تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۶۸ - چو شست عشق در جانم، شناسا گشت شستش را
چو شَستِ عشق در جانَم، شِناسا گشت شَسْتَش را
به شَستِ عشقْ دست آوَرْد جانِ بُتْ پَرَستش را
به گوشِ دل بِگِفت اِقْبالْ رَسْت آن جان به عشقِ ما
بِکَرد این دل هزاران جانْ نِثارْ آن گفتِ رَسْتَش را
زِ غیرت چونک جان افتاد، گفت اِقْبال هم نَجْهَد
نِشَسْتهست این دل و جانم، هَمیپاید نَجَسْتَشْ را
چو اَنْدَر نیستی هست است و در هستی نباشد هست
بیامَد آتشی در جان، بسوزانید هَسْتَش را
بَراتِ عُمرِ جانْ اِقْبال چون بَرخوانْد پنجه شصت
تَراشید و اَبَد بِنْوِشت بر طومارْ شَصتَش را
خَدیوِ روحْ شَمسُ الدّین، که از بسیاریِ رِفْعَت
نَدانَد جِبْرئیلِ وَحی، خود جایِ نِشَسْتَش را
چو جامَش دید این عقلَم، چو قَرّابه شُد اِشْکَسته
دُرُستیهایِ بیپایان بِبَخشید آن شِکَسْتَش را
چو عشقش دید جانم را، به بالای یَسْت از این هستی
بلندی داد از اِقْبالِ او بالا و پَسْتَش را
اگر چه شیرگیری تو، دِلا میتَرس از آن آهو
که شیرانَنْد بیچاره، مَر آن آهویِ مَستَش را
چو از تیغِ حَیات انگیز، زد مَر مرگ را گَردن
فروآمد زِ اسپْ اِقْبال و میبوسید دَستَش را
در آن روزی که در عالَم، اَلَست آمد نِدا از حَق
بُدِه تبریز از اوَّل، بَلی گویان اَلَستَش را
به شَستِ عشقْ دست آوَرْد جانِ بُتْ پَرَستش را
به گوشِ دل بِگِفت اِقْبالْ رَسْت آن جان به عشقِ ما
بِکَرد این دل هزاران جانْ نِثارْ آن گفتِ رَسْتَش را
زِ غیرت چونک جان افتاد، گفت اِقْبال هم نَجْهَد
نِشَسْتهست این دل و جانم، هَمیپاید نَجَسْتَشْ را
چو اَنْدَر نیستی هست است و در هستی نباشد هست
بیامَد آتشی در جان، بسوزانید هَسْتَش را
بَراتِ عُمرِ جانْ اِقْبال چون بَرخوانْد پنجه شصت
تَراشید و اَبَد بِنْوِشت بر طومارْ شَصتَش را
خَدیوِ روحْ شَمسُ الدّین، که از بسیاریِ رِفْعَت
نَدانَد جِبْرئیلِ وَحی، خود جایِ نِشَسْتَش را
چو جامَش دید این عقلَم، چو قَرّابه شُد اِشْکَسته
دُرُستیهایِ بیپایان بِبَخشید آن شِکَسْتَش را
چو عشقش دید جانم را، به بالای یَسْت از این هستی
بلندی داد از اِقْبالِ او بالا و پَسْتَش را
اگر چه شیرگیری تو، دِلا میتَرس از آن آهو
که شیرانَنْد بیچاره، مَر آن آهویِ مَستَش را
چو از تیغِ حَیات انگیز، زد مَر مرگ را گَردن
فروآمد زِ اسپْ اِقْبال و میبوسید دَستَش را
در آن روزی که در عالَم، اَلَست آمد نِدا از حَق
بُدِه تبریز از اوَّل، بَلی گویان اَلَستَش را
مولوی : غزلیات
غزل ۶۹ - چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
چه باشد گَر نگارینَم بگیرد دستِ من فردا
ز روزَن سَر دَرآویزَد چو قُرصِ ماهِ خوش سیما
دَرآیَد جانْ فَزایِ من گُشایَد دست و پایِ من
که دستَم بَست و پایَم هَم کَفِ هِجْرانِ پابَرجا
بِدو گویم به جانِ تو که بیتو ای حَیاتِ جان
نه شادم میکُند عِشرَت نه مَستم میکُند صَهْبا
وَگَر از نازْ او گوید بُرو از من چه میخواهی؟
زِ سودایِ تو میتَرسَم که پیوندد به من سودا
بَرَم تیغ و کَفَنْ پیشَش چو قُربانی نَهَم گَردن
که از من دَردِسَر داری مرا گَردن بِزَن عَمْدا
تو میدانی که من بیتو نخواهم زندگانی را
مرا مُردن بِهْ از هِجْران به یَزدان کَاخْرَجَ اَلْمَوْتی’
مرا باور نمیآمد که از بَنده تو بَرگردی
همیگفتم اَراجیف است و بُهتانْ گُفتهی اَعْدا
تویی جانِ من و بیجانْ ندانم زیستْ من باری
تویی چَشمِ من و بیتو ندارم دیدهی بینا
رَها کُن این سُخنها را بِزَن مُطرب یکی پَرده
رَباب و دَف به پیش آور اگر نَبْوَد تو را سُرنا
ز روزَن سَر دَرآویزَد چو قُرصِ ماهِ خوش سیما
دَرآیَد جانْ فَزایِ من گُشایَد دست و پایِ من
که دستَم بَست و پایَم هَم کَفِ هِجْرانِ پابَرجا
بِدو گویم به جانِ تو که بیتو ای حَیاتِ جان
نه شادم میکُند عِشرَت نه مَستم میکُند صَهْبا
وَگَر از نازْ او گوید بُرو از من چه میخواهی؟
زِ سودایِ تو میتَرسَم که پیوندد به من سودا
بَرَم تیغ و کَفَنْ پیشَش چو قُربانی نَهَم گَردن
که از من دَردِسَر داری مرا گَردن بِزَن عَمْدا
تو میدانی که من بیتو نخواهم زندگانی را
مرا مُردن بِهْ از هِجْران به یَزدان کَاخْرَجَ اَلْمَوْتی’
مرا باور نمیآمد که از بَنده تو بَرگردی
همیگفتم اَراجیف است و بُهتانْ گُفتهی اَعْدا
تویی جانِ من و بیجانْ ندانم زیستْ من باری
تویی چَشمِ من و بیتو ندارم دیدهی بینا
رَها کُن این سُخنها را بِزَن مُطرب یکی پَرده
رَباب و دَف به پیش آور اگر نَبْوَد تو را سُرنا
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰ - برات آمد، برات آمد، بنه شمع براتی را
بَرات آمد، بَرات آمد، بِنِه شمعِ بَراتی را
خَضِر آمد، خَضِر آمد، بیار آبِ حَیاتی را
عُمَر آمد، عُمَر آمد، ببین سَرزیرْ شیطان را
سَحَر آمد، سَحَر آمد، بِهِل خوابِ سُباتی را
بهار آمد، بهار آمد، رَهیده بین اسیران را
به بُستان آ، به بُستان آ، بِبین خَلْقِ نَجاتی را
چو خورشیدِ حَمَل آمد، شُعاعَش در عَمَل آمد
بِبین لَعْلِ بَدَخشان را و یاقوتِ زَکاتی را
همان سُلطانْ، همان سُلطان، که خاکی را نَبات آرد
بِبَخشد جانْ، بِبَخشد جانْ،نِگارانِ نَباتی را
درختان بینْ، درختان بین، همه صایِمْ همه قایِم
قبول آمد، قبول آمد، مُناجاتِ صَلاتی را
زِ نوراَفْشان،زِ نوراَفْشان،نَتانی دید ذاتَش را
بِبین باریْ، بِبین باری، تَجَلّی صِفاتی را
گُلِستان را، گُلِستان را،خُماری بُد زِ جورِ دِیْ
فرستاد او، فرستاد او، شَراباتِ نَباتی را
بِشارت دِهْ، بِشارت دِهْ، به مَحبوسانِ جسمانی
که حَشْر آمد، که حَشر آمد، شَهیدانِ رُفاتی را
شقایق را، شقایق را، تو شاکِر بین و گُفتی نی
تو هم نو شو، تو هم نو شو، بِهِل نُطْقِ بَیاتی را
شکوفه و میوهٔ بُستان، بَراتِ هر درخت آمد
که بیخَم نیست پوسیده، بِبین وَصلِ سَماتی را
زبانِ صِدق و بَرقِ رو، بَراتِ مومنان آمد
که جانَم واصِلِ وصل است و هِشته بیثَباتی را
خَضِر آمد، خَضِر آمد، بیار آبِ حَیاتی را
عُمَر آمد، عُمَر آمد، ببین سَرزیرْ شیطان را
سَحَر آمد، سَحَر آمد، بِهِل خوابِ سُباتی را
بهار آمد، بهار آمد، رَهیده بین اسیران را
به بُستان آ، به بُستان آ، بِبین خَلْقِ نَجاتی را
چو خورشیدِ حَمَل آمد، شُعاعَش در عَمَل آمد
بِبین لَعْلِ بَدَخشان را و یاقوتِ زَکاتی را
همان سُلطانْ، همان سُلطان، که خاکی را نَبات آرد
بِبَخشد جانْ، بِبَخشد جانْ،نِگارانِ نَباتی را
درختان بینْ، درختان بین، همه صایِمْ همه قایِم
قبول آمد، قبول آمد، مُناجاتِ صَلاتی را
زِ نوراَفْشان،زِ نوراَفْشان،نَتانی دید ذاتَش را
بِبین باریْ، بِبین باری، تَجَلّی صِفاتی را
گُلِستان را، گُلِستان را،خُماری بُد زِ جورِ دِیْ
فرستاد او، فرستاد او، شَراباتِ نَباتی را
بِشارت دِهْ، بِشارت دِهْ، به مَحبوسانِ جسمانی
که حَشْر آمد، که حَشر آمد، شَهیدانِ رُفاتی را
شقایق را، شقایق را، تو شاکِر بین و گُفتی نی
تو هم نو شو، تو هم نو شو، بِهِل نُطْقِ بَیاتی را
شکوفه و میوهٔ بُستان، بَراتِ هر درخت آمد
که بیخَم نیست پوسیده، بِبین وَصلِ سَماتی را
زبانِ صِدق و بَرقِ رو، بَراتِ مومنان آمد
که جانَم واصِلِ وصل است و هِشته بیثَباتی را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۱ - اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را
اگر نه عشقِ شَمسُ الدّین بُدی در روز و شب ما را
فَراغَتها کجا بودی، زِ دام و از سَبَب ما را
بُتِ شهوت بَرآوردی، دَمار از ما زِ تابِ خود
اگر از تابشِ عشقش، نبودی تاب و تَبْ ما را
نوازشهایِ عشقِ او، لَطافتهایِ مِهْرِ او
رَهانید و فَراغَت داد، از رنج و نَصَب ما را
زِهی این کیمیایِ حق، که هست از مِهْر جانِ او
که عینِ ذوق و راحَت شُد، همه رنج و تَعَب ما را
عِنایَتهایِ رَبّانی، زِ بَهرِ خِدمَتِ آن شَهْ
بِرویانید و هستی داد، از عینِ اَدَب ما را
بَهارِ حُسنِ آن مِهْتر، به ما بِنْمود ناگاهان
شَقایقها و ریحانها و گُلهایِ عَجَب ما را
زِهی دولتْ، زِهی رفعت زهی بَخت و زِهی اَخْتَر
که مَطْلوبِ همه جانها، کُند از جانْ طَلَب ما را
گَزید او لَبْ گَه مستی، که رو پیدا مَکُن مَستی
چو جامِ جان لَبالَب شُد، از آن میْهایِ لَب ما را
عَجَب بَختی که رو بِنْمود ناگاهانْ هزاران شُکر
زِ معشوقِ لَطیف اوصافِ خوبِ بوالْعَجَب ما را
در آن مَجْلِس که گَردان کرد از لُطفْ او صُراحیها
گِران قَدْر و سَبُک دل شُد، دل و جان از طَرَب ما را
به سویِ خِطّهٔ تبریز، چه چَشمهٔ آبِ حیوان است
کَشانَد دل بدان جانِب، به عشقِ چون کَنَب ما را
فَراغَتها کجا بودی، زِ دام و از سَبَب ما را
بُتِ شهوت بَرآوردی، دَمار از ما زِ تابِ خود
اگر از تابشِ عشقش، نبودی تاب و تَبْ ما را
نوازشهایِ عشقِ او، لَطافتهایِ مِهْرِ او
رَهانید و فَراغَت داد، از رنج و نَصَب ما را
زِهی این کیمیایِ حق، که هست از مِهْر جانِ او
که عینِ ذوق و راحَت شُد، همه رنج و تَعَب ما را
عِنایَتهایِ رَبّانی، زِ بَهرِ خِدمَتِ آن شَهْ
بِرویانید و هستی داد، از عینِ اَدَب ما را
بَهارِ حُسنِ آن مِهْتر، به ما بِنْمود ناگاهان
شَقایقها و ریحانها و گُلهایِ عَجَب ما را
زِهی دولتْ، زِهی رفعت زهی بَخت و زِهی اَخْتَر
که مَطْلوبِ همه جانها، کُند از جانْ طَلَب ما را
گَزید او لَبْ گَه مستی، که رو پیدا مَکُن مَستی
چو جامِ جان لَبالَب شُد، از آن میْهایِ لَب ما را
عَجَب بَختی که رو بِنْمود ناگاهانْ هزاران شُکر
زِ معشوقِ لَطیف اوصافِ خوبِ بوالْعَجَب ما را
در آن مَجْلِس که گَردان کرد از لُطفْ او صُراحیها
گِران قَدْر و سَبُک دل شُد، دل و جان از طَرَب ما را
به سویِ خِطّهٔ تبریز، چه چَشمهٔ آبِ حیوان است
کَشانَد دل بدان جانِب، به عشقِ چون کَنَب ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۲ - به خانه خانه میآرد، چو بیذق شاه جان ما را
به خانه خانه میآرَد، چو بیَذَقْ شاهِ جانْ ما را
عَجَب بُردست یا مات است، زیر امْتِحانْ ما را
همه اَجْزایِ ما را او، کشانیدهست از هر سو
تَراشیدهست عالَم را و مَعْجون کرده زانْ ما را
زِ حِرص و شَهوتی ما را، مِهاری کرده دربینی
چو اُشْتُر میکَشانَد او، به گِردِ این جهانْ ما را
چه جایِ ما که گَردون را، چو گاوان در خَرَس بَست او
که چون کُنجِد هَمیکوبَد، به زیرِ آسْمانْ ما را
خُنُک آن اُشْتُری کو را، مِهارِ عشقِ حَق باشد
همیشه مَست میدارد، میانِ اُشْتُرانْ ما را
عَجَب بُردست یا مات است، زیر امْتِحانْ ما را
همه اَجْزایِ ما را او، کشانیدهست از هر سو
تَراشیدهست عالَم را و مَعْجون کرده زانْ ما را
زِ حِرص و شَهوتی ما را، مِهاری کرده دربینی
چو اُشْتُر میکَشانَد او، به گِردِ این جهانْ ما را
چه جایِ ما که گَردون را، چو گاوان در خَرَس بَست او
که چون کُنجِد هَمیکوبَد، به زیرِ آسْمانْ ما را
خُنُک آن اُشْتُری کو را، مِهارِ عشقِ حَق باشد
همیشه مَست میدارد، میانِ اُشْتُرانْ ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۹۹ - دلارام نهان گشته ز غوغا
دلارامِ نَهان گشته زِ غوغا
همه رفتند و خَلْوَت شُد، بُرون آ
بَرآوَر بَنده را از غَرقهی خون
فَرَح دِهْ رویِ زَردم را زِ صَفرا
کِنارِ خویش دریا کردم از اشک
تماشا چون نیایی سویِ دریا؟
چو تو در آیِنِه دیدی رُخِ خود
از آن خوشتَر کجا باشد تماشا؟
غَلَط کردم در آیینه نَگُنجی
زِ نورَت میشود لا کُلِ اَشْیا
رَهید آن آیِنِه از رَنجِ صَیقل
زِ رویَت میشود پاک و مُصَفّا
تو پنهانی چو عقل و جُمله از توست
خَرابیها، عِمارَتها، به هر جا
هر آن کِه پَهلویِ تو خانه گیرد
به پیشَش پَست شُد بامِ ثُریّا
چه باشد حال تَن کَزْ جان جُدا شد؟
چه عُذر آرَد کسی کَزْ توست عَذرا؟
چه یاری یابد از یارانِ همدل
کسی کَزْ جانِ شیرین گشت تنها
بِهْ از صُبحی تو، خَلْقان را به هر روز
بِهْ از خوابی، ضَعیفان را به شبها
تو را در جان بِدیدم بازرَسْتَم
چو گُمراهان نگویم زیر و بالا
چو در عالَم زدی تو آتشِ عشق
جهان گشتست همچون دیگِ حَلوا
همه حُسن از تو باید ماه و خورشید
همه مغز از تو باید جَدْی و جوزا
بِدان شُد شب شِفا و راحتِ خَلْق
که سودایِ تواَش بَخشید سودا
چو پروانهست خَلْق و روزْ چون شمع
که از زیبِ خودش کردی تو زیبا
هر آن پروانه که شمعِ تو را دید
شبَش خوش تَر زِ روز آمد به سیما
هَمیپَرَّد به گِردِ شمعِ حُسنَت
به روز و شب، ندارد هیچ پَروا
نمییارَم بیان کردن از این بیش
بِگُفتم این قَدَر، باقی تو فَرما
بگو باقی تو شَمسُ الدّینِ تبریز
که بِهْ گوید حَدیثِ قاف، عَنْقا
همه رفتند و خَلْوَت شُد، بُرون آ
بَرآوَر بَنده را از غَرقهی خون
فَرَح دِهْ رویِ زَردم را زِ صَفرا
کِنارِ خویش دریا کردم از اشک
تماشا چون نیایی سویِ دریا؟
چو تو در آیِنِه دیدی رُخِ خود
از آن خوشتَر کجا باشد تماشا؟
غَلَط کردم در آیینه نَگُنجی
زِ نورَت میشود لا کُلِ اَشْیا
رَهید آن آیِنِه از رَنجِ صَیقل
زِ رویَت میشود پاک و مُصَفّا
تو پنهانی چو عقل و جُمله از توست
خَرابیها، عِمارَتها، به هر جا
هر آن کِه پَهلویِ تو خانه گیرد
به پیشَش پَست شُد بامِ ثُریّا
چه باشد حال تَن کَزْ جان جُدا شد؟
چه عُذر آرَد کسی کَزْ توست عَذرا؟
چه یاری یابد از یارانِ همدل
کسی کَزْ جانِ شیرین گشت تنها
بِهْ از صُبحی تو، خَلْقان را به هر روز
بِهْ از خوابی، ضَعیفان را به شبها
تو را در جان بِدیدم بازرَسْتَم
چو گُمراهان نگویم زیر و بالا
چو در عالَم زدی تو آتشِ عشق
جهان گشتست همچون دیگِ حَلوا
همه حُسن از تو باید ماه و خورشید
همه مغز از تو باید جَدْی و جوزا
بِدان شُد شب شِفا و راحتِ خَلْق
که سودایِ تواَش بَخشید سودا
چو پروانهست خَلْق و روزْ چون شمع
که از زیبِ خودش کردی تو زیبا
هر آن پروانه که شمعِ تو را دید
شبَش خوش تَر زِ روز آمد به سیما
هَمیپَرَّد به گِردِ شمعِ حُسنَت
به روز و شب، ندارد هیچ پَروا
نمییارَم بیان کردن از این بیش
بِگُفتم این قَدَر، باقی تو فَرما
بگو باقی تو شَمسُ الدّینِ تبریز
که بِهْ گوید حَدیثِ قاف، عَنْقا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰ - بیا ای جان نو داده جهان را
بیا ای جانِ نو داده جهان را
ببِرَ از کار، عقلِ کاردان را
چو تیرمْ تا نَپَرِانی نَپَرَّم
بیا بارِ دِگَر پُر کُن کَمان را
زِ عشقَت باز طَشْت از بام افتاد
فِرِست از بامْ باز آن نَردِبان را
مرا گویند بامَش از چه سوی است؟
از آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جانْ رَوان است
به وقتِ صبحْ بازآرَد رَوان را
از آن سو که بهار آید زمین را
چراغِ نو دهد صُبحْ آسمان را
از آن سو که عَصایی اژدها شُد
به دوزخ بُرد او فرعونیان را
از آن سو که تو را این جُست و جو خاست
نشانْ خود اوست، میجویَد نشان را
تو آن مَردی که او بر خَر نِشَستهست
هَمیپُرسد زِ خَر این را و آن را
خَمُش کُن کو نمیخواهد زِ غَیرت
که در دریا دَرآرَد هَمگِنان را
ببِرَ از کار، عقلِ کاردان را
چو تیرمْ تا نَپَرِانی نَپَرَّم
بیا بارِ دِگَر پُر کُن کَمان را
زِ عشقَت باز طَشْت از بام افتاد
فِرِست از بامْ باز آن نَردِبان را
مرا گویند بامَش از چه سوی است؟
از آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جانْ رَوان است
به وقتِ صبحْ بازآرَد رَوان را
از آن سو که بهار آید زمین را
چراغِ نو دهد صُبحْ آسمان را
از آن سو که عَصایی اژدها شُد
به دوزخ بُرد او فرعونیان را
از آن سو که تو را این جُست و جو خاست
نشانْ خود اوست، میجویَد نشان را
تو آن مَردی که او بر خَر نِشَستهست
هَمیپُرسد زِ خَر این را و آن را
خَمُش کُن کو نمیخواهد زِ غَیرت
که در دریا دَرآرَد هَمگِنان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱ - بسوزانیم سودا و جنون را
بسوزانیم سودا و جُنون را
دَرآشامیم هر دَم موجِ خون را
حَریفِ دوزخ آشامانِ مَستیم
که بِشْکافَنْد سَقفِ سَبزگون را
چه خواهد کرد شمع لایَزالی
فَلَک را وین دو شمعِ سَرنگون را؟
فروبُرّیم دستِ دُزدِ غَم را
که دُزدیدهست عقلِ صد زَبون را
شرابِ صِرفِ سُلطانی بریزیم
بِخوابانیم عقلِ ذوفُنون را
چو گردد مَست، حَد بر وِیْ بِرانیم
که از حَد بُرد تَزویر و فُسون را
اگر چه زَوبَع و استادِ جُملهست
چه داند حیلهٔ رَیبُ اَلْمَنون را
چُنانَش بیخود و سَرمَست سازیم
که چون آید نَدانَد راهِ چون را
چُنان پیر و چُنان عالِمْ فَنا بِهْ
که تا عِبرت شود لایَعْلَمون را
کُنون عالِم شود، کَزْ عشق جان داد
کُنون واقِف شود عِلْمِ دَرون را
درونِ خانهٔ دل او بِبینَد
سُتونِ این جهانِ بیسُتون را
که سَرگردان بدین سَرهاست، گر نه
سُکون بودی جهانِ بیسُکون را
تَن باسَر نَدانَد سِرّ کُنْ را
تَنِ بیسَر شِناسَد کاف و نون را
یکی لحظه بِنِه سَر ای برادر
چه باشد از برایِ آزمون را؟
یکی دَم رام کُن از بَهرِ سُلطان
چُنین سگ را، چُنین اسبِ حَرون را
تو دوزخ دان خودآگاهیّ عالَم
فَنا شو، کَم طَلَب این سَرفُزون را
چُنان اَنْدَر صِفاتِ حَق فرورو
که بَرنایی، نَبینی این بُرون را
چه جویی ذوقِ این آبِ سِیَه را؟
چه بویی سَبزهٔ این بامِ تون را؟
خَمُش کردم نیارَم شرح کردن
زِ رَشک و غَیرتِ هر خامِ دون را
که تا نَقصی نباشد کاف و نون را
نِما ای شَمسِ تبریزی کَمالی
دَرآشامیم هر دَم موجِ خون را
حَریفِ دوزخ آشامانِ مَستیم
که بِشْکافَنْد سَقفِ سَبزگون را
چه خواهد کرد شمع لایَزالی
فَلَک را وین دو شمعِ سَرنگون را؟
فروبُرّیم دستِ دُزدِ غَم را
که دُزدیدهست عقلِ صد زَبون را
شرابِ صِرفِ سُلطانی بریزیم
بِخوابانیم عقلِ ذوفُنون را
چو گردد مَست، حَد بر وِیْ بِرانیم
که از حَد بُرد تَزویر و فُسون را
اگر چه زَوبَع و استادِ جُملهست
چه داند حیلهٔ رَیبُ اَلْمَنون را
چُنانَش بیخود و سَرمَست سازیم
که چون آید نَدانَد راهِ چون را
چُنان پیر و چُنان عالِمْ فَنا بِهْ
که تا عِبرت شود لایَعْلَمون را
کُنون عالِم شود، کَزْ عشق جان داد
کُنون واقِف شود عِلْمِ دَرون را
درونِ خانهٔ دل او بِبینَد
سُتونِ این جهانِ بیسُتون را
که سَرگردان بدین سَرهاست، گر نه
سُکون بودی جهانِ بیسُکون را
تَن باسَر نَدانَد سِرّ کُنْ را
تَنِ بیسَر شِناسَد کاف و نون را
یکی لحظه بِنِه سَر ای برادر
چه باشد از برایِ آزمون را؟
یکی دَم رام کُن از بَهرِ سُلطان
چُنین سگ را، چُنین اسبِ حَرون را
تو دوزخ دان خودآگاهیّ عالَم
فَنا شو، کَم طَلَب این سَرفُزون را
چُنان اَنْدَر صِفاتِ حَق فرورو
که بَرنایی، نَبینی این بُرون را
چه جویی ذوقِ این آبِ سِیَه را؟
چه بویی سَبزهٔ این بامِ تون را؟
خَمُش کردم نیارَم شرح کردن
زِ رَشک و غَیرتِ هر خامِ دون را
که تا نَقصی نباشد کاف و نون را
نِما ای شَمسِ تبریزی کَمالی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۲ - سلیمانا بیار انگشتری را
سُلیمانا بیار انگشتری را
مُطیع و بَنده کُن دیو و پَری را
بَرآر آوازِ رُدُّوها عَلَیَّ
مُنَوَّر کُن سَرایِ شش دَری را
بَرآوردن زِ مَغربْ آفتابی
مُسَلَّم شُد ضَمیرِ آن سَری را
بدین سان مِهْتَری یابد هر آن کَس
که بَهر حَق گُذارد مِهْتَری را
بِنِهْ بَر خوان جِفانٍ کَاَلْجَوابی
مُکَرَّم کُن نیازِ مُشتری را
به کاسی کاسهٔ سَر را طَرَب دِهْ
تو کُن مَخمورْ چَشمِ عَبْهَری را
زِ صورتهایِ غَیبی پَرده بَردار
کَسادی دِهْ نُقوشِ آزَری را
زِ چاه و آبِ چَه رَنجور گشتیم
رَوان کُن چَشمههایِ کوثری را
دِلا در بَزمِ شاهَنْشاه دَر رو
پَذیرا شو شرابِ اَحْمَری را
زّر و زن را به جان مَپْرَست زیرا
بَرین دو دوخت یَزدان کافَری را
جَهادِ نَفْس کُن، زیرا که اِجْری
برایِ این دَهَد شَهْ لشکری را
دلِ سیمین بّری کَزْ عشقِ رویَش
زِ حیرت گُم کُند زَر هم زَری را
بِدان دریادلی کَزْ جوش و نوشش
به دست آوَرْد گوهرْ گوهری را
که باقیّ غَزَل را تو بگویی
به رَشک آری تو سِحْرِ سامِری را
خَمُش کردم که پایَم گِل فرو رفت
تو بُگْشا پَرّ نُطقِ جعفری را
مُطیع و بَنده کُن دیو و پَری را
بَرآر آوازِ رُدُّوها عَلَیَّ
مُنَوَّر کُن سَرایِ شش دَری را
بَرآوردن زِ مَغربْ آفتابی
مُسَلَّم شُد ضَمیرِ آن سَری را
بدین سان مِهْتَری یابد هر آن کَس
که بَهر حَق گُذارد مِهْتَری را
بِنِهْ بَر خوان جِفانٍ کَاَلْجَوابی
مُکَرَّم کُن نیازِ مُشتری را
به کاسی کاسهٔ سَر را طَرَب دِهْ
تو کُن مَخمورْ چَشمِ عَبْهَری را
زِ صورتهایِ غَیبی پَرده بَردار
کَسادی دِهْ نُقوشِ آزَری را
زِ چاه و آبِ چَه رَنجور گشتیم
رَوان کُن چَشمههایِ کوثری را
دِلا در بَزمِ شاهَنْشاه دَر رو
پَذیرا شو شرابِ اَحْمَری را
زّر و زن را به جان مَپْرَست زیرا
بَرین دو دوخت یَزدان کافَری را
جَهادِ نَفْس کُن، زیرا که اِجْری
برایِ این دَهَد شَهْ لشکری را
دلِ سیمین بّری کَزْ عشقِ رویَش
زِ حیرت گُم کُند زَر هم زَری را
بِدان دریادلی کَزْ جوش و نوشش
به دست آوَرْد گوهرْ گوهری را
که باقیّ غَزَل را تو بگویی
به رَشک آری تو سِحْرِ سامِری را
خَمُش کردم که پایَم گِل فرو رفت
تو بُگْشا پَرّ نُطقِ جعفری را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳ - دل و جان را درین حضرت بپالا
دل و جان را دَرین حَضرت بِپالا
چو صافی شُد، رَوَد صافی به بالا
اگر خواهی که ز آبِ صافْ نوشی
لَبِ خود را به هر دُردی مَیالا
از این سیلابِ دُرد او پاک مانَد
که جانباز است و چُست و بی مُبالا
نَپَرَّد عقلِ جُزوی زین عَقیله
چو نَبْوَد عَقلِ کُل بر جُزوْ لالا
نَلَرزَد دستْ وقتِ زَر شمُردن
چو بازرگان بِدانَد قَدْر کالا
چه گَرگین است وگَر خار است این حِرص
کسی خود را بَرین گَرگین مَمالا
چو شُد ناسور بر گَرگین چُنین گَر
طَلی سازَش به ذِکرِ حَق تَعالی’
اگر خواهی که این دَر باز گردد
سویِ این دَر رَوان و بیمَلال آ
رَها کُن صَدْر و ناموس و تَکَبُّر
میانِ جان بِجو صَدْرِ مُعَلّا
کُلاهِ رَفْعَت و تاجِ سُلَیمان
به هر کَل کِی رَسَد حاشا و کَلّا
خَمُش کردم، سُخن کوتاه خوشتَر
که این ساعت نمیگُنجَد عَلالا
جوابِ آن غَزَل که گفت شاعر
بَقائی شاءَ لَیْسَ هُمُ اَرْتِحالا
چو صافی شُد، رَوَد صافی به بالا
اگر خواهی که ز آبِ صافْ نوشی
لَبِ خود را به هر دُردی مَیالا
از این سیلابِ دُرد او پاک مانَد
که جانباز است و چُست و بی مُبالا
نَپَرَّد عقلِ جُزوی زین عَقیله
چو نَبْوَد عَقلِ کُل بر جُزوْ لالا
نَلَرزَد دستْ وقتِ زَر شمُردن
چو بازرگان بِدانَد قَدْر کالا
چه گَرگین است وگَر خار است این حِرص
کسی خود را بَرین گَرگین مَمالا
چو شُد ناسور بر گَرگین چُنین گَر
طَلی سازَش به ذِکرِ حَق تَعالی’
اگر خواهی که این دَر باز گردد
سویِ این دَر رَوان و بیمَلال آ
رَها کُن صَدْر و ناموس و تَکَبُّر
میانِ جان بِجو صَدْرِ مُعَلّا
کُلاهِ رَفْعَت و تاجِ سُلَیمان
به هر کَل کِی رَسَد حاشا و کَلّا
خَمُش کردم، سُخن کوتاه خوشتَر
که این ساعت نمیگُنجَد عَلالا
جوابِ آن غَزَل که گفت شاعر
بَقائی شاءَ لَیْسَ هُمُ اَرْتِحالا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۴ - خبر کن ای ستاره یار ما را
خَبَر کُن ای ستاره یارِ ما را
که دریابد دل خونْ خوارِ ما را
خَبَر کُن آن طَبیبِ عاشقان را
که تا شَربَت دَهَد بیمارِ ما را
بِگو شِکَّرفروشِ شِکَّرین را
که تا رونَق دَهَد بازارِ ما را
اگر در سِرّ بِگَردانی دلِ خود
نه دشمن بِشْنَود اسرارِ ما را؟
پَس اَنْدَر عشقْ دشمن کام گردم
که دشمن مینَپُرسَد کارِ ما را
اگر چه دشمنِ ما جان ندارد
بِسوزان جانِ دشمن دارِ ما را
اگر گِل بر سَرَسْتَت تا نشویی
بیار و بِشْکُفان گُلزارِ ما را
بیا ای شَمسِ تبریزیِّ نَیِّر
بِدان رُخ نور دِهْ دیدارِ ما را
که دریابد دل خونْ خوارِ ما را
خَبَر کُن آن طَبیبِ عاشقان را
که تا شَربَت دَهَد بیمارِ ما را
بِگو شِکَّرفروشِ شِکَّرین را
که تا رونَق دَهَد بازارِ ما را
اگر در سِرّ بِگَردانی دلِ خود
نه دشمن بِشْنَود اسرارِ ما را؟
پَس اَنْدَر عشقْ دشمن کام گردم
که دشمن مینَپُرسَد کارِ ما را
اگر چه دشمنِ ما جان ندارد
بِسوزان جانِ دشمن دارِ ما را
اگر گِل بر سَرَسْتَت تا نشویی
بیار و بِشْکُفان گُلزارِ ما را
بیا ای شَمسِ تبریزیِّ نَیِّر
بِدان رُخ نور دِهْ دیدارِ ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۵ - چو او باشد دل دلسوز ما را
چو او باشد دل دِلْسوز ما را
چه باشد شب، چه باشد روز ما را؟
که خورشید اَرْ فروشُد اَرْ بَرآمَد
بَس است این جانِ جانْ اَفْروز ما را
تو مادرمُرده را شیون مَیاموز
که اُستاد است عشق آموز ما را
مَدوزان خِرقهٔ ما را مَدَرّان
نَشایَد شیخِ خِرقه دوز ما را
همه کَس بر عَدو پیروز خواهد
جَمالِ آن عَدو، پیروز ما را
همه کَس بَختِ گنج اَنْدوز جویَد
وَلیکن عشقِ رَنج اَنْدوز ما را
چه باشد شب، چه باشد روز ما را؟
که خورشید اَرْ فروشُد اَرْ بَرآمَد
بَس است این جانِ جانْ اَفْروز ما را
تو مادرمُرده را شیون مَیاموز
که اُستاد است عشق آموز ما را
مَدوزان خِرقهٔ ما را مَدَرّان
نَشایَد شیخِ خِرقه دوز ما را
همه کَس بر عَدو پیروز خواهد
جَمالِ آن عَدو، پیروز ما را
همه کَس بَختِ گنج اَنْدوز جویَد
وَلیکن عشقِ رَنج اَنْدوز ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶ - مرا حلوا هوس کردهست، حلوا
مرا حَلْوا هَوَس کردهست، حَلْوا
مَیَفکَن وَعدهٔ حَلْوا به فردا
دل و جانم بِدان حَلْواست پیوست
که صوفی را صَفا آرَد، نه صَفرا
زِهی حَلْوای گرم و چَرب و شیرین
که هر دَم میرَسَد بویَش زِ بالا
دَهانی بَسته، حَلْوا خور چو اَنْجیر
زِ دلْ خور، هیچ دست و لَب مَیالا
از آن دست است این حَلْوا، از آن دست
بِخور زان دستْ ای بیدست و بیپا
دَمی با مُصطَفی’ و کاسه باشیم
که او میخورْد از آن جا شیر و خُرما
از آن خُرما که مَریَم را ندا کرد
کُلی وَ اِشْرَبی وَ قَرْی عَیْنا
دلیلِ آن که زادهیْ عقلِ کُلّیم
نِدایش میرَسَد کِی جانِ بابا
هَمیخوانَد که فرزندان بیایید
که خوانْ آراستهست و یارْ تنها
مَیَفکَن وَعدهٔ حَلْوا به فردا
دل و جانم بِدان حَلْواست پیوست
که صوفی را صَفا آرَد، نه صَفرا
زِهی حَلْوای گرم و چَرب و شیرین
که هر دَم میرَسَد بویَش زِ بالا
دَهانی بَسته، حَلْوا خور چو اَنْجیر
زِ دلْ خور، هیچ دست و لَب مَیالا
از آن دست است این حَلْوا، از آن دست
بِخور زان دستْ ای بیدست و بیپا
دَمی با مُصطَفی’ و کاسه باشیم
که او میخورْد از آن جا شیر و خُرما
از آن خُرما که مَریَم را ندا کرد
کُلی وَ اِشْرَبی وَ قَرْی عَیْنا
دلیلِ آن که زادهیْ عقلِ کُلّیم
نِدایش میرَسَد کِی جانِ بابا
هَمیخوانَد که فرزندان بیایید
که خوانْ آراستهست و یارْ تنها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷ - امیر حسن خندان کن حشم را
امیرِ حُسْن خندان کُن حَشَم را
وجودی بَخش مَر مُشتی عَدَم را
سیاهی مینِمایَد لشکرِ غَم
ظَفَر دِهْ شادیِ صاحِب عَلَم را
به حُسنِ خود تو شادی را بِکُن شاد
غَم و اندوه دِهْ اندوه و غم را
کَرَم را شادمان کُن از جَمالَت
که حُسنِ تو دَهَد صد جانْ کَرَم را
تو کارَم زان بَرِ سیمین چو زَر کُن
تو لَعْلین کُن رُخِ همچون زَرَم را
دِلا چون طالبِ بیشیّ عشقی
تو کَم اندیش در دلْ بیش و کم را
بِنِهْ آن سَر به پیشِ شَمسِ تبریز
که ایمان است سَجده آن صَنَم را
وجودی بَخش مَر مُشتی عَدَم را
سیاهی مینِمایَد لشکرِ غَم
ظَفَر دِهْ شادیِ صاحِب عَلَم را
به حُسنِ خود تو شادی را بِکُن شاد
غَم و اندوه دِهْ اندوه و غم را
کَرَم را شادمان کُن از جَمالَت
که حُسنِ تو دَهَد صد جانْ کَرَم را
تو کارَم زان بَرِ سیمین چو زَر کُن
تو لَعْلین کُن رُخِ همچون زَرَم را
دِلا چون طالبِ بیشیّ عشقی
تو کَم اندیش در دلْ بیش و کم را
بِنِهْ آن سَر به پیشِ شَمسِ تبریز
که ایمان است سَجده آن صَنَم را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸ - به برج دل رسیدی، بیست این جا
به بُرجِ دل رَسیدی، بیست این جا
چو آن مَهْ را بِدیدی، بیست این جا
بَسی این رَخْتِ خود را هر نَواحی
زِ نادانی کَشیدی، بیست این جا
بِشُد عُمریِ و از خوبیِ آن مَهْ
به هر نوعی شَنیدی، بیست این جا
بِبین آن حُسن را کَزْ دیدنِ او
پَدید و ناپَدیدی، بیست این جا
به سینهیْ تو که آن پِستانِ شیر است
که از شیرش چَشیدی، بیست این جا
چو آن مَهْ را بِدیدی، بیست این جا
بَسی این رَخْتِ خود را هر نَواحی
زِ نادانی کَشیدی، بیست این جا
بِشُد عُمریِ و از خوبیِ آن مَهْ
به هر نوعی شَنیدی، بیست این جا
بِبین آن حُسن را کَزْ دیدنِ او
پَدید و ناپَدیدی، بیست این جا
به سینهیْ تو که آن پِستانِ شیر است
که از شیرش چَشیدی، بیست این جا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۹ - بکت عینی غداه البین دمعا
بَکَتْ عَیْنی غَداهَ اَلْبَیْنِ دَمْعا
وَ اُخْری’ بِالْبُکا بَخِلَتْ عَلَیْنا
فَعاقَبْتُ الَّتی بَخِلَتْ عَلَیْنا
بِأَنْ غَمَّضْتُها یَوْمَ الْتَقَیْنا
چه مَردِ آن عِتابَم؟ خیز یارا
بِدِه آن جامِ مالامالِ صَهْبا
نَرَنجَم زان چه مَردم میبِرَنجَند
که پیشَم جُمله جانها هست یکتا
اگر چه پوستینی بازگونه
بِپوشیدهست این اجسامْ بَر ما
تو را در پوستینْ من میشِناسَم
همان جانِ مَنی در پوستْ جانا
بِدَرَّم پوست را تو هم بِدَرّان
چرا سازیم با خود جنگ و هَیجا؟
یکی جانیم در اجسام مُفَرَّق
اگر خُردیم اگر پیریم و بُرنا
چراغَکهاست کآتَش را جُدا کرد
یکی اصلست ایشان را و مَنشا
یکی طَبْع و یکی رنگ و یکی خوی
که سَرهاشان نباشد غیرِ پاها
دَرین تَقریرْ بُرهانهاست در دل
به سِرّ با تو بگویم یا به اَخْفا؟
غَلَط خود تو بگویی با تو آن را
چه تو بَر توست بِنگَر این تماشا
وَ اُخْری’ بِالْبُکا بَخِلَتْ عَلَیْنا
فَعاقَبْتُ الَّتی بَخِلَتْ عَلَیْنا
بِأَنْ غَمَّضْتُها یَوْمَ الْتَقَیْنا
چه مَردِ آن عِتابَم؟ خیز یارا
بِدِه آن جامِ مالامالِ صَهْبا
نَرَنجَم زان چه مَردم میبِرَنجَند
که پیشَم جُمله جانها هست یکتا
اگر چه پوستینی بازگونه
بِپوشیدهست این اجسامْ بَر ما
تو را در پوستینْ من میشِناسَم
همان جانِ مَنی در پوستْ جانا
بِدَرَّم پوست را تو هم بِدَرّان
چرا سازیم با خود جنگ و هَیجا؟
یکی جانیم در اجسام مُفَرَّق
اگر خُردیم اگر پیریم و بُرنا
چراغَکهاست کآتَش را جُدا کرد
یکی اصلست ایشان را و مَنشا
یکی طَبْع و یکی رنگ و یکی خوی
که سَرهاشان نباشد غیرِ پاها
دَرین تَقریرْ بُرهانهاست در دل
به سِرّ با تو بگویم یا به اَخْفا؟
غَلَط خود تو بگویی با تو آن را
چه تو بَر توست بِنگَر این تماشا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰ - تو بشکن چنگ ما را ای معلا
تو بِشْکَن چَنگِ ما را ای مُعَلّا
هزاران چَنگِ دیگر هست این جا
چو ما در چَنگِ عشق اَنْدَرفُتادیم
چه کَم آید بَرِ ما چَنگ و سُرنا
رَباب و چَنگِ عالَم گَر بِسوزَد
بَسی چَنگیّ پنهانیست یارا
تَرَنگ و تَنْتَنَش رَفته به گردون
اگر چه نایَد آن در گوش صَمّا
چراغ و شمعِ عالَم گَر بمیرد
چه غَم، چون سنگ و آهن هست بَرجا
به رویِ بَحرْ خاشاک است اَغانی
نیاید گوهری بر رویِ دریا
وَلیکِن لُطفِ خاشاک از گُهَر دان
که عکسِ عکسِ بَرقِ اوست بَر ما
اَغانی جُمله فَرعِ شوقِ وَصلی ست
بَرابَر نیست فَرع و اَصلْ اصلا
دَهان بَربَند و بُگْشا روزَنِ دل
از آن رَه باش با اَرْواحْ گویا
هزاران چَنگِ دیگر هست این جا
چو ما در چَنگِ عشق اَنْدَرفُتادیم
چه کَم آید بَرِ ما چَنگ و سُرنا
رَباب و چَنگِ عالَم گَر بِسوزَد
بَسی چَنگیّ پنهانیست یارا
تَرَنگ و تَنْتَنَش رَفته به گردون
اگر چه نایَد آن در گوش صَمّا
چراغ و شمعِ عالَم گَر بمیرد
چه غَم، چون سنگ و آهن هست بَرجا
به رویِ بَحرْ خاشاک است اَغانی
نیاید گوهری بر رویِ دریا
وَلیکِن لُطفِ خاشاک از گُهَر دان
که عکسِ عکسِ بَرقِ اوست بَر ما
اَغانی جُمله فَرعِ شوقِ وَصلی ست
بَرابَر نیست فَرع و اَصلْ اصلا
دَهان بَربَند و بُگْشا روزَنِ دل
از آن رَه باش با اَرْواحْ گویا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۱ - برای تو فدا کردیم جانها
برایِ تو فِدا کردیم جانها
کَشیده بَهرِ تو زَخمِ زبانها
شَنیده طَعْنههای همچو آتش
رَسیده تیرِ کاری زان کَمانها
اگر دل را بُرون آریم پیشَت
بِبَخشایی بر آن پُرخونْ نشانها
اگر دشمن تو را از من بَدی گفت
مَها دشمن چه گوید جُز چُنانها؟
بیا ای آفتابِ جُمله خوبان
که در لُطفِ تو خندد لَعْلِ کانها
که بیتو سودِ ما جُمله زیانست
که گردد سود با بودَت زیانها
گُمانِ او بَسَسْتَش زَهرِ قاتل
که در قندِ تو دارد بَدگُمانها
کَشیده بَهرِ تو زَخمِ زبانها
شَنیده طَعْنههای همچو آتش
رَسیده تیرِ کاری زان کَمانها
اگر دل را بُرون آریم پیشَت
بِبَخشایی بر آن پُرخونْ نشانها
اگر دشمن تو را از من بَدی گفت
مَها دشمن چه گوید جُز چُنانها؟
بیا ای آفتابِ جُمله خوبان
که در لُطفِ تو خندد لَعْلِ کانها
که بیتو سودِ ما جُمله زیانست
که گردد سود با بودَت زیانها
گُمانِ او بَسَسْتَش زَهرِ قاتل
که در قندِ تو دارد بَدگُمانها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲ - ز روی توست عید آثار ما را
زِ رویِ توست عید آثارْ ما را
بیا ای عید و عیدی آرْ ما را
تو جانِ عید و از رویِ تو جانا
هزاران عید در اَسرارْ ما را
چو ما در نیستی سَر دَرکَشیدیم
نگیرد غُصّهٔ دَستارْ ما را
چو ما بر خویشتن اَغْیار گشتیم
نباشد غُصّهٔ اَغْیارْ ما را
شما را اَطْلَس و شَعرِ خیالی
خیالِ خوبِ آن دِلْدارْ ما را
کتابِ مَکْر و عَیّاریْ شما را
عِتابِ دِلْبَر عَیّار ما را
شما را عید در سالی دو بارست
دو صد عیدست هر دَم کارْ ما را
شما را سیم و زَر بادا فراوان
جَمالِ خالِقِ جَبّارْ ما را
شما را اسبِ تازی بادْ بیحَد
بُراقِ اَحمَدِ مُخْتارْ ما را
اگر عالَم همه عید است و عِشرت
بُرو عالَم شما را یارْ ما را
بیا ای عیدِ اَکْبَر شَمسِ تبریز
به دستِ این و آن مَگْذارْ ما را
چو خاموشانهٔ عشقَت قَوی شُد
سُخَن کوتاه شُد این بارْ ما را
بیا ای عید و عیدی آرْ ما را
تو جانِ عید و از رویِ تو جانا
هزاران عید در اَسرارْ ما را
چو ما در نیستی سَر دَرکَشیدیم
نگیرد غُصّهٔ دَستارْ ما را
چو ما بر خویشتن اَغْیار گشتیم
نباشد غُصّهٔ اَغْیارْ ما را
شما را اَطْلَس و شَعرِ خیالی
خیالِ خوبِ آن دِلْدارْ ما را
کتابِ مَکْر و عَیّاریْ شما را
عِتابِ دِلْبَر عَیّار ما را
شما را عید در سالی دو بارست
دو صد عیدست هر دَم کارْ ما را
شما را سیم و زَر بادا فراوان
جَمالِ خالِقِ جَبّارْ ما را
شما را اسبِ تازی بادْ بیحَد
بُراقِ اَحمَدِ مُخْتارْ ما را
اگر عالَم همه عید است و عِشرت
بُرو عالَم شما را یارْ ما را
بیا ای عیدِ اَکْبَر شَمسِ تبریز
به دستِ این و آن مَگْذارْ ما را
چو خاموشانهٔ عشقَت قَوی شُد
سُخَن کوتاه شُد این بارْ ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۱ - تعالوا کلنا ذا الیوم سکریٰ
تَعالَوا کُلُّنا ذَا الْیَوْمَ سُکْریٰ
بِاَقْداحٍ تُخامِرُنا وَ تَتْریٰ
سَقانا رَبُّنا کَأْسًا دِهاقًا
فَشُکْرًا ثُمَّ شُکْرًا ثُمَّ شُکْرًا
تَعالَوا اِنَّ هٰذا یَوْمُ عیدٍ
تَجَلّیٰ فیهِ ما تَرْجُونَ جَهْرا
طَوارِقُ زُرْنَنا وَ اللَّیْلُ ساجٍ
فَما اَبْقَیْنَ فِی التَّضْییقِ صَدْرا
زِ کَفِّ هر یکی دریایِ بَخشش
نَثَرْنَ جَواهِرًا جَمًّا وَ وَفْرا
بِاَقْداحٍ تُخامِرُنا وَ تَتْریٰ
سَقانا رَبُّنا کَأْسًا دِهاقًا
فَشُکْرًا ثُمَّ شُکْرًا ثُمَّ شُکْرًا
تَعالَوا اِنَّ هٰذا یَوْمُ عیدٍ
تَجَلّیٰ فیهِ ما تَرْجُونَ جَهْرا
طَوارِقُ زُرْنَنا وَ اللَّیْلُ ساجٍ
فَما اَبْقَیْنَ فِی التَّضْییقِ صَدْرا
زِ کَفِّ هر یکی دریایِ بَخشش
نَثَرْنَ جَواهِرًا جَمًّا وَ وَفْرا