یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۶۶ - آدم مایه گسستن آمد ز وجود
آدم مایه گسستن آمد ز وجود بابافغانی : غزلیات
شماره ۵۴۰ - نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی
نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۸۵ - به دوستی نگاشته
سرکار مهربان سرور میرزا ابوالحسن از زبان شما پیغام آورد که نگارشی چند از گزارش های سرد و خام مرا خواسته اند و در انجام این خواهش سفارشی سخت استوار آراسته، ندانم بنیاد و بنوره آن بر چه هنجار باشد و برداشت و انداز بر کدامین شیوه و شمار. گرفتم این که گفتم فرمودی و پرده از رخسار این راز نهفته گشودی، دل و دستی که پخته و خامی در هم توان سرشت و نیروی گشاد و بستی که پشم و دیبائی بر هم توان بافت کو؟ آن هنگام که روزگار جوانی بود و بامداد روز سخن رانی،هرگزچیزی نیارستم که نیم پشیزش بها باشد و کلک نگارشگر یارای سروا و سرودی نداشت، که به آفرین یا نفرینی در خورد نواخت یا نوا آید. امروز که نوبت پریشانی و پیری است و هنگامه سردی و سیری پیداست اگر نامه فرامشت گیرم و خامه در انگشت، هر چه از دل بر زبان آید مایه روسیاهی خواهد بود و چشم و گوش و مغز و هوش را از دید و شنیدش همه کاهش و تباهی خواهد رست. اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۹۲ - باد بویی از دو زلفت وام کرد
باد بویی از دو زلفت وام کرد فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۶ - ای خواجه سلام علیک، از زحمت ما چونی؟
ای خواجه سَلامُ عَلَیک، از زَحمَتِ ما چونی؟ امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۵۰ - توانم از همه خوبان نظر بگردانم
توانم از همه خوبان نظر بگردانم غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۶ - از رقیبان تو تا چند من اندیشه کنم
از رقیبان تو تا چند من اندیشه کنم ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۵ - با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۰ - الا ای جان قدس آخر به سوی من نمیآیی؟
اَلا ای جانِ قُدس آخِر به سویِ من نمیآیی؟ مولوی : رباعیات
رباعی ۱۱۷۴ - بخروشیدم گفت خموشت خواهم
بخروشیدم گفت خموشت خواهم صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۹۶ - زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم
زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۷ - جمعی که ثنات رایگان میگویند
جمعی که ثنات رایگان میگویند صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۶۹۲ - زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است
زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است کسایی مروزی : ابیات پراکنده از فرهنگهای لغت
شماره ۴۰ - کوهسار خشینه را به بهار
کوهسار خشینه را به بهار حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۱ - بسیار عمرها و بسی روزگارها
بسیار عمرها و بسی روزگارها مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۹۹ - ای آنکه غلام خسرو شیرینی
ای آنکه غلام خسرو شیرینی صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - نگویم با من از روی حقیقت دوست داری کن
نگویم با من از روی حقیقت دوست داری کن اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۶ - لب بگشا به گفتگو تا دل ما روا شود
لب بگشا به گفتگو تا دل ما روا شود ابوالفضل بیهقی : مجلد هشتم
بخش ۲۳ - گذشته شدن بوقی پاسبان
و با کالیجار و جمله گرگانیان خان و مانها بگذاشته بودند پر نعمت و ساخته سوی ساری برفته و انوشیروان پسر منوچهر را با خویشتن ببرده با اعیان و مقدّمان چون شهر آگیم و مردآویز و دیگر گردنان که با کالیجار با ایشان درمانده بود. دیگر روز که امیر مسعود، رضی اللّه عنه، آمد، جمله مقدّمان عرب با جمله خیلها- و گفتند چهار هزار سوار است- بدرگاه آمدند و امیر ایشان را بنواخت و مقدّمان را خلعتها داد و همه قوّت گرگانیان این عرب بودند، و بر درگاه بماندند و اینک بقایای ایشان است اینجا . و با کالیجار گفتند این کار را غنیمت داشت که در تحکّم و اقتراحات ایشان مانده بود.
شماره ۶۶ - آدم مایه گسستن آمد ز وجود
آدم مایه گسستن آمد ز وجود بابافغانی : غزلیات
شماره ۵۴۰ - نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی
نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۸۵ - به دوستی نگاشته
سرکار مهربان سرور میرزا ابوالحسن از زبان شما پیغام آورد که نگارشی چند از گزارش های سرد و خام مرا خواسته اند و در انجام این خواهش سفارشی سخت استوار آراسته، ندانم بنیاد و بنوره آن بر چه هنجار باشد و برداشت و انداز بر کدامین شیوه و شمار. گرفتم این که گفتم فرمودی و پرده از رخسار این راز نهفته گشودی، دل و دستی که پخته و خامی در هم توان سرشت و نیروی گشاد و بستی که پشم و دیبائی بر هم توان بافت کو؟ آن هنگام که روزگار جوانی بود و بامداد روز سخن رانی،هرگزچیزی نیارستم که نیم پشیزش بها باشد و کلک نگارشگر یارای سروا و سرودی نداشت، که به آفرین یا نفرینی در خورد نواخت یا نوا آید. امروز که نوبت پریشانی و پیری است و هنگامه سردی و سیری پیداست اگر نامه فرامشت گیرم و خامه در انگشت، هر چه از دل بر زبان آید مایه روسیاهی خواهد بود و چشم و گوش و مغز و هوش را از دید و شنیدش همه کاهش و تباهی خواهد رست. اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۱۹۲ - باد بویی از دو زلفت وام کرد
باد بویی از دو زلفت وام کرد فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۶ - ای خواجه سلام علیک، از زحمت ما چونی؟
ای خواجه سَلامُ عَلَیک، از زَحمَتِ ما چونی؟ امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۵۰ - توانم از همه خوبان نظر بگردانم
توانم از همه خوبان نظر بگردانم غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۶ - از رقیبان تو تا چند من اندیشه کنم
از رقیبان تو تا چند من اندیشه کنم ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۵ - با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۰ - الا ای جان قدس آخر به سوی من نمیآیی؟
اَلا ای جانِ قُدس آخِر به سویِ من نمیآیی؟ مولوی : رباعیات
رباعی ۱۱۷۴ - بخروشیدم گفت خموشت خواهم
بخروشیدم گفت خموشت خواهم صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۹۶ - زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم
زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۷ - جمعی که ثنات رایگان میگویند
جمعی که ثنات رایگان میگویند صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۶۹۲ - زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است
زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است کسایی مروزی : ابیات پراکنده از فرهنگهای لغت
شماره ۴۰ - کوهسار خشینه را به بهار
کوهسار خشینه را به بهار حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۱ - بسیار عمرها و بسی روزگارها
بسیار عمرها و بسی روزگارها مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۹۹ - ای آنکه غلام خسرو شیرینی
ای آنکه غلام خسرو شیرینی صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - نگویم با من از روی حقیقت دوست داری کن
نگویم با من از روی حقیقت دوست داری کن اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۶ - لب بگشا به گفتگو تا دل ما روا شود
لب بگشا به گفتگو تا دل ما روا شود ابوالفضل بیهقی : مجلد هشتم
بخش ۲۳ - گذشته شدن بوقی پاسبان
و با کالیجار و جمله گرگانیان خان و مانها بگذاشته بودند پر نعمت و ساخته سوی ساری برفته و انوشیروان پسر منوچهر را با خویشتن ببرده با اعیان و مقدّمان چون شهر آگیم و مردآویز و دیگر گردنان که با کالیجار با ایشان درمانده بود. دیگر روز که امیر مسعود، رضی اللّه عنه، آمد، جمله مقدّمان عرب با جمله خیلها- و گفتند چهار هزار سوار است- بدرگاه آمدند و امیر ایشان را بنواخت و مقدّمان را خلعتها داد و همه قوّت گرگانیان این عرب بودند، و بر درگاه بماندند و اینک بقایای ایشان است اینجا . و با کالیجار گفتند این کار را غنیمت داشت که در تحکّم و اقتراحات ایشان مانده بود.