امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۷۵۴ - چو بوی زلف تو همراهی صبا کرده
چو بوی زلف تو همراهی صبا کرده
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۴۰ - لطف تو و قهر تو همیشه به هم است
لطف تو و قهر تو همیشه به هم است
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨۶٢ - گر ستم میرسد از غیر ترا باک مدار
گر ستم میرسد از غیر ترا باک مدار
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۴۵ - در تهنیت عید مولود شاه ولایت اسداله الغالب علی ابن ابیطالب (ع)
در ماه رجب ۱۳۵۳ هجری‌قمری سروده شد
صغیر اصفهانی : رباعیات
شماره ۶ - خود بد بود آنکس که بدم نام برد
خود بد بود آنکس که بدم نام برد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۵۶ - هر که آمد سوی ما با ما نشست
هر که آمد سوی ما با ما نشست
مولوی : فیه ما فیه
فصل چهل و پنجم - شیخ ابراهیم عزیز درویشیست چون اورا میبینیم
شیخ ابراهیم عزیز درویشیست چون اورا میبینیم از دوستان یاد میآید مولانا شمس الدیّن را عظیم عنایت بود با ایشان پیوسته گفتی شیخ براهیم ما و بخود اضافت کردی عنایت چیزی دیگر و اجتهاد کاری دیگر انبیا بمقام نبوتّ بواسطه اجتهاد نرسیدند و آن دولت بعنایت یافتند الا سنتّ چنانست که هرکه را آن حاصل شود سيرت و زندگانی او بر طریق اجتهاد و صلاح باشد و آن هم برای عوام است تا برایشان و قول ایشان اعتماد کنند زیرا نظر ایشان بر باطن نمیافتد و ظاهر بيناند و چون عوام متابعت ظاهر کنند بواسطه و برکت آن بباطن راه یابند آخر فرعون نیز اجتهاد عظیم میکرد در بذل و احسان و اشاعت خير الاّ چون عنایت نبود لاجرم آن طاعت و اجتهاد و احسان او را فروغی نبود و آن جمله را بپوشانید همچنانک اميری در قلعه با اهل قلعه احسان و خير میکند و غرض او آنست که بر پادشاه خروج کند و طاغی شود لاجرم آن احسان او را قدر و فروغی نباشد، و اگر چه بکلیّ نتوان نفی عنایت کردن از فرعون و شاید که حق تعالی را با او عنایت خفی باشد برای مصلحتی او را مردود گرداند زیرا پادشاه را قهر و لطف و خلعت و زندان هر دو میباید. اهل دل ازو بکلیّ نفی عنایت نکنند، الاّ اهل ظاهر او را بکلیّ مردود دانند، و مصلحت در آنست جهت قوام ظاهر، پادشاه یکی را بردار میکند و در ملاء خلایق جای بلند عظیم او را میآویزند اگرچه در خانه پنهان ازمردم و از میخی پست نیز توان درآویختن الاّ میباید که تامردم ببینند و اعتبار گيرند و انفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود آخر همه دارها از چوب نباشد منصب و بلندی ودولت دنیا نیزداری عظیم بلندست، چون حق تعالی خواهد که کسی را بگيرد او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد همچون فرعون و نمرود و امثال اینها آن همه چو داریست که حقّ تعالی ایشان را بر آنجا میکند تا جملهٔ خلایق بر آنجا مطلّع شوند زیرا حقّ تعالی میفرماید که کُنْتِ کُنْزاً مَخْفِیًّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ یعنی جمله عالم را آفریدم و غرض از آن همه اظهار ما بود گاهی بلطف گاهی بقهر این آنچنان پادشاه نیست که ملک او را یک معرفّ بس باشد اگر ذراّت عالم همه معرفّ شوند در تعریف او قاصر و عاجز باشند، پس همه خلایق روز و شب اظهار حق میکنند الاّ بعضی انند که ایشان میدانند و بر اظهار واقفند و بعضی غافلند اَیَّامَا کَانَ اظهار حقّ ثابت میشود. همچنانک اميری فرمود تا یکی را بزنند و تأدیب کنند آنکس بانگ میزند و فریاد میکند و مع هذا هردو اظهار حکم امير میکنند اگرچه آنکس از درد بانگ میزند الاّ همه کس دانند که ضارب و مضروب محکوم اميرند و ازین هر دو اظهار حکم امير پیدا میشود آنکس که مثبت حقسّت اظهارمیکند حقّ را همیشه و آنکس که نافیست هم مظهرست زیرااثبات چیزی بی نفی تصوّر ندارد و بی لذّت و مزه باشد مثلاً مناظری در محفل مسئلهٔ گفت اگر آنجا معارضی نباشد که لانُسلمّ گوید او اثبات چه کند و نکتهٔ او را چه ذوق باشد زیرا اثبات در مقابلهٔ نفی خوش باشد همچنين این عالم نیز محفل اظهار حقسّت بی مثبت و نافی این محفل را رونقی نباشد و هر دو مظهر حقّند.یاران رفتند پیش ميراکدشان بریشان خشم گرفت که این همه اینجا چه کار دارید، گفتند این غلبهٔ ما و انبوهی ماجهت آننیست که بر کسی ظلم کنیم برای آنست تا خود رادر تحمّل و صبر معاون باشیم و همدیگر را یاری کنیم همچنانک در تعزیت خلق جمع میشوند برای آن نیست که مرگ را دفع کنند الّا غرض آنست که تا صاحب مصیبت را متسلیّ شوند و از خاطرش دفع وحشت کنند اَلْمُؤْمِنُوْنَ کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ درویشان حکم یک تن دارند اگر عضوی از اعضا دردگيرد باقی اجزا متألم شوند چشم دیدن خود بگذارد و گوش شنیدن و زبان گفتن همه بر آنجا جمع شوند شرط یاری آنست که خود را فدای یار خود کندو خویشتن را در غوغا اندازد جهت یار زیرا همه رو بیک چیز دارند و غرق یک بحرند اثر ایمان و شرط اسلام این باشد باری که بتن کشند چه ماند بباری که آن را بجان کشند لَاضَیْرَ اِناّ اِلی رَبِّنَا مُنْقَلِبُوْنَ مؤمن چون خود را فدای حقّ کند از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد چون سوی حقّ میرود دست و پا چه حاجتست دست و پا برای آن داد تا ازو بدین طرف روان شوی لیکن چون سوی پا گر و دست گر میروی اگر از دست بروی و در پای افتی و بی دست و پا شی همچون سحرهٔ فرعون میروی چه غم باشد. زهر از کف یار سیمبر بتوان خورد تلخی سخنش همچو شکر بتوان خورد بس با نمکست یار بس با نمکست جایی که نمک بود جگر بتوان خورد واللهّ اعلم.
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۷۰ - به اهل عشق نصیحت چه می تواند کرد؟
به اهل عشق نصیحت چه می تواند کرد؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - تماشا گاه جانها شد خیالت
تماشا گاه جانها شد خیالت
هجویری : بابٌ ذکر ائمّتهم مِنْ أتباعِ التّابعین
۳۹- عمرو بن عثمان المکّی، رضی اللّه عنه
و منهم: سرور دلها، و نور سرها، عمرو بن عثمان المکی، رضی اللّه عنه
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۱۳۰ - گر سری در سر کار تو شود چندان نیست
گر سری در سر کار تو شود چندان نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۴۵ - کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟
کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۲۷ - سراج الهدی حاج ملاعلی
سراج الهدی حاج ملاعلی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - دردا که با من آن بت نامهربان نساخت
دردا که با من آن بت نامهربان نساخت
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۹۹ - آنجا که نه پیدا نه نهان در گنجد
آنجا که نه پیدا نه نهان در گنجد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۲۲۵ - تا به طرف سر کلاه آن شوخ بی پروا شکست
تا به طرف سر کلاه آن شوخ بی پروا شکست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۹۱ - نعمت الله میر مستان است
نعمت الله میر مستان است
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۱ - شب نیست کز غمت دل من خون نمی شود
شب نیست کز غمت دل من خون نمی شود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۲ - خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم
خرقه را در گرو ساغر لبریز کنیم
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۴۱ - تغزل
بربوده دلم چشم پر فنش