ترانه های کودکانه : بخش اول
مامان و بابا
بهترینِ این دنیا فقط مامان منه
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۷۸ - مرا ز آدم خاکی چو ضم بود میراث
مرا ز آدم خاکی چو ضم بود میراث
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - بیا که روی سوی کوی میفروش کنیم
بیا که روی سوی کوی میفروش کنیم
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۲۴ - بغدادی نگاری
بیا ای دیده در بغداد دجله
یغمای جندقی : بخش دوم
شمارهٔ ۳۵ - از قول مادر جلال الدین میرزا به فخرالدوله نگاشته
گمان رفتن جان شد مرا یقین که تو رفتی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۴۲ - توگرماه منی من ماه تابان را نمی خواهم
توگرماه منی من ماه تابان را نمی خواهم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳ - داده ام جا به سر هوای تو را
داده ام جا به سر هوای تو را
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۸۲ - نمی نهم به تماشای گل قدم بی تو
نمی نهم به تماشای گل قدم بی تو
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۱۰۸ - درویشی بود در از جاه او را حمزۀ سکاک نام بود، مرید شیخ بود و هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی بمیهنه آمدی و چون شیخ مجلس بگفتی حمزه بازگشتی.مگر روز پنجشنب
درویشی بود در از جاه او را حمزۀ سکاک نام بود، مرید شیخ بود و هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی بمیهنه آمدی و چون شیخ مجلس بگفتی حمزه بازگشتی.مگر روز پنجشنبه شیخ نماز آدینه بگزاردی بازگشتی و مردی عزیز و گرم رو بود اما چون بی دلی بود. و در آن وقت جمعی صوفیان در مسجد خانۀ شیخ زاویۀ داشتندی. روزی گرمگاه این حمزه در مسجد شیخ آمد وغلبۀ بکرد و در مسجد بدرشتی هرچ تمامتر باز زد چنانک همۀ درویشان از آن آسیب کوفته شدند و متغیر شدند. شیخ را از آن حال آگاهی بود، بیرون آمد و معهود شیخ نبود کی در آن وقت بیرون آید. چون شیخ بیرون آمد جمع در اضطراب درآمدند و از حمزه شکایت کردند که ما را بشولیده می‌دارد. شیخ بفرمود که تا حمزه را بخوانند وحمزه به بازار رفته بود، برفتند و او را پیش آوردند. شیخ گفت یاحمزه درویشان از تو شکایت می‌کنند که اوقات ایشان را بشولیده می‌داری ؟ حمزه گفت: ای شیخ چون طاقت بار حمزه نمی‌دارند جامۀ حمالان برباید کشید، شیخ را وقت خوش ببود و نعرۀ بزد و گفت بازگوی! حمزه بازگفت. شیخ نعرۀ دیگر بزد پس حسن را فرمود کی شکر آورد، حسن طبقی شکر پیش شیخ آورد، شیخ بدست مبارک خویش بسر حمزه فرو می‌ریخت و همچنان نعره می‌زد ومی‌گفت: من لم یطق احتمال الاذی فعلیه ان ینزع ثوب الحمالین.
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۰ - پیام پدر
کز پدر اول برسانش سلام
شاه اسماعیل صفوی ( خطایی ) : گزیدهٔ اشعار ترکی
قارا گون یولداشی
گل, آ کؤنول, خوش گؤره‌لیم بو دمی,
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۶۶ - در داستان عشق تفصی نمود یار
در داستان عشق تفصی نمود یار
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۶ - سؤال کردن فرامرز،آخرکار
به پاسخ بدو گفت کای سرفراز
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - نمی شود دم پیری اجل فراموشم
نمی شود دم پیری اجل فراموشم
اهلی شیرازی : قطعات
شماره ۱۷ - هر که در معنی است حرفی بیش
هر که در معنی است حرفی بیش
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۱ - همیشه آینة دل به پیش روی تو دارم
همیشه آینة دل به پیش روی تو دارم
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - به دریا خویش را تا لا نبینی
به دریا خویش را تا لا نبینی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۹۰ - ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
ظهیری سمرقندی : سندبادنامه
بخش ۵۲ - داستان هدهد و پارسا مرد
سندباد گفت: آورده اند که در نواحی کابل هدهدی بود، داهی و کافی و روشن رای و مشکل گشای. در امور ممارست و تجربت یافته و در حوادث مجرب و مهذب گشته و با پارسا مردی دوستی داشت و اوقات و ساعات به مواصلت و مصاحبت او می گذاشت. روزی پارسا مرد به صحرا بیرون شد، هدهد را دید بر بالایی نشسته، پر و بال به آب زلال می زد و نشاط می کرد و در پیش او کودکان فخ می نهادند و دام می گستردند. پارسا مرد گفت: ای برادر، این نه مقام راحتست و نه منزل استراحت، از برای تو فخ می نهند و تو غافل وار روزگار می بری. هدهد گفت: کوز پوده می شکنند و رخ بیهوده می برند و خود را رنجه می دارند و روزگار در تضییع می نهند. پارسا مرد برفت و گفت:
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۱۹
من چنان زار ازان جماش درم