تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۷ - زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز دردآشامی
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری از خودکامی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۲ - احمد الله علی معدلة السلطان
احمد الله علی معدلة السلطان
احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
آن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی
دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد
مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند
دولت احمدی و معجزه سبحانی
جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم
بعد منزل نبود در سفر روحانی
از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت
حبذا دجله بغداد و می ریحانی
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کی خلاصش بود از محنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک در یار بیار
که کند حافظ از او دیده دل نورانی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۰ - ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشهٔ چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیدهٔ ما چو به امید تو دریاست، چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی؟
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۱ - بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گِل کوزه‌گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمی‌یی چند پری‌زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین‌دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل‌افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد، هیهات!
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال‌الدین کن
که جهان پُر سمن و سوسنِ آزاده کنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۴ - تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
به خدایی که تویی بندهٔ بگزیدهٔ او
که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست
بی‌دلی سهل بود گر نَبُوَد بی‌دینی
ادب و شرم تو را خسرو مه‌رویان کرد
آفرین بر تو که شایستهٔ صد چندینی
عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار
ظاهراً مصلحت وقت در آن می‌بینی
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست
که تو خوش‌تر ز گل و تازه‌تر از نسرینی
شیشه‌بازیِ سِرشکم نگری از چپ و راست
گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی
سخنی بی‌غرض از بندهٔ مخلص بشنو
ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
نازنینی چو تو پاکیزه‌دل و پاک‌نهاد
بهتر آن است که با مردمِ بد ننشینی
سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد
بَلَغَ الطّاقَةَ یا مُقلَةَ عَینی بِیني
تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل
لایق بندگی خواجه جلال‌الدینی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۵ - ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
ساقیا سایهٔ ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک‌رنگی از این نقش نمی‌آید خیز
دلق آلودهٔ صوفی به می ناب بشوی
سفله‌طبع است جهان، بر کَرَمَش تکیه مکن
ای جهان‌دیده! ثباتِ قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
«از در عیش درآ و به ره عیب مپوی»
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظِ ما بوی ریا می‌آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۸ - سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
سَحرم هاتف میخانه به دولت‌خواهی
گفت باز آی که دیرینهٔ این درگاهی
همچو جَم جرعهٔ ما کَش که ز سِرّ دو جهان
پرتو جام جهان‌بین دهدَت آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که سِتانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت، زیر سر و بر تارَک هفت‌اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب‌جاهی
سَر ما و در میخانه که طرف بامش
به فلک بَر شد و دیوار بدین کوتاهی
قطع این مرحله بی‌همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
تو دم فقر ندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
حافظِ خام‌طمع! شرمی از این قصّه بدار
عملت چیست که فردوس بَرین می‌خواهی‌؟
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹۰ - در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
در همه دِیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفْتر جایی
دل که آیینه شاهی‌ست غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی
کرده‌ام توبه به دست صنم باده‌فروش
که دگَر مِی نخورم بی‌ رخِ بزم‌آرایی
نرگس اَر لاف زد از شیوه چشمِ تو مَرَنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرحِ این قصه مگر شمع بَرآرَد به زبان
وَرنَه پروانه ندارد به سخن، پروایی
جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سَهی‌بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی‌ رخِ دوست
گشت هر گوشه چشم از غمِ دل، دریایی
سخن غیر مگو با منِ معشوقه‌پرست
کَز وِی و جامِ مِی‌ام نیست به کَس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر درِ میکده‌ای، با دَف و نِی، ترسایی
«گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بُوَد فردایی»
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰ - مفروشید کمان و زره و تیغ، زنان را
مَفروشید کَمان و زِرِه و تیغ، زنان را
که سِزا نیست سِلَح‌ها به جُز از تیغ زنان را
چه کُند بَندهٔ صورت، کَمَرِ عشقِ خدا را؟
چه کُند عورَتِ مِسکین، سِپَر و گُرز و سِنان را؟
چو میان نیست، کَمَر را به کجا بَندَد آخِر
که وِیْ از سنگ کشیدن، بِشِکَسته‌ست میان را
زَر و سیم و دُر و گوه، نه که سنگی‌ست مُزَوَّر
ز پِیِ سنگ کشیدن، چو خَری ساخته جان را
مَنِشین با دو سه اَبْلَه، که بِمانی زِ چُنین رَهْ
تو زِ مَردانِ خدا جو، صِفَتِ جان و جهان را
سویِ آن چَشم نَظَر کُن، که بُوَد مَستِ تَجَلّی
که در آن چَشم بیابی، گُهَرِ عین و عِیان را
تو در آن سایه بِنِه سَر، که شَجَر را کُند اَخْضَر
که بِدان جاست مَجاری هَمِگی، اَمن و اَمان را
گُذر از خوابْ برادر به شبِ تیره چو اَخْتَر
که به شب باید جُستن، وَطَنِ یارِ نَهان را
به نَظَربَخش نَظَر کُن، زِ میْ‌اَش بُلبُله تَر کُن
سویِ آن دور سَفَر کُن، چه کُنی دورِ زمان را
بِپَران تیرِ نَظَر را، به مؤثِّر دِه اثر را
تَبَعِ تیرِ نَظَر دان، تَنِ مانندِ کَمان را
چو عَدواَیْدِ تو گردد، چو کَرَم قَیدِ تو گردد
چو یَقین صَیدِ تو گردد بدَران دام گُمان را
سویِ حَق چون بِشِتابی، تو چو خورشید بِتابی
چو چُنان سود بیابی، چه کُنی سود و زیان را؟
هَله ای تُرشِ چو آلو، بِشِنو بانگِ تَعالوا
که گُشاده‌ست به دَعوت، مَهِ جاوید، دَهان را
من ازین فاتحه بَسْتَمْ لَبِ خود، باقی ازو جو
که دَرآکَنْد به گوهر، دَهَنِ فاتحه خوان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۱ - چو فرستاد عنایت به زمین مشعله‌ها را
چو فرستاد عِنایَت به زمین مَشعَلِه‌ها را
که بِدَر پَردهٔ تَن را و بِبین مَشعَلِه‌ها را
تو چرا مُنکِر نوری؟ مَگَر از اصلْ تو کوری؟
وَگَر از اصلْ تو دوری، چه ازین مَشعَلِه‌ها را؟
خِرَدا چند به هوشی، خِرَدا چند بِپوشی
تو عَزَبخانهٔ مَهْ را، تو چُنین مَشعَلِه‌ها را
بِنِگَر رَزمِ جهان را، بِنِگَر لشکرِ جان را
که به مَردی بِگُشادند کَمین، مَشعَلِه‌ها را
تو اگر خواب دَرآیی، وَرْ ازین باب دَرآیی
تو بِدانیّ و بِبینی، به یَقین مَشعَلِه‌ها را
تو صَلاحِ دل و دین را، چو بدان چَشم بِبینی
به خدا روحِ اَمینیّ و اَمینْ مَشعَلِه‌ها را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۲ - تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
تو مرا جان و جهانی چه کُنم جان و جهان را؟
تو مرا گنجِ رَوانی چه کُنم سود و زیان را؟
نَفَسی یارِ شرابَم نَفَسی یارِ کَبابَم
چو درین دورْ خَرابَم چه کُنم دورِ زمان را؟
زِ همه خَلْق رَمیدَم زِ همه باز رَهیدَم
نه نَهانَم نه پدیدم چه کُنم کَوْن و مکان را؟
زِ وصالِ تو خُمارَم سَرِ مَخْلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کُنم تیر و کَمان را؟
چو من اَنْدَر تَکِ جویَم چه رَوَم آب چه جویَم؟
چه توان گفت؟ چه گویم؟ صِفَت این جویِ رَوان را؟
چو نَهادم سَرِ هستی چه کَشَم بارِ کُهی را؟
چو مرا گُرگْ شَبان شُد چه کَشَم نازِ شَبان را؟
چه خوشی عشق چه مَستی چو قَدَح بر کَفِ دَستی
خُنُک آن جا که نِشَستی خُنُک آن دیدهٔ جان را
زِ تو هر ذَرّه جهانی زِ تو هر قطره چو جانی
چو زِ تو یافت نشانی چه کُند نام و نشان را؟
جهَتِ گوهرِ فایِق به تَکِ بَحرِ حَقایِق
چو به سَر باید رَفتن چه کُنم پایِ دَوان را؟
به سِلاحِ اَحَدی تو رَهِ ما را بِزَدی تو
همه رَختَم سِتَدی تو چه دَهَم باجْ سِتان را؟
زِ شُعاعِ مَهِ تابان زِ خَمِ طـُرّهٔ پیچان
دلِ من شُد سَبُک ای جان بِدِه آن رَطْلِ گِران را
مَنِگَر رنج و بَلا را بِنِگَر عشق و وَلا را
مَنِگَر جور و جَفا را بِنِگَر صد نِگَران را
غَم را لُطْف لَقَب کُن زِ غَم و دَرد طَرَب کُن
هم ازین خوب طَلَب کُن فَرَج و اَمن و اَمان را
بِطَلَب اَمن و اَمان را بِگُزین گوشه گِران را
بِشِنو راهْ دِهان را مَگُشا راهِ دَهان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۷ - که بپرسد جز تو، خسته و رنجور تو را؟
کِه بِپُرسَد جُزِ تو، خسته و رَنْجورِ تو را؟
ای مسیح از پِیِ پُرسیدنِ رَنْجور بیا
دستِ خود بر سَرِ رَنْجور بِنِه که چونی؟
از گُناهَش بِمَیَندیش و به کینْ دستْ مَخا
آن کِه خورشیدِ بَلا بر سَرِ او تیغ زده ست
گُسترانْ بر سَرِ او، سایهٔ اِحْسان و رِضا
این مُقصِّر به دو صد رنجْ سِزاوار شُده ست
لیک زان لُطفْ به جُز عَفو و کَرَم نیست سِزا
آن دلی را که به صد شیر و شِکَر پَروَردی
مَچَشانَش پس از آن هر نَفَسی زَهرِ جَفا
تا تو برداشته‌یی دل زِ من و مَسْکَنِ من
بَند بُسْکُست و دَرآمَد سویِ من سیلِ بَلا
تو شِفایی، چو بیایی خوش و رو بِنْمایی
سِپَهِ رنج گُریزند و نِمایند قَفا
به طَبیبَش چه حواله کُنی ای آبِ حَیات
از همان جا که رَسَد دَرد، همان جاست دَوا
همه عالَم چو تَن‌اَند و تو سَر و جانِ همه
کِی شود زنده تَنی که سَرِ او گشت جُدا
ای تو سَرچَشمهٔ حیوان و حَیاتِ هَمِگان
جویِ ما خُشک شُده ست، آب ازین سو بِگُشا
جُز ازین، چند سُخَن در دلِ رَنْجور بِمانْد
تا نَبینَد رُخِ خوبِ تو نگوید به خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۸ - ای بروییده بناخواست به مانند گیا
ای بِروییده بِناخواست به مانندِ گیا
چون تو را نیست نَمَک، خواه بُرو، خواه بیا
هر کِه را نیست نَمَک گَر چه نِمایَد خِدمَت
خِدمَتِ او به حقیقت، همه زَرق است و ریا
بُرو ای غُصّه دَمی، زَحمَتِ خود کوتَه کُن
بادهٔ عشق بیا زود که جانَت بِزیا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۹ - رو ترش کن که همه روترشانند این جا
رو تُرُش کُن که همه روتُرُشانَنْد این جا
کورشو تا نَخوری از کَفِ هر کور عَصا
لَنگ رو چون که دَرین کویْ همه لَنْگانَنْد
لَته بر پایْ بِپیچ و کَژ و مَژ کُن سَر و پا
زَعفَران بر رُخِ خود مال اگر مَه رویی
رویِ خوب اَرْ بِنِمایی بِخوری زَخمِ قَفا
آیِنِه زیرِ بَغَل زَن چو بِبینی زشتی
وَرْنه بَدنام کُنی آیِنِه را ای مولا
تا که هُشیاری و با خویش مُدارا می‌کُن
چون که سَرمَست شُدی هر چه که بادا بادا
ساغَری چند بِخور از کَفِ ساقیِّ وِصال
چون که بر کار شُدی بَرجِه و در رَقْص دَرآ
گِرِد آن نُقطه چو پَرگار هَمی‌زَن چَرخی
این چُنین چَرخ فَریضه‌ست چُنین دایره را
بازگو آنچه بِگُفتی که فراموشَم شُد
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای مَهْ و مَهْ پارهٔ ما
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای همه ایّامِ تو خوش
سَلَّمَ اللّهُ عَلَیْک ای دَمِ یُحْیِی الْمَوْتی
چَشمِ بَد دور از آن رو که چون بِرْبود دلی
هیچ سودش نکُند چاره و لا حَولَ وَ لا
ما به دَریوزهٔ حُسنِ تو زِ دور آمده‌ایم
ماه را از رُخِ پُرنور بُوَد جود و سَخا
ماه بِشْنود دُعایِ من و کَف‌ها بَرداشت
پیشِ ماهِ تو و می‌گفت مرا نیز مَها
مَهْ و خورشید و فَلَک‌ها و مَعانیّ و عُقول
سویِ ما مُحتَشَمانَنْد و به سویِ تو گدا
غَیرتَت لب بِگَزید و به دِلَم گفت خَموش
دلِ من تَن زد و بِنْشَست و بِیَفکَند لِوا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۳ - به شکرخنده اگر می‌ببرد جان مرا
به شِکَرخَنده اگر می‌بِبَرَد جانِ مرا
مَتَّعَ اللّهُ فُوادیْ بِحَبیْبیْ اَبَدا
جانَم آن لحظه بِخندد که وِی اَش قَبْض کُند
اِنَّما یُوْمِنُ اَجْزایَ اِذا اَسْکَرَها
مَغزِ هر ذَرّه چو از روزَنِ او مَست شود
سَبَّحَتْ راقِصَه عَزَّ حَبیبیْ وَ عَلا
چون که از خوردنِ باده هَمِگی باده شَوَم
اَنَا نُقْل وَ مُدام فَاشْرَبانی وَ کُلا
هَله ای روز چه روزی تو که عُمرِ تو دراز
یَوْمَ وَصْل وَ رَحیق وَ نَعیم وَ رِضا
تَنِ هَمچون خُمِ ما را پِیِ آن باده سِرِشت
نِعْمَ ما قَدَّرَ رَبّی لِفُوادیْ وَ قَضا
خُمِ سِرکِه دِگراست و خُم دوشاب دِگَر
کانَ فی خابِیَهِ الرّوحِ نَبِیذُ فَغَلی
می مَنَم خود که نمی‌گُنْجَمْ در خُمِّ جهان
بَرنَتابَد خُمِ نُه چَرخْ کَف و جوشِ مرا
مِی مُرده چه خوری هینْ تو مرا خور که می‌اَم
اَنَا زِقُّ مُلئَتْ فیهِ شرابُ وَ سِقا
وَگَرَت رِزْق نباشد من و یاران بِخوریم
فَانْصِتُوا وَ اعْتَرِفُوا مَعْشَرَا اِخوانِ صَفا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۷ - سبق الجد الینا نزل الحب علینا
سَبَقَ الْجَدُّ اِلَیْنا نَزَلَ الْحِبُّ عَلَیْنا
سَکَنَ الْعِشْقُ لَدَیْنا فَسَکَنّا وَ ثَوَیْنا
زَمَنُ الصَّحْوِ نَدامَهْ زَمَنُ السُّکْرِ کَرامَهْ
خَطَرُ الْعِشْقِ سَلامَهْ فَفُتِنّا وَ فَنَیْنا
فَسَقانا وَ سَبانا وَ کَلانا وَ رَعانا
وَ مِنَ الْغَیبِ اَتانا فَدَعانا وَ اَتَیْنا
فَوَجَدْناهُ رَفیقًا وَ مَناصًا وَ طَریقًا
وَ شَرابًا وَ رَحیقًا فَسَقانا وَ سَقَیْنا
صَدَقَ الْعِشْقُ مَقالًا کَرَمُ الْغَیْبِ تَوالیٰ
وَ مِنَ الْخُلْفِ تَعالیٰ فَوَفانا وَ وَفَیْنا
مَلَأَ الطّارِقُ کاسًا طَرَدَ الْکاسُ نُعاسًا
مَهَّدَ السُّکْرُ اَساسًا وَ عَلیٰ ذاکَ بَنَیْنا
فَرَأَیْنا خَفِراتٍ وَ مَغانٍ حَسَناتٍ
سُرُجًا فی ظُلُماتٍ فَدُهِشْنا وَ هَوَیْنا
فَاِلَیْهِنَّ نَظَرْنا فَشَکَرْنا وَ سَکِرْنا
وَ مِنَ السُّکْرِ عَبَرْنا کَفَتِ الْعَبْرَةُ زَیْنا
فَرَجَعْنا بِیَسارٍ وَ رُبًّی ذاتِ قَرارٍ
وَ حَکَیْنا لِمُشاةٍ وَ شَهِدْنا وَ اَلَیْنا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸ - انا لا اقسم الا برجال صدقونا
اَنَا لا اُقْسِمُ اِلّا بِرِجالٍ صَدَقُونا
اَنَا لا اَعْشَقُ اِلّا بِمِلاحٍ عَشِقُونا
فَصَبَوْا ثُمَّ صَبَیْنا فَاَتَوْا ثُمَّ اَتَیْنا
لَهُمُ الْفَضْلُ عَلَیْنا، لِمَ؟ مِمّا سَبَقُونا
فَفَتَحْنا حَدَقاتٍ وَ غَنِمْنا صَدَقاتٍ
وَ سَرَقْنا سَرَقاتٍ فَاِذا هُمْ سَرَقُونا
فَظَفِرْنا بِقُلوبٍ وَ عَلِمْنا بِغُیُوبٍ
فَسَقَی اللّهُ وَ سُقْیًا لِعُیونٍ رَمَقُونا
لَحِقَ الْفَضْلُ، وَ اِلّا لَهُتِکْنا وَ هَلَکْنا
فَفَرَرْنا وَ نَفِرْنا فَاِذا هُمْ لَحِقُونا
اَنَا، لَوْلایَ اُحاذِرْ سَخَطَ اللّهِ، لَقُلْتُ
رَمَقَ الْعَیْنُ لِزامًا خَلَقُونا خَلَقُونا
فَتَعَرَّضْ لِشُمُوسٍ مُکِّنَتْ تَحْتَ نُفُوسٍ
وَ سَقَوْنا بِکُؤُوسٍ رَزَقُونا رَزَقُونا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۰ - کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب؟
کو همه لُطف که در رویِ تو دیدم همه شب؟
وان حَدیثِ چو شِکَر، کَزْ تو شَنیدم همه شب؟
گر چه از شمعِ تو می‌سوخت چو پروانه دِلَم
گِردِ شمعِ رُخِ خوب تو پَریدم همه شب
شب به پیشِ رُخِ چون ماهِ تو چادر می‌بَست
من چو مَهْ چادرِ شب می‌بِدَریدم همه شب
جانْ زِ ذوقِ تو چو گُربه لبِ خود می‌لیسَد
من چو طِفْلان سَرِ اَنگُشت گَزیدم همه شب
سینه چون خانه زنبور پُر از مَشْغَله بود
کَزْ تو ای کانِ عَسَل، شَهْدْ کَشیدم همه شب
دامِ شب آمد جان‌هایِ خَلایِق بِرُبود
چون دلِ مُرغ دَران دامْ طَپیدم همه شب
آن کِه جان‌ها چو کبوتر همه در حُکْم وِی‌اَند
اَنْدَر آن دامْ مَر او را طَلَبیدم هَمه شب
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۴ - هله ای آن که بخوردی سحری باده، که نوشت
هَله ای آن کِه بِخوردی سَحَری باده، که نوشَت
هَله پیش آ که بگویم سُخَنِ رازْ به گوشَت
میِ روح آمد نادر، رو از آن هم بِچَش آخِر
که به یک جُرعه بِپَرَّد همه طَرّاری و هوشَت
چو ازین هوش بِرَستی، به مُساقات و به مَستی
دَهَدَت صد هُشِ دیگر، کَرَمِ باده فروشَت
چو در اسرار دَرآیی، کُنَدَت روحْ سَقایی
به فَلَک غُلْغُله اُفْتَد، زِ هیاهوی و خُروشَت
بِسِتان بادۀ دیگر، جُز ازان اَحْمَر و اَصْفَر
کُنَدَت خواجۀ مَعنی، بِرهانَد زِ نُقوشَت
دَهَد آن کانِ مَلاحَت، قَدَحی وَقتِ صَباحَت
بِهْ ازان صد قَدَحِ میْ، که بِخوردی شبِ دوشَت
تو اگر هایْ نگوییّ و اگر هویْ نگویی
همه اَمْوات و جَمادات بِجوشَند زِ جوشَت
چو در آن حَلْقه بِگُنجی، زَبَرِ مَعدن و گَنجی
هَوَسِ کَسْب بِیُفتَد زِ دلِ مَکْسَبه کوشَت
تو کِه از شرِّ اَعادی، به دو صد چاه فُتادی
بِرَهانید به آخِر، کَرَمِ مَظْلَمه پوشَت
همه آهنگِ لِقا کُن، خَمُش و صید رَها کُن
به خَموشیْت مُیَسَّر شود این صیدِ وُحوشَت
تو دَهان را چو بِبَندی، خَمُشی را بِپَسَندی
کَشِش و جَذْبِ نَدیمان، نگُذارَند خَموشَت
مولوی : غزلیات
غزل ۴۰۵ - به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت
به خدا کِتْ نگُذارم که رَوی راهِ سَلامَت
که سَر و پا و سَلامَت، نَبُوَد روزِ قیامَت
حَشَمِ عشق دَرآمَد، رَبَضِ شهر بَرآمَد
هَله ای یارِ قَلَنْدر، بِشِنو طَبْلِ مَلامَت
دل و جان فانیِ لا کُن، تَنِ خود هَمچو قَبا کُن
نه اثر گو نه خَبَر گو، نه نشانی نه عَلامَت
چو من از خویش بِرَسْتَم، رَه اندیشه بِبَسْتَم
هَله ای سَردِهِ مَستم، بِرَهانَم به تَمامَت
هَله بَرجِه، هَله بَرجِه، قَدَمی بر سَرِ خود نِهْ
هَله بَرپَر، هَله بَرپَر، چو من از شُکر و غَرامَت
بِبُر ای عشقْ چو موسی، سَرِ فرعونِ تکَبُّر
هَله فرعونْ به پیش آ، که گرفتم دَر و بامَت
چو من از غَیب رَسیدم، سِپَه غیب کَشیدم
بُرو ای ظالمِ سَرکَش، که فُتادی زِ زَعامَت
هَله پالیزِ تو باقی، سَرِ خَر عالَم فانی
همه دیدارِ کَریم است دَرین عشقْ کَرامَت
نکُند رَحمَتِ مُطْلَق به بَلا جانِ تو ویران
نکُند والِده ما را، زِ پِیِ کینه حِجامَت
نَبُوَد جان و دِلَم را، زِ تو سیریّ و مَلولی
نَبُوَد هیچ کسی را، زِ دل و دیده سَآمَت
به جُز از عشقِ مُجرَّد، به هر آن نَقْش که رفتم
بِنَاَرْزید خوشی‌هاشْ به تَلْخیِّ نَدامَت
هَله تا یاوه نگردیْ چو دَرین حوض رَسیدی
که تَکَش آبِ حَیات است و لَبَش جایِ اقامَت
چو دَرین حوض دَراُفتی، همهٔ خویش بِدو دهْ
بِمَزَن دَسْتَک و پایَک، تو بِچُستیّ و شَهامَت
همه تسلیم و خَمُش کُن، نه امامی تو زِ جَمعی
نَرَسَد هیچ کسی را، به جُز این عشقْ اِمامَت