غزالی : رکن دوم - رکن معاملات
بخش ۲۱ - فصل (حق شوی بر زن)
اینکه گفته آمد حق زن است بر شوی، اما حق مرد عظیم تر است بر زن که وی به حقیقت بنده مرد است. و در خبر است که اگر سجود جز خدای را روا بودی، زنان را سجود فرمودندی برای مردان. امیر پازواری : دوبیتیها
شماره ۲۲۳ - گوهر گلهْ دیمْ بنّه ته هماسّه لوئه
گوهر گلهْ دیمْ بنّه ته هماسّه لوئه خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - دل نه جز غصّه محرمی دارد
دل نه جز غصّه محرمی دارد عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۹۳
اختیار عاشق در عشق ز قهر محبوبست که در جام مکر بر عاشق عرضه کند و چنان نماید بدو که این بدو برای دفع عطش او میدهد تا او را از قلت عقل و سوء محبت بستاند و نوش کند عطش او زیادت شود و او نداند که هر که در غلبۀ عطش آب دریا خورد مُتَعطّش است نه متروّی کَذلِکَ الْعشْقُ لِلعاشِقِ کَشارِبِ ماءِ الْبَحْرِ کُلَّما ازْدادَ شُرْباً ازْدادَ عَطَشا عجب یحیی معاذ رازی قَدَّسَ اللّهُ روُحَهُ بسلطان اولیا قَدَّسَ اللّهَ روُحَهُ بنوشت اینجا کسی است که یک قطره بخار عشق بمذاق او چکانیدند مست مست شد و از دست شد او جواب نوشت که اینجا کسی هست که جمله بخار محبت نوش کرد و لب بر لب نهاد و خاموش کرد. شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۹۱۹ - لذت جان ما ز مستان پرس
لذت جان ما ز مستان پرس صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۹۶ - و من المتعرفین
گروهی باز از اهل تعرف فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۸ - من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس
من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس فضولی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم
می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۰۲۱ - به مقدار بصیرت خاطر آگاه می لرزد
به مقدار بصیرت خاطر آگاه می لرزد صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید
یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۳۱
عاشق همیشه در افتقار بود معشوق همیشه بافتخار بود زیرا که افتقار صفت عاشق است صفت لازمۀ وجود، و افتخار صفت معشوق، صفتی جوهری و ذاتی و افتقار ضد افتخار است و اجتماع محال عقل، افتقار عاشق بمعشوق ظاهر است و استغناء معشوق از عاشق پدید است عاشق افتقار بدو دارد اما معشوق چون خود رادارد او را دارد و او بسرمایۀ حسن غنی است و از برای اکتساب اسباب دنیائی از همه مستغنی است چون او مستغنی بود از غیر و غنی بود بخود هر آینه عاشق بدو مفتقر بود و نیازمند و چون او خود را دارد او بخود غنی است و از غیر مستغنی هر آینه از عاشق و عشق بی نیاز بود و منزه، حاصل معشوق مالک ولایت وجود عاشق است بملکی که زوال پذیر نیست اگر خواجۀ در عرف با بندۀ خود عشق بازد از راه صورت مالک عاشق بود و مملوک معشوق اما از راه معنی مملوک مالک بود و مالک مملوک و این از بوالعجبهای عشق است. سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - حسن تو بر ماه لشکر می کشد
حسن تو بر ماه لشکر می کشد شاه نعمتالله ولی : رباعیات
رباعی ۸ - دادند جهانی دل و هم دست به ما
دادند جهانی دل و هم دست به ما سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۹۵ - کاری که نه با تو بینظام انگاریم
کاری که نه با تو بینظام انگاریم افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - تا به روی تو شد دیده بازم
تا به روی تو شد دیده بازم سعدی : غزلیات
غزل ۱۷۵ - بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
بازت ندانم از سر پیمان ما که برد آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۸ - عید است چه مانده ای صباحی بسرای؟!
عید است چه مانده ای صباحی بسرای؟! صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۱۷ - از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم
از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم عطار نیشابوری : باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است
شماره ۴۴ - هیچم من و در گفت و شنید آمدهام
هیچم من و در گفت و شنید آمدهام قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۸۰ - تو جان و دل مایی، من وصف تو چون گویم؟
تو جان و دل مایی، من وصف تو چون گویم؟
بخش ۲۱ - فصل (حق شوی بر زن)
اینکه گفته آمد حق زن است بر شوی، اما حق مرد عظیم تر است بر زن که وی به حقیقت بنده مرد است. و در خبر است که اگر سجود جز خدای را روا بودی، زنان را سجود فرمودندی برای مردان. امیر پازواری : دوبیتیها
شماره ۲۲۳ - گوهر گلهْ دیمْ بنّه ته هماسّه لوئه
گوهر گلهْ دیمْ بنّه ته هماسّه لوئه خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - دل نه جز غصّه محرمی دارد
دل نه جز غصّه محرمی دارد عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۹۳
اختیار عاشق در عشق ز قهر محبوبست که در جام مکر بر عاشق عرضه کند و چنان نماید بدو که این بدو برای دفع عطش او میدهد تا او را از قلت عقل و سوء محبت بستاند و نوش کند عطش او زیادت شود و او نداند که هر که در غلبۀ عطش آب دریا خورد مُتَعطّش است نه متروّی کَذلِکَ الْعشْقُ لِلعاشِقِ کَشارِبِ ماءِ الْبَحْرِ کُلَّما ازْدادَ شُرْباً ازْدادَ عَطَشا عجب یحیی معاذ رازی قَدَّسَ اللّهُ روُحَهُ بسلطان اولیا قَدَّسَ اللّهَ روُحَهُ بنوشت اینجا کسی است که یک قطره بخار عشق بمذاق او چکانیدند مست مست شد و از دست شد او جواب نوشت که اینجا کسی هست که جمله بخار محبت نوش کرد و لب بر لب نهاد و خاموش کرد. شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۹۱۹ - لذت جان ما ز مستان پرس
لذت جان ما ز مستان پرس صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۹۶ - و من المتعرفین
گروهی باز از اهل تعرف فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۸ - من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس
من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس فضولی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم
می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۰۲۱ - به مقدار بصیرت خاطر آگاه می لرزد
به مقدار بصیرت خاطر آگاه می لرزد صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید
یار بی پرده عبث پرده ز عارض نگشاید عینالقضات همدانی : لوایح
فصل ۱۳۱
عاشق همیشه در افتقار بود معشوق همیشه بافتخار بود زیرا که افتقار صفت عاشق است صفت لازمۀ وجود، و افتخار صفت معشوق، صفتی جوهری و ذاتی و افتقار ضد افتخار است و اجتماع محال عقل، افتقار عاشق بمعشوق ظاهر است و استغناء معشوق از عاشق پدید است عاشق افتقار بدو دارد اما معشوق چون خود رادارد او را دارد و او بسرمایۀ حسن غنی است و از برای اکتساب اسباب دنیائی از همه مستغنی است چون او مستغنی بود از غیر و غنی بود بخود هر آینه عاشق بدو مفتقر بود و نیازمند و چون او خود را دارد او بخود غنی است و از غیر مستغنی هر آینه از عاشق و عشق بی نیاز بود و منزه، حاصل معشوق مالک ولایت وجود عاشق است بملکی که زوال پذیر نیست اگر خواجۀ در عرف با بندۀ خود عشق بازد از راه صورت مالک عاشق بود و مملوک معشوق اما از راه معنی مملوک مالک بود و مالک مملوک و این از بوالعجبهای عشق است. سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - حسن تو بر ماه لشکر می کشد
حسن تو بر ماه لشکر می کشد شاه نعمتالله ولی : رباعیات
رباعی ۸ - دادند جهانی دل و هم دست به ما
دادند جهانی دل و هم دست به ما سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۹۵ - کاری که نه با تو بینظام انگاریم
کاری که نه با تو بینظام انگاریم افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - تا به روی تو شد دیده بازم
تا به روی تو شد دیده بازم سعدی : غزلیات
غزل ۱۷۵ - بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
بازت ندانم از سر پیمان ما که برد آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۸ - عید است چه مانده ای صباحی بسرای؟!
عید است چه مانده ای صباحی بسرای؟! صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۴۱۷ - از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم
از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم عطار نیشابوری : باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است
شماره ۴۴ - هیچم من و در گفت و شنید آمدهام
هیچم من و در گفت و شنید آمدهام قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۸۰ - تو جان و دل مایی، من وصف تو چون گویم؟
تو جان و دل مایی، من وصف تو چون گویم؟