باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۳ - نمی دانم دلم دیوانهٔ کیست
نمی دانم دلم دیوانهٔ کیست
غزالی : رکن چهارم - رکن منجیات
بخش ۵۱ - پیدا کردن زهد و حقیقت و فضیلت آن
بدان که هرکه یخ دارد وقت گرما بر آن حریص بود تا چون تشنه شود آب بدان سرد کند. به کسی بیاید که برابر زر بخرد آن حرص وی بشود در عشق زر و گوید یک روز آب گرم خورم و صبر کنم و این زر که همه عمر با من بماند بستانم اولی تر از آن که این یخ نگاه دارم که خود نماند و شبانگاه بگداخته بود. این ناخواستن یخ را در مقابله چیزی که بهتر از آن است آن را زهد گویند در یخ. حال عارف اندر دنیا هم چنین باشد که بیند که دنیا در گذر است که بر دوام همی گذرد و همی گدازد و در وقت مرگ تمام برسد. چون آخرت بیند باقی و صافی که هرگز نبرسد و بنمی فروشند الا به ترک دنیا، دنیا اندر چشم وی حقیر شود و دست از آن بدارد در عوض آخرت که بهتر است از آن. این حالت را زهد گویند به شرط آن که این زهد در مباحات دنیا باشد و اما از محظورات خود فریضه بود.
اهلی شیرازی : قطعات
شماره ۷۶ - خوش است کنج حضور و دل از جهان فارغ
خوش است کنج حضور و دل از جهان فارغ
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۶۴ - ای همچو ماه پیشرو لشکر آمده
ای همچو ماه پیشرو لشکر آمده
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۲۶ - رفتن فرامرز به خاور زمین و رزم کردنش با مردمان جزیره
دو مه بر سر آب زین سان برفت
فضولی : غزلیات
شماره ۸۵ - آزمودم عشق خوبان را بلایی بوده است
آزمودم عشق خوبان را بلایی بوده است
جلال عضد : مفردات
شماره ۲۵ - در حقّ کسی که صد بدی با ما کرد
در حقّ کسی که صد بدی با ما کرد
فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۱۳۴ - دل در طلب دنیی دون هیچ منه
دل در طلب دنیی دون هیچ منه
ملک‌الشعرای بهار : ارمغان بهار
فقرۀ ۴۱
چون تو را کدخدایی کردن کام است‌، نخست هزینه (‌نفقه‌) به میان کن.
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۵۵۵ - دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برون
دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برون
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۱۸ - در دل ترا هواست که با من جدل کنی
از روی تو چو چشمه خورشید در حمل
ملا احمد نراقی : باب چهارم
فصل چهارم - اتصاف مصلح به عدالت
دانستی که حقیقت عدالت یا لازم آن این است که عقل که خلیفه خداست غالب شود بر جمیع قوا، تا هر یکی را به کاری که باید و شاید بدارد، و نظام مملکت انسانی فاسد نشود پس، بر هر انسانی واجب است که سعی و مجاهده کند، که عقل که حکم حاکم عادل و خلیفه از جانب خداست، بر قوای او غالب شود، و اختلاف قوا را برطرف کند، و خواهشهای و هواهای آنها را برکنار گذارد، و همه را به راه راست مستقیم بدارد.
نصرالله منشی : باب برزویه الطبیب
بخش ۱۳ - حکایت مرد غافل
چون فکرت من بر این جمله بکارهای دنیا محیط گشت و بشناختم که آدمی شریف تر خلایق و عزیزتر موجودات است، و قدر ایام *عمر خویش نمی داند و در نجات نفس نمی کوشد، از مشاهدت این حال در شگفت عظیم افتادم و چون بنگریستم مانع این سعادت راحت اندک و نهمت حقیر است که مردمان بدان مبتلا گشته اند، و آن لذات حواس است، خوردن و بوییدن و پسودن و شنودن، وانگاه خود این معانی برقضیت حاجت و اندازه امنیت هرگز تیسیر نپذیرد، و نیز از زوال و فنا دران امن صورت نبندد، و حاصل آن اگر میسر گردد خسران دنیا و آخرت باشد، و هرکه همت دران بست و مهمات آخرت را مهمل گذاشت همچو آن مرد است که از پیش اشتر مست بگریخت وبضرورت خویشتن در چاهی آویخت و دست در دو شاخ زد که بربالای آن روییده بود و پایهاش بر جایی قرار گرفت. در این میان بهتر بنگریست، هردو پای بر سر چهار مار بود که که از سر سوراخ بیرون گذاشته بودند. نظر بقعر چاه افکند اژدهایی سهمناک دید دهان گشاه و افتادن او را انتظار می‌کرد. بسر چاه التفات نمود موشان سیاه و سفید بیخ آن شاخها دایم بی فتور می‌بریدند. و او در اثنای این محنت تدبیری می‌اندیشید و خلاص خود را طریقی می‌جست. پیش خویش زنبور خانه ای و قدری شهد یافت، چیزی ازان بلب برد، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نه اندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آیند، و موشان در بریدن شاخها جد بلیغ می‌نمایند و البته فتوری بدان راه نمی یفات، و چندانکه شاخ بگسست در کام اژدها افتاد. و آن لذت حقیر بدو چنین غفلتی راه داد و حجاب تارطک برابر نور عقل او بداشت تاموشان از بریدن شاخها بپرداختند و بیچاره حرطص در دهان اژدها افتاد.
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۲۴ - تمثیل گرگ و بره
آن لحظه که در میان خون خفت
اوحدالدین کرمانی : الباب الثانی: فی الشرعیّات و ما یتعلق بها
شمارهٔ ۳۵ - العبودیة
بر خاک در تو تحفه گر جان باشد
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۴ - توکل هر که سازد پیشه خویش
توکل هر که سازد پیشه خویش
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۹۴ - ز بردابرد عشق او، چو بشنید این دل پاره
زِ بَردابَردِ عشقِ او، چو بِشْنید این دلِ پاره
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۲۴ - نسیم قبول از جانب مصر وزیدن و محمل زلیخا را چون عماری گل به مصر کشیدن
چو از مصر آمد آن مرد خردمند
انوری : رباعیات
رباعی ۱۴ - دل باز چو بر دام غم عشق آویخت
دل باز چو بر دام غم عشق آویخت