تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳۷ - ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
شرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای
آب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای
هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
در آرزوی خاک در یار سوختیم
یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی
در آتش ار خیال رخش دست می‌دهد
ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست
از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عنایتی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۳۹ - دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسد
ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۱ - خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاه راه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۹ - زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
خط بر صحیفه ی گل و گلزار می‌کشی
اشک حرم نشین نهانخانه ی مرا
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی
کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف
هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست
از خلوتم به خانه ی خمار می‌کشی
گفتی سر تو بسته ی فتراک ما شود
سهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم
وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی
بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند
ای تازه گل که دامن از این خار می‌کشی
حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم دهر
می می‌خوری و طره ی دلدار می‌کشی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۵ - رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا
و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی
می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم
می‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملی
گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق
آن را تفضلی نه و این را تبدلی
چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب
گشتم چنان که هیچ نماندم تحملی
بس گل شکفته می‌شود این باغ را ولی
کس بی بلای خار نچیده‌ست از او گلی
حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ
دارد هزار عیب و ندارد تفضلی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۹ - صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی
صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی
برگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مایی و منی افتاده‌ام بیار
می تا خلاص بخشدم از مایی و منی
خون پیاله خور که حلال است خون او
در کار یار باش که کاریست کردنی
ساقی به دست باش که غم در کمین ماست
مطرب نگاه دار همین ره که می‌زنی
می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی
ساقی به بی‌نیازی رندان که می بده
تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۲ - ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی
ای دل! به کوی عشق گذاری نمی‌کنی
اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی
بازِ ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی
این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بویِ نگاری نمی‌کنی
مشکین از آن نشد دمِ خُلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی
ترسم کز این چمن نبری آستینِ گل
کز گلشنش تحملِ خاری نمی‌کنی
در آستینِ جان تو صد نافه مدرج است
وآن را فدای طرهٔ یاری نمی‌کنی
ساغر لطیف و دلکش و مِی، افکنی به خاک
واندیشه از بلای خماری نمی‌کنی
حافظ برو که بندگیِ پادشاهِ وقت
گر جمله می‌کنند، تو باری نمی‌کنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۶ - بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلوی
می‌خوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
یعنی بیا، که آتشِ موسی، نمودْ گُل
تا از درخت، نکتهٔ توحید بشنوی
مرغان باغ، قافیه‌سنجند و بذله‌گوی
تا خواجه مِی خورَد، به غزل‌های پهلوی
جمشید، جز حکایتِ جام، از جهان نَبُرد
زنهار! دل مَبَند، بر اسبابِ دنیوی
این قصّهٔ عجب شِنو از بختِ واژگون
ما را بِکُشت یار، به انفاسِ عیسَوی
خوش، وقتِ بوریا و گدایی و خوابِ امن
کاین عیش، نیست درخورِ اُورَنگِ خسروی
چَشمت، به غَمزه، خانهٔ مردم، خراب کرد
مَخموریت مَباد، که خوش مَست می‌رَوی
دهقان سال‌خورده، چه خوش گفت با پسر
کای نورِ چشمِ من! به جز از کِشته، نَدرَوی
ساقی، مگر وظیفهٔ حافظ، زیاده داد
کآشفته گَشت، طُرّهٔ دَستارِ مولوی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۷ - ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی
ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبهٔ خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوب‌تر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب‌نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷ - ای بنده بازگرد، به درگاه ما بیا
ای بَنده بازگَرد، به دَرگاهِ ما بیا
بِشْنو زِ آسْمان‌ها، حَیَّ عَلَی الصَّلا
دَرهایِ گُلْسِتان زِ پِیِ تو گُشاده ایم
در خارْزار چند دَوی، ای بِرهنه پا؟
جان را من آفریدم و دَردیش داده‌اَم
آن کَس که دَرد داد، هَمو سازَدَش دَوا
قَدّی چو سَرو خواهی، در باغِ عشقْ رو
کین چَرخِ کوژپُشت کُند قَدِّ تو دوتا
باغی که برگ و شاخَش، گویا و زنده اند
باغی که جان ندارد، آن نیست جانْ فَزا
ای زنده زاده چونی، از گَندِ مُردگان؟
خود تاسه می‌نگیرد ازین مُردگان تو را؟
هر دو جهان پُر است زِ حَیِّ حَیات بَخش
با جانِ پنج روزه قَناعَت مَکُن زِ ما
جان‌ها شِمارِ ذَرّه مُعَلَّق هَمی‌زَنند
هر یک چو آفتاب در اَفْلاکِ کِبْریا
ایشان چو ما زِ اوَّلْ خُفاش بوده‌اند
خُفاشْ شَمس گشت از آن بَخشش و عَطا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۸ - ای صوفیان عشق، بدرید خرقه‌ها
ای صوفیانِ عشق، بِدَرّید خِرقه‌ها
صد جامه ضَرب کرد گُل از لَذَّتِ صَبا
کَزْ یار دور مانْد و گرفتارِ خار شُد
زین هر دو دَرد رَسْت گُل از امرِ ایتیا
از غَیب رو نِمود، صَلایی زد و بِرَفت
کین راه کوتَه ست، گَرَت نیست پا رَوا
من هم خَموش کردم و رفتم عَقیبِ گُل
از من سَلام و خِدمَت، ریحان و لاله را
دل از سُخن پُر آمد و امکانِ گفت نیست
ای جانِ صوفیان، بِگُشا لب به ماجَرا
زان حال‌ها بگو که هنوز آن نیامده ست
چون خویِ صوفیان نَبُوَد ذِکرِ مامَضی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹ - ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
ای خان و مان بِمانْده و از شهرِ خود جُدا
شاد آمَدیت از سَفَرِ خانهٔ خدا
روز از سَفَر به فاقه و شب‌ها قَرارْ نی
در عشقِ حَجِّ کعبه و دیدارِ مُصْطَفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاهِ حَق
در خانهٔ خدا شُده قَدْ کانَ آمِنا
چونید و چون بُدیْت دَرین راهِ باخَطَر؟
ایمِن کُند خدایْ دَرین راه جُمله را
در آسْمان زِ غُلْغُلِ لَبَّیکِ حاجیان
تا عَرْش نَعره‌ها و غَریو است از صَدا
جانْ چَشمِ تو بِبوسَد و بر پات سَر نَهَد
ای مَروه را بِدیده و بَررَفته بر صَفا
مِهْمانِ حَق شُدیْت و خدا وَعده کرده است
مهمانْ عزیز باشد، خاصه به پیشِ ما
جانْ خاکِ اُشْتُری که کَشَد بارِ حاجیان
تا مَشْعَرُالْحَرام وَ تا مَنْزِلِ مِنا
بازآمده زِ حَجّ و دل آن جا شُده مُقیم
جانْ حَلْقه را گرفته و تَنْ گشته مُبْتَلا
از شامْ ذاتِ جُحْفَه و از بَصره ذاتِ عِرق
باتیغ و با کَفَن شده این جا که رَبَّنا
کوهِ صَفا بَرآ، به سَرِ کوه، رُخ به بیت
تکبیر کُن برادر و تَهْلیل و هم دُعا
اکنون که هفت بار طَوافَت قبول شُد
اَنْدَر مَقامْ دو رَکْعَت کُن قُدوم را
وان گَهْ بَرآ به مَروِه و مانندِ این بِکُن
تا هفت بار و باز به خانه طَواف‌ها
تا روزِ تَرویَه بِشِنو خُطبهٔ بَلیغ
وان گَهْ به جانِبِ عَرَفات آی در صَلا
وان گَهْ به موقِف آی و به قُربِ جَبَل بایست
پس بامْداد بارِ دِگَر بیست هم به جا
وان گَهْ رویْ سویِ مِنی آر و بعد از آن
تا هفت بار می‌زَن و می‌گیر سنگ‌ها
از ما سلام بادا بر رُکْن و بر حَطیم
ای شوقِ ما به زَمزَم و آن مَنْزِلِ وَفا
صُبحی بُوَد زِ خواب بِخیزیم گِردْ ما
از اَذْخَر و خَلیل به ما بو دَهَد صَبا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۰ - نام شتر به ترکی چبود؟ بگو دوا
نامِ شُتر به تُرکی چِبْوَد؟ بگو دَوا
نامِ بَچَه‌ش چه باشد؟ او خود پِی‌اش دَوا
ما زادهٔ قَضا و قَضا مادرِ همه‌ست
چون کودکانْ دَوان شده‌ایم از پِیِ قَضا
ما شیر ازو خوریم و همه در پِی‌اَش پریم
گَر شرق و غرب تازَد، وَرْ جانبِ سَما
طَبْلِ سَفَر زَده‌ست، قَدَم در سَفَر نَهیم
در حفظ و در حِمایَت و در عِصْمَتِ خدا
در شهر و در بیابان، همراهِ آن مَهیم
ای جانْ غُلام و بَندهٔ آن ماهِ خوشْ لِقا
آن جاست شهر کان شَهِ اَرْواح می‌کَشَد
آن جاست خان و مان که بگوید خدا بیا
کوتَه شود بیابان، چون قبله او بُوَد
پیش و سِپَس چَمَن بُوَد و سَروِ دِلْرُبا
کوهی که در رَه آید هم پُشتْ خَم دَهَد
کِی قاصِدانِ مَعدنِ اِجْلالْ مَرحَبا
هَمچون حَریرْ نَرم شود سَنْگلاخْ راه
چون او بُوَد قَلاوُزِ آن راه و پیشوا
ما سایه‌وار در پِیِ آن مَهْ دَوان شدیم
ای دوستانِ هَمدل و همراه، اَلصَّلا
دل را رَفیقِ ما کُند آن کِش که عُذر هست
زیرا که دل سَبُک بُوَد و چُست و تیزپا
دلْ مصر می‌رَوَد که به کَشتیش وَهْم نیست
دلْ مکّه می‌رود که نَجویَد مِهاره را
از لَنگیِ تَن است و زِ چالاکیِ دل‌ست
کَزْ تن نَجُست حَق و زِ دل جُست آن وَفا
اما کجاست آن تَنِ هَمرنگِ جان شده
آب و گِلی شده‌ست بر اَرْواحْ پادشا
اَرْواحْ خیره مانده که این شوره خاک بین
از حَدِّ ما گُذشت و مَلِک گشت و مُقتَدا
چه جایِ مُقتَدا که بدان جا که او رَسید
گَر پا نَهیم پیش، بِسوزیم در شِقا
این در گُمان نبود، دَرو طَعْن می‌زدیم
در هیچ آدمی مَنِگَر خوار ای کیا
ما هَمچو آب در گُل و ریحان رَوان شویم
تا خاک‌هایِ تشنه زِ ما بَر دَهَد گیا
بی دست و پاست خاک، جِگَر گرم بَهرِ آب
زین رو دَوانْ دَوان رَوَد آن آبْ جوی‌ها
پِستانِ آب می‌خَلَد، ایرا که دایه اوست
طِفْلْ نَبات را طَلَبَد، دایه جا به جا
ما را زِ شهرِ روح چُنین جَذبه‌ها کَشید
در صد هزار مَنْزلْ تا عالَم فَنا
باز از جهانِ روحْ رَسولان هَمی‌رَسند
پنهان و آشکارا بازآ به اَقْرِبا
یارانِ نو گرفتی و ما را گُذاشتی
ما بی‌تو ناخوشیم اگر تو خوشی زِ ما
ای خواجه این مَلالتِ تو ز آهِ اَقْرِباست
با هر که جُفت گردی، آنَت کُند جُدا
خاموش کُن که هِمَّتِ ایشان پِیِ تو است
تأثیرِ همَّت‌ست تَصاریفِ اِبْتِلا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱ - شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
شب رفت و هم تمام نشُد ماجَرایِ ما
ناچار گفتنی‌ست تمامیِّ ماجَرا
وَاللّهْ زِدورِ آدم تا روزِ رَسْتْخیز
کوتَه نگشت و هم نشود این دِرازنا
اما چُنین نِمایَد کاینَک تمام شُد
چون تُرک گوید اِشْپو، مَردِ رَونده را
اِشپویِ تُرک چیست که نزدیکِ مَنْزِلی
تا گرمی و جَلادَت و قوَّت دَهَد تو را
چون راهْ رفتنی‌ست، تَوقُّف هَلاکَت است
چونَت قُنُق کُند که بیا خَرگَهْ اَنْدَرآ
صاحِبْ مُروَّتی‌ست که جانَش دریغ نیست
لیکِن گَرَت بگیرد، ماندی در اِبْتِلا
بر تُرکْ ظَنِّ بَد مَبَر و مُتَّهم مَکُن
مَسْتیز هَمچو هِنْدو، بِشتابْ هَمْرَها
کان جا در آتش است سه نَعْل از برایِ تو
وان جا به گوشِ توست دلِ خویش و اَقْرِبا
نگْذارد اشتیاقِ کَریمان که آبِ خوش
اَنْدَر گِلویِ تو رَوَد ای یارِ باوَفا
گَر در عَسلَ نشینی، تَلْخَت کنند زود
وَرْ با وفا تو جُفت شَوی، گردد آن جَفا
خاموش باش و راه رو و این یَقین بِدان
سَرگشته دارد آبِ غریبی، چو آسیا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۲ - هر روز بامداد سلام علیکما
هر روز بامْداد سَلامٌ عَلَیْکُما
آن جا که شَهْ نِشینَد و آن وقتِ مُرتَضا
دل ایستاده پیشَش، بسته دو دستِ خویش
تا دستِ شاه بَخْشد پایانْ زَر و عَطا
جانْ مَستِ کاس و تا اَبَدُالدَّهْر گَه گَهی
بر خوانِ جسمْ کاسه نَهَد دل، نَصیبِ ما
تا زان نَصیب بَخْشد دستِ مَسیحِ عشق
مَر مُرده را سعادت و بیمار را دَوا
بَرگِ تمام یابَد ازو باغِ عِشرَتی
هم بانَوا شود زِ طَرَب چَنگُلِ دوتا
در رَقص گشته تَن زِ نَواهایِ تَن تَنَن
جانْ خود خَراب و مَست در آن مَحو و آن فَنا
زندان شُده بهشت زِ نای و زِ نوشِ عشق
قاضیِّ عقلْ مَست در آن مَسْنَدِ قَضا
سویِ مُدَرِّسِ خِرَد آیَند در سوال
کین فِتنهٔ عظیم در اسلام شُد چرا؟
مُفتیِّ عقلِ کُلّ به فَتویٰ دَهَد جواب
کین دَم قیامَت‌ست رَوا کو و نارَوا؟
در عیدگاهِ وَصل بَرآمَد خَطیبِ عشق
با ذوالْفَقار و گفت مَر آن شاه را ثَنا
از بَحرِ لامَکان، همه جان‌هایِ گوهری
کرده نِثارْ گوهر و مَرجانِ جان‌ها
خاصانِ خاص و پَردگیانِ سَرایِ عشق
صَفْ صَف نِشَسته در هَوَسَش بر دَرِ سَرا
چون از شِکافِ پَرده بر ایشان نَظَر کُند
بس نَعره‌هایِ عشق بَرآیَد که مَرحَبا
می‌خواست سینه‌اَش که سَنایی دَهَد به چَرخ
سینایِ سینه اَش بِنَگُنجید در سَما
هر چار عُنصرند دَرین جوشْ هَمچو دیگ
نی نار بَرقَرار و نه خاک و نَم[و] هوا
گَهْ خاک در لباسِ گیا رفت از هَوَس
گَه آبْ خود هوا شُد از بَهرِ این وَلا
از راهِ رُوغْناسْ شُده آبْ آتشی
آتش شُده زِعشقِ هوا هم درَین فَضا
اَرکان به خانه خانه بِگَشته چو بیذَقی
از بَهرِ عشقِ شاه، نه از لَهْوْ چون شما
ای بی‌خَبَربرو، که تو را آبْ روشنی‌ست
تا وارَهَد زِ آب و گِلَت صَفْوَتِ صَفا
زیرا که طالبِ صِفَتِ صَفْوَت‌ست آب
وان نیست جُز وصالِ تو با قُلْزُمِ ضیا
ز آدم اگر بِگَردی او بی‌خدایْ نیست
اِبْلیس وار سنگ خوری از کَفِ خدا
آری خدای نیست، وَلیکِن خدای را
این سُنَّتی‌ست رفته در اسرارِ کِبْریا
چون پیشِ آدم از دل و جان و بَدَن کُنی
یک سَجده یی به امرِ حَق از صِدْقِ بی‌ریا
هر سو که تو بِگَردی از قبله بعد از آن
کعبه بِگَردد آن سو، بَهرِ دلِ تو را
مَجموع چون نباشم در راه، پس زِ من
مَجموع چون شوند رَفیقانِ باوَفا؟
دیوارهایِ خانه چو مَجموع شُد به نَظْم
آن گاه اهلِ خانه دَرو جمع شُد دِلا
چون کیسه جمع نَبْوَد، باشد دَریده دَرْز
پس سیم جمع چون شود، از وِیْ یکی بیا
مَجموع چون شَوَم؟چو به تبریز شُد ْمُقیم
شَمسُ الْحَقی که او شُد سَرجمعِ هر عَلا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳ - آمد بهار خرم، آمد نگار ما
آمد بهارِ خُرَّم، آمد نِگارِ ما
چون صد هزار تَنْگِ شِکَر در کِنارِ ما
آمد مَهی که مَجْلِسِ جانْ زو مُنَوَّرست
تا بِشْکَنَد زِ بادهٔ گُلْگونْ خُمارِ ما
شاد آمدی بیا و مُلوکانه آمدی
ای سَروِ گُلْسِتانْ، چَمَن و لاله زارِ ما
پاینده باش ای مَهْ و پاینده عُمر باش
در بیشهٔ جهانْ زِ برایِ شکارِ ما
دریا بِجوش از تو که بی مِثْل گوهری
کُهْسار در خُروش که ای یارِغارِ ما
در روزِ بَزمْ ساقیِ دریاعَطایِ ما
در روزِ رَزمْ شیرِ نَر و ذوالْفَقارِ ما
چونی دَرین غریبی و چونی دَرین سَفَر؟
بَرخیز تا رَویم به سویِ دیارِ ما
ما را به مَشک و خُمّ و سَبوها قَرار نیست
ما را کَشان کنید سویِ جویبارِ ما
سویِ پَری رُخی که بر آن چَشمه‌ها نِشَست
آرامِ عقلِ مَست و دلِ بی‌قَرارِ ما
شُد ماه در گُدازِشِ سوداش هَمچو ما
شُد آفتابْ از رُخِ او یادگارِ ما
ای رونَقِ صَباح و، صَبوحِ ظَریفِ ما
وِیْ دولتِ پَیاپِیِ بیش از شِمارِ ما
هر چند سخت مَستی، سُستی مَکُن بگیر
کَارْزَد به هر چه گویی، خَمْر و خُمارِ ما
جامی چو آفتابْ پُرآتشْ بگیر زود
دَرکَش به رویِ چون قَمَرِ شهریارِ ما
این نیم کاره مانْد و دلِ من زِ کار شُد
کار او کُند که هست خداوندگارِ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸ - فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتریٰ
فَدَیْتُکَ یا ذَا الْوَحْیِ آیاتُهُ تَتْریٰ
تُفَسِّرُها سِرًّا وَ تَکْنی بِهِ جَهْرا
وَانْشَرْتَ اَمْواتًا وَاَحْیَیْتَهُمْ بِها
فَدَیْتُکَ ما اَدْریٰکَ بِالْاَمْرِ ما اَدْریٰ
فَعادُوا سُکاریٰ فی صِفاتِکَ کُلُّهمْ
وَ ما طَعِمُوا اِثْمًا وَ لا شَرِبُوا خَمْرا
وَلٰکِنْ بَرِیقُ الْقُرْبِ اَفْنیٰ عُقُولَهُمْ
فَسُبْحانَ مَنْ اَرْسیٰ وَ سُبْحانَ مَنْ اَسْریٰ
سَلامٌ عَلیٰ قَوْمٍ تُنادیْ قُلُوبُهُمْ
بِأَلْسِنَةِ الْاَسْرارِ شُکْرًا لَهُ شُکْرا
فَطُوبیٰ لِمَنْ اَدْلیٰ مِنَ الْجِدِّ دَلْوَهُ
وَ فِی الدَّلْوِ حُسْنًا یُوسُفُ قالَ یا بُشْریٰ
یُطالِعُ فی شَعْشاعِ وَجْنَةِ یُوسُفٍ
حَقائِقَ اَسْرارٍ یُحیطُ بِها خُبْرا
تَجَلّیٰ عَلَیْهِ الْغَیْبُ وَ انْدَکَّ عَقْلُهُ
کَمَا انْدَکَّ ذاکَ الطُّورُ وَ اسْتَهْدَمَ الصَّخْرا
فَظَلَّ غَریقُ الْعِشْقِ رُوْحًا مُجَسَّمًا
وَ نُورًا عَظیمًا لَمْ یَذَرْ دُوْنَهُ سِتْرا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱ - یا ساقی المدامه حی علی الصلا
یا ساقیَ الْمُدامَهِ حَیَّ عَلَی الصَّلا
امْلاْ زُجاجَنا بِحُمَیّا فَقَدْ خَلا
جِسْمی زُجاجَتی وَ مُحَیّاکَ قَهْوَتی
یا کامِلَ الْمَلاحَهِ و اللُّطْفِ وَ الْعُلا
ما فازَ عاشِق بِمُحَیّاک ساعَه
اِلّا وَ فِی الصُّدوُدِ تَلاشی مِنَ الْبَلا
اَلْمَوْتُ فی لِقائِکَ یا بَدْرُ طَیِّبُ
حاشاکَ بَلْ لِقاوُکَ اَمْن مِنَ الْبَلا
لَمّا تَلا هَواکَ صِفاتا لِمُهْجَتی
فیها حَمائِم یَتَلَقَّیْنَ ما تَلا
اَسْقَیتَنِی الْمُدامَهَ مِنْ طَرْفِکَ الْبَهی
حَتّی جَلا فُوادِیَ مَنْ اَحْسَنَ الْجَلا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲ - یا من لواء عشقک لا زال عالیا
یا مَنْ لِواءُ عِشْقِکَ لا زالَ عالیا
قَدْ خابَ مَنْ یَکوُنُ مِنَ الْعِشْقِ خالیا
نادی نَسیمُ عِشْقِکَ فی اَنْفُسِ الْوَری
اَحْیاکُمُ جَلالیَ جَلَّ جَلالیا
اَلْحُبُّ و الْغَرامُ اُصُولُ حَیاتِکُمْ
قَدْ خابَ مَنْ یَظَلل من الحب سالیا
فی وَجْنهِ الْمُحِبِّ سُطُور رَقیمَه
طُوبی لِمَنْ یَصیرُ لِمَعْناهُ تالیا
یا عابِسا تَفَرَّقَ فِی الْهَمِّ حالُهُ
بِاللّهِ تَسْتَمِعْ لِمَقالیْ وَ حالیا
یا مَنْ اَذَلَّ عَقْلَکَ نَفْسُ الْهَوی تَعی
مِنْ ذِلَّهِ النُّفُوسِ سَریعا مَعالیا
یا مُهْمِلا مَعیشَتَهُ فی مَحَبَّه
اَسْکُتْ کَفَی اِلِا لهُ مُعینا وَکالیا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۳ - جاء الربیع مفتخرا فی جوارنا
جاءَ الرَّبیعُ مُفْتَخِرا فی جِوارِنا
جاءَ الْحَبیبُ مُبْتَسِما وَسْطَ دارِنا
طیبُوا وَ اَکْرِمُوا و تَعالَوْا الِتَشْرَبُوا
عِنْدَ الْحَبیبِ مُبْتَشِرا فی عُقارِنا
مَنْ رامَ مَغْنَما وَ تَصَّدی جَواهِرا
فَلْیَلْزَمِ الْجَوارِیَ وَسْطَ بِحارِنا