عبارات مورد جستجو در ۳۱۹ گوهر پیدا شد:
حافظ : قطعات
قطعه ۲۶ - ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست
ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست
آرزو می‌بخشد و اسرار می‌دارد نگاه
جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن
زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه
دوستداران دوستکامند و حریفان باادب
پیشکاران نیکنام و صف‌نشینان نیکخواه
ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص
خال جانان دانهٔ دل زلف ساقی دام راه
دور از این بهتر نباشد ساقیا عشرت گزین
حال از این خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه
حافظ : قطعات
قطعه ۳۳ - ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار
ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار
تا تن خاکی من عین بقا گردانی
چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست
به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی
همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن
زانکه در پای تو دارم سر جان‌افشانی
بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب
وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی
حافظ : غزلیات
غزل ۱۳ - می‌دمد صبح و کله بست سحاب
می‌دمد صبح و کِلِّه بست سحاب
الصَبوح الصَبوح یا اصحاب
می‌چکد ژاله بر رخِ لاله
المُدام المُدام یا احباب
می‌وزد از چمن نسیمِ بهشت
هان، بنوشید دَم به دَم مِیِ ناب
تخت زُمْرُد زده است گل به چمن
راحِ چون لعلِ آتشین دریاب
درِ میخانه بسته‌اند دگر
اِفتَتِح یا مُفَتِّح الاَبواب
لب و دَندانْت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌هایِ کباب
این چنین موسِمی عجب باشد
که ببندند میکده به شتاب
بر رخِ ساقیِ پری پیکر
همچو حافظ بنوش بادهٔ ناب
حافظ : غزلیات
غزل ۳۰۹ - عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام
عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزم گاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب
دوستداران صاحب‌اسرار و حریفان دوست کام
باده ی گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ی ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکته‌دانی بذله‌گو چون حافظ شیرین سخن
بخشش‌آموزی جهان‌افروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوش دلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
حافظ : غزلیات
غزل ۳۹۶ - صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۹ - خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا
خدمتِ شَمسِ حَق و دین یادگارَت ساقیا
باده گَردان، چیست آخِر دارْدارَت ساقیا؟
ساقیِ گُل رُخ زِ میْ این عقلِ ما را خار نِهْ
 تا بِگَردد جُمله گُل، این خارْخارَت ساقیا
جامِ چون طاووسْ پَرّان کُن به گِردِ باغِ بَزم
تا چو طاووسی شود این زَهر و مارَت ساقیا
کار را بُگْذار، میْ را بار کُن بر اسبِ جام
 تا زِ کیوان بُگْذرد، این کار و بارَت ساقیا
تا تو باشی در عزیزی‌ها به بَندِ خود دَری
می‌کُند ای سَخت جانْ خاکیّ خوارَت ساقیا
چَشمه‌ی رَوّاقِ میْ را نَحْل بُگْشا سویِ عیش
 تا ز ِچَشمه‌ی میْ شود هر چَشمْ و چارَت ساقیا
عقلِ نامَحرَم بُرون ران تو ز ِخَلْوَت زان شراب
تا نِمایَد آن صَنَم رُخسارِ نارَت ساقیا
بی‌خودی از میْ بگیر و از خودی رو بر کِنار
تا بگیرد در کنارِ خویش یارَت ساقیا
تو شوی از دست،بینی عیشِ خود را برکِنار
چون بگیرد در بَرِ سیمین کنارَت ساقیا
گاه تو گیری به بَر در، یار را از بی‌خودی
چونک بی‌خود تَر شُدی، گیرد کنارَت ساقیا
از میِ تبریز گَردان کُن پَیاپِی رَطْل‌ها
تا بِبُرَّد تارهایِ چَنگِ عارَت ساقیا
مولوی : غزلیات
غزل ۷۰۸ - برخیز که ساقی اندر آمد
بَرخیز که ساقی اَنْدَر آمد
وان جانِ هزار دِلْبَر آمد
آمد میِ ناب وَزْ پِیِ نُقْل
بادام و نَبات و شِکَّر آمد
آن جان و جهان رَسید و از وِیْ
صد جان جهانْ مُصَوَّر آمد
مُشک آمد پیشِ طُرّهٔ او
کان طُرّه زِ حُسنْ بر سَر آمد
زد حَلْقهٔ مُشکْ فام و می‌گفت
بُگْشایْ که بنده عَنْبَر آمد
از تابِش لَعْلِ او چه گویم؟
کَزْ لَعْل و عَقیق بَرتَر آمد
زان سُنبُلِ ابروَش حَیاتَم
با بَرگ و لَطیف و اَخْضَر آمد
دَردِهْ میِ خام و بین که ما را
در مَجلِس خامِ دیگر آمد
آن رایَتِ سُرخ کَزْ نِهیبَش
اِسْپاهِ فَرَج مُظَفَّر آمد
هر کار که بسته گشت و مُشکل
آن کار بِدو مُیَسَّر آمد
میْ دِهْ که سَرِ سُخَن ندارم
زیرا که سُخَن چو لَنْگَر آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۹ - ساقیا باده گلرنگ بیار
ساقیا باده گُلْرنگ بیار
دارویِ دردِ دلِ تَنگ بیار
روزِ بَزم است نه روزِ رَزم است
خَنجَرِ جنگ بِبَر چَنگ بیار
ای زِ تو دَردکشانْ دُردکشان
دُردی‌‌یی که کُنَدَم دَنگ بیار
من زِ هر دُرد نمی‌گردم دَنگ
دُردیِ آن سَره سَرهنگ بیار
روزِ جام است نه نام و ناموس
نامْ از پیش بِبَر نَنگ بیار
کیمیایی که کُند سنگْ عَقیق
آزمون کُن بَرِ او سنگ بیار
صَیقلِ آیِنِه نُه فَلَک است
زِ امْتِحانْ آهن پُرزَنگ بیار
چَشمه خِضْر تو را می‌خوانَد
که سَبو کَش دو سه فَرسنگ بیار
پَسِ گَردن زِ چه رو می‌خاری
نَکْ ظَفَر هست تو آهنگ بیار
حرفْ رنگ است اگر خوش بوی است
جانِ‌ بی‌صورت و‌ بی‌رَنگ بیار
کَم کُنی رَنگ بِیَفزایَد روح
بویِ روحِ صَنَمِ شَنگ بیار
لب بِبَند از دَغَل و از حیلَت
جانِ‌ بی‌حیلَت و فرهنگ بیار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۸ - در مجلس آن رستم، درعربده بنشستم
در مَجْلِسِ آن رُستَم، درعَربَده بِنْشَستم
صد ساغَر بِشْکَستم، آهسته که سَرمَستم
ای مُنْکِرِ هر زنده خُنْبَک زنی و خَنده
ای هم خَر و خَربَنده، آهسته که سَرمَستم
ای عاقلِ چون لَنْگَر ای روتْ چو آهنگر
در دِلْبَرِ ما بِنْگَر، آهسته که سَرمَستم
تو شَخْصَکِ چوبینی، گَر پیشتَرَک شینی
صد دَجلهٔ خون بینی، آهسته که سَرمَستم
کاهِل مَشو ای ساقی باقی است زِ ما باقی
پُر دِهْ می راواقی، آهسته که سَرمَستم
آن‌ها که مَلولانند زین راه، چه گولانند
بَسْ سَردْ فُضولانند، آهسته که سَرمَستم
شَمسُ الْحَقِ آزاده، تبریز و میِ ساده
تا حَشْرْ من افتاده، آهسته که سَرمَستم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۶ - آمده‌یی بی‌گه، خامش مشین
آمده‌یی بی‌گَه، خامُش مَشین
یک قَدَحِ مَردْفَکَن بَرگُزین
آبِ رَوان داد زِ چَشمه‌یْ حَیات
تا بِدَمَد سَبزه زِ آب و زِ طین
آن میِ گُلگون، سویِ گُلْشَن کَشان
تا بِگَزَد لاله رُخِ یاسَمین
راحْ نِما روحِ مرا، تا که روح
خندد و گوید سُخَنی خَندَمین
دَرکَشَد اندیشه گَری دستِ خود
چون که بَراَفْشانَد یارْ آستین
گَردنِ غَم را بِزَنَد تیغِ میْ
کین بِکَشَد کانِ حَلاوت زِ کین
بام و دَرِ مَجْلِسْ اَفْغان کُند
کَاغْتَنِموا اَلْقَهْوَةَ یا شارِبین
گوش گُشا جانِبِ حَلْقه‌یْ کِرام
چَشم گُشا، روشنیِ چَشمْ بین
سَجده کُند چینْ چو گُشایَد دو چَشم
جَعْدِ تو را بیند پنجاه چین
خُرَّمی‌‌‌‌اَش بر دلِ خُرَّم زَنَد
سویِ اَمین آید روحُ الْاَمین
مادرِ عشرت چو گُشایَد کِنار
بازرَهَد جان زِ بَنات و بَنین
بس کُنم و رَخْت به ساقی دَهَم
وَزْ کَفِ او گیرم دُرِّ ثَمین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۴ - بیا ای رونق گلزار ازین سو
بیا ای رونَقِ گُلْزار ازین سو
از آن شِکَّر یکی قِنْطار ازین سو
یکی بوسه قَضاگَردانِ جانَت
ازان دو لَعْلِ شِکَّربار ازین سو
از آن روزَن فروکُن سَر چو مهتاب
وَزْان گُلْشَن یکی گُلْزار ازین سو
کباب و می ازین سو، دود از آن سو
درختِ خار ازان سو، یار ازین سو
تَعَب تَن راست لایِق، راحْ دل را
مَنِه رنجِ تَن سَگْسار ازین سو
سُلَیمانا سویِ بِلْقیس بُگْذر
که آمد هُدهُد طَیّار ازین سو
به مِنْقارش یکی پُرنورْ نامه
نموده صد هزار اسرار ازین سو
مَخور تنها، که تنها خوش نباشد
یکی ساغَر ازان خَمّار ازین سو
بَدَن تنهاخور آمد، روحْ موثِر
که جانْ هدیه کُند ایثار ازین سو
سَقاهُم می‌دَهَد ساغَر پَیاپِی
به تو ای ساقی اَبْرار ازین سو
به هر دو دست گیرش تا نریزی
قَدَح پُرَّست هین هُشدار ازین سو
بیا که خِرقه‌ها جُمله گِرو شُد
زِ تو ای شاهِ خوشْ دَستار ازین سو
برهنه شو زِ حَرف و بَحْر دَررو
چو بانگِ بَحْر دان گفتار ازین سو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۸۳ - ساقی فرخ رخ من، جام چو گلنار بده
ساقیِ فَرُّخ رُخِ من، جامِ چو گُلْنار بِدِه
بَهرِ من اَرْ می‌نَدَهی، بَهرِ دلِ یار بِدِه
ساقیِ دِلْدار تویی، چارهٔ بیمار تویی
شَربَتِ شادیّ و شِفا، زود به بیمار بِدِه
باده دران جام فَکَن، گَردنِ اندیشه بِزَن
هین، دلِ ما را مَشِکَن، ای دل و دِلْدار بِدِه
باز کُن آن میکده را، تَرک کُن این عَربَده را
عاشقِ تشنه زده را، از خُمِ خَمّار بِدِه
جانِ بهار و چَمَنی، رونَقِ سَرو و سَمَنی
هین که بَهانه نکُنی، ای بُتِ عَیّارْ بِدِه
پایْ چو در حیله نَهی، وَزْ کَفِ مَستان بِجَهی
دُشمنِ ما شاد شود، کوریِ اَغْیار بِدِه
غَم مَدِه و آه مَدِه، جُز به طَرَب راه مَدِه
آه زِ بی‌راه بُوَد، رَه بِگُشا، بار بِدِه
ما همه مَخْمورِ لِقا، تشنهٔ سَغْراقِ بَقا
بَهرِ گِرو پیشِ سَقا، خِرقه و دَستار بِدِه
تشنهٔ دیرینه مَنَم، گرمْ دل و سینه مَنَم
جام و قَدَح را بِشِکَن، بی‌حَد و بسیار بِدِه
خود مَهْ و مهتاب تویی، ماهیِ این آب مَنَم
ماه به ماهی نَرَسَد، پس زِ مَهْ اِدْرار بِدِه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۳۷ - هلا ساقی بیا، ساغر مرا ده
هَلا ساقی بیا، ساغَر مرا دِهْ
زَرَم بِسْتان، میِ چون زَر مرا دِهْ
به حَقِّ آن کِه در سَر دارم از تو
چو خُم را وا کُنی سَر، سَر مرا دِهْ
به دیگر کَس مَدِه آنْچِم نِمودی
مرا دِهْ آن و آن دیگر مرا دِهْ
سَرَش بُگْشا مگو نامش که آن چیست
اگر زَهر است اگر شِکَّر، مرا دِهْ
ازان میْ جَعفرِ طَیّار خورده‌ست
شُدَم بی‌دستْ چون جَعفر، مرا دِهْ
بِپِیما آن شرابی را که بویَش
بِهْ از مُشک است و از عَنْبَر، مرا دِهْ
سَقاهُم رَبُّهُم، رَطْلی شِگَرف است
نهان از مومن و کافر، مرا دِهْ
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۴۷ - صبح دم زد ساقیا هین الصبوح
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح
خفتگان را در قدح کن قوت روح
در قدح ریز آب خضر از جام جم
باز نتوان گشت ازین در بی فتوح
توبه بشکن تا درست آیی ز کار
چند گویی توبه‌ای دارم نصوح
مطربا قولی بگو از راهوی
راه راه راهوی است اندر صبوح
دل ز مستی قول کس می‌نشنود
زانکه بشنوده است قول بوالفتوح
چون سرانجام تو طوفان بلاست
عمر تو چه یک نفس چه عمر نوح
گر ز عطار این سخن می‌نشنوی
بشنو از مرغ سحر صور صلوح
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۱۴ - ساقیا گر پخته‌ای می خام ده
ساقیا گر پخته‌ای می خام ده
جان بی آرام را آرام ده
خیزو بزمی در صبوحی راست کن
یک صراحی باده ما را وام ده
صبح پیدا گشت و شب اندر شکست
خفتگان مست را دشنام ده
چون بخواهی ریخت همچون گل ز بار
بار کم کش بادهٔ گلفام ده
همچو گل شو بادهٔ گلفام نوش
همچو بلبل سوی گل پیغام ده
داد خود بستان که ایام گل است
یا نه خوش خوش داد این ایام ده
گر سراسر نیست دردی در فکن
نیم مستان را پیاپی جام ده
چون اجل دامی گلوگیر آمده است
چون درآید وقت تن در دام ده
خاطر عطار سودا می‌پزد
سوخت از غم هین شرابش خام ده
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۷۳ - گل به باغ آمده تقصیر چراست
گل به باغ آمده تقصیر چراست
ساقیا جام می لعل کجاست
به چنین وقت و چنین فصل عزیز
کاهلی کردن و سستی نه رواست
ای سنایی تو مکن توبه ز می
که تو را توبه درین فصل خطاست
عاشقی خواهی و پس توبه کنی
توبه و عشق بهم ناید راست
روزکی چند بود نوبت گل
روزه و توبه همه روز بجاست
جز از آن نیست که گویند مرا
یار بود آنکه نه از مجمع ماست
شد به بد مردی و میخانه گزید
نیک مردی را با زهد نخواست
من به بد مردی خرسند شدم
هر قضایی که بود خود ز قضاست
ای بدا مرد که امروز منم
ای خوشا عیش که امروز مراست
وحشی بافقی : قطعات
شمارهٔ ۳ - حروف شراب
بر درخانه قدح نوشی
رفتم و کردم التماس شراب
شیشه‌ای لطف کرد، اما بود
چون حروف شراب ، نیمی آب
منوچهری دامغانی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲ - سپیده‌دم که وقت کار عامست
سپیده‌دم که وقت کار عامست
نبیذ غارجی رسم کرامست
مرا ده ساقیا جام نخستین
که من مخمورم و میلم به جامست
ولیکن لختکی باریکتر ده
نبیذ یکمنی دادن کدامست
نماز بامدادان کرد باید
سه جام یکمنی خوردن حرامست
چو وام ایزدی بنهاده باشم
مرا ده ساتگینی بر تو وامست
چنانکه باز نشناسد امامم
رکوعم را رکوعست ار قیامست
خوشا جام میا، خوشا صبوحا
خوشا کاین ماهرو ما را غلامست
دو زلفش دو شب و دو خال مشکین
ظلام اندر ظلام اندر ظلامست
صبوح از دست آن ساقی صبوحست
مدام از دست آن دلبر مدامست
غلام و جام می را دوست دارم
نه جای طعنه و جای ملامست
همی‌دانم که این هر دو حرامند
ولیکن این خوشیها در حرامست
منوچهری دامغانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۱۷ - در مدح ابوحرب بختیار
ساقی بیا که امشب ساقی به کار باشد
زان ده مرا که رنگش چون جلنار باشد
می ده چهار ساغر، تا خوش گوار باشد
زیرا که طبع مردم را بر چهار باشد
هم طبع را نبیدش فرزانه‌وار باشد
تا نه خروش باشد، تا نه خمار باشد
نی نی دروغ گفتم، این چه شمار باشد
باری نبید خوردن کم از هزار باشد؟
باده خوریم روشن، تا روزگار باشد
خاصه که باده خوردن با بختیار باشد
خاصه که روز دولت مسعود یار باشد
خاصه که ماهرویی، اندر کنار باشد
میراجل که کارش با کارزار باشد
یا در میان مجلس، یا در شکار باشد
تا این جهان به جایست، او را وقار باشد
او با سرور باشد، او با یسار باشد
لشکرگذار باشد دشمن شکار باشد
دیناربخش باشد، دیناربار باشد
هم حق شناس باشد، هم حق گزار باشد
هم در بدی و نیکی، اسپاس دار باشد
در کارهای عقبی با کردگار باشد
در کارهای دنیی با اعتبار باشد
شکرش عزیز باشد، دینارخوار باشد
از فخر فخر باشد، از عارعار باشد
جشن سده امیرا! رسم کبار باشد
این آین گیومرث و اسفندیار باشد
زان برفروز کامشب اندر حصار باشد
او را حصار میرا، مرخ و عفار باشد
آن آتشی که گویی نخلی به بار باشد
اصلش ز نور باشد، فرعش ز نار باشد
چون بنگری به طولش سرو و چنار باشد
گر سرو را ز گوهر بر سر شعار باشد
چون بنگری به عرضش، از کوهسار باشد
ور کوه را ز عنبر در سر خمار باشد
سرو از عقیق باشد، کوه از عقار باشد
این مستعیر باشد، آن مستعار باشد
با احمرار باشد، با اصفرار باشد
نه احمرار باشد، نه اصفرار باشد
هم با شعاع باشد، هم با شرار باشد
زینش لباس باشد، زانش دثار باشد
چون لاله‌زار باشد، چون مرغزار باشد
نه لاله‌زار باشد، نه مرغزار باشد
چمیدن فرازش مانند مار باشد
رخشیدن شعاعش گویی نضار باشد
میرجلیل برخور، تا روزگار باشد
با قند لب نگاری، کز قندهار باشد
خورشید روی باشد، عنبر عذار باشد
از پای تا به فرقش رنگ و نگار باشد
برلحن چنگ و سازی کش زیرزار باشد
زیرش درست باشد، بم استوار باشد
دستانهای چنگش سبزهٔ‌بهار باشد
نوروز کیقبادی و آزادوار باشد
تا گوش خوب رویان با گوشوار باشد
تا جنگ و تا تعصب با ذوالفقار باشد
تا کان و چشمه باشد، تا کوهسار باشد
تا بوستان و سبزی، تا کامگار باشد
تا بیقرار گردون اندر مدار باشد
وندر مدار گردون کس را قرار باشد
تا سعد و نحس باشد، با اختیار باشد
چونان که اختیارش بی‌اضطرار باشد
ذلش نهفته باشد، عز آشکار باشد
واندر پناه ایزد، در زینهار باشد
خاقانی : غزلیات
غزل ۱۹۲ - خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیار
خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیار
نوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار
دست مقامر ببوس نقش حریفان بخواه
بزم صبوحی بساز نزل دگرگون بیار
شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بده
مطرب جان خوش نواست نغمهٔ موزون بیار
شرط صبوحی بود گاو زر و خون رز
خون سیاوش بده، گاو فریدون بیار
پیش که یاوه شوند خرد وشاقان چرخ
بر بر گل عارضان ساغر گلگون بیار
باده به کم کاسگان تا خط بغداد ده
بهر لب خاصگان یک دو خط افزون بیار
غصهٔ ایام ریخت خون چو خاقانیی
شو دیت خون او زان می چون خون بیار