ من
هین که خروسْ بانگ زد بویِ صَبوح میدَهَد
بر کَفِ هَمچو بَحْر نه بُلبُله عُقارِ من
گریه به باده خنده کُن مُرده به باده زنده کُن
چون که چُنین کُنی بُتا بَس بِنَواست کارِ من
بَندِ من است مُشْتَبِه باز گُشا گِرِه گِرِه
تا که برهنه تَر شود خُفیه و آشکارِ من
تَرکِ حَیا و شَرم کُن پُشتِ مُرادْ گرم کُن
پُشتِ من و پناهِ من خویشِ من و تَبارِ من
نیست قبولِ مَستِ تو باده زِ غیر دستِ تو
آن رُخِ من چو گُل کُند وان شِکَنَد خُمارِ من
دادِ هزار جان بِدِه باده آسْمان بِدِه
تا که پَرَد هُمایِ جان مَستْ سویِ مَطارِ من
جان بِرَهَد زِ کُنْدهها زین همه تَخته بَندها
مَقْعَدِ صِدْق بَررَوَد صادقِ حَق گُزارِ من
باده دِهْ و نهان بِدِه از رَهِ عقل و جانْ بِدِه
تا نَرَسَد به هر کسی عِشرت و کار و بارِ من
چَشمِ عَوام بسته بِهْ روحْ زِ شهرْ رَسته بِهْ
فِتْنه و شَر نِشَسته بِهْ ای شَهِ باوَقارِ من
باده هَمیزَنَد لَمَع جانِ هزار با طَمَع
مَست و پیاده میطَپَد گِردِ میِ سَوارِ من
دست بِدار ازین قَدَح گیر عِوَض از آن فَرَح
تا بِزَنَد بر اَنْدُهَت تابشِ اِبْتِشارِ من
هیچ نَیَرزَد این میاَش نی غَلَیان و نی قَی اَش
این بِفُروش و باده بین باده بیکِنارِ من
دست نَلَرزَدَت ازین بیخِرَدِ خوشِ رَزین
جامْ گُزین و میْ بِبین از کَفِ شهریارِ من
پُر زِ حَیاتْ جامِ او مُشک و عَبِر خِتامِ او
دیو و پریْ غُلامِ او چُستی و اِنْتِشارِ من
بَرجِه ساقیا تو گو چون تو صِفَت کننده کو؟
ای کِه زِ لُطفِ نَسْجِ او سخت دَرید تارِ من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۲ - بیا ساقی، می ما را بگردان
بیا ساقی، میِ ما را بِگَردان
بِدان میْ این قَضاها را بِگَردان
قَضا خواهی که از بالا بِگَردد
شَرابِ پاکِ بالا را بِگَردان
زمینی خود کِه باشد با غُبارش؟
زمین و چَرخ و دریا را بِگَردان
نَیَندیشَم دِگَر زین خُورده سودا
بیا دریایِ سودا را بِگَردان
اگر من مَحْرَمِ ساغَر نباشم
مرا لا گیر و اِلّا را بِگَردان
اگر کَژْ رفت این دلها زِ مَستی
دلِ بیدست و بیپا را بِگَردان
شَرابی دِهْ که اَنْدَر جا نگُنجَم
چو فرمودی مرا، جا را بِگَردان
بِدان میْ این قَضاها را بِگَردان
قَضا خواهی که از بالا بِگَردد
شَرابِ پاکِ بالا را بِگَردان
زمینی خود کِه باشد با غُبارش؟
زمین و چَرخ و دریا را بِگَردان
نَیَندیشَم دِگَر زین خُورده سودا
بیا دریایِ سودا را بِگَردان
اگر من مَحْرَمِ ساغَر نباشم
مرا لا گیر و اِلّا را بِگَردان
اگر کَژْ رفت این دلها زِ مَستی
دلِ بیدست و بیپا را بِگَردان
شَرابی دِهْ که اَنْدَر جا نگُنجَم
چو فرمودی مرا، جا را بِگَردان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۱۴ - اگر خواهی مرا می در هوا کن
اگر خواهی مرا میْ در هوا کُن
وَگَر سیری زِ من، رفتم، رَها کُن
نِیَم قانِع به یک جام و به صد جام
دوساله پیشِ تو دارم، قَضا کُن
بِدِه میْ، گَر نَنوشَم، بر سَرَم ریز
وَگَر نیکو نگفتم، ماجَرا کُن
من از قَندم، مرا گویی تُرُش شو؟
تو ماشی را بگیر و لوبیا کُن
سَرِ خُم را به کَهْگِل هین مَبَندا
دلِ خُم را بَرآوَر، دِلْگُشا کُن
مرا چون نِی دَرآوردی به ناله
چو چَنگَم خوش بِساز و بانَوا کُن
اگرچه میزنی سیلیم چون دَفْ
که آوازی خوشی داری، صدا کُن
چو دَفْ تَسلیم کردم رویِ خود را
بِزَن سیلیّ و رویَم را قَفا کُن
هَمی زایَد زِ دفّ و کَفْ یک آواز
اگر یک نیست از هَمْشان جُدا کُن
حَریفِ آن لبی ای نِی شب و روز
یکی بوسه پِیِ ما اِقْتِضا کُن
تو بوسه بارهیی و جُمله خواری
نگیری پَند اگر گویم، سَخا کُن
شُدی ای نِی شِکَر زَافْسونِ آن لب
زِلب ای نیشِکَر، رو شُکرها کُن
نه شُکر است این نَوایِ خوش که داری؟
نَوایِ شِکَّرین داری، اَدا کُن
خَموش از ذِکرِ نِی میباش یکتا
که نِی گوید که، یکتا را دوتا کُن
وَگَر سیری زِ من، رفتم، رَها کُن
نِیَم قانِع به یک جام و به صد جام
دوساله پیشِ تو دارم، قَضا کُن
بِدِه میْ، گَر نَنوشَم، بر سَرَم ریز
وَگَر نیکو نگفتم، ماجَرا کُن
من از قَندم، مرا گویی تُرُش شو؟
تو ماشی را بگیر و لوبیا کُن
سَرِ خُم را به کَهْگِل هین مَبَندا
دلِ خُم را بَرآوَر، دِلْگُشا کُن
مرا چون نِی دَرآوردی به ناله
چو چَنگَم خوش بِساز و بانَوا کُن
اگرچه میزنی سیلیم چون دَفْ
که آوازی خوشی داری، صدا کُن
چو دَفْ تَسلیم کردم رویِ خود را
بِزَن سیلیّ و رویَم را قَفا کُن
هَمی زایَد زِ دفّ و کَفْ یک آواز
اگر یک نیست از هَمْشان جُدا کُن
حَریفِ آن لبی ای نِی شب و روز
یکی بوسه پِیِ ما اِقْتِضا کُن
تو بوسه بارهیی و جُمله خواری
نگیری پَند اگر گویم، سَخا کُن
شُدی ای نِی شِکَر زَافْسونِ آن لب
زِلب ای نیشِکَر، رو شُکرها کُن
نه شُکر است این نَوایِ خوش که داری؟
نَوایِ شِکَّرین داری، اَدا کُن
خَموش از ذِکرِ نِی میباش یکتا
که نِی گوید که، یکتا را دوتا کُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۴۴ - جانا بیار باده و بختم بلند کن
جانا بیار باده و بَختَم بلند کُن
زان حَلْقههایِ زُلفْ دِلَم را کَمَنْد کُن
مَجْلِس خوش است و ما و حَریفانْ همه خوشیم
آتش بیار و چارهٔ مُشتی سِپَند کُن
زان جامْ بیدریغ در اندیشهها بِریز
در بیخودیْ سِزایِ دلِ خودپَسَند کُن
ای غَم بُرو بُرو، بَرِ مَستانْت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گَزَند کُن
مَستان مُسَلَّمند زِ اندیشهها و غَم
آن کو نشُد مُسَلَّم، او را نَژَند کُن
ای جانِ مَستِ مَجْلِسِ اَبْرارَ یَشْرَبُون
بر گُربهٔ اسیرِ هوا، ریشْ خَند کُن
ریشِ همه به دستِ اَجَل بین و رَحْم کُن
از مرگْ وارَهان همه را، سودمند کُن
عَزمِ سَفَر کُن ای مَهْ و بر گاو نِهْ تو رَخْت
با شیرگیرِ مَستْ مگو، تَرکِ پَند کُن
در چَشمِ ما نِگَر، اثرِ بیخودی بِبین
ما را سَوارِ اَشْقَر و پُشتِ سَمَند کُن
یک رَگ اگر دَرین تَنِ ما هوشیار هست
با او حسابِ دَفترِ هفتاد و اَنْد کُن
ای طَبْعِ روسیاه، سویِ هِنْد بازرو
وِیْ عشقِ تُرک تاز، سَفَر سویِ جَنْد کُن
آن جا که مَست گشتی، بِنِشین، مُقیم شو
وان جا که باده خوردی، آن جا فَکَنْد کُن
در مَطْبَخِ خدا اگَرَت قوتِ روحِ نیست
آن گاه سَر در آخُرِ این گوسفند کُن
خواهی که شاهِدانِ فَلَکْ جِلْوه گَر شوند
دل را حَریفِ صَیقلِ آیینه رَنْد کُن
ای دل خَموش کُن، همه بیحَرف گو سُخَن
بیلبْ حَدیثِ عالَمِ بیچون و چند کُن
زان حَلْقههایِ زُلفْ دِلَم را کَمَنْد کُن
مَجْلِس خوش است و ما و حَریفانْ همه خوشیم
آتش بیار و چارهٔ مُشتی سِپَند کُن
زان جامْ بیدریغ در اندیشهها بِریز
در بیخودیْ سِزایِ دلِ خودپَسَند کُن
ای غَم بُرو بُرو، بَرِ مَستانْت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گَزَند کُن
مَستان مُسَلَّمند زِ اندیشهها و غَم
آن کو نشُد مُسَلَّم، او را نَژَند کُن
ای جانِ مَستِ مَجْلِسِ اَبْرارَ یَشْرَبُون
بر گُربهٔ اسیرِ هوا، ریشْ خَند کُن
ریشِ همه به دستِ اَجَل بین و رَحْم کُن
از مرگْ وارَهان همه را، سودمند کُن
عَزمِ سَفَر کُن ای مَهْ و بر گاو نِهْ تو رَخْت
با شیرگیرِ مَستْ مگو، تَرکِ پَند کُن
در چَشمِ ما نِگَر، اثرِ بیخودی بِبین
ما را سَوارِ اَشْقَر و پُشتِ سَمَند کُن
یک رَگ اگر دَرین تَنِ ما هوشیار هست
با او حسابِ دَفترِ هفتاد و اَنْد کُن
ای طَبْعِ روسیاه، سویِ هِنْد بازرو
وِیْ عشقِ تُرک تاز، سَفَر سویِ جَنْد کُن
آن جا که مَست گشتی، بِنِشین، مُقیم شو
وان جا که باده خوردی، آن جا فَکَنْد کُن
در مَطْبَخِ خدا اگَرَت قوتِ روحِ نیست
آن گاه سَر در آخُرِ این گوسفند کُن
خواهی که شاهِدانِ فَلَکْ جِلْوه گَر شوند
دل را حَریفِ صَیقلِ آیینه رَنْد کُن
ای دل خَموش کُن، همه بیحَرف گو سُخَن
بیلبْ حَدیثِ عالَمِ بیچون و چند کُن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۱۲ - تو بمال گوش بربط، که عظیم کاهل است او
تو بِمال گوشِ بَربَط، که عَظیمْ کاهِل است او
بِشِکَن خُمار را سَر، که سَرِ همه شِکَست او
بِنَواز نَغمهٔ تَر، به نَشاطِ جامِ اَحْمَر
صَدَفیست بَحْرپیما، که دُرآوَرَد به دست او
چو دَرآمَد آن سَمَنْبَر، دَرِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، زِ میانِ ما بِجَست او
چه بَهانه گَر بُت است او، چه بَلا و آفت است او
بُگْشایَد و بِدُزدَد کَمَرِ هزار مَست او
شُده ایم آتشینْ پا، که رَویم مَست آن جا
تو بُرو نَخُست بِنْگَر که کُنون به خانه هست او؟
به کسی نَظَر ندارد به جُز آیِنِه بُتِ من
که زِ عکسِ چهرهٔ خود شُده است بُت پَرَست او
هَله ساقیا بیاوَر سویِ من شرابِ اَحْمَر
که سَری که مَست شُد او، زِ خیالِ ژاژْ رَست او
نه غَم و نه غَم پَرَستم، زِ غَمِ زمانه رَستَم
که حَریفِ او شُدَسْتَم، که دَرِ سِتَم بِبَست او
تو اگر چه سخت مَستی، بِرَسان قَدَح به چُستی
مَشِکَن تو شیشه، گرچه دو هزار کَفْ بِخَسْت او
قَدَحی رَسان به جانم، که بَرَد به آسْمانم
مَدِهَم به دستِ فِکْرت، که کَشَد به سویِ پَست او
تو نه نیک گو و نی بَد، بِپَذیر ساغَرِ خَود
بَد و نیکْ او بگوید که پناهِ هر بَد است او
بِشِکَن خُمار را سَر، که سَرِ همه شِکَست او
بِنَواز نَغمهٔ تَر، به نَشاطِ جامِ اَحْمَر
صَدَفیست بَحْرپیما، که دُرآوَرَد به دست او
چو دَرآمَد آن سَمَنْبَر، دَرِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، زِ میانِ ما بِجَست او
چه بَهانه گَر بُت است او، چه بَلا و آفت است او
بُگْشایَد و بِدُزدَد کَمَرِ هزار مَست او
شُده ایم آتشینْ پا، که رَویم مَست آن جا
تو بُرو نَخُست بِنْگَر که کُنون به خانه هست او؟
به کسی نَظَر ندارد به جُز آیِنِه بُتِ من
که زِ عکسِ چهرهٔ خود شُده است بُت پَرَست او
هَله ساقیا بیاوَر سویِ من شرابِ اَحْمَر
که سَری که مَست شُد او، زِ خیالِ ژاژْ رَست او
نه غَم و نه غَم پَرَستم، زِ غَمِ زمانه رَستَم
که حَریفِ او شُدَسْتَم، که دَرِ سِتَم بِبَست او
تو اگر چه سخت مَستی، بِرَسان قَدَح به چُستی
مَشِکَن تو شیشه، گرچه دو هزار کَفْ بِخَسْت او
قَدَحی رَسان به جانم، که بَرَد به آسْمانم
مَدِهَم به دستِ فِکْرت، که کَشَد به سویِ پَست او
تو نه نیک گو و نی بَد، بِپَذیر ساغَرِ خَود
بَد و نیکْ او بگوید که پناهِ هر بَد است او
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۳ - حدی نداری، در خوش لقایی
حَدّی نداری، در خوش لِقایی
مِثْلی نداری، در جانْ فَزایی
بر وَعدهٔ تو، بر نَجْدهٔ تو
کِمْ دوش گفتی هی، تو کجایی؟
کردم کَرانه، زَاهْلِ زَمانه
رفتم به خانه، تا تو بیایی
نُزلَت چَشیدم، رویَت نَدیدم
آن قُرصِ مَهْ را کِی مینِمایی؟
ماهِ کَمالی، آبِ زُلالی
جاه و جلالی، کانِ عَطایی
امروز مَستَم، مَجنون پَرَستم
بِگْرفت دَستَم، دستِ خدایی
ای ساقیِ شَهْ، هین اَللّهْ اَللّهْ
اَفْزون دِهْ آن مِیْ، چون مُرتَضایی
یک گوشهیی جان، مانْدهست پیچان
زان پیچِش از تو یابَد رَهایی
جَنگ است نیمَم، با نیمِ دیگر
هین صُلحِشان دِهْ، تا چند پایی؟
زاغیّ و بازی، در یک قَفَص شُد
وَزْ زَخْمْ هر دو، در مُبْتَلایی
بُگْشا قَفَص را، تا رَهْ شَوَدْشان
جنگی نَمانَد، چون دَر گُشایی
نَفْسیّ و عقلی، در سینهٔ ما
در جنگ و مِحْنَت، مَستِ جُدایی
گَر جنگ خواهی، دَرْشان فروبَند
وَرْنه بِکُنْشان یک دَم سَقایی
در آبْ اَفکَن، چون مَهدِ موسی
این جانِ ما را، چون جانِ مایی
تا کِش نیابَد فرعونِ مَلْعون
نی آن عَوانان، اَنْدَر دَغایی
در آبْ رَقصان، مَهدِ لَطیفَش
از خوفْ رَسته، وَزْ بینَوایی
فرعونْ اکنون بِشْناسَد او را
کَزْ راهِ آب او کرد اِرْتِقایی
تو میرِ آبی، وان آبْ قایم
داد و دَهِش را دایم سِزایی
در خانه موسی، در خوفِ جان بُد
در آبْ بودَش، اَمنِ بَقایی
هر چیزْ زنده، از آب باشد
کابَست ما را نُقلِ سَمایی
تو آبِ آبی، تو تابِ تابی
آب از تو یابَد لُطف و رَوایی
قارونِ نِعْمَت، طَمّاع گردد
در بَخششِ تو، گیرد گدایی
جُز در گدایی، کَس این نَیابَد
ناموس کم کُن با کِبْریایی
گِریَنده خواهد، جوینده خواهد
ناموس آرَد جان را جُدایی
خاموش کردم، لیکِن، رَوانم
در اَنْدَرونَم، گشتهست نایی
مِثْلی نداری، در جانْ فَزایی
بر وَعدهٔ تو، بر نَجْدهٔ تو
کِمْ دوش گفتی هی، تو کجایی؟
کردم کَرانه، زَاهْلِ زَمانه
رفتم به خانه، تا تو بیایی
نُزلَت چَشیدم، رویَت نَدیدم
آن قُرصِ مَهْ را کِی مینِمایی؟
ماهِ کَمالی، آبِ زُلالی
جاه و جلالی، کانِ عَطایی
امروز مَستَم، مَجنون پَرَستم
بِگْرفت دَستَم، دستِ خدایی
ای ساقیِ شَهْ، هین اَللّهْ اَللّهْ
اَفْزون دِهْ آن مِیْ، چون مُرتَضایی
یک گوشهیی جان، مانْدهست پیچان
زان پیچِش از تو یابَد رَهایی
جَنگ است نیمَم، با نیمِ دیگر
هین صُلحِشان دِهْ، تا چند پایی؟
زاغیّ و بازی، در یک قَفَص شُد
وَزْ زَخْمْ هر دو، در مُبْتَلایی
بُگْشا قَفَص را، تا رَهْ شَوَدْشان
جنگی نَمانَد، چون دَر گُشایی
نَفْسیّ و عقلی، در سینهٔ ما
در جنگ و مِحْنَت، مَستِ جُدایی
گَر جنگ خواهی، دَرْشان فروبَند
وَرْنه بِکُنْشان یک دَم سَقایی
در آبْ اَفکَن، چون مَهدِ موسی
این جانِ ما را، چون جانِ مایی
تا کِش نیابَد فرعونِ مَلْعون
نی آن عَوانان، اَنْدَر دَغایی
در آبْ رَقصان، مَهدِ لَطیفَش
از خوفْ رَسته، وَزْ بینَوایی
فرعونْ اکنون بِشْناسَد او را
کَزْ راهِ آب او کرد اِرْتِقایی
تو میرِ آبی، وان آبْ قایم
داد و دَهِش را دایم سِزایی
در خانه موسی، در خوفِ جان بُد
در آبْ بودَش، اَمنِ بَقایی
هر چیزْ زنده، از آب باشد
کابَست ما را نُقلِ سَمایی
تو آبِ آبی، تو تابِ تابی
آب از تو یابَد لُطف و رَوایی
قارونِ نِعْمَت، طَمّاع گردد
در بَخششِ تو، گیرد گدایی
جُز در گدایی، کَس این نَیابَد
ناموس کم کُن با کِبْریایی
گِریَنده خواهد، جوینده خواهد
ناموس آرَد جان را جُدایی
خاموش کردم، لیکِن، رَوانم
در اَنْدَرونَم، گشتهست نایی