خاقانی : قطعات
شماره ۲۵۰ - دلی داشتم وقتی، اکنون ندارم
دلی داشتم وقتی، اکنون ندارم کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۵ - دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید
دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۳ - گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد
گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد سعدالدین وراوینی : باب دوم
داستان دهقان با پسر خود
بازرگان گفت: شنیدم که دهقانی بود، بسیار عقار و ضیاع و مال و متاعِ دنیاوی داشت. دستگاهی بعقود و نقود چون دامنِ دریا و جیبِکان، آگنده بدفاین و خزاین سیم و زر، چون چمن در بهار توانگر و چون شاخ در خزان مستظهر. همیشه پسر را پندهای دلپسند دادی و در استحفاظِ مال و محافظت بر دقایق دخل و خرج و حسنِ تدبیر معیشت در مباشرتِ بذل و امساک مبالغتها مینمودی و دوستاندوزی در وصایایِ او سردفترِ کلمات بودی و از اهمِّ مهمّات دانستی و گفتی: ای پسر، مال بتبذیر مخور تا عاقبت تشویر نخوری و دوست بهنجار و اختیارِ عقل گزین تا دشمن رویِ عاقلان نشوی و رنج بتحصیلِ دانش بر تاروزگارت بیهوده صرف نشود که دنیا همه قاذورهایسئت در این قارورهٔ شفاف گرفته. اگر کسی بچشمِ راست بین خرد درو نگرد، مزاجِ او بشناسد و بداند که آنچ در عاجل او را بکار آید، دوستست و آنچ در آجل منفعتِ آنرا زوال نیست، دانش. خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۴۸ - در مرثیهٔ عمدة الدین
فرزند بمرد و مقتدا هم کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۶ - گر همتم کناره ز دنیا نمی کند
گر همتم کناره ز دنیا نمی کند کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۴ - بخت بد جائیکه پای کینه محکم می کند
بخت بد جائیکه پای کینه محکم می کند کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱ - ای ز بالای تو طوطی در کنار آئینه را
ای ز بالای تو طوطی در کنار آئینه را ترانه های کودکانه : بخش اول
گنجشگک اشی مشی
گنجشگک اشی مشی، لب بوم ما نشین خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۴ - از عزیزان سال دل کردم
از عزیزان سال دل کردم کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹ - با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۲۹ - تا چند غم این ره پر بیم کشیم
تا چند غم این ره پر بیم کشیم سعدالدین وراوینی : باب دوم
داستان غلام بازرگان
ملک گفت: آوردهاند که بازرگانی غلامی داشت دانا دل و زیرکسار و بیداربخت، بسیار حقوقِ بندگی بر خواجه ثابت گردانیده بود و مقاماتِ مشکور و خدماتِ مقبول و مبرور بر جرایدِ روزگار ثبت کرده. روز ی خواجه گفت غلام را: ای غلام، اگر این بار دیگر سفر دریا برآوری و بازآئی، ترا از مالِ خویش آزاد کنم و سرمایهٔ وافر دهم که کفافِ آنرا پیرایهٔ عفاف خودسازی و همه عمر پشت بدیوارِ فراغت بازدهی. غلام این پذرفتگاری از خواجه بشنید، برویِ تقبّل و تکفّل پیش آمد و برکار اقبال نمود؛ بار در کشتی نهاد و خود درنشست، روزی دو سه بر روی دریا میراند، ناگاه بادهای مخالف از هر جانب برآمد، سفینه را درگردانید و بار آبگینهٔ املش خرد بشکست کشتی و هرچ درو بود، جمله بغرقاب فنا فرو رفت و او بسنگ پشتی بحری رسید، دست درو آویخت و خود را بر پشت او افکند تا بجزیرهٔ افتاد که درو نخلستانِ بسیار بود، یکچندی درآنجایگه از آنچ مقدور بود، قوتی میخورد، چشم بر راه مترقّباتِ غیبی نهاده که چون لطفِ ایزدی مرا از آن غمرهٔ بلا بیرون آورد، درین ورطهٔ هلاک هم نگذارد، لُطفُ اللهِ غَادٍ وَ رَائِحٌ، آخر پایافزار بپوشید و راه برگرفت و چندین شبانه روز میرفت تا آنگاه که بکنار شهری رسید. سوادی پیدا آمد، از بیاضِ نسخهٔ فردوس زیباتر و از سواد بر بیاضِ دیده رعناتر. عالمی مرد و زن از آن شهر بیرون آمدند باسبابِ لهو و خرمی و انواع تجمّل و تبرّج زلزلهٔ مواکب در زمین و حمحمهٔ مراکب در آسمان افکنده، نالهٔ نای رویین و صدای کوس و طبلک دماغِ فلک پرطنین کرده، منجوق رایتی بر عیوق برده و ماهچه سنجقی تا سراچهٔ خرشید افراخته. غلام گفت: چه خواهید کرد؟ گفتند: بردرِ پادشاهی خواهیم زد که این شهر را از دیوانِ قدم نو باقطاع او دادهاند؛ این ساعت از درگاه سلطنت ازل میرسد یکرانِ عزم از قنطرهٔ چهار چشمهٔ دنیا اکنون میجهاند، این لحظه از منازلِ بادیهٔ غیب میآید، خیمه در عالم ظهور میزند و اینچ میبینی، همه شعارِ پادشاهی و آثارِ کارکیائی اوست. غلام در آن تعجّب همچون خفتهٔ دیرخواب که بیدار شود، چشمِ حیرت میمالید و میگفت: جامی : سبحةالابرار
بخش ۲۸ - حکایت حکیم سنائی رحمةالله علیه که وقت وفات این بیت میخواند: «بازگشتم از سخن زیرا که نیست» «در سخن معنی و در معنی سخن»
چون سنائی شه اقلیم سخن خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۲ - آرزو بود نعمتم لیکن
آرزو بود نعمتم لیکن کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶ - بر سر خود می کند ویران سرای دیده را
بر سر خود می کند ویران سرای دیده را حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۰۰ - مرا جانانهای باید که باشد غم گسارِ من
مرا جانانهای باید که باشد غم گسارِ من کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶ - بیتو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را
بیتو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳ - بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته را
بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته را عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۶۱ - از بس که دلم به بینشان داشت نیاز
از بس که دلم به بینشان داشت نیاز
شماره ۲۵۰ - دلی داشتم وقتی، اکنون ندارم
دلی داشتم وقتی، اکنون ندارم کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۵ - دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید
دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۳ - گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد
گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد سعدالدین وراوینی : باب دوم
داستان دهقان با پسر خود
بازرگان گفت: شنیدم که دهقانی بود، بسیار عقار و ضیاع و مال و متاعِ دنیاوی داشت. دستگاهی بعقود و نقود چون دامنِ دریا و جیبِکان، آگنده بدفاین و خزاین سیم و زر، چون چمن در بهار توانگر و چون شاخ در خزان مستظهر. همیشه پسر را پندهای دلپسند دادی و در استحفاظِ مال و محافظت بر دقایق دخل و خرج و حسنِ تدبیر معیشت در مباشرتِ بذل و امساک مبالغتها مینمودی و دوستاندوزی در وصایایِ او سردفترِ کلمات بودی و از اهمِّ مهمّات دانستی و گفتی: ای پسر، مال بتبذیر مخور تا عاقبت تشویر نخوری و دوست بهنجار و اختیارِ عقل گزین تا دشمن رویِ عاقلان نشوی و رنج بتحصیلِ دانش بر تاروزگارت بیهوده صرف نشود که دنیا همه قاذورهایسئت در این قارورهٔ شفاف گرفته. اگر کسی بچشمِ راست بین خرد درو نگرد، مزاجِ او بشناسد و بداند که آنچ در عاجل او را بکار آید، دوستست و آنچ در آجل منفعتِ آنرا زوال نیست، دانش. خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۴۸ - در مرثیهٔ عمدة الدین
فرزند بمرد و مقتدا هم کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۶ - گر همتم کناره ز دنیا نمی کند
گر همتم کناره ز دنیا نمی کند کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۰۴ - بخت بد جائیکه پای کینه محکم می کند
بخت بد جائیکه پای کینه محکم می کند کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱ - ای ز بالای تو طوطی در کنار آئینه را
ای ز بالای تو طوطی در کنار آئینه را ترانه های کودکانه : بخش اول
گنجشگک اشی مشی
گنجشگک اشی مشی، لب بوم ما نشین خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۴ - از عزیزان سال دل کردم
از عزیزان سال دل کردم کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۹ - با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا عطار نیشابوری : باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد
شماره ۲۹ - تا چند غم این ره پر بیم کشیم
تا چند غم این ره پر بیم کشیم سعدالدین وراوینی : باب دوم
داستان غلام بازرگان
ملک گفت: آوردهاند که بازرگانی غلامی داشت دانا دل و زیرکسار و بیداربخت، بسیار حقوقِ بندگی بر خواجه ثابت گردانیده بود و مقاماتِ مشکور و خدماتِ مقبول و مبرور بر جرایدِ روزگار ثبت کرده. روز ی خواجه گفت غلام را: ای غلام، اگر این بار دیگر سفر دریا برآوری و بازآئی، ترا از مالِ خویش آزاد کنم و سرمایهٔ وافر دهم که کفافِ آنرا پیرایهٔ عفاف خودسازی و همه عمر پشت بدیوارِ فراغت بازدهی. غلام این پذرفتگاری از خواجه بشنید، برویِ تقبّل و تکفّل پیش آمد و برکار اقبال نمود؛ بار در کشتی نهاد و خود درنشست، روزی دو سه بر روی دریا میراند، ناگاه بادهای مخالف از هر جانب برآمد، سفینه را درگردانید و بار آبگینهٔ املش خرد بشکست کشتی و هرچ درو بود، جمله بغرقاب فنا فرو رفت و او بسنگ پشتی بحری رسید، دست درو آویخت و خود را بر پشت او افکند تا بجزیرهٔ افتاد که درو نخلستانِ بسیار بود، یکچندی درآنجایگه از آنچ مقدور بود، قوتی میخورد، چشم بر راه مترقّباتِ غیبی نهاده که چون لطفِ ایزدی مرا از آن غمرهٔ بلا بیرون آورد، درین ورطهٔ هلاک هم نگذارد، لُطفُ اللهِ غَادٍ وَ رَائِحٌ، آخر پایافزار بپوشید و راه برگرفت و چندین شبانه روز میرفت تا آنگاه که بکنار شهری رسید. سوادی پیدا آمد، از بیاضِ نسخهٔ فردوس زیباتر و از سواد بر بیاضِ دیده رعناتر. عالمی مرد و زن از آن شهر بیرون آمدند باسبابِ لهو و خرمی و انواع تجمّل و تبرّج زلزلهٔ مواکب در زمین و حمحمهٔ مراکب در آسمان افکنده، نالهٔ نای رویین و صدای کوس و طبلک دماغِ فلک پرطنین کرده، منجوق رایتی بر عیوق برده و ماهچه سنجقی تا سراچهٔ خرشید افراخته. غلام گفت: چه خواهید کرد؟ گفتند: بردرِ پادشاهی خواهیم زد که این شهر را از دیوانِ قدم نو باقطاع او دادهاند؛ این ساعت از درگاه سلطنت ازل میرسد یکرانِ عزم از قنطرهٔ چهار چشمهٔ دنیا اکنون میجهاند، این لحظه از منازلِ بادیهٔ غیب میآید، خیمه در عالم ظهور میزند و اینچ میبینی، همه شعارِ پادشاهی و آثارِ کارکیائی اوست. غلام در آن تعجّب همچون خفتهٔ دیرخواب که بیدار شود، چشمِ حیرت میمالید و میگفت: جامی : سبحةالابرار
بخش ۲۸ - حکایت حکیم سنائی رحمةالله علیه که وقت وفات این بیت میخواند: «بازگشتم از سخن زیرا که نیست» «در سخن معنی و در معنی سخن»
چون سنائی شه اقلیم سخن خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۲ - آرزو بود نعمتم لیکن
آرزو بود نعمتم لیکن کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۶ - بر سر خود می کند ویران سرای دیده را
بر سر خود می کند ویران سرای دیده را حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۰۰ - مرا جانانهای باید که باشد غم گسارِ من
مرا جانانهای باید که باشد غم گسارِ من کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۶ - بیتو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را
بیتو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳ - بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته را
بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته را عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۶۱ - از بس که دلم به بینشان داشت نیاز
از بس که دلم به بینشان داشت نیاز