صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۳۹۰ - هر که داند که خبرها همه در بیخبری است
هر که داند که خبرها همه در بیخبری است
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۱۵۸ - عشق و جان بازی پروانه در پای شمع
همچو آن پروانه شمع افروختن
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۲۵ - داورا ای که بهنگام مدیحت بورق
داورا ای که بهنگام مدیحت بورق
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۰ - در مدح امام هفتم باب الحوائج حضرت امام موسی کاظم علیه السلام
یار برفت و دور از او، صبر و قرار شد زکف
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۴۴۳ - شب هجران دلم از ناله حسرت شادست
شب هجران دلم از ناله حسرت شادست
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - گر مصور مه من نقش تو دلخواه کشد
گر مصور مه من نقش تو دلخواه کشد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۸۹ - گشود چاک گریبان که یاسمین اینست
گشود چاک گریبان که یاسمین اینست
جامی : اعتقادنامه
بخش ۲۸ - اشارت به مواقف عرصات
پنجه آمد مواقف عرصات
نظامی عروضی : مقالت اول: در ماهیت دبیری و کیفیت دبیر کامل و آنچه تعلق بدین دارد
بخش ۷ - حکایت شش - مأمون و دختر فضل ذوالریاستین
در عهد دولت آل عباس رضی الله عنهم خواجگان شگرف خاستند و حال برامکه خود معروف و مشهور است که صلات و بخشش ایشان بر چه درجه و مرتبه بوده است اما حسن سهل ذو الریاستین و فضل برادرش که از آسمان درگذشتند تا بدرجهٔ که مأمون دختر فضل را خعلبت کرد و بخواست و آن دختری بود که در جمال بر کمال بود و در فضل بی مثال و قرار بر آن بود که مأمون بخانهٔ عروس رود و یک ماه آنجا مقام کند و بعد از یک ماه بخانهٔ خویش باز آید با عروس این روز که نوبت رفتن بود چنانکه رسم است خواست که جامهٔ بهتر پوشد و مأمون پیوسته سیاه پوشیدی و مردمان چنان گمان بردند که بدان همی‌پوشد که شعار عباسیان سیاه است تا یک روز یحیی اکثم سؤال کرد که از چیست که امیرالمؤمنین بر جامهٔ سیاه اقبال بیش می فرماید مأمون با قاضی امام گفت که سیاه جامهٔ مردان و زندگان است که هیچ زنی را با جامهٔ سیاه عروس نکنند و هیچ مرده را با جامهٔ سیاه بگور نکنند یحیی ازین جوابها تعجب کرد پس مأمون آن روز جامه خانها عرض کردن خواست و از آن هزار قباء اطلس معدنی و ملکی و طمیم و نسیج و ممزج و مقراضی و اکسون هیچ نپسندید و هم سیاهی درپوشید و برنشست و روی بخانهٔ عروس نهاد و آن روز فضل سرای خویش بیاراسته بود بر سبیلی که بزرگان حیران بماندند چندان نفائس جمع کرده بود که انفاس از شرح و صفت آن قاصر بودند مأمون چون بدر سرای رسید پردهٔ دید آویخته خرم‌تر از بهار چین و نفیس‌تر از شعار دین نقش او در دل همی‌آویخت و رنگ او بجان همی‌آمیخت روی بندما کرد و گفت از آن هزار قبا هر کدام که اختیار کردمی اینجا رسوا گشتمی الحمدلله شکرا که برین سیاه اختصار افتاد و از جمله تکلف که فضل آن روز کرده بود یکی آن بود که چون مأمون بمیان سرای رسید طبق پر کرده بود از موم بهئیت مروارید گرد هر یکی چون فندقی در هر یکی پاره کاغذ نام دیهی برو نبشته در پای مأمون ریخت و از مردم مأمون هر که از آن موم بیافت قبالهٔ آن دیه بدو فرستاد، و چون مأمون ببیت العروس بیامد خانهٔ دید مجصص و منقش ابزار چینی زده خرم‌تر از مشرق در وقت دمیدن صبح و خوشتر از بوستان بگاه رسیدن گل و خانه‌واری حصیر از شوشهٔ زر کشیده افکنده و بدر و لعل و پیروزه ترصیع کرده و هم بر آن مثال شش بالشی نهاده و نگاری در صدر او نشسته از عمر و زندگانی شیرین‌تر و از صحت و جوانی خوشتر قامتی که سرو غاتفر بدو بنده نوشتی با عارضی که شمس انور او را خداوند خواندی موی او رشگ مشگ و عنبر بود و چشم او حسد جزع و عبهر همچو سروی بر پای خاست و بخرامید و پیش مأمون باز آمد و خدمتی نیکو بکرد و عذری گرم بخواست و دست مأمون بگرفت و بیاورد و در صدر بنشاند و پیش او بخدمت بایستاد مأمون او را نشستن فرمود بدو زانو در آمد و سر در پیش آورد و چشم بر بساط افکند مأمون واله گشت دل در باخته بود جان بر سر دل نهاد دست دراز کرد و از خلال قبا هژده دانهٔ مروارید برکشید هر یکی چند بیضهٔ عصفوری از کواکب آسمان روشن‌تر و از دندان خوب رویان آبدارتر و از کیوان و مشتری مدورتر بلکه منورتر نثار کرد بر روی آن بساط بحرکت آمدند و از استواء بساط و تدویر درر حرکات متواتر گشت و سکون مجال نماند دختر بدان جواهر التفات نکرد و سر از پیش برنیاورد مأمون مشعوف‌تر گشت دست بیازید و در انبساط باز کرد تا مگر معانقه کند عارضه شرم استیلا گرفت و آن نازنین چنان منفعل شد که حالتی که بزنان مخصوص است واقع شد و اثر شرم و خجالت بر صفحات و جنات او ظاهر گشت برفور گفت یا امیرالمؤمنین اتی امر الله فلا تستعجلوه مأمون دست باز کشید و خواست که او را غشی افتد از غایت فصاحت این آیت و لطف بکار بردن او درین واقعه نیز ازو چشم برنتوانست داشت و هژده روز از آن خانه بیرون نیامد و بهیچ کار مشغول نشد الا بدو و کار فضل بالا گرفت و رسید بدانجا که رسید.
امام خمینی : رباعیات
فرزانه من
از دیده عاشقان، نهان کی بودی؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۲۷ - چشم او را نگذارید که هشیار شود
چشم او را نگذارید که هشیار شود
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲۲ - مولودیه خاتم الانبیاء(ص)
چه شد که بگرفت فرح جهان را
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۸۳ - هند را رند سخن پیشه گمنامی هست
هند را رند سخن پیشه گمنامی هست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۷۳ - ما عاشق و‌‌ بی‌دل و فقیریم
ما عاشق و‌‌ بی‌دل و فقیریم
امام خمینی : غزلیات
راز نهان
داستان غم من راز نهانی باشد
عطار نیشابوری : بخش اول
الحكایة و التمثیل
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار
اوحدی مراغه‌ای : منطق‌العشاق
حکایت - شنیدم حاجییی احرام بسته
شنیدم حاجییی احرام بسته
سوزنی سمرقندی : رباعیات
شماره ۳۲ - عشق رخ سو کمانک نیم پلاس
عشق رخ سو کمانک نیم پلاس
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۲۰۳ - دل را نگاه گرم تو دیوانه می کند
دل را نگاه گرم تو دیوانه می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۱۴ - چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد
چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد