عبارات مورد جستجو در ۴۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۸۴ - چون گل همه تن خندم، نه از راه دهان تنها
چون گُل همه تَن خَندَم، نه از راهِ دَهانْ تنها
زیرا که مَنَم بی‌من، با شاهِ جهانْ تنها
ای مَشعَله آوَرْده، دل را به سَحَر بُرده
جان را بِرَسانْ در دل، دل را مَسِتانْ تنها
از خشم و حَسَد جان را، بیگانه مَکُن با دل
آن را مَگُذار این جا، وین را بِمَخوانْ تنها
شاهانه پیامی کُن یک دعوتِ عامی کُن
تا کِی بُوَد ای سُلطان، این با تو و آنْ تنها
چون دوش اگر امشب، ناییّ و بِبَندی لَب
صد شور کُنیم ای جان، نَکْنیم فَغانْ تنها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۵۰ - بستان قدح از دستم، ای مست که من مستم
بِسْتان قَدَح از دستم، ای مَست که من مَستم
کَزْ حَلْقهٔ هُشیاران، این ساعت وارَستم
هُشیار بَرِ رِنْدی، ضِدّی بُوَد و ضِدّی
هم رَنگ شو ای خواجه گَر فوقَم اگر پَستم
هر چیز که اندیشی از جنگ، از آن دورَم
هر چیز که اندیشی از مِهْر من آنَستم
تا عشقِ تو بِگْرفتم، سودایِ تو پَذْرُفتم
با جنگِ تو یکتایم، با صُلحِ تو هم دَستم
اِسْپانَخِ خویشَم دان، با تُرش پَز و شیرین
با هر چه شُدم پُخته، تا با تو بِپِیوستم
بیکار بُوَد سازِش، سازِش نَبُوَد نازِش
گَرجَست غَلَط از من، من مَست بُرون جَستم
مَستی تو و مَستی من، بَربسته به هم دامَن
چون دسته و چون هاوَن، دو هست و یکی هستم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۸ - ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
ساقیا عَربده کردیم که در جنگ شویم
میِ گُلْرنگ بِدِه تا همه یک‌رنگ شویم
صورتِ لُطفِ سَقَی اللّه تویی در دو جهان
رُخِ مَیْ‌رنگ نِما تا هَمِگان دَنگ شویم
باده مَنسوخ شود چون به صِفَت باده شویم
بَنگ مَنسوخ شود چون هَمِگی بَنگ شویم
هین که اندیشه و غَمْ پَهْلویِ ما خانه گرفت
باده دِهْ تا که ازو ما به دو فَرسنگ شویم
مُطربا بَهرِ خدا زَخْمهٔ مَستانه بِزَن
تا زِ زَخْمه‌یْ خوشِ تو، ساخته چون چَنگ شویم
مَجْلِسِ قیصرِ روم است بِدِه صَیقلِ دل
تا که چون آیِنِهٔ جانْ همه بی‌زنگ شویم
یک جهانْ تَنگ‌دل و ما زِ فَراخیِّ نَشاط
یک نَفَس عاشقِ آنیم که دلْ‌تنگ شویم
دشمنِ عقل کِه دیده‌ست کَزْ آمیزشِ او
همه عقل و همه عِلْم و همه فَرهنگ شویم
شَمسِ تبریز چو در باغِ صَفا رو بِنِمود
زود در گَردنِ عشقَش همه آونگ شویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۹ - پیش‌ترآ، می لبا تا همه شیدا شویم
پیش‌تَرآ، میْ لبا تا همه شَیدا شویم
پیش‌ترآ، گوهرا تا همه دریا رَویم
دست به هم وادَهیم، حَلْقه صِفَت جوقْ جوقْ
جمع، مُعَلَّق‌زَنان، مَست به دریا دَویم
بر لَبِ دریای عشق، تازه بِروییم باز
هایْ که چون گُلْسِتان، تا به اَبَد ما نُویم
وَزْ جِگَرِ گُلْسِتان، شُعلهٔ دیگر زنیم
چون زِرُخِ آتشین، مایهٔ صد پَرتویم
جوهرِ ما رو نِمود، لیک از آن سویِ بَحْر
آه که تو زین سوی، آه که ما زان سویم
شاه سَوارا به سَرْ تاج بِجُنبان چُنین
تاجِ تو را گوهریم، اسپِ تو را ما جُویم
بر سَرِ دارَش کنیم هر کِه بگوید یکیم
آتش اَنْدَر زنیم، هر کِه بگوید دُویم
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۳ - حدی نداری، در خوش لقایی
حَدّی نداری، در خوش لِقایی
مِثْلی نداری، در جانْ فَزایی
بر وَعدهٔ تو، بر نَجْدهٔ تو
کِمْ دوش گفتی هی، تو کجایی؟
کردم کَرانه، زَاهْلِ زَمانه
رفتم به خانه، تا تو بیایی
نُزلَت چَشیدم، رویَت نَدیدم
آن قُرصِ مَهْ را کِی می‌نِمایی؟
ماهِ کَمالی، آبِ زُلالی
جاه و جلالی، کانِ عَطایی
امروز مَستَم، مَجنون پَرَستم
بِگْرفت دَستَم، دستِ خدایی
ای ساقیِ شَهْ، هین اَللّهْ اَللّهْ
اَفْزون دِهْ آن مِیْ، چون مُرتَضایی
یک گوشه‌یی جان، مانْده‌‌ست پیچان
زان پیچِش از تو یابَد رَهایی
جَنگ است نیمَم، با نیمِ دیگر
هین صُلحِشان دِهْ، تا چند پایی؟
زاغیّ و بازی، در یک قَفَص شُد
وَزْ زَخْمْ هر دو، در مُبْتَلایی
بُگْشا قَفَص را، تا رَهْ شَوَدْشان
جنگی نَمانَد، چون دَر گُشایی
نَفْسیّ و عقلی، در سینهٔ ما
در جنگ و مِحْنَت، مَستِ جُدایی
گَر جنگ خواهی، دَرْشان فروبَند
وَرْنه بِکُنْشان یک دَم سَقایی
در آبْ اَفکَن، چون مَهدِ موسی
این جانِ ما را، چون جانِ مایی
تا کِش نیابَد فرعونِ مَلْعون
نی آن عَوانان، اَنْدَر دَغایی
در آبْ رَقصان، مَهدِ لَطیفَش
از خوفْ رَسته، وَزْ‌ بی‌نَوایی
فرعونْ اکنون بِشْناسَد او را
کَزْ راهِ آب او کرد اِرْتِقایی
تو میرِ آبی، وان آبْ قایم
داد و دَهِش را دایم سِزایی
در خانه موسی، در خوفِ جان بُد
در آبْ بودَش، اَمنِ بَقایی
هر چیزْ زنده، از آب باشد
کابَست ما را نُقلِ سَمایی
تو آبِ آبی، تو تابِ تابی
آب از تو یابَد لُطف و رَوایی
قارونِ نِعْمَت، طَمّاع گردد
در بَخششِ تو، گیرد گدایی
جُز در گدایی، کَس این نَیابَد
ناموس کم کُن با کِبْریایی
گِریَنده خواهد، جوینده خواهد
ناموس آرَد جان را جُدایی
خاموش کردم، لیکِن، رَوانم
در اَنْدَرونَم، گشته‌‌ست نایی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام
دو قبیله کَاوْس و خَزرَج نام داشت
یک زِ دیگر جانِ خون‌آشام داشت
کینه‌هایِ کُهنه‌شان از مُصْطَفیٰ
مَحْو شُد در نورِ اسلام و صَفا
اَوَّلا اِخْوان شُدند آن دُشمنان
هَمچو اَعْدادِ عِنَب در بوستان
وَزْ دَمِ اَلْمؤمنونْ اِخْوَه به پَند
دَر شِکَستَند و تَنِ واحد شُدند
صورتِ انگورها اِخْوان بُوَد
چون فَشُردی، شیرهٔ واحد شود
غوره و انگور ضِدّانند لیک
چون که غوره پُخته شُد، شُد یارِ نیک
غوره‌یی کو سنگ‌بَست و خام مانْد
در اَزَل حَق کافِرِ اَصلیش خوانْد
نه اَخی، نه نَفْسِ واحد باشد او
در شَقاوَت نَحْسِ مُلْحِد باشد او
گَر بگویم آنچه او دارد نَهان
فِتْنهٔ اَفْهام خیزد در جهان
سِرِّ گَبْرِ کورْ نامَذکور بِهْ
دودِ دوزخ از اِرَم مَهْجور بِهْ
غوره‌هایِ نیک کایشان قابِل‌اَند
از دَمِ اَهْلِ دِلْ آخِر یک دل‌اَند
سویِ انگوری هَمی رانَنْد تیز
تا دُوی بَرخیزد و کین و سِتیز
پس در انگوری هَمی دَرَّند پوست
تا یکی گردند و وَحْدَت وَصْفِ اوست
دوستْ دُشمن گردد ایرا هم دُو است
هیچ یک با خویش جنگی دَرنَبَست
آفرین بر عشقِ کُلِّ اوسْتاد
صد هزاران ذَرّه را داد اِتِّحاد
هَمچو خاکِ مُفْتَرِق در رَهْ‌گُذر
یک سَبوشان کرد دستِ کوزه‌گَر
کُاتِّحادِ جسم‌هایِ آب و طین
هست ناقص، جان نمی‌مانَد بدین
گَر نَظایِر گویم این‌جا در مِثال
فَهْم را تَرسَم که آرَد اِخْتِلال
هم سُلَیمان هست اکنون، لیک ما
از نَشاطِ دوربینی در عَمیٰ
دوربینی کور دارد مَرد را
هَمچو خُفته در سَرا، کور از سَرا
مولَعیم اَنْدَر سُخَن‌هایِ دقیق
در گِرِه‌ها باز کردن ما عَشیق
تا گِرِه بَندیم و بُگْشاییم ما
در شِکال و در جوابْ آیین‌فَزا
هَمچو مُرغی کو گُشایَد بَندِ دام
گاه بَندَد، تا شود در فَنْ تمام
او بُوَد مَحْروم از صَحرا و مَرْج
عُمرِ او اَنْدَر گِرِه کاری‌ست خَرْج
خود زَبونِ او نگردد هیچ دام
لیک پَرَّش در شِکَست اُفْتَد مُدام
با گِرِه کَم کوش تا بال و پَرَت
نَسْکُلَد یک یک ازین کَرّ و فَرَت
صد هزاران مُرغْ پَرهاشان شِکَست
وان کَمین‌گاهِ عوارض را نَبَست
حال ایشان از نُبی خوان ای حَریص
نَقَّبوا فیها بِبین هَلْ مِنْ مَحیص؟
از نِزاعِ تُرک و رومیّ و عَرَب
حَل نَشُد اِشْکالِ انگور و عِنَب
تا سُلَیمانِ لَسینِ مَعنوی
دَرنَیایَد بَرنَخیزد این دُوی
جُمله مُرغانِ مُنازع بازْوار
بِشْنَوید این طَبْلِ بازِ شهریار
زِاخْتِلافِ خویشْ سویِ اِتِّحاد
هین زِ هر جانِب رَوان گردید شاد
حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمْ
کورْمُرغانیم و بَسْ ناساختیم
کان سُلَیمان را دَمی نَشْناختیم
هَمچو جُغْدان دُشمنِ بازان شُدیم
لاجَرَم وامانْدهٔ ویران شُدیم
می‌کُنیم از غایَتِ جَهْل و عَما
قَصْدِ آزارِ عزیزانِ خدا
جمعِ مُرغانْ کَزْ سُلَیمان روشن‌اَند
پَرّ و بالِ بی‌گُنَه کِی بَرکَنند؟
بلکه سویِ عاجزانْ چینه کَشَند
بی‌خِلاف و کینه آن مُرغان خَوشَند
هُدهُدِ ایشان پِیِ تَقْدیس را
می‌گُشایَد راهِ صد بِلْقیس را
زاغِ ایشان گَر به صورت زاغ بود
بازْهِمَّت آمد و مازاغ بود
لَکْلَکِ ایشان که لَکْ‌لَک می‌زَنَد
آتشِ توحید در شک می‌زَنَد
وان کبوترْشان زِ بازان نَشْکُهَد
بازْ سَر پیشِ کبوترشان نَهَد
بُلبُلِ ایشان که حالَت آرَد او
در دَرونِ خویش گُلْشَن دارد او
طوطیِ ایشان زِ قَند آزاد بود
کَزْ دَرونْ قَندِ اَبَد رویَش نِمود
پایِ طاووسانِ ایشان در نَظَر
بهتر از طاووسِ ‌پَرّانِ دِگَر
مَنْطِقُ الطَّیْرانِ خاقانی صَداست
مُنْطِقُ الطَّیرِ سُلَیمانی کجاست؟
تو چه دانی بانگِ مُرغان را هَمی
چون نَدیدسْتی سُلَیمان را دَمی؟
پَرِّ آن مُرغی که بانگَش مُطرب است
از بُرونِ مَشرق است و مغرب است
هر یک آهنگش زِ کُرسی تا ثَری‌ست
وَزْ ثَری تا عَرشْ در کَرّ و فَری‌ست
مُرغْ کو بی‌این سُلَیمان می‌رَوَد
عاشقِ ظُلْمَت چو خُفّاشی بُوَد
با سُلَیمان خو کُن ای خُفّاشِ رَد
تا که در ظُلْمَت نَمانی تا اَبَد
یک گَزی رَهْ که بِدان سو می‌رَوی
هَمچو گَزْ قُطْبِ مَساحت می‌شَوی
وان که لَنْگ و لوکْ آن سو می‌جَهی
از همه لَنْگیّ و لوکی می‌رَهی
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۹۳ - آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی
آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی
چون تو من و من توام چند منی و تویی
گلشن گلخن شود چون به ستیزه کنند
در یک خانه دو تن دعوی کدبانویی
نایب عیسی شدی قبله یکی کن چنو
بر دل ترسا نگار رقم دویی و تویی
صدر زمانه تویی پس چو زمانه چرا
گه همه دردی کنی گاه همه دارویی
نازی در سر که چه یعنی من نیکوم
تا تو بدین سیرتی نه تو و نه نیکویی
یک دم و یک رنگ باش چون گهر آفتاب
چند چو چرخ کهن هر دم رسم دویی
روبه بازی مکن در صف عشاق از آنک
زشت بود پیش گرگ شیر کند آهویی
با رخ تو بیهدست بلعجبی چشم تو
با کف موسی کرا دست دهد جادویی
همره درد تو باد دولت بی‌دولتی
هم تک عشق تو باد نیروی بی‌نیرویی
جز ز تویی تو بگو چیست که ملک تو نیست
چشم بدت دور باد چشم بد بدبویی
لولو حسن ترا در ستد و داد عشق
به ز سنایی مباد خود بر تو لولویی
وحشی بافقی : غزلیات
غزل ۷۱ - مریض عشق اگر صد بود علاج یکیست
مریض عشق اگر صد بود علاج یکیست
مرض یکی و طبیعت یکی، مزاج یکیست
تمام در طلب وصل و وصل می‌طلبیم
اگر یکیم و اگر صد که احتیاج یکیست
اگر چه مانده اسیر است همچنان خوش باش
که منتهای ره کاروان حاج یکیست
فریب تاج مرصع مده به سربازان
که ترک سر بر این جمع و ننگ تاج یکیست
همین منادی عشقست در درون خراب
که آنکه می‌دهد این ملک را رواج یکیست
چه جای زحمت و راحت که پیش پای طلب
حریر نسترن و نشتر زجاج یکیست
بجز فساد مجو وحشی از طبیعت دهر
که وضع عنصر و تألیف امتزاج یکیست
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۷۲ - من چو همین حرف الف دیده‌ام
من چو همین حرف الف دیده‌ام
حرف دگر زان نپسندیده‌ام
هر چه نه از پیش الف شد روان
همچو الف بر همه خندیده‌ام
هیچ ندارد الف عاشقان
هیچ ندارم، که نترسیده‌ام
چون ز الف شد همه حرفی پدید
من همه دیدم، چو الف دیده‌ام
چون بهم آمد الفی، راست شد
هر نقطی کز همگان چیده‌ام
پیش الف بسکه فتادم چو با
ها شدم، از بسکه بغلتیده‌ام
ها چو شود راست چه باشد؟ الف
گفته شد آن حرف که پوشیده‌ام
بوسه زدم پای الف را ولی
دست خودم بود که بوسیده‌ام
من الف وصلم و جز نام وصل
هر چه بگفتند بنشنیده‌ام
پر بنوشتند ولی یاد من
هیچ نکردند و نرنجیده‌ام
زان خط و زان نقطه نشان کس نداد
جز الف، از هر که بپرسیده‌ام
پای و سرم در حرکت گم که شد
هم به سکونیست که ورزیده‌ام
چون الف از عشق بگشتم به سر
وز سر این عشق نگردیده‌ام
گر نه غلام الفم، همچو لام
در الف از بهر چه پیچیده‌ام؟
چون الف صدر نشین اوحدیست
بی‌سخن او به چه ارزیده‌ام؟
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۲۰ - من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار
من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار
تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار
این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار
بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار
عطار نیشابوری : باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد
شماره ۵۳ - آن قوم که دروحدت کل آن دارند
آن قوم که دروحدت کل آن دارند
ملک دو جهان، به قطع، ایشان دارند
گرچه به عدد نظر فراوان دارند
انگار که یک تنند و صد جان دارند
اقبال لاهوری : رموز بیخودی
ارکان اساسی ملیهٔ اسلامیه - رکن اول: توحید
در جهان کیف و کم گردید عقل
پی به منزل برد از توحید عقل
ورنه این بیچاره را منزل کجاست
کشتی ادراک را ساحل کجاست
اهل حق را رمز توحید ازبر است
در «اتی الرحمن عبدا»ٔ مضمر است
تا ز اسرار تو بنماید ترا
امتحانش از عمل باید ترا
دین ازو حکمت ازو آئین ازو
زور ازو قوت ازو تمکین ازو
عالمان را جلوه اش حیرت دهد
عاشقان را بر عمل قدرت دهد
پست اندر سایه اش گردد بلند
خاک چون اکسیر گردد ارجمند
قدرت او برگزیند بنده را
نوع دیگر آفریند بنده را
در ره حق تیز تر گردد تکش
گرم تر از برق خون اندر رگش
بیم و شک میرد عمل گیرد حیات
چشم می بیند ضمیر کائنات
چون مقام عبدهٔ محکم شود
کاسه ی دریوزه جام جم شود
ملت بیضا تن و جان لااله
ساز ما را پرده گردان لااله
لااله سرمایه ی اسرار ما
رشته اش شیرازه ی افکار ما
حرفش از لب چون بدل آید همی
زندگی را قوت افزاید همی
نقش او گر سنگ گیرد دل شود
دل گر از یادش نسوزد گل شود
چون دل از سوز غمش افروختیم
خرمن امکان ز آهی سوختیم
آب دلها در میان سینه ها
سوز او بگداخت این آئینه ها
شعله اش چون لاله در رگهای ما
نیست غیر از داغ او کالای ما
اسود از توحید احمر می شود
خویش فاروق و ابوذر می شود
دل مقام خویشی و بیگانگی است
شوق را مستی ز هم پیمانگی است
ملت از یک رنگی دلهاستی
روشن از یک جلوه این سیناستی
قوم را اندیشه ها باید یکی
در ضمیرش مدعا باید یکی
جذبه باید در سرشت او یکی
هم عیار خوب و زشت او یکی
گر نباشد سوز حق در ساز فکر
نیست ممکن این چنین انداز فکر
ما مسلمانیم و اولاد خلیل
از «ابیکم» گیر اگر خواهی دلیل
با وطن وابسته تقدیر امم
بر نسب بنیاد تعمیر امم
اصل ملت در وطن دیدن که چه
باد و آب و گل پرستیدن که چه
بر نسب نازان شدن نادانی است
حکم او اندر تن و تن فانی است
ملت ما را اساس دیگر است
این اساس اندر دل ما مضمر است
حاضریم و دل بغایب بسته ایم
پس ز بند این و آن وارسته ایم
رشته ی این قوم مثل انجم است
چون نگه هم از نگاه ما گم است
تیر خوش پیکان یک کیشیم ما
یک نما یک بین یک اندیشیم ما
مدعای ما مآل ما یکیست
طرز و انداز خیال ما یکیست
ما ز نعمتهای او اخوان شدیم
یک زبان و یکدل و یکجان شدیم
اقبال لاهوری : رموز بیخودی
در معنی اینکه چون ملت محمدیه مؤسس بر توحید و رسالت است پس نهایت مکانی ندارد
جوهر ما با مقامی بسته نیست
باده ی تندش بجامی بسته نیست
هندی و چینی سفال جام ماست
رومی و شامی گل اندام ماست
قلب ما از هند و روم و شام نیست
مرز و بوم او به جز اسلام نیست
پیش پیغمبر چو کعب پاک زاد
هدیه یی آورد از بانت سعاد
در ثنایش گوهر شب تاب سفت
سیف مسلول از سیوف الهند گفت
آن مقامش برتر از چرخ بلند
نامدش نسبت به اقلیمی پسند
گفت سیف من سیوف الله گو
حق پرستی جز براه حق مپو
همچنان آن رازدان جزو و کل
گرد پایش سرمه ی چشم رسل
گفت با امتز دنیای شما
دوست دارم طاعت و طیب و نسا
گر ترا ذوق معانی رهنماست
نکته ئی پوشیده در حرف «شما»ست
یعنی آن شمع شبستان وجود
بود در دنیا و از دنیا نبود
جلوه ی او قدسیان را سینه سوز
بود اندر آب و گل آدم هنوز
من ندانم مرز و بوم او کجاست
این قدر دانم که با ما آشناست
این عناصر را جهان ما شمرد
خویشتن را میهمان ما شمرد
زانکه ما از سینه جان گم کرده ایم
خویش را در خاکدان گم کرده ایم
مسلم استی دل به اقلیمی مبند
گم مشو اندر جهان چون و چند
می نگنجد مسلم اندر مرز و بوم
در دل او یاوه گردد شام و روم
دل بدست آور که در پهنای دل
می شود گم این سرای آب و گل
عقده ی قومیت مسلم گشود
از وطن آقای ما هجرت نمود
حکمتش یک ملت گیتی نورد
بر اساس کلمه ئی تعمیر کرد
تا ز بخششهای آن سلطان دین
مسجد ما شد همه روی زمین
آنکه در قرآن خدا او را ستود
آن که حفظ جان او موعود بود
دشمنان بی دست و پا از هیبتش
لرزه بر تن از شکوه فطرتش
پس چرا از مسکن آبا گریخت
تو گمان داری که از اعدا گریخت
قصه گویان حق ز ما پوشیده اند
معنی هجرت غلط فهمیده اند
هجرت آئین حیات مسلم است
این ز اسباب ثبات مسلم است
معنی او از تنک آبی رم است
ترک شبنم بهر تسخیر یم است
بگذر از گل گلستان مقصود تست
این زیان پیرایه بند سود تست
مهر را آزاده رفتن آبروست
عرصه ی آفاق زیر پای اوست
همچو جو سرمایه از باران مخواه
بیکران شو در جهان پایان مخواه
بود بحر تلخ رو یک ساده دشت
ساحلی ورزید و از شرم آب گشت
بایدت آهنگ تسخیر همه
تا تو می باشی فراگیر همه
صورت ماهی به بحر آباد شو
یعنی از قید مقام آزاد شو
هر که از قید جهات آزاد شد
چون فلک در شش جهت آباد شد
بوی گل از ترک گل جولانگر است
در فراخای چمن خود گسترست
ای که یک جا در چمن انداختی
مثل بلبل با گلی در ساختی
چون صبا بار قبول از دوش گیر
گلشن اندر حلقه ی آغوش گیر
از فریب عصر نو هشیار باش
ره فتد ای رهرو هشیار باش
اقبال لاهوری : پیام مشرق
نه افغانیم و نی ترک و تتاریم
نه افغانیم و نی ترک و تتاریم
چمن زادیم و از یک شاخساریم
تمیز رنگ و بو بر ما حرام است
که ما پروردهٔ یک نو بهاریم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
به مبلغ اسلام در فرنگستان
زمانه باز برافروخت آتش نمرود
که آشکار شود جوهر مسلمانی
بیا که پرده ز داغ جگر بر اندازیم
که آفتاب جهانگیر شد ز عریانی
هزار نکته زدی پیش دلبران فرنگ
گداختی صنمان را به علم برهانی
خبر ز شهر سلیمی بده حجازی را
شرار شوق فشان در ضمیر تورانی
ره عراق و خراسان زن ای مقام شناس
ببزم اعجمیان تازه کن غزل خوانی
بسی گذشت که در انتظار زخمه وریست
چه نغمه ها که نه خون شد به ساز افغانی
حدیث عشق به اهل هوس چه میگوئی
به چشم مور مکش سرمهٔ سلیمانی
رضی‌الدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۶۲ - یکدم که دست داده و با هم نشسته‌ایم
یکدم که دست داده و با هم نشسته‌ایم
گوئی بهم بحلقهٔ ماتم نشسته‌ایم
از رستخیز فتنهٔ طوفان نه غرقه‌ایم
ما را ببین چگونه مسلم نشسته‌ایم
هرگز نکرده‌ایم توکل به ناخدا
کشتی بجا گذاشته بی‌غم نشسته‌ایم
عالم چنین فراخ چه دلتنگ مانده‌ایم
صحرا چنین گشاده چه در هم نشسته‌ایم
دایم بیاد روی تو چون گل شکفته‌ایم
پیوسته در خیال تو خرم نشسته‌ایم
برقع چه احتیاج که از حسرت جمال
بی‌هم نشسته‌ایم، چو با هم نشسته‌ایم
ما و رضی که خون هم از رشک میخوریم
بی‌اختیار پیش تو با هم نشسته‌ایم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۱ - آرزویی در گره بستم دُرّی یکتا شدم
آرزویی در گره بستم دُرّی یکتا شدم
حسرتی از دیده بیرون ریختم دربا شدم
نسخهٔ آزادی‌ام خجلت کش شیرازه بود
از تپیدنها ورق ‌گرداندم و اجزا شدم
عیشم از آغاز عرض کلفت انجام دید
باده جز یاد شکستن نیست تا مینا شدم
هر دو عالم خانهٔ نقاش شد تا در خیال
صورتی چون نام عنقا بی‌اثر پیدا شدم
بی‌نقابیهای گل بی‌التفات صبح نیست
آنقدر واگشت آغوشت ‌که من رسوا شدم
عشق را در پردهٔ نیرنگ افسونها بسی است
در خیال خویش مجنون بودم و لیلا شدم
کثرتی بسیار در اثبات وحدت گشت صرف
عالمی را جمع کردم کاینقدر یکتا شدم
وسعت دل تنگ دارد عرصهٔ خودداری‌ام
در نظر یکسر رم آهوست تا صحرا شدم
عافیت در جلوه‌گاه بی‌نشانی بود و بس
رنگ تا گل ‌کرد غارتگاه شوخیها شدم
بی‌تکلف جز خیالات شرار سنگ نیست
اینقدر چشمی ‌که من بر روی هستی واشدم
حیرتم بیدل زمینگیر تأمل ‌کرده است
ورنه تا مژگان پری افشاند من عنقا شدم
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۴ - به تعیُن اگرچه اشخاصند
به تعیُن اگرچه اشخاصند
به حقیقت نه عام و نه خاصند
همه همدرد همدگر باشند
هر چه باشد به پای هم باشند
هر که همدرد دردمندان نیست
گوئیا از شمار ایشان نیست
درد دل دارم و دوا این است
درد می نوشم و شفا این است
ذوق رندی ما ز مستان جو
مستی می ز می پرستان جو
تا ز سرّ وجود آگاهم
محرم راز نعمت اللهم
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۲۵۱ - در دور قمر چو ماه پیدا شده ‌ایم
در دور قمر چو ماه پیدا شده ‌ایم
وز نور ظهور نیک بینا شده ‌ایم
ما موج و حباب و قطره بودیم ولی
جمع آمده ایم و جمله دریا شده ‌ایم
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۲ - این همه رنگهای پر نیرنگ
این همه رنگهای پر نیرنگ
خم وحدت همه کند یکرنگ