این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و اشتیاق به معشوق و ارتباط عمیق روحی با او سخن میگوید. شاعر از معشوق به عنوان منبع نور و آتش یاد میکند و از بیخبری دیگران از این عشق و اشتیاق شکایت دارد. او معشوق را مرکز دل و جان خود میداند و از او میخواهد که راهنمای او باشد. شاعر همچنین از شادی و وصال با معشوق سخن میگوید و از تأثیر عمیق او بر روح و جان خود یاد میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده در شعر نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه دارد تا بتوان آن را به درستی درک کرد.
غزل ۳۰۰۲ - شوری فتاد در فلک ای مه، چه شستهیی؟
پُرنور کُن تو خیمه و خَرگَه، چه شِسْتهیی؟ ۱
آگاه نیستند مَگَر این فَسُردگان
از آتشِ تو ای بُتِ آگَهْ، چه شِسْتهیی؟ ۲
آتش خورانِ رَهْ به سَرِ کویْ مُنتَظِر
با مَردمانِ زیرکِ اَبْلَه، چه شِسْتهیی؟ ۳
دلْ شیرِ بیشه است، وَلیکِن سَرَش تویی
دلْ لشکرِ حَق است و تویی شَهْ، چه شِسْتهیی؟ ۴
ای جانِ تیزگوش، تو بِشْنو هم از دَرون
هم رَهْ به توست، بر سَرِ هر رَه، چه شِسْتهیی؟ ۵
هین، کَزْ فَراخْنایِ دِلَت تا به عَرش رفت
هَیهایِ وصل و خنده و قَهْقَهْ، چه شِسْتهیی؟ ۶
دی بامْداد دامَنِ جانم گرفت دل
کان جان و دل رَسید، تو آوَهْ، چه شِسْتهیی؟ ۷
دولابِ دولت است زِ تبریز، شَمسِ دین
دَر زَن تو دستها و دَرین رَهْ، چه شِسْتهیی؟ ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.