عبارات مورد جستجو در ۳۵۷ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱۴۵ - گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان
خیام : رباعیات
رباعی ۱۶۳ - ای کاش که جای آرمیدن بودی
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی
حافظ : قطعات
قطعه ۲۱ - سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
حافظ : غزلیات
غزل ۱۲ - ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
ای فروغِ ماهِ حُسن‌، از روی رخشان شما
آبِ‌روی خوبی از چاه زَنَخدان شما
عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده
باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟
کَس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
بِه که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب‌آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی، روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گل دسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیانِ بزمِ جم
گرچه جام ما نشد پُر مِی به دوران شما
دل خرابی می‌کند، دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان‌، جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند‌؟
خاطر مجموع ما، زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن، چو بر ما بگذری
کَاندَر این ره کشته بسیارند، قربان شما
می‌کند حافظ دعایی، بشنو، آمینی بگو
روزی ما باد لعل شَکَّرافشان شما
ای صبا با ساکنانِ شهرِ یزد از ما بگو
کِای سر حق‌ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم از بساط قُرب‌، همّت دور نیست
بندهٔ شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شَهنشاه بلند اختر‌، خدا را همّتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
حافظ : غزلیات
غزل ۹۳ - چه لطف بود که ناگاه رشحه ی قلمت
چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت
حقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت
به نوکِ خامه رقم کرده‌ای سلامِ مرا
که کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت
نگویم از منِ بی‌دل به سهو کردی یاد
که در حسابِ خرد نیست سهو بر قَلَمَت
مرا ذلیل مگردان به شکرِ این نعمت
که داشت دولتِ سرمد عزیز و محترمت
بیا که با سرِ زلفت قرار خواهم کرد
که گر سَرَم برود برندارم از قدمت
ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتی
که لاله بردمد از خاکِ کشتگانِ غمت
روانِ تشنهٔ ما را به جرعه‌ای دریاب
چو می‌دهند زُلالِ خِضِر ز جامِ جَمَت
همیشه وقتِ تو ای عیسیِ صبا خوش باد
که جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دَمَت
حافظ : غزلیات
غزل ۱۱۴ - همای اوج سعادت به دام ما افتد
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتوی نوری به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم
که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد
حافظ : غزلیات
غزل ۲۳۶ - اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز
شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نوسفرم بازآید
مانعش غلغله چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتی تا به سلامت ز درم بازآید
حافظ : غزلیات
غزل ۳۳۷ - چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده ی وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان
گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم
همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۵ - یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ی ما را به نسیمی بنواز
یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
برو ای طایر میمون همایون آثار
پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
آن که بودی وطنش دیده ی حافظ یا رب
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳۹ - دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسد
ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۰ - سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵ - گفتی که گزیده‌یی تو بر ما
گفتی که گُزیده‌یی تو بَر ما
هرگز نَبُده‌ست این مَفَرما
حاجَت بِنِگَر مَگیر حُجَّت
بر نَقْد بِزَن مَگو که فردا
بُگْذار مرا که خوش بِخُسپَم
در سایه‌اَت ای درختِ خُرما
ای عشقِ تو در دِلَم سِرشته
چون قَند و شِکَر درونِ حَلْوا
وِیْ صورتِ تو درونِ چَشمَم
مانندِ گُهَر میانِ دریا
داری سَرِ ما، سَری بِجُنبان
تو نیز بگو زِهی تماشا
آن وَعده که کرده‌یی مرا دوش
کو زَهره که تا کُنم تَقاضا؟
گَر دست نمی‌رَسَد به خورشید
از دور هَمی‌کُنم تَمَنّا
خورشید و هزار هَمچو خورشید
در حَسرتِ توست ای مُعَلّا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹ - رنج تن دور از تو، ای تو راحت جان‌های ما
رنجِ تَن دور از تو، ای تو راحتِ جان‌هایِ ما
چَشم بَد دور از تو، ای تو دیدهٔ بینایِ ما
صِحَّتِ تو صِحَّتِ جان و جهانست ای قَمَر
صِحَّتِ جسمِ تو بادا، ای قَمَرسیمایِ ما
عافیت بادا تَنَت را ای تَنِ تو جانْ صِفَت
کَم مَبادا سایهٔ لُطفِ تو از بالایِ ما
گُلْشَنِ رُخسارِ تو سَرسَبز بادا تا اَبَد
کان چَراگاهِ دلست و سبزه و صَحرایِ ما
رنجِ تو بر جانِ ما بادا، مَبادا بر تَنَت
تا بُوَد آن رنج هَمچون عقلْ جانْ آرایِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۶ - مبارکی که بود در همه عروسی‌ها
مُبارکی که بُوَد در همه عروسی‌ها
دَرین عروسیِ ما باد ای خدا تنها
مُبارکیِّ شبِ قَدْر و ماهِ روزه و عید
مِبارکیِّ مُلاقاتِ آدم و حَوّا
مُبارکیِّ مُلاقات یوسُف و یعقوب
مُبارکیِّ تماشایِ جَنَّهُ الْمَاوی
مُبارکیِّ دِگَر کان به گفت دَرنایَد
نِثارِ شادیِ اَوْلادِ شیخ و مِهْتَر ما
به هَمدَمیّ و خوشی، هَمچو شیر باد و عَسَل
به اِخْتِلاط و وَفا، هَمچو شِکَّر و حَلْوا
مُبارکیِّ تَبارَک نَدیم و ساقی باد
بر آن که گوید آمین، بر آن کِه کرد دُعا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸۷ - کی باشد کاین قفص چمن گردد؟
کِی باشد کاین قَفَص چَمَن گردد؟
وَنْدَرخورِ گام و کامِ من گردد؟
این زَهرِ کُشنده اَنْگَبین بَخشَد؟
وینْ خارِ خَلَنْده یاسَمَن گردد؟
آن ماهِ دو هفته در کِنار آید؟
وَزْ غُصّه حَسودْ مُمْتَحَن گردد؟
آن یوسُفِ مصرْ اَلصَّلا گوید؟
یَعقوبْ قَرینِ پیرهَن گردد؟
بر ما خورشید سایه اندازد؟
وان شمعْ مُقیمِ این لَگَن گردد؟
آن چَنگْ نَشاطِ سازِ نو یابد؟
وین گوشْ حَریفِ تَنْ تَنَن گردد؟
در خَرمَنِ ماهْ سُنْبُله کوبیم؟
چون نورِ سُهیلْ در یَمَن گردد؟
خُم‌هایِ شرابِ عشقْ بَرجوشَد؟
هنگامِ کَباب و بابْ زَن گردد؟
سیمُرغِ هوایِ ما زِ قاف آید؟
دامِ شِبْلیّ و بوالْحَسَن گردد؟
هر ذَرّه مِثالِ آفتاب آید؟
هر قَطْره به موهِبَتْ عَدَن گردد؟
هر بَرّه زِ گُرگْ شیر آشامَد؟
هر پیلْ اَنیسِ کَرگَدَن گردد؟
زَانبْوهیِ دِلْبَران و مَهْ رویان
هر گوشهٔ شهرِ ما خُتَن گردد؟
هر عاشقِ بی‌مُرادِ سَرگشته
مُسْتَغْرَقِ عشقْ باختن گردد؟
چون قالَبِ مُرده جانِ نو یابَد؟
فارغ زِ لَفافه و کَفَن گردد؟
آن عقلِ فُضولْ در جُنون آید؟
هوش از بُنِ گوش مُرْتَهَن گردد؟
جان و دلِ صد هزار دیوانه
از بوسهٔ یارْ خوش دَهَن گردد؟
آن روز که جانِ جُمله مَخْموران
ساقیِّ هزار اَنْجُمَن گردد؟
وان کَس که سِبال می‌زدی بر عشق
در عشقْ شَهیرِ مَرد و زَن گردد؟
در چاهِ فِراقْ هر کِه افتاده‌ست
رَهْ یابد و هم رَهِ رَسَن گردد؟
باقیش مگو درونِ دلْ می‌دار
آن بِهْ که سُخَن در آن وَطَن گردد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳۳ - ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
ذَرّه ذَرّه آفتابِ عشقْ دُردی خوار باد
مو به مویِ ما بدان سَر جعفرِ طَیّار باد
ذَرّه‌ها بر آفتابَت هر زمان بَر می‌زَنند
هر کِه این بَر خورْد از تو از تو بَرخوردار باد
هر کجا یک تارِ مویَت بر هَوَس سَر می‌نَهَد
تارِ ما را پودْ باد و پودِ ما را تار باد
در بیابانِ غم از دوریِّ دارُالْمُلْکِ وَصْل
چند غَم بُردار بودَسْتَم که غم بَر دار باد
خارِ مِسکینی که هر دَم طَعْنهٔ گُل می‌کَشَد
خواجهٔ گُلْزار باد و از حَسَد گُلْ زار باد
گُل پَرَستانِ چَمَن را دشمنِ مَخْفی‌ست مار
این چَمَن بی‌مار باد و دشمنَش بیمار باد
چون که غَم خواری نباشد سخت دشوار است غَم
هم نشینْ غَم خوار باد و بعد ازین غَمْ خوار باد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۹۲ - هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
هَله پیوسته سَرَت سَبز و لَبَت خندان باد
هَله پیوسته دلِ عشقْ زِ تو شادان باد
غَم پَرَستی که تو را بیند و شادی نکُند
همه سَرزیر و سِیَه کاسه و سَرگَردان باد
چون که سَرزیر شود توبه کُند باز آید
نیک و بَدْ نیک شود دولتِ تو سُلطان باد
نورِ احمد نَهِلَد گَبْر و جُهودی به جهان
سایهٔ دولتِ او بر هَمِگانْ تابان باد
گُم­رَهان را زِ بیابانْ همه در راه آرَد
مُصطفی بر رَهِ حَقْ تا به اَبَد رَهْبان باد
آن خیالِ خوشِ او مَشْعلهٔ دل‌ها باد
وان نَمَکدانِ خوشَش بر زَبَرِ این خوان باد
کمترین ساغَرِ بَزمِ خوشِ او شُد کوثَر
دلِ چون شیشهٔ ما هم قَدَح ایشان باد
شَمسِ تبریز تویی واقِفِ اسرارِ رَسول
نامِ شیرینِ تو هر گُم­شُده را دَرمان باد
مولوی : غزلیات
غزل ۹۰۳ - اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد
اگر مرا تو نخواهی دِلَم تو را نگُذارد
تو هم به صُلحْ گَرایی اگر خدا بِگُمارَد
هزار عاشق داری به جان و دلْ نِگَرانَت
که تا سعادت و دولتْ کِه را به تَخت بَرآرَد
زِ عشقِ عاشِقِ مُفْلِس عَجَب فُتَند لَئیمان
که آنچه رَشکِ شَهان شُد گدا امیدِ چه دارد؟
عَجَب مَدار زِ مُرده که از خدا طَلَبَد جان
عَجَب مَدار زِ تشنه که دل به آب سِپارَد
عَجَب مَدار زِ کوری که نورِ دیده بِجویَد
وَ یا زِ چَشمِ اسیری که اشکِ غُربَت بارَد
زِ بَس دُعا که بِکَردم دُعا شُده‌ست وجودم
که هر کِه بینَد رویَم دُعا به خاطِر آرَد
سلام و خِدمَت کردم مرا بِگُفت که چونی؟
مُهمِّ مِس چه بَرآیَد؟ چو کیمیا نگُذارد
چگونه باشد صورت؟ به وِفْقِ فکرِ مُصَوِّر
چگونه میْ شود انگور گَر کَفَش نَفِشارد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷۸ - زندگانی صدر عالی باد
زندگانیِّ صَدرِ عالی باد
ایزدَش پاسْبان و کالی باد
هر چه نَسیه‌ست مُقْبلان را عیش
پیشِ او نَقْدِ وَقت و حالی باد
مَجْلِسِ گرمِ پُرحَلاوتِ او
از حَریفِ فَسُرده خالی باد
جان‌ها واگُشاده پَر در غَیب
بَسته پیشَش چو نَقشِ قالی باد
بر یَمین و یَسارِ او دولت
هم جَنوبیّ و هم شِمالی باد
دو وَلایت که جسم و جان خوانند
بر سَرِ هر دو شاه و والی باد
بَختِ نَقْد است شَمسِ تبریزی
او بَسَم غیرِ او مَآلی باد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۳ - نو به نو هر روز باری می‌کشم
نو به نو هر روز باری می‌کَشَم
وینْ بَلا از بَهرِ کاری می‌کَشَم
زَحْمَتِ سرما و برفِ ماهِ دِیْ
بر امیدِ نوبهاری می‌کَشَم
پیشِ آن فَربه کُنِ هر لاغَری
این چُنین جسمِ نِزاری می‌کَشَم
از دو صد شهرم اگر بیرون کنند
بَهرِ عشقِ شهریاری می‌کَشَم
گَر دُکان و خانه‌‌‌ام ویران شود
بر وَفایِ لاله زاری می‌کَشَم
عشقِ یَزدان بَس حِصاری مُحکَم است
رَختِ جان اَنْدَر حِصاری می‌کَشَم
نازِ هر بیگانهٔ سنگین دلی
بَهرِ یاری بُردباری می‌کَشَم
بَهرِ لَعْلَش کوه و کانی می‌کُنم
بَهرِ آن گُل بارِ خاری می‌کَشَم
بَهرِ آن دو نَرگسِ مَخْمورِ او
هَمچو مَخْموران خُماری می‌کَشَم
بَهرِ صیدی کو‌ نمی‌گُنجَد به دام
دام و داهولِ شکاری می‌کَشَم
گفت این غَم تا قیامَت می‌کشی؟
 می‌کَشم ای دوست آری می‌کَشَم
سینه غار و شَمسِ تبریزی‌ست یار
سُخره بَهرِ یارِ غاری می‌کَشَم