تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۸ - صدایی کز کمان آید نذیریست
صَدایی کَزْ کَمان آید نَذیریست
که اَغْلب با صَدایشْ زَخمِ تیری‌ست
مُوثِّر را نِگَر در آبِ آثار
کَاثَر جُستن عَصایِ هر ضَریری‌ست
پَسِ لا تُبصِرونَتْ تُبْصِرونی‌ست
بَصَر جُستن زِ الْهامِ بَصیری‌ست
تو هر چه داری نه جویانْش بودی؟
طَلَب‌ها گوش گیریّ و بَشیری‌ست
چُنان کُن که طَلَب‌ها بیش گردد
کَثیرُالزَّرع را طَمْع وفیری‌ست
مَشو نُومید از ظُلمی که کردی
که دریایِ کَرَم توبه پَذیری‌ست
گُناهَت را کُند تَسبیح و طاعات
که در توبه پَذیری بی‌نَظیری‌ست
شِکَسته باش و خاکی باش این جا
که می‌جویَد کَرَم هر جا فقیری‌ست
کَرَم دامَن پُر از زَر کرد و آوَرْد
که تا وا می‌خَرَد هر جا اسیری‌ست
عزیزی بَخشَد آن کَس را که خواری‌ست
بزرگی بَخشد آن را که حَقیری‌ست
که هستی، نیستی جویَد همیشه
زَکاتْ آن جا نیاید که امیری‌ست
اَزیرا مَظْهَرِ چیزیست ضِدَّش
از این دو ضِدّ را ضِدّ خود ظَهیری‌ست
تو بر تَخته سیاهی گَر نویسی
نَهان گردد که هر دو هَمچو قیری‌ست
بُوَد فرقی زِ تَرّی تا تَرَست خط
چو گردد خُشک پنهان چون ضَمیری‌ست
خَمُش کُن گر چه شَرحَش بی‌شِمارست
طَبیعت‌ها عَدوِّ هر کَثیری‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۴۹ - مبر رنج ای برادر خواجه سخت‌ست
مَبَر رنج ای برادر خواجه سخت‌ست
به وَقتِ داد و بَخششْ شوربَخت‌ست
اگر چه باغ را نیمی گرفته‌ست
وَلیکِن سخت بی‌میوه درخت‌ست
گُشاده ابروست و بسته کیسه
مَشو غِرّه که او را سیم و رَخْت‌ست
دو دَستَش را به تَخته دوختَسْتَند
چه سود ار خواجه بر بالای تخت‌ست
وجودش گر چه یک پاره‌ست چون کوه
سَخایَش مُرده است و لَخْت لَخْت‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۰ - ز بعد وقت نومیدی امیدی‌ست
زِ بَعدِ وَقتِ نومیدیْ امیدی‌ست
به زیرِ کوری اَنْدَر سینه دیدی‌ست
نَبینی نور، چون دانی؟ تو کوری
سِیَه نادیده کِی دانَد سپیدی‌ست؟
قَرینِ صد هزاران نَقْش و معنی
نَهان، تَصریفِ سُلطانِ وَحیدی‌ست
که جُنباننده این نَقْش و مَعنی‌ست
چو بادی رَقص‌هایِ شاخِ بیدی‌ست
مَشو نومید از دُشنام دِلْدار
که بَعدِ رنجِ روزه، روزِ عیدی‌ست
که یَبْقَی الْحُبُّ ما بَقْیَ الْعِتابُ
که هر نَقْصی کَشاننده مَزیدی‌ست
رَها کُن گفتْ، بِهْ از گفت یابی
یَقین هر حادثی را خود ندیدی‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۱ - طبیب درد بی‌درمان کدام است؟
طَبیبِ دَردِ بی‌درمان کدام است؟
رَفیقِ راهِ بی‌پایان کدام است؟
اگر عقل است پس دیوانگی چیست؟
وَگَر جان است، پس جانان کدام است؟
چراغِ عالَم اَفْروزِ مُخَلّد
که نی کُفر است و نی ایمان کُدام است؟
پُر از دُرّ است بَحرِ لایَزالی
دَرونش گوهرِ انسان کدام است؟
غلامانه‌ست اشیاء را قَباها
میانِ بندگانْ سُلطان کدام است؟
یکی جُزوِ جهان خود بی‌مَرَض نیست
طَبیبِ عشق را دُکّان کدام است؟
خِرَد عاجز شُد اَنْدَر فکرِ عاجز
که سَرکَش کیست و سَرگَردان کدام است؟
بُتِ موزونْ به بُتخانه بَسی جُست
که موزونات را میزان کدام است؟
چه قبله کرده‌یی این گفت و گو را؟
طَلَب کُن، درسِ خاموشان کدام است؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۲ - چو با ما یار ما امروز جفت است
چو با ما یارِ ما امروز جُفت است
بگویم آنچه هرگز کَس نگفته‌ست
همه مَستَنْد این جا مَحْرَمانَند
مَیَندیش از کسی، غَمّاز خفته‌ست
خَزان خُفت و بَهاران گَشت بیدار
نمی‌بینی درخت و گُل شِکُفته‌ست
اگر یک روز باقی باشد از دِیْ
زمین لب‌بَسته است و گُل نَهُفته‌ست
هَلا در خواب کُن اوباشِ تَن را
که گوهرهایِ جانیْ جُمله سُفته‌ست
خَمُش کُن، زَر دَهی، زان دُر نیابی
وَگَر مَحْرَم شوی، بِسْتان که مُفت است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۳ - زهی می کندران دست است، هیهات
زِهی میْ کَنْدَران دست است، هَیهات
که عقلِ کُل بِدو مَست است، هَیهات
بَر آن بالا بَرَد دل را که آن‌جا
سَرِ نیزه‌یْ زُحَل پَست است، هَیهات
هر آن کو گشت بی‌خویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رسته‌ست، هَیهات
چو عَنْقا بَرپَرَد بر ذُرْوه قاف
که پیشَش کُهْ کَمَربَسته‌ست، هَیهات
عَجایب بین که شیشه‌یْ ناشِکَسته
هزاران دست و پا خَسته‌ست، هَیهات
مرا گویی که صَبرْ آهسته‌تر ران
چه جایِ صَبر و آهسته‌ست، هَیهات
بِدِه آن پیر را جامی و بِنْشان
که این‌جا پیر بایَسته‌ست، هَیهات
خُصوصا جانِ پیری‌ها که عقل است
که خوش‌مَغز است و شایسته‌ست، هَیهات
از آن باغ و ریاضِ بی‌نِهایَت
همه عالَم چو گُلْ‌دسته‌ست، هَیهات
چو گُل دَسته‌ست پوسیده شود زود
به دشتی رو کَزوْ رُسته‌ست، هَیهات
مَیی دَرکَش به نامِ دلْ‌رُبایی
که بَس زیبا و بَرجسته‌ست، هَیهات
زِ بس خون‌ها که او دارد به گَردن
خِرَد را طوقْ بُسْکُسته‌ست، هَیهات
شِکَن‌هایی که دارد طُرِّه او
بَهایِ مُشکْ بِشْکَسته‌ست، هَیهات
خَمُش کردم، خَموشانه به من دِهْ
که دل را گفتِ پیوسته‌ست، هَیهات
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۴ - ز میخانه دگربار این چه بوی است؟
زِ میخانه دِگَربار این چه بوی است؟
دِگَربار این چه شور و گفت و گوی است؟
جهان بِگْرفت اَرْواحِ مُجَرَّد
زمین و آسْمانْ پُر های و هوی است
بیا ای عشقْ این میْ از چه خُمّ است؟
اشارت کُن خَرابات از چه سوی است؟
چه می‌گویم؟ اشارت چیست؟ کین‌جا
نَگُنجَد فِکْرَتی کان هَمچو موی است
نیاید در نَظَر آن سِرِّ یک‌تو
که در فِکْر آنچه آید چارتوی است
چو زَانْدیشه به گفت آید، چه گویم؟
که خانه کَنده و رُسوایِ کوی است
زِ رُسوایی به بَحرِ دل رَوَد باز
که دلْ بَحر است و گفتن‌ها چو جوی است
خَزینه‌دارِ گوهرْ بَحرِ بَدخوست
که آبِ جو و چَه، تَنْ جامه‌شوی است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۵ - درین خانه کژی ای دل، گهی راست
دَرین خانه کَژی ای دلْ، گَهی راست
بُرون رو هِیْ که خانه خانۀ ماست
چو بادیْ تو، گَهی گَرم و گَهی سرد
رو آن‌جا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مَسْتور داری
مَنَم روز و همیشه روزْ رُسواست
تو میرابی که بر جو حُکْم داری
به جو اَنْدَر نگُنجَد جانْ که دریاست
تو پَرّ و بال داری، مُرغ‌واری
به پَرّ و بالْ مَردان را چه پَرواست؟
نَجِس در جوی ما، آبِ زُلال است
مگس بر دوغِ ما، باز است و عَنْقاست
صَلا ای آفتابِ لامکانی
که ذَرّه ذَرّه از تابِش ثُریّاست
بِحَمْدِاللّهْ به عشقِ او بِجَستیم
ازین تَنگی که مِحْراب و چَلیپاست
دُهُل بَرگیر و در بازار می‌رو
نِدا می‌کُن که یوسُفْ خوب‌سیماست
دَریدم پَردۀ ناموس و سالوس
که جانِ منْ زِ جانِ خویش بَرخاست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۶ - تو را در دلبری دستی تمام است
تو را در دِلْبَریْ دستی تمام است
مرا در بی‌دلی درد و سقام است
به جُز با رویِ خوبَت عشق‌بازی
حَرام است و حَرام است و حَرام است
همه فانیّ و خوانِ وَحدتِ تو
مُدام است و مُدام است و مُدام است
چو چَشمِ خود بِمالَم، خود جُزِ تو
کدام است و کدام است و کدام است
جهان بر رویِ تو از بَهرِ روپوش
لِثام است و لِثام است و لِثام است
به هر دَم از زبان عشق بر ما
سَلام است و سلام است و سلام است
زِ هَر ذَرّه به گفتِ بی‌زبانی
پیام است و پیام است و پیام است
غَم و شادیِّ ما در پیشِ تَختَت
غُلام است و غُلام است و غُلام است
اگرچه اُشْترِ غَم هَست گُرگین
اَمام است و اَمام است و اَمام است
پَسِ آن، اُشتُرِ شادیِّ پُرشیر
خِتام است و خِتام است و خِتام است
تو را در بینیِ این هر دو اُشْتُر
زِمام است و زِمام است و زِمام است
نه آن شیری که آخِر طِفْلِ جان را
فِطام است و فِطام است و فِطام است
از آن شیری که جویِ خُلْد از وِیْ
نِظام است و نِظام است و نِظام است
خَمُش کردم که غیرت بر دَهانَم
لِگام است و لِگام است و لِگام است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۷ - چو آن کان کرم ما را شکار است
چو آن کانِ کَرَم ما را شکار است
به هَر دَم هدیه ما را دَه هزار است
که ما را نَردبانْ زَرّین و سیمین
نَهَد چون قَصدِ ما بر بامِ یار است
بَلا دُرّی‌ست در عالَمْ نَهانی
که بر ما گنج و بر بیگانهْ مار است
به پیشِ ما خَزینه‌یْ سیم مَشْمُر
که ما را زَرّ و سیمِ بی‌شمار است
زِ پروانه اگر این اِفْتِرا بود
دوصد چندین زِ دَستِ شهریار است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۸ - نگار خوب شکربار چون است؟
نِگارِ خوبِ شِکَّربار چون است؟
چراغِ دیده و دیدار چون است؟
عَجَب آن غَمزِۀ غَمّاز چون است؟
عَجَب آن طُرِّۀ طَرّار چون است؟
عَجَب آن شُهرۀ بازارِ خوبی
عَجَب آن رونَقِ گُلْزار چون است؟
دِلَم از مِهْر در ماتَم نِشسته‌ست
عَجَب در مِهرِ دلْ دِلدارْ چون است
زِ لُطفِ خویش یارَم خوانْد آن یار
عَجَب آن یار، بی این یار چون است
به ظاهر بَندگان را می‌نَوازد
عَجَبْ با بَنده در اسرار چون است؟
چو اوّل دیدَمَش جانیم بَخشید
بِدانِستَم که در ایثار چون است
اگر دوباره کردی آن کَرَم را
یَقین گشتی که در تکرار چون است
عَجَب آن شَعرِ اَطْلَس‌پوش جَعْدَش
به گِردِ اَطْلَسِ رُخسار چون است
طَبیبِ عاشقان را باز پُرسید
که تا آن نرگسِ بیمار چون است؟
عَجَب آن نافۀ تاتار چون است؟
عَجَب آن طُرّه بُلغار چون است؟
عَجَب بر دایره‌یْ خَطِّ مُحَقَّق
که بِشْکَسته‌ست صد پَرگار چون است؟
منِ زارَم اسیرِ ناله زیر
نَپُرسد روزکی کان زار چون است؟
دِلَم دُزدِ نَظَر او دزدِ این دُزد
عَجَب آن دُزدِ دُزداَفْشار چون است؟
تو را ای دوستْ چون من یارِ غارَم
سَری در غار کن کاین غار چون است؟
که تا بینم تو را جانْ بَرفَشانم
نِمایَم خَلْق را نَظّار چون است
نِهایَت نیست گفتم را وَلیکِن
نِمودم شکلِ آن گُفتار چون است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۵۹ - درین جو دل چو دولاب خراب است
دَرین جو دلْ چو دولابِ خراب است
که هر سویی که گردد پیشش آب است
وَگَر تو پُشتْ سویِ آب داری
به پیشِ روتْ آب اَنْدَر شِتاب است
چگونه جان بَرَد سایه زِ خورشید؟
که جانِ او به دستِ آفتاب است
اگر سایه کُند گَردن‌درازی
رُخِ خورشیدْ آن دَم در نِقاب است
زِهی خورشید کاین خورشید پیشَش
چو سیماب از خَطَر در اِضْطِراب است
چو سیماب است مَهْ بر کَفِّ مَفْلوج
به جُز یک شب، دِگَر در اِنْسِکاب است
به هر سی شب، دو شب جمع است و لاغَر
دِگَر فُرقَت کَشَد، فُرقَت عذاب است
اگرچه زار گردد، تازه‌روی است
ضَحوکی عاشقان را خوی و داب است
زِیَد خندان، بِمیرَد نیز خندان
که سویِ بَختِ خندانَشْ اِیاب است
خَمُش کُن زانک آفاتِ بصیرت
همیشه از سوال است و جواب است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۰ - ایا ساقی توی قاضی حاجات
اَیا ساقی توی قاضیِّ حاجات
شرابی دِهْ که آرَد در مُراعات
چُنان گشتم زِ مَستیّ و خَرابی
که نَشْناسَم اشارات از عِبارات
پدر بر خُمِّ خَمْرَم وَقْف کرده‌ست
سَبیلم کرد مادر بر خَرابات
دو گوشم بَست یزدان تا رَهیدَم
زِ حالِ دیّ و فردا و خُرافات
دگرگون است کویِ اَهْلِ تَمْییز
که آن جا رَسْم، طاعات است و زَلّات
دَرین کو کَدخُدا شاهی‌ست باقی
فرو روبیده این کو را زِ آفات
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۱ - اگر حوا بدانستی ز رنگت
اگر حَوّا بِدانستی زِ رَنگَت
سِتَروَن ساختی خود را زِ نَنگَت
سیاهی جانْت اَرْ مَحسوس گشتی
همه عالَم شُدی زَنگی زِ زَنگَت
تو آن ماری که سنگ از تو دَریغ است
سَرَت را کَس نکوبَد جُز به سَنگَت
اگر دریا دَراُفتی ای مُنافق
زِ زشتی کِی خورَد مار و نَهنگَت؟
مرا گویی که از مَعنی نَظَر کُن
رَها کُن صورتِ نَقْش و پَلَنگَت
چه گویم با تو ای نَقْشِ مُزوَّر
چه معنی گُنجَد اَنْدَر جانِ تَنگَت؟
هوایِ شَمسِ تبریزی چو قُدس است
تو آن خوکی که نَپْذیرد فَرنگَت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۲ - دو چشم آهوانه‌ش شیرگیر است
دو چَشمِ آهُوانَه‌شْ شیرگیر است
کَزو بر من رَوانْ بارانِ تیر است
کَمانِ ابروان و تیرِ مُژگان
گُواهانَند کو بر جانْ امیر است
چو زُلفِ دَرهَمَش دَرهَم از آنَم
که بویِ او بِهْ از مُشک و عَبیر است
در آن زُلْفین از آن می‌پیچَد این جان
که دلْ زَنجیرِ زُلْفَش را اسیر است
مگو آن سَروِ ما را تو نَظیری
که ماهِ ما به خوبیْ بی‌نَظیر است
بِیَندازم من این سَر را به پیشش
اگر چه سَر به پیشِ او حَقیر است
خیالِ رویِ شَهْ را سَجده می‌کُن
خیالِ شَهْ حقیقت را وَزیر است
مولوی : غزلیات
غزل ۳۶۳ - چنان کاین دل از آن دلدار مستست
چُنان کاین دل از آن دِلْدار مَستست
زِ خونِ صافِ ما آن یار مَستست
خُمارَش نَشْکَنم اِلّا به خونَم
از این شادیْ دلِ غَمْخوار مَستست
شَفَق وارَم به هر صُبحی به خون در
که در هر صُبح آن خونْ خوار مَستست
مَدِه پَند و مَبَر خونم به گَردن
که چَشمِ دِلْبَرِ کین دار مَستست
چرا این خاک هَمچون طَشْتِ خون ست
که چَشمِ ساقیِ اسرار مَستست
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۸ - بگو دل را که گرد غم نگردد
بگو دل را که گِردِ غَم نگردد
اَزیرا غَم به خوردن کَم نگردد
نَباتِ آب و گِلْ جُمله غَم آمد
که سورِ او به جُز ماتَم نگردد
مَگَرد ای مُرغِ دلْ پیرامُنِ غَم
که در غَمْ پَرّ و پا مُحْکَم نگردد
دلْ اَنْدَر بی‌غمی پَرّی بِیابَد
که دیگر گِردِ این عالَم نگردد
دلا این تَنْ عَدوِّ کُهنهٔ توست
عَدوِّ کُهنه خال و عَم نگردد
دلا سَر سَخت کُن کم کُن مَلولی
مَلولْ اَسْرار را مَحْرَم نگردد
چو ماهی باش در دریایِ مَعنی
که جُز با آبِ خوشْ هَمدَم نگردد
مَلالی نیست ماهی را زِ دریا
که بی‌دریا خود او خُرَّم نگردد
یکی دریاست در عالَمْ نَهانی
که در وِیْ جُز بَنی آدم نگردد
زِ حیوان تا که مَردم وانَبُرَّد
دَرونِ آبِ حیوان هم نگردد
خَموش از حرف زیرا مَردِ مَعنی
به گِردِ حرفِ لا و لَم نگردد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۹ - دلم امروز خوی یار دارد
دِلَم امروزْ خویِ یار دارد
هَوایِ رویِ چون گُلْنار دارد
که طاووس آن طَرَف پَر می‌فَشانَد
که بُلبُل آن طَرَف تَکرار دارد
صدایِ نایْ آن جا نُکته گوید
نَوایِ چَنگْ بس اَسْرار دارد
بِگَهْ بَرخیز فردا سویِ او رو
که او عاشقْ چو من بسیار دارد
چو بُگْشایَد رُخان تو دلْ نِگَه دار
که بَس آتش در آن رُخسار دارد
وَلیکِن عقلْ کو آن لحظه دل را؟
که دل‌ها را لَبَش خَمّار دارد
زِ ما کاری مَجو چون داده‌یی میْ
که میْ مَر مَرد را بی‌کار دارد
دِلَم اُفتان و خیزانْ دوش آمد
که میْ مَستیِّ او اِظْهار دارد
دویدم پیش و گفتم باده خوردی؟
نمی تَرسی که عقلْ اِنْکار دارد؟
چو بو کردم دَهانَش را بِدیدَم
که بویِ آن پَری دیدار دارد
خداوندیِّ شَمسُ الدّینِ تبریز
که بویِ خالِقِ جَبّار دارد
زِ بو تا بویْ فرقی بَس عَظیم است
و او بی‌حَدّ و بی‌مِقْدار دارد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۰ - نشرنا فی ربیع الوصل بالورد
نَشَرْنا فی رَبیْعِ الْوَصْلِ بِالْوَرْد
جَنائِنَنا فَنِعْمَ الزَّوْجُ وَ الْفَرْد
زِ رویَتْ باغ و عَبْهَر می‌توان کرد
زِ زُلْفَت مُشک و عَنْبَر می‌توان کرد
زِ رویِ زردِ همچون زَعفَرانم
جهانی را مُزَعْفَر می‌توان کرد
به یک دانه زِ خَرمَنگاهِ ماهَت
فَلَک‌ها را مُسَخَّر می‌توان کرد
تو آن خِضْری که از آبِ حَیاتَت
گدایان را سِکَنْدر می‌توان کرد
در آن حالی که حالَم بازجویی
مُحالی را مُیَسَّر می‌توان کرد
نَخافُ الْعَیْنَ تَرْمینا بِسُوءٍ
فَیا داوُدُ قَدِّرْ حَلْقَةَ السَّرْد
به خود واگَرد ای دلْ زان که از دل
رَهِ پنهانْ به دِلْبَر می‌توان کرد
جهانِ شش جِهَت را گَر دَری نیست
چو در دل آمدی دَر می‌توان کرد
دَرآ در دل که مَنْظَرگاهِ حَق است
وَگَر هم نیست مَنْظَر می‌توان کرد
چو دُردی مانْد جانِ ما دَرین زیر
اگر زیر است از بَر می‌توان کرد
زِ گولی در جَوالِ نَفْس رفتی
وَگَر نی تَرکِ این خَر می‌توان کرد
اَلا یا ساقیًا هاتِ الْحُمَیّا
لِتَکْفینا عَناءَ الْحَرِّ وَ الْبَرْد
دلِ سنگینِ عشق اَرْ نَرم گردد
دل اَرْ سنگ است جوهر می‌توان کرد
بیار آن بادهٔ حَمْرا و دَردِهْ
کَزْ اَحْمَر عالَمْ اَخْضَر می‌توان کرد
از آن باده که پَرّ و بالِ عیش است
زِ هر جُزوَمْ کبوتر می‌توان کرد
از آن جُرعه که از دریایِ فَضْل است
بهشت و حور و کوثر می‌توان کرد
چو تیرانداز گردد باده در خُم
زِ تیرِ باده اِسْپَر می‌توان کرد
وَ اَسْکِرْنا بِکاساتٍ عِظامٍ
فَإِنَّ السُّکْرَ دَفْعُ الْهَمِّ وَ الْحَرْد
چو باده در من آتش زد بِدیدَم
که از هر آب آذر می‌توان کرد
بیا ای مادرِ عِشْرَتْ به خانه
که جان را فَرشِ مادر می‌توان کرد
وَگَر در راهِ تو نامَحْرَمانند
تو را از جامْ چادَر می‌توان کرد
چو گشتی شیرگیر و شیرآشام
سِزایِ شیرِ صَفْدَر می‌توان کرد
بِزَن گَردن اَمَل‌ها را به باده
کَزان هر قَطْره خَنْجَر می‌توان کرد
سَقاهُمْ رَبُّهُمْ بَرخوان و می‌نوش
که هر دَم عیشِ دیگر می‌توان کرد
وَگَر ساغَر نداری میْ بیاور
دَهان را هَمچو ساغَر می‌توان کرد
وَ اَعْتِقْنا بِخَمْرٍ مِنْ هُموُمٍ
وَ جازِ هَمَّنا بِالدَّفْعِ وَ الطَّرْد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶۱ - بیا ای زیرک و بر گول می‌خند
بیا ای زیرک و بر گول می‌خَنْد
بیا ای راه دانْ بر غول می‌خَنْد
چو در سُلطانِ بی‌عِلَّت رَسیدی
هَلا بر عِلَّت و مَعْلول می‌خَنْد
اگر بر نَفْسِ نَحْسی دیو شُد چیر
بُرو بر خاذِل و مَخْذول می‌خَنْد
چو مُردهْ مُرده‌یی را کرد مَعْزول
تو خوش بر عازِل و مَعْزول می‌خَنْد
مِثالِ مُحْتَلِم پِنْدار عَزلَش
تو هم بر فاعِل و مَفْعول می‌خَنْد
یکی در خوابْ حاصل کرد مُلْکی
بُرو بر حاصِل و مَحْصول می‌خَنْد
سوآلی گفت کوری پیشِ کَرّی
دِلا بر سایِل و مَسئول می‌خَنْد
وَگَر گوید فروشُستَم فُلان را
هَلا بر غاسِل و مَغْسول می‌خَنْد
چو نَقْدَت دست داد از نَقْل بس کُن
خَمُش بر ناقِل و مَنْقول می‌خَنْد