مولوی : رباعیات
رباعی ۵۵۳ - ای دل سر آرزو به پای اندر بند
ای دل سر آرزو به پای اندر بند صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۵۱۸ - بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم
بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم امیر معزی : قصاید
شماره ۲۷۶ - خدایگان جهانی و شاه با فرهنگ
خدایگان جهانی و شاه با فرهنگ مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۷ - گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست
گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۶ - گفتم چشمم که هست خاک کویت
گفتم چشمم که هست خاک کویت مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۵ - گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۴ - گفتا که شکست توبه بازآمد مست
گفتا که شکست توبه بازآمد مست مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۳ - گفتا که بیا سماع در کار شدهاست
گفتا که بیا سماع در کار شدهاست مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۲ - گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است
گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۲۹ - مطایبه
افضل الملک دروغی و ادیب زورکی مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۰ - کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
کس دل ندهد بدو که خونخوار منست صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۰۶۱ - وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است
وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۶ - گر دف نبود نیشکر او دف ماست
گر دف نبود نیشکر او دف ماست محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۱۷ - یک روز در میهنه مؤذن بانگ نماز پیشین میگفت و قامت آواز میداد و بیگاه میشد و شیخ از خانه بیرون نمیآمد. مؤذن چند بار بدر سرای شیخ آمد و قامت میگفت
یک روز در میهنه مؤذن بانگ نماز پیشین میگفت و قامت آواز میداد و بیگاه میشد و شیخ از خانه بیرون نمیآمد. مؤذن چند بار بدر سرای شیخ آمد و قامت میگفت تا وقت بآخر کشید، شیخ بیرون آمد و مؤذن قامت گفت و نماز بگزاردند و شیخ بنشست و مشایخ و اصحاب سؤال کردند کی ای شیخ چه چیز بود کی امروز شیخ دیر بیرون آمد؟ شیخ گفت دنیا دست در دامن ما زده بود و میگفت که همه چیزها از تو نصیب دارند ما را نیز از تو نصیب باید، بسیار بکوشیدیم و الحاح کردیم، دست از دامن بنداشت، چون نماز از وقت بخواست شد مفضل را در کار او آوردیم تا دست از دامن ما بداشت، و هیچ کس از فرزندان شیخ را از دنیا زیادت از کفاف نبودی الا فرزندان خواجه مفضل را کی ایشان همه با مال و ثروت بودند و هرک از فرزندان شیخ در کوی دنیا قدمی نهاد بیشتر فرزندان خواجه مفضل بودند. مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۴ - گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست
گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۳ - گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۲ - گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت
گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۵۷ - تغزل
جلوه گر شد شب دوشین چو مه عید صیام مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸ - میشدی غافل ز اسرار قضا
میشُدی غافل زِ اسرارِ قَضا مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۶ - عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت
عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت
رباعی ۵۵۳ - ای دل سر آرزو به پای اندر بند
ای دل سر آرزو به پای اندر بند صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۵۱۸ - بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم
بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم امیر معزی : قصاید
شماره ۲۷۶ - خدایگان جهانی و شاه با فرهنگ
خدایگان جهانی و شاه با فرهنگ مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۷ - گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست
گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۶ - گفتم چشمم که هست خاک کویت
گفتم چشمم که هست خاک کویت مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۵ - گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۴ - گفتا که شکست توبه بازآمد مست
گفتا که شکست توبه بازآمد مست مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۳ - گفتا که بیا سماع در کار شدهاست
گفتا که بیا سماع در کار شدهاست مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۲ - گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است
گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۲۹ - مطایبه
افضل الملک دروغی و ادیب زورکی مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۰ - کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
کس دل ندهد بدو که خونخوار منست صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۰۶۱ - وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است
وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۶ - گر دف نبود نیشکر او دف ماست
گر دف نبود نیشکر او دف ماست محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۱۷ - یک روز در میهنه مؤذن بانگ نماز پیشین میگفت و قامت آواز میداد و بیگاه میشد و شیخ از خانه بیرون نمیآمد. مؤذن چند بار بدر سرای شیخ آمد و قامت میگفت
یک روز در میهنه مؤذن بانگ نماز پیشین میگفت و قامت آواز میداد و بیگاه میشد و شیخ از خانه بیرون نمیآمد. مؤذن چند بار بدر سرای شیخ آمد و قامت میگفت تا وقت بآخر کشید، شیخ بیرون آمد و مؤذن قامت گفت و نماز بگزاردند و شیخ بنشست و مشایخ و اصحاب سؤال کردند کی ای شیخ چه چیز بود کی امروز شیخ دیر بیرون آمد؟ شیخ گفت دنیا دست در دامن ما زده بود و میگفت که همه چیزها از تو نصیب دارند ما را نیز از تو نصیب باید، بسیار بکوشیدیم و الحاح کردیم، دست از دامن بنداشت، چون نماز از وقت بخواست شد مفضل را در کار او آوردیم تا دست از دامن ما بداشت، و هیچ کس از فرزندان شیخ را از دنیا زیادت از کفاف نبودی الا فرزندان خواجه مفضل را کی ایشان همه با مال و ثروت بودند و هرک از فرزندان شیخ در کوی دنیا قدمی نهاد بیشتر فرزندان خواجه مفضل بودند. مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۴ - گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست
گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۳ - گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۲ - گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت
گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۵۷ - تغزل
جلوه گر شد شب دوشین چو مه عید صیام مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۸ - میشدی غافل ز اسرار قضا
میشُدی غافل زِ اسرارِ قَضا مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۶ - عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت
عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت