اهلی شیرازی : رباعیات
شماره ۸۵ - آنی که دم مسیح یارت شده است
آنی که دم مسیح یارت شده است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۸۹ - با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند
با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۵۹ - بردن مرغ خون آلودی خبر شهادت امام(ع)
یکی بد یهودی به یثرب دیار
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۸۶ - خدایگانا معلوم رای روشن توست
خدایگانا معلوم رای روشن توست
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
(۴) حکایت لقمۀ حلال
رفیقی گفت با من کان فلانی
محتشم کاشانی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در توحید حضرت باریتعالی و موعظه
نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا
فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۱۳ - پروانه که از بادیه هجر برست
پروانه که از بادیه هجر برست
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - تو گر زارم کشی غمخوار جان من که خواهد شد
تو گر زارم کشی غمخوار جان من که خواهد شد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۱۵ - روزیکه بود دلت ز جان پر از درد
روزیکه بود دلت ز جان پر از درد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۲۳ - می زنم گام و ندارم خبری
می زنم گام و ندارم خبری
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۸۰ - دلبرم پر پر جفا افتاده است
دلبرم پر پر جفا افتاده است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۸۸۹ - آزادگی به سلطنت جم برابرست
آزادگی به سلطنت جم برابرست
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۰ - وله ایضا
محتشم تا کی کشم از ناسزاگویان عذاب
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۶۷ - در جهان ما دلبری خواهیم کرد
در جهان ما دلبری خواهیم کرد
اثیر اخسیکتی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - ای مرا چون جان گرامی جام جانپرور بخواه
ای مرا چون جان گرامی جام جانپرور بخواه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - بر لب لعل خط سبز ترا پیروزی است
بر لب لعل خط سبز ترا پیروزی است
جامی : دفتر سوم
بخش ۱۰ - در کلمه عدل، عین که چون چشم بر سر آمده است مفتوح است و دال که چون دل در درون قرار گرفته ساکن یعنی باید که صاحب عدل را علی الدوام چشم بصر و بصیرت به حال رعایا مفتوح بود و اغماض از آن جایز نه و دل او از تظلم مظلومان در مرکز عدل آرمیده و جنبش و اضطراب در آن ممکن نه
شاه باید که چشم باز بود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۱۰۴ - از نوبهار روی زمین خشک و تر شکفت
از نوبهار روی زمین خشک و تر شکفت
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲۶ - به شکرخنده ببردی دل من
به شِکَرخنده بِبُردی دلِ من
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۱ - دوش از خاک در فقر کلاهم دادند
دوش از خاک در فقر کلاهم دادند