سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷۵۱ - هر قطره ی شبنم رخ گل
هر قطره ی شبنم رخ گل
انوری : رباعیات
رباعی ۴۹ - شاها به خدایی که ترا بگزیدست
شاها به خدایی که ترا بگزیدست
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۵۹ - عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی
عارفِ گوینده اگر تا سَحَر صَبر کُنی
عطار نیشابوری : بخش سیزدهم
الحكایة و التمثیل
کردروزی چند سارخگی قرار
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۱۲۲ - منه انگشت بر حرفم، اگر درد سخن داری
منه انگشت بر حرفم، اگر درد سخن داری
نشاط اصفهانی : رباعیات
شماره ۷۳ - غمگین از غم مباش و شاد از شادی
غمگین از غم مباش و شاد از شادی
سلطان ولد : ولدنامه
بخش ۱۲۶ - در بیان آنکه اولیا و ملک باطنشان و جمال روح بیچونشان از چشم حس پنهان است. همچون صورت جرمی و تنی ندارد پنهان مانده است. و صورت عالم ذره‌ای است از ملک باطن ایشان. جهت آنکه این جهان ظاهر و محسوس است بس هول و بزرگ و زیبا و خوب مینماید اگر از معنی و باطن ایشان ذره‌ای محسوس گشتی و بصورت درآمدی عالم خرد و حقیر نمودی چنانکه گفته‌اند اگر عقل محسوس شدی و مصور گشتی آفتاب روشن از شب تاریکتر نمودی واگر حماقت محسوس گشتی شب تارکی از روز روشنتر نمودی. و در تقریر آنکه آدمی مرکب است از صورت و معنی و شیطانی و رحمانی دمبدم از اندرونش حوران بهشت و دیوان دوزخ سر می‌کنند و روی مینمایند تا بر او کدام رک و صفت غالب است و بکدامین صورت مناسبتش بیشتر است. رغبت بدان کند تا قبله و معشوقش آن شود. لاجرم آخر کار ع
گر بدی نور اولیا پیدا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۸۶ - آمد بهار ای دوستان، منزل به سروستان کنیم
آمد بهار ای دوستان، مَنْزِل به سَروِسْتان کنیم
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۳ - به حیرتم که ز گلشن چه چیز می خواهم
به حیرتم که ز گلشن چه چیز می خواهم
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۵ - که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختان‌ست؟
که دید ای عاشقانْ شهری که شهرِ نیکْبَختان‌ست؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۸۹۲ - به زلف سنبل وخط بنفشه کی پیچم
به زلف سنبل وخط بنفشه کی پیچم
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۰۱۴ - چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان
چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۵ - از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
از بَس که ریخت جُرعه بر خاکِ ما زِ بالا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۸ - المنه لله که ز پیکار رهیدیم
اَلْمِنَّهُ لِلَهْ که زِ پیکار رَهیدیم
سلطان ولد : ولدنامه
بخش ۱۰۹ - در بیان آنکه مخلوقات سه نوع‌اند یکی فرشته و یکی حیوان و یکی آدمی. بر فرشته قلم نیست زیرا غیر طاعت وذکر کاری دیگر از او نمیآید. همچون ماهی که زنده از آب است، او نیز بدان زنده است. پس در طاعت وذکر او راثوابی نباشد، زیرا غذای خود میخورد و کار خود میکند و بر حیوان نیز هم قلم نیست زیرا بخواب و خور و غفلت زنده است و بجهت آنش آفریده‌اند قابلیت کاردیگر ندارد. در حیوانی و غفلت خوش است و فارغ و ایمن او را نه بهشت است و نه دوزخ. اما آدمی که نیمش فرشته است و نیمش حیوان صفت فرشتگیش طاعت میخواهد و صفت حیوانیش غفلت و خواب و خور این هر دو صفت دایم در جنگ‌اند، فرشتگیش بالا میکشد و حیوانیش زیر پس قلم بر وی است و معاقب اوست. که چرا میل بشغلی که بهتر است نمیکند، چون قابلیت و استعداد آن دارد که کار نیک
دان که مخلوق جمله سه شکل ‌ اند
میرزا قلی میلی مشهدی : متفرقات
شماره ۲۱ - دلم چگونه تسلّی شود به آمدنی
دلم چگونه تسلّی شود به آمدنی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۹۱ - دلم در عشق ناپرواست امروز
دلم در عشق ناپرواست امروز
خلیل‌الله خلیلی : رباعیات
رباعی ۴۲ - یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
مجد همگر : معمیات
شماره ۸ - حصاری چیست سنگین و مدور
حصاری چیست سنگین و مدور
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - ننگ فرهادم به فرسنگ از وفا دور افگند
ننگ فرهادم به فرسنگ از وفا دور افگند