تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۰۳ - پدید گشت یکی آهویی درین وادی
پَدید گشت یکی آهویی دَرین وادی
به چشمِ آتش اَفکَندْ، در همه نادی
همه سَوار و پیاده، طَلَب دَراُفتادَند
به جَهْد و جِدِّ، نه چون تو که سُست افتادی
چو یک دو حَمله دَویدند، ناپدید شُد او
که هیچ بوی نَبُردی، کسی به اُستادی
لِگام‌‌ها بِکَشیدند، تا که واگَردند
نِمود باز بِدیشان، فُزودَشان شادی
چو باز حَمله بِکَردند، باز تَک بَرداشت
که باد در پِیِ او گُم کُند‌‌ هَمی‌بادی
بَرین صِفَت چو زِ حَد رفت هر کسی زِ هَوَس
زِ هم شُدند جُدا و بِکَرد وَحّادی
یکی به تَکْ دُمِ خرگوش بَرگرفت غَلَط
یکی پِیِ بُزِ کوهیّ و راهِ بَغدادی
گروهِ گُم شُده با هَمدِگَر دو قِسْم شدند
یکی به طَمْع در آهو، یکی به آزادی
جَماعَتی که بدیشانْ‌‌ست مَیْلِ آن آهو
چو گُم شُدندی، بِنِمودی آهو آبادی
ازین جَماعَتِ قومی که خاص‌تَر بودند
به چَشمِ مَست بیاموختْشان هم اَوْرادی
چو خو و طَبْعِ وِرا خوب‌تَر بِدانستَند
زِ طَبْعِ او نَشُدندی به هیچ رو عادی
جَمالِ خویش چو بِنْمودَشان زِ رَحْمَتِ خود
که اندک اندک گُستاخ کَردشان هادی
به هر دو روز یکی شکلِ دیگر آوَرْدی
به شکل‌هایِ عَجایِب، مِثالِ شَیّادی
از آن کِه زَهره بِدَرَّد دلِ ضَعیفان را
چه تاب دارد خود جانِ آدمی زادی؟
که آسْمان و زمین، بَردَرَد اگر بینَد
یکی صِفَت زِ صِفَت‌هایِ مُبدیِ بادی
که باشد آن کِه بِگُفتم؟ خیالِ شَمسُ الدّین
که او مَراست خَدیو و مُجیرِ‌ بی‌دادی
زِ عشقِ او نَتوانَم که توبه آرَم من
وَگَر شود به نَصیحَت هزار عَبّادی
که اوست اصلِ بَصیرَت، پناهِ عالَمِ کَشْف
کَزو بِیابَد بُنیادِ دیدْ بُنیادی
اَیا جَمال، تو را او جَمال داد و نَمَک
اَیا کَمال، تو از رَشکِ او بِیَفْزادی
حَرام باشد یادِ کسی به هر دو جهان
ازان گَهی که تو اَنْدَر ضَمیر و دل، یادی
اگر چه طینَتِ تبریز، بَسْ شَهان زادی
وَلیک چون وِیْ شاهی بگو که کِی زادی
کَفیلِ قافیهٔ عُمر، سایه‌‌‌اَش بادا
فَفِی الْحَقیقَةِ مِنْهُ الدّلیلُ وَ الْحادی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۰۴ - طواف کعبهٔ دل کن، اگر دلی داری
طَوافِ کَعبهٔ دل کُن، اگر دلی داری
دل است کعبهٔ معنی، تو گِل چه پِنْداری
طَوافِ کعبهٔ صورت، حَقَت بِدان فرمود
که تا به واسطهٔ آن، دلی به دست آری
هزار بار پیاده طَوافِ کعبه کُنی
قَبولِ حَق نَشَود، گَر دلی بیازاری
بِدِه تو مُلْکَت و مال و دلی به دست آوَر
که دلْ ضیا دَهَدَت در لَحَد، شبِ تاری
هزار بَدْرِهٔ زَر، گَر بَری به حَضرتِ حَق
حَقَت بِگوید دل آر، اگر به ما آری
که سیم و زَر بَرِ ما لاشَی است،‌ بی‌مِقْدار
دل است مَطْلَبِ ما، گَر مرا طَلَب کاری
زِ عَرش و کُرسی و لوح و قَلَم، فُزون باشد
دلِ خَراب که آن را کَهی بِنَشْماری
مَدار خوار دلی را، اگر چه خوار بُوَد
که بَسْ عزیزِ عزیز است دل دَران خواری
دلِ خَراب چو مَنْظَرگَهِ اِلٰه بُوَد
زِهی سَعادتِ جانی که کرد مِعْماری
عِمارَتِ دلِ بیچارهٔ دو صدپاره
زِ حَجّ و عُمره بِهْ آید، به حَضرتِ باری
کُنوزِ گَنجِ الهی، دلِ خَراب بُوَد
که در خَرابه بُوَد دَفْنِ گنجْ بسیاری
کَمَر به خِدمَتِ دل‌‌ها بِبَند چاکروار
که بَرگُشایَد در تو طَریقِ اسراری
گَرَت سَعادت و اِقْبال گشت مَطْلوبَت
شَوی تو طالِبِ دل‌‌ها و کِبْر بُگْذاری
چو هم عِنانِ تو گَردد عِنایَتِ دل‌ها
شود یَنابِعِ حِکْمَت زِ قَلْبِ تو جاری
رَوان شود زِ لِسانَت، چو سیلْ آبِ حَیات
دَمَت بُوَد چو مَسیحا، دَوایِ بیماری
برایِ یک دل، موجود گشت هر دو جهان
شِنو تو نُکتهٔ لَوْلاکْ از لَبِ قاری
وَگَر نه کَوْن و مکان را وجود کِی بودی؟
زِ مِهْر و ماه و زِ اَرْض و سَمایِ زَنگاری
خَموش وَصْفِ دل اَنْدَر بیان‌ نمی‌گُنجَد
اگر به هر سر مویی، دو صد زبان داری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۰۵ - ز صبح گاه فتادم به دست سرمستی
زِ صُبح گاه فُتادم به دست سَرمَستی
نهاده جامِ چو خورشید، بر کَفِ دستی
زِ نوبَهارِ رُخَش، این جهانْ گُلِستانی
به پیشِ قامَتِ زیباشْ آسْمانْ پَستی
فروگرفت مرا مَست وار و می‌گفتم
بِجَسْتَمی من ازو، گَر بَهانه‌یی هستی
بِگُفت حیله مَکُن، هین گُمان مَبَر که اگر
تَنِ تو حیله شُدی سَر به سَر، زِ ما رَستی
بِریخت بر من ازان میْ، که چَرخْ پَست شُدی
اگر زِ جُرعهٔ آن میْ دَمی بِخوردَسْتی
بِتاب مَفْخَرِ ایّام شَمسِ تَبریزی
اَیا فَکَنده دَرین بَحْرِ نور شَسْتَستی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۰۶ - فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری
فرست بادهٔ جان را به رَسمِ دِلْداری
بِدان نشان که مرا‌ بی‌نشانْ‌‌ هَمی‌داری
بِدان نشان که به هر شب، چو ماه می‌تابی
زِ ابرِ دلْ قَطَراتِ حَیاتْ می‌باری
چه قطره‌هاست که از حَرفِ عشق می‌بارَد
زِ گُلْ گُلی بِفَزایَد، زِ خارْ هم خاری
میانِ خار و گُل این سینه‌‌ها چو بُلبُلِ مَست
ضَمیرِ عشقِ دلْ اَنْدَر سَحَر به سِحْر آری
هزار ناله کُنم، لیک‌ بی‌خود از میِ عشق
چو چَنگ‌ بی‌خَبَرم از نَوا و از زاری
ازان دَمی که صُراحیِّ عشقِ تو دیدم
تُهیّ و پُر شده‌ام، دَم به دَم قَدَح واری
میانِ جمع مرا چون قَدَح چه گَردانی؟
چو شمع را تو دَرین جمع دَر‌ نمی‌آری
مرا بِپُرس که این شمعْ کیست؟ شَمسُ الدّین
که خاکِ تبریز از وِیْ بیافت بیداری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۰۷ - میان تیرگی خواب و نور بیداری
میانِ تیرگی خواب و نورِ بیداری
چُنان نِمود مرا دوشْ در شبِ تاری
که خوبْ طَلْعَتی از ساکِنانِ حَضرتِ قُدس
که جُمله مَحضِ خِرَد بود و نورِ هُشیاری
تَنَش چو روحِ مُقَدَّس، بَری زِ کِسْوَتِ جسم
چو عقل و جانِ گُهَردار، وَزْ غَرَض عاری
مرا ستایشِ بسیار کرد و گفت ای آن
که در جَحیمِ طبیعت، چُنین گرفتاری
شِکُفته گُلْبُن جَوزا، برایِ عِشرَت توست
تو سَر به گُلْخَنِ گیتی چرا فرود آری؟
سَریرِ هفت فَلَک تَختِ توست، اگرچه کُنون
زِ دستِ طَبْع، گرفتارِ چار دیواری
کَمالِ جان چو بَهایم، زِ خواب و خور مَطَلَب
که آفریده تو زین سان نه بَهرِ این کاری
بَدی مَکُن که دَرین کِشت زارِ زودْ زَوال
به داسِ دَهرْ همان بِدْرَوی که می‌کاری
پِیِ مُراد چه پویی، به عالَمی که دَرو
چو دَفْعِ رَنج کُنی، جُمله راحت اِنْگاری؟
حقیقتْ این شِکَم از آزْ پُر نخواهد شُد
اگر به مُلْکِ همه عالَمْش بِیَنْباری
گِرفتَمَت که رَسیدی بِدان چه می‌طَلَبی
ولی چه سود ازان، چون به جاش بُگْذاری؟
شبِ جوانی‌اَت ای دوست، چون سپیده دَمید
تو مَستْ خُفته و آگَهْ نه‌یی زِ بیداری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۰۸ - به دست هجر تو زارم، تو نیز می‌دانی
به دستِ هَجْرِ تو زارم، تو نیز می‌دانی
طَمَع به وَصلِ تو دارم، تو نیز می‌دانی
چو در دل آمد عشق تو و قَرار گرفت
نمانْد صَبر و قَرارم، تو نیز می‌دانی
نَهُفته شُد گُل و بُلبُل پَرید از چَمَنم
به دَرد خَستهٔ خارَم، تو نیز می‌دانی
به ناله بازِ سپیدم به سانِ فاخته شد
به کوهْسار چو سارَم، تو نیز می‌دانی
انار بودم خَندان، بَران عقیقِ لَبَت
کُنون چو شُعلهٔ نارَم، تو نیز می‌دانی
بِمانْد راز تو پنهانْ درون سینۀ من
کزان به گفت نیارم تو نیز می دانی
انارِ عشقِ تو بوده‌‌ست شَمسِ تبریزی
که بُرد بر سَردارم، تو نیز می‌دانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۲۷ - یا ساقی الراح خذ واملاء به طاسی
یا ساقیَ الرّاحِ خُذْ وَامْلَاءْ بِهِ طاسی
فَلَسْتُ اَمْلِکُ صَبْرَ نَوْبَةِ الْکاسِ
وَ تابِعِ الطّاسَ مَمْلُوًّا بِلا مَهَلٍ
فَاِنْ صَحَوْتَ فَهٰذا نَوْبَةُ الْیاسِ
وَ داوِمِ السُّکْرَ مِنْ کَأْسِ الْبَقا مَدَدًا
فَحالَةُ الصَّحْوِ تَأْتی اَلْفُ وَسْواسِ
بِاللّهِ رَأْسَکَ حَرِّکْ هٰکَذا طَرَبًا
حَتّیٰ تَقَعْ قَهْوَةٌ حَمْرآءُ فی راسی
بِالرُّوحِ تَسْقی وَراءَ الْغَیْبِ قَهْوَتَنا
تَظَلُّ تُدْرِکُ سُقْیاها بِایناسِ
اِذا سَقاکَ بِکَأْسِ الْخُلْدِ فی نَفَسِ
تَریٰ حَیاتَکَ تَبْقیٰ لا بِاَنْفاسِ
وَ تَسْتَلِذُّ بِاَقْمارِ الْبَقا طَرَبًا
وَ قَهْوَةَ الْخُلْدِ تُصْبِحْ ساقِیًا حاسی
سعدی : غزلیات
غزل ۴ - اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
سعدی : غزلیات
غزل ۵ - شب فراق نخواهم دواج دیبا را
شب فراق نخواهم دواج دیبا را
که شب دراز بود خوابگاه تنها را
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
چنین جوان که تویی برقعی فروآویز
و گر نه دل برود پیر پای برجا را
تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو
ببرد قیمت سرو بلندبالا را
دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را
دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب
چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو کوری چشم اعدا را
من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق
معاف دوست بدارند قتل عمدا را
تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری
که بندگان بنی سعد خوان یغما را
در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی ولی مکن یارا
سعدی : غزلیات
غزل ۱۹ - کمان سخت که داد آن لطیف بازو را
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را
که تیر غمزه تمامست صید آهو را
هزار صید دلت پیش تیر بازآید
بدین صفت که تو داری کمان ابرو را
تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی
که روز معرکه بر خود زره کنی مو را
دیار هند و اقالیم ترک بسپارند
چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را
مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخار
ندیده‌اند مگر دلبران بت رو را
حصار قلعه ی باغی به منجنیق مده
به بام قصر برافکن کمند گیسو را
مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر
چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را
لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم
سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را
بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست
چنان که معجز موسی طلسم جادو را
به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد
که بخت راست فضیلت نه زور بازو را
به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی
که احتمال کند خوی زشت نیکو را
سعدی : غزلیات
غزل ۲۱ - تفاوتی نکند قدر پادشایی را
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوک
ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را
و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود
هزار شکر بگوییم هر جفایی را
همه سلامت نفس آرزو کند مردم
خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را
حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد در سرایی را
خیال در همه عالم برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر ندید جایی را
سری به صحبت بیچارگان فرود آور
همین قدر که ببوسند خاک پایی را
قبای خوشتر از این در بدن تواند بود
بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را
اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن
دگر نبینی در پارس پارسایی را
منه به جان تو بار فراق بر دل ریش
که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را
دگر به دست نیاید چو من وفاداری
که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را
دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی
که یحتمل که اجابت بود دعایی را
سعدی : غزلیات
غزل ۲۵ - اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب
که را مجال نظر بر جمال میمونت
بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب
درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی
کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
به موی تافته پای دلم فروبستی
چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید
که حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب
دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است
که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی
تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
اسیر بند بلا را چه جای سرزنش است
گرت معاونتی دست می‌دهد دریاب
اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست
همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب
تو باز دعوی پرهیز می‌کنی سعدی
که دل به کس ندهم کل مدع کذاب
سعدی : غزلیات
غزل ۳۱ - چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت
بلای غمزه ی نامهربان خونخوارت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
به چشم‌های تو کان چشم کز تو برگیرند
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
همین حکایت روزی به دوستان برسد
که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت
سعدی : غزلیات
غزل ۳۲ - معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم
که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت
تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش
ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت
به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت
چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت
سعدی : غزلیات
غزل ۴۰ - چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست
مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دیده ی سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست
خوش است نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست
سعدی : غزلیات
غزل ۴۳ - اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
میان عیب و هنر پیش دوستان کریم
تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست
عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست
اگر عداوت و جنگ است در میان عرب
میان لیلی و مجنون محبت است و صفاست
هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
که در محبت رویش هزار جامه قباست
نمی‌توانم بی او نشست یک ساعت
چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقی
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
وگر کنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند
ضرورت است که گوید به سرو ماند راست
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
خوش است با غم هجران دوست سعدی را
که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
سعدی : غزلیات
غزل ۶۰ - شب فراق که داند که تا سحر چند است
شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوند است
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومند است
بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست
خیال روی تو بیخ امید بنشانده‌ست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده‌ست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکند است
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکند است
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوند است
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است
سعدی : غزلیات
غزل ۷۱ - دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است
دگر به خفیه نمی‌بایدم شراب و سماع
که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم
مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است
به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است
به خشم رفتهٔ ما را که می‌برد پیغام
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است
بکش چنان که توانی که بی مشاهده‌ات
فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است
ملامت از دل سعدی فرونشوید عشق
سیاهی از حبشی چون رود که خودرنگ است
سعدی : غزلیات
غزل ۸۲ - هزار سختی اگر بر من آید آسان است
هزار سختی اگر بر من آید آسان است
که دوستی و ارادت هزار چندان است
سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که خار دشت محبت گل است و ریحان است
اگر تو جور کنی جور نیست تربیتست
و گر تو داغ نهی داغ نیست درمانست
نه آبروی که گر خون دل بخواهی ریخت
مخالفت نکنم آن کنم که فرمان است
ز عقل من عجب آید صوابگویان را
که دل به دست تو دادن خلاف در جان است
من از کنار تو دور اوفتاده‌ام نه عجب
گرم قرار نباشد که داغ هجران است
عجب در آن سر زلف معنبر مفتول
که در کنار تو خسبد چرا پریشان است
جماعتی که ندانند حظ روحانی
تفاوتی که میان دواب و انسان است
گمان برند که در باغ عشق سعدی را
نظر به سیب زنخدان و نار پستان است
مرا هرآینه خاموش بودن اولی‌تر
که جهل پیش خردمند عذر نادان است
و ما ابرئ نفسی و لا ازکیها
که هر چه نقل کنند از بشر در امکان است
سعدی : غزلیات
غزل ۸۳ - مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بی‌قرار منست
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز
ولیک درخور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
و گر مراد تو اینست بی مرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست