عبارات مورد جستجو در ۱۳۰ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۴۴ - عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم
عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم
تا بو که یابم آگهی از سایه ی سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی می‌زنم
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۶ - خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه
خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه
که در هوای تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا
که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه
به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است
هلال را ز کنار افق کنید نگاه
منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت
مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر
سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه
به عشق روی تو روزی که از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه
مده به خاطر نازک ملالت از من زود
که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم الله
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۹ - اتت روائح رند الحمی و زاد غرامی
اتت روائح رند الحمی و زاد غرامی
فدای خاک در دوست باد جان گرامی
پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت
من المبلغ عنی الی سعاد سلامی
بیا به شام غریبان و آب دیده من بین
به سان باده صافی در آبگینه شامی
اذا تغرد عن ذی الاراک طائر خیر
فلا تفرد عن روضها انین حمامی
بسی نماند که روز فراق یار سر آید
رایت من هضبات الحمی قباب خیام
خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت
قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام
بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال
اگر چه روی چو ماهت ندیده‌ام به تمامی
و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عهد
فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی
امید هست که زودت به بخت نیک ببینم
تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ
که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۲ - احمد الله علی معدلة السلطان
احمد الله علی معدلة السلطان
احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
آن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی
دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد
مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند
دولت احمدی و معجزه سبحانی
جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم
بعد منزل نبود در سفر روحانی
از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت
حبذا دجله بغداد و می ریحانی
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کی خلاصش بود از محنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک در یار بیار
که کند حافظ از او دیده دل نورانی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹۴ - ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
اِی دِل! گَر از آن چاهِ زَنَخْدان به دَرآیی
هر جا که رَوی، زود، پَشیمان به دَرآیی
هُش دار که گَر وَسْوَسِهٔ عَقْل کُنی گوش
آدَم‌صِفَت از روضِهٔ رِضْوان به دَرآیی
شایَد که به آبی، فَلَکَت، دَسْت نَگیرد
گر تِشنِه‌لَب از چشمهٔ حیوان به دَرآیی
جان می‌دَهم از حَسرَتِ دیدارِ تو، چون صُبْح
باشَد که چو خورشید درخشان به دَرآیی
چَنْدان، چو صَبا بَر تو گُمارم دَمِ هِمَّت
کز غُنچِه چو گُل، خُرَّم و خَندان به دَرآیی
در تیره‌شَبِ هِجرِ تو، جانَم به لَب آمد
وَقت است که همچون مَهِ تابان به دَرآیی
بَر رَهگُذَرَت بَستِه‌ام از دیده، دو صَد جوی
تا بو که تو چون سَروِ خُرامان به دَرآیی
حافِظ! مَکُن اَندیشِه که آن یوسُفِ مَه‌رو
بازآیَد و از کُلبِهٔ اَحزان به دَرآیی!
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳ - طالما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا
طالَما بِتْنا بِلاکُمْ یا کِرامی وَ شْتَنا
یا حَبیبَ الرّوحِ اَیْنَ الْمُلْتَقیٰ اَوْحَشْتَنا
حَبَّذا شَمْسَ الْعُلیٰ مِنْ ساعَةٍ نَوَّرْتَنا
مَرْحَبًا بَدْرَ الدُّجیٰ مِنْ لَیْلَهٍ اَدْهَشْتَنا
لَیْسَ نَبْغی غَیْرَکُمْ قَدْ طالَ ما جَرَّبْتَنا
ما لَنا مَوْلًی سِواکُمْ طالَ ما فَتَّشْتَنا
یا نَسیمَ الصُّبْحِ اِنّی عِنْدَ ما بَشَّرْتَنی
یا خَیالَ الْوَصْلِ رُوحی عِنْدَ ما جَمَّشْتَنا
یا فِراقَ الشَّیْخِ شَمسِ الدّینِ مِنْ تَبْریزِنا
کَمْ تَریٰ فی وَجْهِنا آثارَ ما حَرَّشْتَنا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۷ - ورد البشیر مبشرا ببشاره
وَرَدَ الْبَشیرُ مُبَشِّرا بِبَشارَه
اَحْیَی الْفُوادَ عَشیَه بِوُرُودِها
فَکَاَنَّ اَرْضا نَوَّرَتْ بِرَبیعِها
فَکَاَنَّ شَمْسا اَشْرَقَتْ بِخُدُودِها
یا طاعِنی فی صَبْوتی وَ تَهَتُّکی
اُنْظُرْ اِلی نارِ الهَوی وَ وُقُودِها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۲ - باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
باز فُرود آمدیم بر دَرِ سُلطانِ خویش
بازگُشادیم خوشْ بال و پَرِ جانِ خویش
بازْ سَعادت رَسید دامَنِ ما را کَشید
بر سَرِ گَردون زدیم خیمه و ایوانِ خویش
دیدهٔ دیو و پَری دید زِ ما سَروَری
هُدهُدِ جان بازگشت سویِ سُلَیمانِ خویش
ساقیِ مَستانِ ما شُد شِکَرستانِ ما
یوسُفِ جان بَرگُشاد جَعْدِ پَریشانِ خویش
دوش مرا گفت یار چونی ازین روزگار؟
چون بُوَد آن کَس که دید دولتِ خَندانِ خویش
آن شِکَری را که هیچ مصر نَدیدَش به خواب
شُکر که من یافتم در بُنِ دَندانِ خویش
بی زَر و سَرْ سَروَریم بی‌حَشَمیْ مِهْتَریم
قَند و شِکَر می‌خوریم در شِکَرستانِ خویش
تو زَرِ بَسْ نادری نیست کَسَت مُشتری
صَنْعَتِ آن زَرگَری رو به سویِ کانِ خویش
دورِ قَمَر عُمرها ناقِص و کوتَه بُوَد
عُمرْ درازی نَهاد یارْ به دورانِ خویش
دلْ سویِ تبریز رفت در هَوَسِ شَمسِ دین
رو رو ای دل بِجو زَرْ به حُرُمْدانِ خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۹ - پیش‌ترآ، می لبا تا همه شیدا شویم
پیش‌تَرآ، میْ لبا تا همه شَیدا شویم
پیش‌ترآ، گوهرا تا همه دریا رَویم
دست به هم وادَهیم، حَلْقه صِفَت جوقْ جوقْ
جمع، مُعَلَّق‌زَنان، مَست به دریا دَویم
بر لَبِ دریای عشق، تازه بِروییم باز
هایْ که چون گُلْسِتان، تا به اَبَد ما نُویم
وَزْ جِگَرِ گُلْسِتان، شُعلهٔ دیگر زنیم
چون زِرُخِ آتشین، مایهٔ صد پَرتویم
جوهرِ ما رو نِمود، لیک از آن سویِ بَحْر
آه که تو زین سوی، آه که ما زان سویم
شاه سَوارا به سَرْ تاج بِجُنبان چُنین
تاجِ تو را گوهریم، اسپِ تو را ما جُویم
بر سَرِ دارَش کنیم هر کِه بگوید یکیم
آتش اَنْدَر زنیم، هر کِه بگوید دُویم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۷ - سنگ شکاف می‌کند در هوس لقای تو
سنگ شِکاف می‌کُند در هَوَسِ لِقایِ تو
جانْ پَر و بال می‌زَنَد، در طَرَبِ هوایِ تو
آتشْ آب می‌شود، عقلْ خَراب می‌شود
دشمنِ خواب می‌شود دیدهٔ من برایِ تو
جامهٔ صبر می‌دَرَد، عقل زِ خویش می‌رَوَد
مَردم و سنگ می‌خورَد عشقِ چو اژدَهایِ تو
بَند مَکُن رَونده را، گریه مَکُن تو خنده را
جور مَکُن، که بَنده را نیست کسی به جایِ تو
آبِ تو چون به جو رَوَد، کِی سُخَنم نِکو رَوَد؟
گاه دَمَم فرو رَوَد، از سَبَبِ حیایِ تو
چیست غذایِ عشقِ تو؟ این جِگَرِ کبابِ تو
چیست دلِ خَرابِ من؟ کارگَهِ وَفایِ تو
خابیه جوش می‌کُند، کیست که نوش می‌کُند؟
چَنگْ خروش می‌کُند، در صِفَت و ثَنایِ تو
عشق دَرآمَد از دَرَم، دست نهاد بر سَرَم
دید مرا که بی‌تواَم، گفت مرا که وایِ تو
دیدم صَعْب مَنْزِلی، دَرهَم و سخت مُشکلی
رفتم و مانده‌‌‌‌اَم دلی کُشته به دست و پایِ تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۶۳ - آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌یی
آه چه دیوانه شُدم در طَلَبِ سِلْسِله‌یی
در خَمِ گَردون فَکَنم هر نَفَسی غُلغُله‌یی
زیرِ قَدَم می‌سِپَرَم هر سَحَری بادیه‌یی
خونِ جِگَر می‌سِپَرَم در طَلَبِ قافله‌یی
آه از آن کَس که زَنَد بر دلِ من داغِ عَجَب
بر کَفِ پایِ دلِ من از رَهِ او آبله‌یی
هم به فَلَک دَرفَکَند زهُره زِ بامَش شَرَری
هم به زمین دَرفَکَند هیبَتِ او زَلزَله‌یی
هیچ تقاضا نکُنم وَرْ بِکُنم دَفْع دَهَد
صد چو مرا دَفْع کُند او به یکی هین هَله‌یی
چون که ازو دَفْع شوم گوشِگَکی سَر بِنَهَم
آید عشقِ چِلِه گَر بر سَرِ من با چِلِه‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۰۲ - شوری فتاد در فلک ای مه، چه شسته‌یی؟
شوری فُتاد در فَلَک ای مَهْ، چه شِسْته‌یی؟
پُرنور کُن تو خیمه و خَرگَه، چه شِسْته‌یی؟
آگاه نیستند مَگَر این فَسُردگان
از آتشِ تو ای بُتِ آگَهْ، چه شِسْته‌یی؟
آتش خورانِ رَهْ به سَرِ کویْ مُنتَظِر
با مَردمانِ زیرکِ اَبْلَه، چه شِسْته‌یی؟
دلْ شیرِ بیشه است، وَلیکِن سَرَش تویی
دلْ لشکرِ حَق است و تویی شَهْ، چه شِسْته‌یی؟
ای جانِ تیزگوش، تو بِشْنو هم از دَرون
هم رَهْ به توست، بر سَرِ هر رَه، چه شِسْته‌یی؟
هین، کَزْ فَراخْنایِ دِلَت تا به عَرش رفت
هَیهایِ وصل و خنده و قَهْقَهْ، چه شِسْته‌یی؟
دی بامْداد دامَنِ جانم گرفت دل
کان جان و دل رَسید، تو آوَهْ، چه شِسْته‌یی؟
دولابِ دولت است زِ تبریز، شَمسِ دین
دَر زَن تو دست‌ها و دَرین رَهْ، چه شِسْته‌یی؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۴۲ - مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو
آنچه یَعقوب از رُخِ یوسُف بِدید
خاصِ او بُد آن به اِخْوان کِی رَسید؟
این زِ عشقَش خویشْ در چَهْ می‌کُند
وان به کین از بَهرِ او چَهْ می‌کَند
سُفرهٔ او پیشِ این از نانْ تَهی‌ست
پیشِ یعقوب است پُر کو مُشْتَهی‌ست
رویْ ناشُسْته نَبینَد رویِ حور
لا صَلوةَ گفت اِلّا بِالطَّهور
عشق باشد لُوت و پوتِ جان‌ها
جوع ازین روی است قوتِ جان‌ها
جوعِ یوسُف بود آن یَعقوب را
بویِ نانَش می‌رَسید از دورْ جا
آن کِه بِسْتَد پیرهَن را می‌شِتافت
بویِ پیراهانِ یوسُف می‌نَیافت
و آن کِه صد فَرسنگ زان سو بود او
چون که بُد یَعقوب می‌بویید بو
ای بَسا عالِم زِ دانش بی‌نَصیب
حافِظِ عِلْم است آن کَس نه حَبیب
مُسْتَمِع از وِیْ هَمی‌یابَد مَشام
گَرچه باشد مُسْتَمِع از جِنْسِ عام
زان که پیراهان به دَستَش عاریه‌ است
چون به دستِ آن نَخاسی جاریه است
جاریه پیشِ نَخاسی سَرسَری‌ست
در کَفِ او از برایِ مُشتری‌ست
قِسْمَتِ حَقّ است روزی دادنی
هر یکی را سویِ دیگر راهْ نی
یک خیالِ نیکْ باغِ آن شُده
یک خیالِ زشتْ راهِ این زَده
آن خدایی کَزْ خیالی باغ ساخت
وَزْ خیالی دوزخ و جایِ گُداخت
پَس کِه داند راهِ گُلْشَن‌هایِ او؟
پَس کِه داند جایِ گُلْخَن‌هایِ او؟
دیدبانِ دل نَبینَد در مَجال
کَزْ کُدامین رُکْنِ جانْ آید خیال
گَر بِدیدی مَطْلَعَش را زِ احْتیال
بَند کردی راهِ هر ناخوشْ خیال
کِی رَسَد جاسوس را آن جا قَدَم
که بُوَد مِرْصاد و در بَندِ عَدَم؟
دامَنِ فَضْلَش به کَف کُن کورْوار
قَبْضِ اَعْمیٰ این بُوَد ای شُهره یار
دامَنِ او اَمْر و فرمانِ وِیْ است
نیک بَختی که تُقیٰ جانِ وِیْ است
آن یکی در مَرغْزار و جویِ آب
وان یکی پَهْلویِ او اَنْدَر عَذاب
او عَجَب مانده که ذوقِ این زِ چیست
وان عَجَب مانده که این در حَبْسِ کیست
هین چرا خُشکی که این‌جا چَشمه‌هاست
هین چرا زَردی که این‌جا صد دَواست
هم نِشینا هین دَرآ اَنْدَر چَمَن
گوید ای جان من نَیارَم آمدن
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالی‌وار
شمعِ مَریَم را بِهِل اَفْروخته
که بُخارا می‌رَوَد آن سوخته
سختْ بی‌صَبر و در آتشْدانِ تیز
رو سویِ صَدْرِ جهان می‌کُن گُریز
این بُخارا مَنْبَعِ دانش بُوَد
پس بُخارایی‌ست هَرکْ آنِش بُوَد
پیشِ شیخی در بُخارا اَنْدَری
تا به خواری در بُخارا نَنْگَری
جُز به خواری در بُخارایِ دِلَش
راه نَدْهَد جَزْر و مَدِّ مُشکِلَش
ای خُنُک آن را که ذَلَّت نَفْسُهُ
وایْ آن کَس را که یُردیْ رَفْسُهُ
فُرقَتِ صَدْرِ جهان در جانِ او
پاره پاره کرده بود اَرْکانِ او
گفت بَر خیزم هم‌آن جا وارَوَم
کافِر اَرْ گشتم دِگَر رَهْ بِگْرَوَم
وا رَوَم آن جا بِیُفتَم پیشِ او
پیشِ آن صَدْرِ نِکواَنْدیشِ او
گویم اَفْکَندم به پیشَت جانِ خویش
زنده کُن یا سَر بِبُر ما را چو میش
کُشته و مُرده به پیشَت ای قَمَر
بِهْ که شاهِ زندگانْ جایِ دِگَر
آزمودم من هزاران بارْ بیش
بی‌تو شیرین می‌نَبینَم عیشِ خویش
غَنِّ لی یا مُنْیَتی لَحْنَ النُّشور
اُبْرُکی یا ناقَتی تَمَّ السُّرور
اِبْلَعی یا اَرْضُ دَمْعی قَدْ کَفیٰ
اِشْرَبی یا نَفْسُ وِرْدًا قَدْ صَفا
عُدْتَ یا عیدی اِلَیْنا مَرْحَبا
نِعْمَ ما رَوَّحْتَ یا ریحَ الصَّبا
گفت ای یاران رَوان گشتم وَداع
سویِ آن صَدْری کَامیر است و مُطاع
دَم‌به دَمْ در سوزْ بریان می‌شَوَم
هرچه بادا باد آن‌جا می‌رَوَم
گَرچه دلْ چون سنگِ خارا می‌کُند
جانِ من عَزْمِ بُخارا می‌کُند
مَسْکَنِ یار است و شهرِ شاهِ من
پیشِ عاشق این بُوَد حُبُّ الْوَطَن
نظامی گنجوی : لیلی و مجنون
بخش ۴۱ - غزل خواندن مجنون نزد لیلی
آیا تو کجا و ما کجائیم
تو زان که‌ای و ما ترائیم
مائیم و نوای بی‌نوائی
بسم‌الله اگر حریف مائی
افلاس خران جان فروشیم
خز پاره کن و پلاس پوشیم
از بندگی زمانه آزاد
غم شاد به ما و ما به غم شاد
تشنه جگر و غریق آبیم
شب کور و ندیم آفتابیم
گمراه و سخن زره نمائی
در ده نه و لاف دهخدائی
ده راند و دهخدای نامیم
چون ماه به نیمه تمامیم
بی‌مهره و دیده حقه بازیم
بی‌پا و رکیب رخش تازیم
جز در غم تو قدم نداریم
غم‌دار توئیم و غم نداریم
در عالم اگرچه سست خیزیم
در کوچگه رحیل تیزیم
گوئی که بمیر در غمم زار
هستم ز غم تو اندرین کار
آخر به زنم به وقت حالی
بر طبل رحیل خود دوالی
گرگ از دمه گر هراس دارد
با خود نمد و پلاس دارد
شب خوش مکنم که نیست دلکش
بی‌تو شب ما و آنگهی خوش
ناآمده رفتن این چه سازست
ناکشته درودن اینچه رازست
با جان منت قدم نسازد
یعنی که دو جان بهم نسازد
تا جان نرود ز خانه بیرون
نایی تو از این بهانه بیرون
جانی به هزار بار نامه
معزول کنش ز کار نامه
جانی به از این بیار در ده
پائی به از این بکار درنه
هر جان که نه از لب تو آید
آید به لب و مرا نشاید
وان جان که لب تواش خزانه است
گنجینه عمر جاودانه است
بسیار کسان ترا غلامند
اما نه چو من مطیع نامند
تا هست ز هستی تو یادم
آسوده و تن درست و شادم
وانگه که ز دل نیارمت یاد
باشم به دلی که دشمنت باد
زین پس تو و من و من تو زین پس
یک دل به میان ما دو تن بس
وان دل دل تو چنین صوابست
یعنی دل من دلی خرابست
صبحی تو و با تو زیست نتوان
الا به یکی دل و دو صد جان
در خود کشمت که رشته یکتاست
تا این دو عدد شود یکی راست
چون سکه ما یگانه گردد
نقش دوئی از میانه گردد
بادام که سکه نغز دارد
یک تن بود و دو مغز دارد
من با توام آنچه مانده بر جای
کفشی است برون فتاده از پای
آنچه آن من است با تو نور است
دورم من از آنچه از تو دور است
تن کیست که اندرین مقامش
بر سکه تو زنند نامش
سر نزل غم ترا نشاید
زیر علم ترا نشاید
جانیست جریده در میان چست
وان نیز نه با منست با تست
تو سگدل و پاسبانت سگ روی
من خاک ره سگان آن کوی
سگبانی تو همی گزینم
در جنب سگان از آن نشینم
یعنی ددگان مرا به دنبال
هستند سگان تیز چنگال
تو با زر و با درم همه سال
خالت درم و زر است خلخال
تا خال درم وش تو دیدم
خلخال ترا درم خریدم
ابر از پی نوبهار بگریست
مجنون ز پی تو زار بگریست
چرخ از رخ مه جمال گیرد
مجنون به رخ تو فال گیرد
هندوی سیاه پاسبانت
مجنون ببر تو همچنانست
بلبل ز هوای گل به گرد است
مجنون ز فراق تو به درد است
خلق از پی لعل می‌کند کان
مجنون ز پی تو می‌کند جان
یارب چه خوش اتفاق باشد
گر با منت اشتیاق باشد
مهتاب شبی چو روز روشن
تنها من و تو میان گلشن
من با تو نشسته گوش در گوش
با من تو کشیده نوش در نوش
در بر کشمت چو رود در چنگ
پنهان کنمت چو لعل در سنگ
گردم ز خمار نرگست مست
مستانه کشم به سنبلت دست
برهم شکنم شکنج گیسوت
تاگوش کشم کمان ابروت
با نار برت نشست گیرم
سیب زنخت به دست گیرم
گه نار ترا چو سیب سایم
گه سیب ترا چو نار خایم
گه زلف برافکنم به دوشت
گه حلقه برون کنم ز گوشت
گاه از قصبت صحیفه شویم
گه با رطبت بدیهه گویم
گه گرد گلت بنفشه کارم
گاهی ز بنفشه گل برآرم
گه در بر خود کنم نشستت
که نامه غم دهم به دستت
یار اکنون شو که عمر یار است
کار است به وقت و وقت کار است
چشمه منما چو آفتابم
مفریب ز دور چون سرابم
از تشنگی جمالت ای جان
جوجو شده‌ام چو خالت ای جان
یک جو ندهی دلم در این کار
خوناب دلم دهی به خروار
غم خوردن بی تو می‌توانم
می خوردن با تو نیز دانم
در بزم تو می‌خجسته فالست
یعنی به بهشت می حلالست
این گفت و گرفت راه صحرا
خون در دل و در دماغ صفرا
وان سرو رونده زان چمنگاه
شد روی گرفته سوی خرگاه
سعدی : غزلیات
غزل ۶۳ - از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است
از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است
هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق
درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است
کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان
بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمر است
شب‌های بی توام شب گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشر است
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیور است
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است
سعدی : غزلیات
غزل ۲۸۵ - کاروانی شکر از مصر به شیراز آید
کاروانی شکر از مصر به شیراز آید
اگر آن یار سفرکرده ما بازآید
گو تو بازآی که گر خون منت در خورد است
پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید
نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار
چیست تا در نظر عاشق جانباز آید
من خود این سنگ به جان می‌طلبیدم همه عمر
کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید
اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است
بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید
من همان روز که روی تو بدیدم گفتم
هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید
هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس
آن که محبوب من است از همه ممتاز آید
گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی بروی
هیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳۷ - گر یکی از عشق برآرد خروش
گر یکی از عشق برآرد خروش
بر سر آتش نه غریب است جوش
پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق
دامن عفوش به گنه بربپوش
بوی گل آورد نسیم صبا
بلبل بیدل ننشیند خموش
مطرب اگر پرده از این ره زند
بازنیایند حریفان به هوش
ساقی اگر باده از این خم دهد
خرقه صوفی ببرد می فروش
زهر بیاور که ز اجزای من
بانگ برآید به ارادت که نوش
از تو نپرسند درازای شب
آن کس داند که نخفته‌ست دوش
حیف بود مردن بی عاشقی
تا نفسی داری و نفسی بکوش
سر که نه در راه عزیزان رود
بار گران است کشیدن به دوش
سعدی اگر خاک شود همچنان
ناله زاریدنش آید به گوش
هر که دلی دارد از انفاس او
می‌شنود تا به قیامت خروش
سعدی : قصاید و قطعات عربی
فی الغزل
تعذر صمت الواجدین فصاحوا
و من صاح وجدا ما علیه جناح
اسروا حدیث العشق ما امکن التقی
و ان غلب الشوق الشدید فباحوا
سری طیف من یجلو بطلعته الدجی
و سائر لیل المقبلین صباح
یطاف علیهم والخلیون نوم
و یسقون من کأس المدامع راح
سمحت بدنیائی و دینی و مهجتی
و نفسی و عقلی و السماح رباح
واقبح ما کان المکاره والاذی
اذا کان من عندالملاح ملاح
و لو لم یکن سمع المعانی لبعضنا
سماع الاغانی زخرف و مزاح
اصیح اشتیاقا کلما ذکرالحمی
و غایة جهد المستهام صیاح
ولابد من حی الحبیب زیارة
و ان رکزت بین الخیام رماح
هنالک دائی فرحتی، و منیتی
حیاتی، و موت الطالبین نجاح
یقولون لثم الغانیات محرم
اسفک دماء العاشقین مباح؟
الا انما السعدی مشتاق اهله
تشوق طیر، لم یطعه جناح
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۷۴ - ای برده به آب‌روی آبم
ای برده به آب‌روی آبم
وز نرگس نیم خواب خوابم
تا روی چو ماه تو بدیدم
افتاده چو ماهیی ز آبم
چون شد خط سبز تو پدیدار
بر زرده نشست آفتابم
هرگه که به خون خطی نویسی
من سر ز خط تو برنتابم
هرگه که حدیث وصل گویم
دل خون گردد ز اضطرابم
از بی نمکی و بی قراری
در سیخ جهد که من کبابم
وصلت نرسد به دل که از دل
تا با جانم خبر نیابم
من خاک توام تو گنج حسنی
بنمای رخ از دل خرابم
در پای فتاده‌ام چو زلفت
زین بیش چو زلف خود متابم
عطار ز دست شد به یکبار
وقت است که کم کنی عذابم