این شعر از خسروی شیراز (حافظ) بیانگر احساس تنهایی و نیاز به همراهی در زندگی است. شاعر از نبود یار و شاهد شکایت دارد و تأکید میکند که بدون همراهی نمیتوان به تماشای زیباییهای زندگی رفت. همچنین، او از عشق و وابستگی به معشوق سخن میگوید و اشاره میکند که حتی با وجود درد و رنج، ترک کردن معشوق ممکن نیست. در نهایت، شاعر به مذهب و ایمان نیز اشاره میکند و نشان میدهد که تغییر در باورهای دینی سخت است.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات فلسفی و دینی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شماره ۱۲۷ - بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت
بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت ۱
دی رفت سوی باغ و ندانست غم ما
این نیز نداشت که بی ما نتوان رفت ۲
صحرا و چمن پهلوی من هست بسی، لیک
همره شو ای دوست که تنها نتوان رفت ۳
کردیم رها جان و دل از بهر رخت، زانک
با غمزدگان سوی تماشا نتوان رفت ۴
ماییم و سر کوی تو کز پیش نخوانی
اینجا بتوان مرد و ازینجا نتوان رفت ۵
گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جان
گفتن بتوان جان من، اما نتوان رفت ۶
ای قافله، در بادیه ام پای فرو ماند
بگذر که در کعبه به این پا نتوان رفت ۷
مپسند که در پیش لبت مرده بمانم
تا زیسته از پیش مسیحا نتوان رفت ۸
خسرو، پس ازین مذهب خورشید پرستی
مؤمن شده در قبله ترسا نتوان رفت ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.