حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - نقاب از چهره بگشا تا ز غربت جان برون آید
نقاب از چهره بگشا تا ز غربت جان برون آید
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۱۰ - در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امان
جهان یکسر چه ارواح و چه اجسام
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۸۹ - دیگران از فیض، مردم را به خود سازند رام
دیگران از فیض، مردم را به خود سازند رام
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۸۵ - کار بی همکار سخت و راه بی همراه دور
کار بی همکار سخت و راه بی همراه دور
وحدت کرمانشاهی : رباعیات
رباعی ۳ - هرچند که ذات حق نهان است ز دید
هرچند که ذات حق نهان است ز دید
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۲۳۵ - شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۱۹ - مرا از پرتو روی تو هر لمعه است دیداری
مرا از پرتو روی تو هر لمعه است دیداری
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۳۲ - همه صحرا گلست و ارغوانست
همه صحرا گلست و ارغوانست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷۶ - حلقه بر در مزن، که بارت نیست
حلقه بر در مزن، که بارت نیست
ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۲۴ - دنبالهٔ داستان بوبکر حصیری ۲
من بازگشتم و کار رفتن ساختم و بنزدیک وی بازگشتم، ملطّفه‌یی بمن داد بمهر، بستدم و قصد شکارگاه کردم، نزدیک نماز شام آنجا رسیدم، یافتم سلطان را همه روز شراب خورده‌ و پس بخرگاه رفته و خلوت کرده، ملطّفه نزدیک آغاجی‌ خادم بردم و بدو دادم و جایی فرود آمدم نزدیک سرای پرده. وقت سحرگاه فرّاشی آمد و مرا بخواند، برفتم. آغاجی مرا پیش برد، امیر بر تخت روان‌ بود در خرگاه‌، خدمت کردم‌ . گفت «بو نصر را بگوی آنچه در باب حصیری کرده سخت صواب است و ما اینک سوی شهر میآئیم، آنچه فرمودنی آید، بفرمائیم.» و آن ملطّفه بمن انداخت‌، بستدم و بازگشتم. امیر نماز بامداد بکرد و روی بشهر آورد و من [به‌] شتاب‌تر براندم، نزدیک شهر استادم را بدیدم و خواجه بزرگ را، ایستاده خدمت استقبال را با همه سالاران و اعیان درگاه. بو نصر مرا بدید و چیزی نگفت و من بجای خود بایستادم. و علامت و چتر سلطان پیش آمد و امیر بر اسب بود و این قوم پیش رفتند. استادم بمن رسید، اشارتی کرد سوی من، پیش رفتم، پوشیده گفت:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۸ - بگشای زلف و طرهٔ سنبل به تابکن
بگشای زلف و طرهٔ سنبل به تابکن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - از وصل، دل بی سر و پا را که خبر کرد؟
از وصل، دل بی سر و پا را که خبر کرد؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۷ - کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید؟
کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۳۴ - نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را
نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - بهار آمد و سر تا به سر جهان سبز است
بهار آمد و سر تا به سر جهان سبز است
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۹۷ - هلاک عاشقان در انتظارست
هلاک عاشقان در انتظارست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۹۸۲ - اگرچه رنگ می گیرد زمه هر جا بود سیبی
اگرچه رنگ می گیرد زمه هر جا بود سیبی
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۳۶۲ - بیا که نغمه گشایان نفس به نی بستند
بیا که نغمه گشایان نفس به نی بستند
جهان ملک خاتون : مقطعات
شماره ۱۱ - ای که از عدل تو در ملک جهان
ای که از عدل تو در ملک جهان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۶۸ - هزاران بحر در دردانه دیدیم
هزاران بحر در دردانه دیدیم