فخرالدین عراقی : فصل دهم
سر آغاز - عاشقان در کمین معشوقند
عاشقان در کمین معشوقند
مولوی : غزلیات
غزل ۹۰۶ - گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
گرفت خشم زِ بُستان سَرِخَریّ و بُرون شُد
اوحدی مراغه‌ای : رباعیات
رباعی ۱۲۱ - ای کرده به خون دشمنان خارالعل
ای کرده به خون دشمنان خارالعل
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
خواستن موبد شهرو را و عهد بستن شهرو با موبد
چنان آمد که روزی شاه شاهان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۳ - در رهت حیران شدم ای جان من
در رهت حیران شدم ای جان من
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹ - روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان است
روضهٔ خُلدِ برین خلوتِ درویشان است
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۶۶ - ای‌ بی‌تو محال جان فزایی
ای‌ بی‌تو مُحالْ جانْ فَزایی
غزالی : رکن اول - در عبادات
بخش ۳۱ - اصل پنجم (در زکوه است)
بدان که زکوه رکنی از ارکان مسلمانی است که رسول (ص) گفت، «بنای مسلمانی بر پنج اصل است: کلمه لااله الاالله، محمد رسول الله، نماز و زکوه و روزه و حج» و در خبر است که کسانی که زر و سیم دارند و زکوه آن ندهند، هر یکی را داغی بر سینه نهند چنان که به پشت برون آید و هرکه چهارپای دارد و زکوه ندهد، روز قیامت آن چهار پایان را بر وی مسلط کنند تا وی را سرو همی زنند و در زیر پای می اندازند و هرگه که همه بروی برفتند و آخر رسید، آن پیشین باز آید دیگر باره، همچنین زیر پای می سپرند و می روند تا آنگاه که حساب همه خلق بکنند و این اخبار در «صحاح» است پس علم زکوه دانستن بر خداوند مال فریضه است.
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۳۵ - رئیس خیل هواجن امام جمعه حسن
رئیس خیل هواجن امام جمعه حسن
حاجب شیرازی : سایر اشعار
شمارهٔ ۴ - مسمط در میلاد با سعادت امام زمان علیه السلام
شد صبح وصل روشن یا ایهاالنائمون
غزالی : رکن دوم - رکن معاملات
بخش ۷۷ - منکرات بازارها
آن که به خرنده دروغ گویند و عیب کالا پنهان دارند و تراز و سنگ و چوب گز راست ندارند و در کالا غش در کنند و چنگ و چغانه فروشند و صورت حیوانات فروشند برای کودکان در عید و شمشیر و سپر چوبین فروشند برای نوروز و بوق سفالین برای سده و کلاه و قبای ابریشمین فروشند برای جامه مردان و جامه رفو کرده و گازر شسته فروشند و فرانمایند که نو است و همچنین هر چه در آن تلبیسی باشد و مجمره و کوزه و دوات و اوانی سیم و زر فروشند و امثال این.
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۴ - در شفقت با همسایگان
به همسایگان بذل وا حسان نما
انوری : غزلیات
غزل ۱۰۷ - مرا تاثیر عشقت بر دل آمد
مرا تاثیر عشقت بر دل آمد
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۱۶۰ - ای دل بنشین و با غم یار بساز
ای دل بنشین و با غم یار بساز
زرتشت : ویسپرد
کرده نهم
1 هوم های آماده شده و زور های فراهم شده - آنچه فراهم شده است و آنچه فراهم خواهد شد - پیروز مندان آزار شکن اند که از درمان اَشی برخوردارند؛که از درمان چیستی برخوردارند ؛که از در مان مزا برخور دارند ؛ که از درمان زرتشت برخوردارند ؛ که از درمان زرتشتوم برخوردارند .
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۳۸ - به سینه گریه گره شد نقاب برتر کش
به سینه گریه گره شد نقاب برتر کش
غزالی : رکن دوم - رکن معاملات
بخش ۴۰ - باب سوم
گروهی گمان کرده اند که مال دنیا همه حرام است یا بیشتر حرام و سه قسم شده اند: آن قوم که احتیاط و ورع بر ایشان غالب بوده است. گفته اند هیچ چیز نخورید، مگر گیاه که در دشت باشد و گوشت ماهی و صید و مثل این. و گروهی که بطالت و شهوت بر ایشان غالب بوده است. گفته اند فرق نباید کرد آن همه می بباید خورد. و گروهی که به اعتدال نزدیکتر بودند، گفتند آن همه نباید خورد الا به مقدار ضرورت و این هر سه خطاست قطعا، بلکه درست آن است که حلالی روشن و حرامی روشن و شبهتی در میانه می باشد تا به قیامت، چنان که رسول (ص) گفته است، «آن کس که می پندارد که از مال دنیا حرام بیشتر است غلط می کند که حرام بسیار است لیکن بیشتر نیست». و فرق است میان بسیار و بیشتر، چنان که بیمار و مسافر لشکری بسیارند، ولیکن بیشتر ایشان نه اند. و ظالمان بسیارند، ولیکن مظلومان بیشترند و وجه این غلط در کتاب احیا به شرح و برهان گفته ایم.
خواجه نصیرالدین طوسی : قسم دوم در مقاصد
فصل اول
خلق ملکه ای بود نفس را مقتضی سهولت صدور فعلی ازو بی احتیاجی به فکری و رویتی. و در حکمت نظری روشن شده است که از کیفیات نفسانی آنچه سریع الزوال بود آن را حال خوانند، و آنچه بطیء الزوال بود آن را ملکه گویند. پس ملکه کیفیتی بود از کیفیات نفسانی، و این ماهیت خلق است. و اما لمیت او، یعنی سبب وجود او، نفس را دو چیز باشد: یکی طبیعت و دوم عادت. اما طبیعت چنان بود که اصل مزاج شخصی چنان اقتضا کند که او مستعد حالی باشد از احوال، مانند کسی که کمتر سببی تحریک قوت غضبی او کند، یا کسی که از اندک آوازی که به گوش او رسد یا از خبر مکروهی ضعیف که بشنود خوف و بددلی برو غالب شود، یا کسی که از اندک حرکتی که موجب تعجب بود خنده بسیار بی تکلف برو غلبه کند، یا کسی که از کمتر سببی قبض و اندوه بافراط برو آید. و اما عادت چنان بود که در اول به رویت و فکر اختیار کاری کرده باشد و به تکلف دران شروع می نموده تا به ممارست متواتر و فرسودگی دران با آن کار إلف گیرد، و بعد از إلف تمام بسهولت بی رویت ازو صادر می شود تا خلقی شود او را.
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۱۲ - اقبل العید بقدح غلب الدهر و فاز
اقبل العید بقدح غلب الدهر و فاز
عطار نیشابوری : تذکرة الأولیاء
ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز
آن پخته جهان قدس آن سوخته مقام انس آن قدوه طارم طریقت آن غرقه قلزم حقیقت آن معظم عالم اعزاز قطب وقت ابوسعید خراز رحمةالله علیه از مشایخ کبار و از قدماء ایشان بود و اشرافی عظیم داشت در ورع و ریاضت بغایت بود و به کرامت مخصوص و در حقایق و دقایق به کمال و در همه فن بر سر آمده بود و در مرید پروردن آیتی بود و او را لسان التصوف گفتند و این لقب از بهر آن دادند که درین امت کس را زبان حقیقت چنان نبود که او را در این علم او را چهارصد کتاب تصنیف است و در تجرید و انقطاع بی‌همتا بود و اصل او از بغداد بود و ذوالنون مصری را دیده بود و با بشروسری سقطی صحبت داشته بود و در طریقت مجتهد بود و ابتدائ عبارت از حالت بقاء و فنائ او کرد و طریقت خود را درین دو عبارت متضمن گردانید و در دقایق علوم بعضی از علماء ظاهر بروی انکار کردند و او را به کفر منسوب کردند به بعضی الفاظ که در تصانیف او دیدند و آن کتاب کتاب السرنام کرده بود معنی آن فهم نکردند یکی این بود که گفته بود ان عبداً رجع الی الله و تعلق بالله و سکن فی قرب الله قدنسی نفسه و ماسوی الله فلو قلت له من این أنت و این ترید لم یکن له جواب غیرالله گفت: چون بنده به خدای رجوع کند و تعلق به خدا گیرد و در قرب خدای ساکن شود هم نفس خویش را هم ما سوی الله را فراموش کند اگر او را گویند تو از کجائی و چه خواهی او را هیچ جواب خوب‌تر از آن نباشد که گوید الله و در صفت این قوم که او می‌گوید که بعضی را از این قوم گویند که تو چه می‌خواهی گوید الله اگر چنان بود که اندامهاء اودر تن او به سخن آید همه گویند الله که اعضاء و مفاصل او برابر آمده بود از نورالله که مجذوبست دروی پس در قرب بغایتی رسد که هیچکس نتواند که در پیش او گوید الله از جهت آنکه آنجا هرچه رود از حقیقت رود بر حقیقت و از خدای رود بر خدای چون اینجا هیچ از الله بسر نیامده باشد چگونه کسی گوید الله جمله عقل عقلا اینجا رسد و در حیرت بماند تمام شد این سخن.