عبارات مورد جستجو در ۴۹ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۲۰ - ای مبارک ز تو صبوح و صباح
ای مُبارک زِ تو صَبوح و صَباح
وِیْ مُظَفَّر فَر از تو قَلْب و جَناح
ای شرابِ طَهور از کَفِ حور
بر حَریفانِ مَجْلِسِ تو مُباح
ای گُشاده هزار دَر بر ما
وِیْ بِداده به دستِ ما مِفْتاح
وانِمودی هر آنچه می‌گویند
مُوذنانْ صُبح فالِقُ الْاصْباح
هرچه دادی عِوَض نمی‌خواهی
گر چه گفتند اَلسَّماحُ رَباح
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۹ - از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
از بَدی‌ها آن چه گویم هست قَصدَم خویشتن
زان که زَهری من ندیدم دَر جهانْ چون خویش تَن
گَر اشارت با کسی دیدی، نَدارم قَصدِ او
نی به حَقِّ ذوالْجَلال و ذوالْکَمال و ذوالْمِنَن
تا زِ خود فارغ نیایم، با دِگَر کَس چون رَسَم؟
وَرْ بگویم فارِغَم از خود، بُوَد سودا و ظَن
وَرْ بِگُفتم نُکته‌یی هستَش بَسی تأویل‌ها
گَر غَرَض نُقصانِ کَس دارم، نه مَردم من، نه زَن
از تو دارم اِلْتماسی، ای حَریفِ رازدار
حُسن ظَنّی در هوی و مِهْرِ من با خویش تَن
دشمن جانم مَنَم، اَفْغانِ من هم از خود است
کَزْ خودیْ خود من بِخواهم هَمچو هیزُم سوختن
چون که یاری را هزاران بار با نام و نشان
مَدح‌‌های بی‌نِفاقَش کرده باشم در عَلَن
فَخْر کرده من بَرو صد بار پیدا و نَهان
بوده ما را از عزیزی با دو دیده مُقْتَرَن
گَر یکی عیبی بِگویَم، قَصدِ من عیبِ من است
 زان که ماهم را بِپوشَد ابرِ من اَنْدَر بَدَن
رو بِدان یک وَصْف کردم، کَزْ مَلامَت مَر وِرا
بَهرِ حَقِّ دوستی حَملَش مَکُن بر مَکْر و فَن
من خودیِّ خویش را گویم که دَرپِنْداشتی
رو اگر نورِ خدایی، نیست شو، شو مُمْتَحَن
ای خودِ من، گَر همه سِرِّ خدایی، مَحْو شو
کان همه خود دیده‌یی پس دیدهٔ خودبین بِکَن
چون خداوندْ شَمسِ دین را می‌سِتایَم تو بِدان
کین همه اوصافِ خوبی را سُتودَم در قَرَن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۵ - تویی که بدرقه باشی گهی، گهی ره زن
تویی که بَدْرقه باشی گَهی، گَهی رَهْ زن
توی که خَرمَنِ ماییّ و آفَتِ خَرمَن
هزار جامه بِدوزی زِ عشقْ و پاره کُنی
وَ آن گَهان بِنِویسی تو جُرمِ آنْ بر من
تو قُلْزْمیّ و دو عالَم زِ توست یک قَطره
قُراضه‌یی‌ست دو عالَم، تویی دو صَد مَعْدَن
تو راست حُکْم که گویی به کور چَشمْ گُشا
سُخَن تو بَخشی و گویی که گفت آن اَلْکَن
بِساخْتی زِ هَوَس صد هزار مِقْناطیس
که نیست لایِقِ آن سنگِ خاص، هر آهن
مرا چو مَست کَشانی به سنگ و آهنِ خویش
مرا چه کارْ که من جانِ روشَنَم یا تَن؟
تو باده‌یی، تو خُماری، تو دشمنیّ و تو دوست
هزار جانِ مُقَدَّس فِدایِ این دشمن
تو شَمسِ دینِ به حَقّیّ و مَفْخَرِ تبریز
بَهارِ جان که بِدادی سِزایِ صد بهمن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۳ - ای تو چو خورشید و شه خاص من
ای تو چو خورشید و شَهِ خاصِ من
کُفرِ من و توبه و اِخْلاصِ من
رَقص کُند بر سَرِ چَرخْ آفتاب
تا تو بِگوییش که رَقّاصِ من
سَجده کُنان پیشِ دَرَت نَفْسِ کُلّ
کِی زِ تو جان یافته اشخاصِ من
نَفْسِ کُل و عقلِ کُل و آن دِگَر
بَحْرِ مَنی، گوهر و غَوّاصِ من
کُفرِ من و گوهرِ ایمانِ من
جُرمِ من و واعظ و قَصّاصِ من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۷۱ - ای شاه مسلمانان، وی جان مسلمانی
ای شاهِ مُسلمانان، وِیْ جانِ مُسلمانی
پنهان شُده وَافْکَنده در شهر پَریشانی
ای آتشِ در آتش، هم می‌کُش و هم می‌کَش
سُلطانِ سَلاطینی، بر کُرسیِ سُبحانی
شاهَنْشَهِ هر شاهی، صد اَخْتَر و صد ماهی
هر حُکْم که می‌خواهی می‌کُن، که همه جانی
گفتی که تو را یارَم، رَخْتِ تو نِگَه دارم
از شیر عَجَب باشد، بَس نادره چوپانی
گَر نیست وَگَر هستم، گَر عاقل و گَر مَستَم
وَرْهیچ نمی‌دانم، دانم که تو می‌دانی
گَر در غَم و در رَنجَم، در پوست نمی‌گُنجَم
کَزْ بَهرِ چو تو عیدی، قُربانم و قُربانی
گَهْ چون شبِ یَغمایی، هر مُدْرِکه بِرْبایی
روز از تَنِ همچون شب، چون صُبح بُرون رانی
گَهْ جامه بِگَردانی، گویی که رَسولَم من
یارَب که چه گردد جان، چون جامه بِگَردانی
در رَزمْ تویی فارِس، بر بامْ تویی حارِس
آن چیست عَجَب، جُز تو، کو را تو نگهبانی
ای عشقْ تویی جُمله، بر کیست تو را حَمله؟
ای عشقْ عَدَم‌ها را خواهی که بِرَنجانی؟
ای عشقْ تویی تنها، گَر لُطفی و گَر قَهری
سُرنایِ تو می‌نالَد، هم تازی و سُریانی
گَر دیده ببَندی تو، وَرْ هیچ نَخَندی تو
فَرّ تو هَمی‌تابَد از تابشِ پیشانی
پنهانْ نَتَوان بُردن در خانه چراغی را
ای ماه چه می‌آیی در پَردهٔ پنهانی؟
ای چَشم نمی‌بینی این لشکرِ سُلطان را؟
وِیْ گوش نمی‌نوشی این نوبَتِ سُلطانی؟
گفتم که بِچِه دْهی آن، گفتا که به بَذلِ جان
گَنجی‌‌ست به یک حَبّه، در غایَتِ اَرْزانی
لاحَوْل کجا رانَد دیوی که تو بُگْماری؟
باران نکُند ساکِن گَردی که تو نَنْشانی
چون سُرمهٔ جادویی، در دیده کَشی دل را
تَمییز کجا مانَد در دیدهٔ انسانی؟
هر نیست بُوَد هستی در دیده، از آن سُرمه
هر وَهْم بَرَد دستی از عقلْ به آسانی
از خاکِ دَرَت باید در دیدهٔ دلْ سُرمه
تا سویِ دَرَت آید، جویندهٔ رَبّانی
تا جُزو به کُل تازَد، حَبّه سویِ کانْ یازَد
قطره سویِ بَحْر آید، از سیلِ کُهِسْتانی
نی سیل بُوَد این جا، نی بَحْر بُوَد آن جا
خامُش که نَشُد ظاهر هرگز سِرِ روحانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۱ - بشنیده بدم که جان جانی
بِشْنیده بُدَم که جانِ جانی
آنیّ و هزار هم چُنانی
از خَلْق نِشانِ تو شنیدم
کُفْوِ تو نبود آن نشانی
اَلْحَمد شُدم زِ حَمْد گفتن
تا بوک بِدان لَبَم بِخوانی
جان دید کسی بدین لَطیفی؟
کَس دید رَوانْ بدین رَوانی؟
ای قوتِ قُلوب، هَمچو مَعنی
وِیْ صورتِ تو، بِهْ از مَعانی
ای گشته زِ لامَکان، حَقایق
از لَذَّتِ کانِ تو مَکانی
ای شاه و وزیر را سَعادت
وِیْ عالَمِ پیر را جوانی
آن جان که ازین جهانْ جَهان بود
کَردیش تو باز، این جهانی
جانی چو تو باشد این جهان را
باقی بُوَد این جهانِ فانی
جانْ چَرب زبانِ توست، امّا
نَبْوَد به لِسانِ تو لِسانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۶ - آتشینا آب حیوان از کجا آورده‌یی؟
آتشینا آبِ حیوان از کجا آورده‌یی؟
دانم این، باری، که اَلْحَقْ جانْ فَزا آورده‌یی
مشرق و مغرب بِدَرَّد هَمچو ابر از یک دِگَر
چون چُنین خورشید، از نورِ خدا آورده‌یی
خیرگانِ رویِ خود را از رَهْ و مَنْزِل مَپُرس
چون بر ایشان شُعله‌‌هایِ کِبْریا آورده‌یی
اَحْمقی باشد اگر جانی بِمیرد بَعد ازین
چون چُنین دریایِ جوشان از بَقا آورده‌یی
از قَضا و از قَدَر مَر عاشقان را خوف نیست
چون قَدَر را مَست گشته با قَضا آورده‌یی
می‌نگُنجَد جانِ ما در پوست، از شادیِّ تو
کاین جَمالِ جانْ فَزا از بَهرِ ما آورده‌یی
شَمسِ تبریزی جَفا کردیّ و دانم این قَدَر
کَزْ میانِ هر جَفایی صد وَفا آورده‌یی
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۴۸ - ای همه انصاف‌جویان بندهٔ بیداد تو
ای همه انصاف‌جویان بندهٔ بیداد تو
زاد جان رادمردان حسن مادرزاد تو
حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که نیست
جز «و یبقی وجه ربک» نقش بی‌بنیاد تو
بلفضولانرا سوی تو راه نبود تا بود
کبریا در بادبان رایگان آباد تو
آتش اندر خاکپاشان همه عالم زدند
هر کرا بر روی آب تست در سر باد تو
تنگ چشمان را ز تو گردی نخیزد تا بود
«لن تنالوا البر حتی تنفقوا» بر یاد تو
ای بسا در حقهٔ جان غیورانت که هست
نعره‌های سر به مهر از درد بی فریاد تو
فتنه بودی یاسمینت از برگ گل نشکفته بود
فتنه‌تر گشتی چو بررست از سمن شمشاد تو
«فالق الاصباح» بر جانهای ما داد تو خواند
هین که وقت «جاعل اللیل» آمد از بیداد تو
اندر این مجلس به ما شادی و غمگینی ز خصم
چشم بد دور از دل غمگین و طبع شاد تو
روی ما تازست تا تو حاضری از روی تو
جان ما خوش باد چون غایب شوی بر یاد تو
یکزمان خوش باش با ما پیش از آن کز بیم خصم
روز مانا خوش کند گفتار «شب خوش باد» تو
اینهمه سحر حلال آخر کت آموزد همی
گر سنایی نیست اندر ساحری استاد تو
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در مدح صاحب مجدالدین ابوالحسن عمرانی
اینکه می بینم به بیداریست یارب یا به خواب
خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب
آن منم یارب در این مجلس به کف جزو مدیح
وان تویی یارب در آن مسند به کف جام شراب
آخر آن ایام ناخوشتر ز ایام مشیب
رفت و آمد روزگاری خوشتر از عهد شباب
گرچه دایم در فراق خدمت تو داشتند
هر که بود از عمرو و زید و خاص و عام و شیخ و شاب
اشک چون باران ز کثرت دیده چون ابر از سرشک
نوحه چون رعد ازغریو و جان چو برق از اضطراب
حال من بنده ز حال دیگران بودی بتر
حال رعد آری بتر باشد که باشد بی رباب
از جهان نومید گشتم چون ز تو غایب شدم
هرکه گفت از اصل گفتست این مثل من غاب خاب
لایق حال خود از شعر معزی یک دوبیت
شاید ار تضمین کنم کان هست تضمینی صواب
اندر آن مدت که بودستم ز دیدار تو فرد
جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب
بود اشکم چون شراب لعل در زرین قدح
ناله چون زیر رباب و دل بر آتش چون کباب
تا طلوع آفتاب طلعت تو کی بود
یک جهان جان بود و دل همچون قصب در ماهتاب
در زوایای فلک با وسعت او هر شبی
ذره‌ای را گنج نی از بس دعای مستجاب
دل ز بیم آنکه باد سرد بر تو بگذرد
روز و شب چونان که ماهی را براندازی ز آب
ما چو برگ بید و قومی از بزرگان در سکوت
دایم اندر عشرتی از خردبرگی چون سداب
انوری آخر نمی‌دانی چه می‌گویی خموش
گاو پای اندر میان دارد مران خر در خلاب
شکر یزدان را که گردون با تو حسن عهد کرد
تا نتیجهٔ حسن عهد او شد این حسن المب
ای سپهر ملک را اقبال تو صاحب‌قران
وی جهان عدل را انصاف تو مالک رقاب
آسمانی نی که ثابت رای نبود آسمان
آفتابی نی که زاید نور نبود آفتاب
سیر عزمت همچو سیر اختران بی‌ارتداد
دور حزمت چون قضای آسمان بی‌انقلاب
پای حلم تو ندارد خاک هنگام درنگ
تاب حکم تو ندارد باد هنگام شتاب
ملک را کلک تو از دیوان دولت پاک کرد
ملک گویی آسمانستی و کلک تو شهاب
قهرت اندر جام زهره زهر گرداند عقار
لطفت اندر کام افعی نوش گرداند لعاب
گر نویسد نام باست بر در شهر تبت
خون شود بار دگر در ناف آهو مشک ناب
در کفت آرام نادیده ز گیتی جز عنان
دیگران در پایت افتاده ز خواری چون رکاب
تا ابد دود و دخان بارنده گردد چون بخار
گر بیفتد برفلک چون دست تو یک فتح باب
جود و دستت هر دو همزادند همچون رنگ و گل
کی توان کردن جدارنگ از گل و بوی از گلاب
بخشش بی‌منت و احسان بی‌لافت کنند
ابر و دریا را ز خجلت خشک چون دود و سراب
بالله‌ام گر در سر دندان شود با لاف رعد
فی‌المثل کر بارد آب زندگانی از سحاب
ابر کی باشد برابر با کف دستی که گر
کان ببخشد نه ثنا دامانش گیرد نه ثواب
کوس رعد ورایت برقش همه بگذاشتم
یک سؤالم را جوابی ده نه جنگ و نه عتاب
جلوهٔ احسان خود در عمر کردستی تو نه
گر همه صد بدره زر بودیت و صد رزمه ثیاب
قطرهٔ باران از او بر روی آبی کی چکید
کو کلاهی بر سرش ننهاد حالی از حباب
خود خراب آباد گیتی نیست جای تو ولیک
گنجها ننهند هرگز جز که در جای خراب
آسمان‌قدرا زمین‌حلما خداوندا مکن
با کسی کز تو گزیرش نیست بی‌جرمی عتاب
خود نکردستم به مهجوری مران زین ساحتم
حق همی داند بری الساحتم من کل باب
بر پی صاحب غرض رفتم بیفتادم ز راه
آن مثل نشنیده‌ای باری اذا کان الغراب
چین ابروی تو بر من رستخیز آرد فکیف
روزها شد تا سلامم رانفرمودی جواب
داشت روشن روز عیشم آفتاب عون تو
وز عنا آمد شبی حتی تورات بالحجاب
لطف تو هر ساعتم گوید که هین الاعتذار
قهر تو هر لحظه‌ام گوید که هان الاجتناب
من میان هر دو با جانی به غرغر آمده
در کف غم چون تذروی مانده در پای عقاب
خود کرم باشد که چشمی کز جهان روشن به تست
هرشبی پر باشد از خون و تهی باشد ز خواب
از فلک در بندگی تو سپر هم نفکنم
گر به خون من کند تیغ حوادث را خضاب
نیست در علمم که جز تو کس خداوندم بود
هست بر علمم گوا من عنده ام‌الکتاب
دانی آخر چون تویی را بد نباشد چون منی
چون کنم برداشتم از روی این معنی نقاب
گر تو خواهی ور نخواهی بنده‌ام تا زنده‌ام
این سخن کوتاه شد، والله اعلم بالصواب
تا خیام چرخ را نبود شرج همچون ستون
تا طناب صبح را نبود گره چونان که تاب
در جهان جاه لشکرگاه اقبال ترا
خیمه اندر خیمه بادا و طناب اندر طناب
عرض تو چون جرم گردون باد ایمن از فساد
عمر تو چون دور گردون باد فارغ از حساب
از بلندی پایگاه دولتت فوق الفلک
وز نژندی جایگاه دشمنت تحت التراب
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹ - در مدح خاقان اعظم پیروزشاه عادل
حبل متین ملک دو تا کرد روزگار
اقبال را به وعده وفا کرد روزگار
در بوستان ملک نهالی نشاند چرخ
وآنرا قرین نشو و نما کرد روزگار
هر شادیی که فتنه ز ما فوت کرده بود
آنرا به یک لطیفه قضا کرد روزگار
با روضهٔ ممالک و ملت که تازه باد
سعی سحاب و لطف صبا کرد روزگار
محتاج بود ملک به پیرایه‌ای چنین
آخر مراد ملک روا کرد روزگار
نظم جهان نداد همی بیش ازین ز بخل
آخر طریق بخل رها کرد روزگار
ای مجد دین و صاحب ایام و صدر شرق
دیدی چه خدمتی به سزا کرد روزگار
این آیتی که زبدهٔ آیات صنع اوست
در شان ملک خوب ادا کرد روزگار
وین گوهری که واسطهٔ عقد دهر اوست
از دست غیب نیک جدا کرد روزگار
گنج قدر ز مایه تهی کرد آسمان
تا خاک را به برگ و نوا کرد روزگار
سوی تو ای رضای تو سرچشمهٔ حیات
دایم نظر به عین رضا کرد روزگار
آنجا که حکم چرخ و نفاذ تو جمع شد
بر حکم چرخ چون و چرا کرد روزگار
در بیع خدمت تو که آمد که بعد از آنش
بر من یزید فتنه بها کرد روزگار
وانجا که ذکر صاحب ری رفت و ذکر تو
بر عهد دولت تو دعا کرد روزگار
هر سر که از عنایت تو سایه‌ای نیافت
موقوف آفتاب عنا کرد روزگار
هر تن که از رعایت تو بهره‌ای ندید
گل مهره‌های نقش بلا کرد روزگار
در بندگیت صادق و صافیست هرکه هست
وین بندگی ز صدق و صفا کرد روزگار
ای انوری مداهنت سرد چون کنی
این سعی کی نمود و کجا کرد روزگار
خسرو عماد دولت و دین را شناس و بس
کش خدمت خلا و ملا کرد روزگار
این کام دل عطیت تایید جاه اوست
بی‌عون جاه او چه عطا کرد روزگار
پیروز شه که تا به قیامت ز نوبتش
سقف سپهر وقف صدا کرد روزگار
آن خسروی که پیش ظفرپیشه رایتش
پیشانی ملوک قفا کرد روزگار
آن آسمان محل که ز بس چرخ جود او
خورشید را چو سایه گدا کرد روزگار
آنک از برای خطبهٔ ایام دولتش
برجیس را ردا و وطا کرد روزگار
وانک از برای خدمت میمون درگهش
بهرام را کلاه و قبا کرد روزگار
دست چنار دولت فتراک او نیافت
زانش ممر باد هوا کرد روزگار
پشت بنفشه خدمت میمونش خم نداد
زان پیش چون خودیش دوتا کرد روزگار
شاهی که در اضافت قدرش به چشم عقل
از قالب سپهر سها کرد روزگار
خانی که در جهان خلافش به یک زمان
از عز بد سگال عزا کرد روزگار
در موقفی که بیلکش از حبس کیش رست
بر شیر بیشه حبس فنا کرد روزگار
چون اژدهای نیزه بپیچید در کفش
در دست خصم نیزه عصا کرد روزگار
ای خسروی که فضله‌ای از خشم و خلق تست
آن مایه کاصل خوف و رجا کرد روزگار
جم‌دولتی که در نفسی کلبهٔ مرا
از نعمت تو عرش سبا کرد روزگار
با من تو کردی آنچه سخا خواندش خرد
وان دیگران دغا نه سخا کرد روزگار
در خدمت تو عذر همی خواهدم کنون
زین پیش با من از چه جفا کرد روزگار
ای پایهٔ کمال تو جایی که از علو
اول حجاب از اوج سما کرد روزگار
من بنده را ز عاجزی اندر ثنای تو
تا حشر پایمال حیا کرد روزگار
دست ذکای من به کمال تو کی رسد
گیرم که گوهرم ز ذکا کرد روزگار
ذکر ترا چه نام فزاید ثنای من
خود نام تو ز حمد و ثنا کرد روزگار
تا در سرای شادی و غم در زبان فتد
چون نیک و بد صواب و خطا کرد روزگار
اندر نفاذ خسرو و صاحب نهاده باد
هر امر کان قرین قضا کرد روزگار
در دولتی که پیش دوامش خجل شود
دوران که نسبتش به بقا کرد روزگار
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱ - فی التوحید
ای غره ماه از اثر صنع تو غرا
وی طره شب از دم لطف تو مطرا
نوک قلم صنع تودر مبدا فطرت
انگیخته برصفحهٔ کن صورت اشیا
سجاده نشینان نه ایوان فلک را
حکم تو فروزنده قنادیل زوایا
هم رازق بی ریبی و هم خالق بی عیب
هم ظاهر پنهانی و هم باطن پیدا
مامور تو از برگ سمن تا بسمندر
مصنوع تو از تحت ثری تا بثریا
توحید تو خواند بسحر مرغ سحر خوان
تسبیح تو گوید بچمن بلبل گویا
برقلهٔ کهسار زنی بیرق خورشید
برپردهٔ زنگار کشی پیکر جوزا
از عکس رخ لاله عذران سپهری
چون منظر مینو کنی این چنبر مینا
بید طبری را کند از امر تو بلبل
وصف الف قامت ممدودهٔ حمرا
از رایحهٔ لطف تو ساید گل سوری
در صحن چمن لخلخهٔ عنبر سارا
تا از دم جان پرور او زنده شود خاک
در کالبد باد دمی روح مسیحا
خواجو نسزد مدح و ثنا هیچ ملک را
آلا ملک العرش تبارک و تعالی
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۴۹۳ - سبحان من یسبحه الرمل فی القفار
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار
سبحان من تقدسه الحوت فی البحار
صانع مقدری که شه نیمروز را
منصور کرد بریزک خیل زنگبار
دانا مدبری که شهنشاه زنگ را
پیروز کرد بر شه پیروز گون حصار
سلطان بنده پرور و قهار سخت گیر
دیان عدل گستر و ستار بردبار
گوهر کند ز قطره و شکر دهد ز نی
خار آورد ز خاره و گل بردمد ز خار
در راه وحدتش دو دلیلند مهر وماه
بر صنع و قدرتش دو گواهند نور و نار
ای بر در توام سرخجلت فتاده پیش
آخر ز راه لطف بفرما که سر برآر
آنکس که چرخ پیش درش سرنهاده است
برخاک درگه تو نهد روی اعتذار
شکر تو بی نهایت و فضل تو بی قیاس
لطف تو بی حساب و عطای تو بیشمار
ادراک عقل خیره ز ذات و صفات تو
ذاتت بری ز فخر و صفاتت عری ز عار
دیوانگان حلقهٔ عشق تو هوشمند
دردی کشان ساغر شوق تو هوشیار
راتب بران فیض نوال تو انس و جان
روزی خوران خوان عطای تو مور و مار
هر کس که خوار تست ندارد کسش عزیز
وانکو عزیز تست نگوید کسش که خوار
شادی آندلی که غمت اختیار کرد
مقبل کسی که شد بقبول تو بختیار
خواجو چو روی عجز نهادست بردرت
جرمی که کرده است بفضلت که در گذار
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۹۸ - ای در صفت ذات تو حیران که و مه
ای در صفت ذات تو حیران که و مه
وز هر دو جهان خدمت درگاه تو به
علت تو ستانی و شفا هم تو دهی
یا رب تو به فضل خویش بستان و بده
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۸۵ - وله ایضا
آن خداوند محتشم چاکر
که فزونست حشمتش ز جهان
دی برسم عیادتم از خاک
برگرفت آن نهایت احسان
چون تو را دیدن عرق ز عرق
سوز بیمار راست شعله نشان
لطف دیگر علاوه این ساخت
از کف زر نثار سیم افشان
که به حکمت در انجمن سازد
غرق دریای انفعالم از آن
من که چون خسته عرق کرده
یافت در دم به یک نفس درمان
عذر آن شهریار اگر خواهم
که بخواهم به کلک یا به زبان
بایدم ساخت دایم الحرکت
هر دو را تا به انقراض زمان
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳۲۱ - شکرانهٔ صلت اسپهبد کیالواشیر
ای جهان داوری که دوران را
عهد نامهٔ بقا فرستادی
وی کیان گوهری که کیوان را
مدد از کبریا فرستادی
عزم را چند روزه ره به کمین
راه گیر قضا فرستادی
پیش مهدی که پیشگاه هدی است
عدل را پیشوا فرستادی
آب دین رفته بود از آتش کفر
رفته را باز جا فرستادی
وقت قدرت سهیل را ز یمن
به سلام سها فرستادی
روز کین اژدهای رایت را
به مصاف و غزا فرستادی
کرکسان را ز چرخ چون گنجشک
در دم اژدها فرستادی
به سم کوه پیکران در رزم
کوه را در هوا فرستادی
ز آب تیغ کیالواشیری
آتش اندر وغا فرستادی
آخر نام خویش را بر چرخ
بیم نار بلا فرستادی
از سنا برق آتش شمشیر
عرشیان را سنا فرستادی
شررش در کواکب افکندی
دودش اندر سما فرستادی
کوه را زهره آب گشت وببست
کامتحانش از دها فرستادی
زهرهٔ آب گشتهٔ کوه است
که ثنا را جزا فرستادی
نی نی آن زر ز نور خلق تو زاد
که به خلق خدا فرستادی
هرچه خورشید زاده بود از خاک
هم به خورشید وا فرستادی
اعظم اسپهبدا به خاقانی
گنج خاقان عطا فرستادی
بدره‌ها دادی از نهان و کنون
حله‌ها بر ملا فرستادی
چشمه‌ها راندی از مکارم و باز
قلزمی از سخا فرستادی
اسمانی که اختران دادی
مهر و مه بر قفا فرستادی
هر زری کافتاب زاد از کان
به رهی بارها فرستادی
پس ازین آفتاب بخشی از آنک
نقد کان را فنا فرستادی
پارم امسال شد به سعی عطات
که مثال رضا فرستادی
جان مصروع شوق را ز مثال
خط حرز و شفا فرستادی
چو سه حرف میانهٔ نامت
از قبولم لوا فرستادی
خاطرم مریمی است حامل بکر
که دمیش از صبا فرستادی
مریمی کش هزار و یک درد است
صد هزارش دوا فرستادی
من به جان کشتهٔ هوای توام
کشته را خون بها فرستادی
خون بها گر هزار دینار است
تو دو چندان مرا فرستادی
زین صلت کو قصاص کشتن راست
من شدم زنده تا فرستادی
گنج عرشی گشایمت به زبان
که مرا کیمیا فرستادی
همه دزدان گنج من کورند
تا مرا توتیا فرستادی
من نیایش‌گر نیای توام
که صلت چون نیا فرستادی
بخشش تو به قدر همت توست
نه به قدر ثنا فرستادی
هم‌چنین بخش تا چنین گویند
که سزا را سزا فرستادی
فضل و فطنت سپاس‌دار تو اند
کاین عطیت به ما فرستادی
نشنوی آنکه حاسدان گویند
کاین همه زر چرا فرستادی
نفخهٔ روح اول البشر است
که به مردم گیا فرستادی
سال قحط انگبین و شیر بهشت
به لبی ناشتا فرستادی
ماه دی کرم پیله را از قوت
پیل بالا نوا فرستادی
کرم شب‌تاب را شب یلدا
در بن چه ضیا فرستادی
در سراب وحش به نیلوفر
ز ابر همت نما فرستادی
شاه‌باز کلاه گمشده را
در زمستان قبا فرستادی
بد نکردی و خود نکو دانی
کاین نکوئی کجا فرستادی
دانم از جان که را ستودم و باز
دانی احسان که را فرستادی
افسر زر چو شاه دابشلیم
بر سر بید پا فرستادی
ثانی اسکندری، ارسطو را
گنج بی‌منتها فرستادی
شاه نعمان کفی و نابغه را
زر و فر و بها فرستادی
مصطفی دولتا سوی حسان
خلعه چون مصطفا فرستادی
مرتضی صولتا سوی قنبر
هدیه چون مرتضی فرستادی
برگشایم در فلک به دعات
که کلید دعا فرستادی
باش تاج کیان که بر سر چرخ
تاج عز و علا فرستادی
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۳۷ - بزرگی به خانهٔ انوری رفت در تهنیت قدوم او گوید
مرحبا مرحبا درآی درآی
اثر خیر اثیر دین خدای
ای زمام قضا گرفته به دست
وی محیط فلک سپرده به پای
نه به از خدمت تو آلت جاه
نه به از همت تو مکنت جای
از نهیبت ستاره بی‌آرام
وز رکابت زمانه ناپروای
ای بر افلاک دست کرده به قدر
وی ز خورشید گوی برده به رای
به سر کوی بوده‌ای که همی
به سجود اندر آمدست سرای
کای فلک با تو پست ره بگذار
وی جهان با تو خرد رخ بنمای
به کرم بر زمین من بخرام
به قدم در نهاد من بفزای
منزل ار در خور قدوم تو نیست
چه شود ساعتی به فضل به پای
تو همایی به فر و پر فکند
بر تر و خشک سایه پر همای
ای کمر بسته پیشت اختر سعد
اختر من تویی کمر بگشای
کردی آراسته سرای مرا
همچنین سال و مه همی آرای
چون رسم زحمتی همی آرم
چو رسی خدمتی همی فرمای
تا بود آسمان زمانه‌نورد
تا بود اختران فلک‌پیمای
باد عمر تو با زمانه قرین
باد قدر تو با فلک همتای
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۸۵ - صاحب به حکیم اسبی وعده کرد در تقاضای آن این قطعه را گفته
زهی نفاذ تو در سر کارهای ممالک
گرفته نسبت اسرار حکمهای الهی
مقال رفعت قدر تو پیش رفعت گردون
حدیث پایهٔ ما هست پیش پستی ماهی
چو وقفنامهٔ دولت قضا به نام تو بنوشت
چهار عنصر و نه چرخ برزدند گواهی
تویی که مسرع امرت ندید وهن توقف
تویی که عرصهٔ جاهت ندید ننگ تباهی
ز رشک رای منیر تو هیچ روز نباشد
که صبح جامه ندرد بر آسمان ز پگاهی
اگر به رنج نداری که هیچ رنج مبادت
ز حسب واقعه بنویس چند بیت کماهی
به یاد تست همانا حدیث بخشش اسبی
که کهرباش چو بیند کند عزیمت کاهی
برون نمی‌شود از گوشم آن حدیث و تو دانی
حدیث اسب نیاید برون ز گوش سپاهی
و گربها بود آنرا بها پدید نباشد
پیادگی و فراغت به از عقیله و شاهی
به عون تست پناهم که از عنایت گردون
چنانت باد که هرگز به هیچ‌کس نپناهی
مرا ز صورت حالی که هست قصه غصه
روا بود که بگویم به ناخوشی و تباهی
بدان خدای که اندر زمانه روز و شب آرد
اگرچه روز تمنی شبی بود به سیاهی
مرا ز حادثه حالیست آنچنانکه نخواهم
توانی ار به عنایت چنان کنی که بخواهی
به بذل کوش که از مال و جاه حاتم طی را
اثر نماند به جز بذلهای مالی و جاهی
بقات باد که تا مهر آسمان گیه‌گون
به خاصیت بنماید ز شوره مهر گیاهی
عطار نیشابوری : پندنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد بی حد آن خدای پاک را
آنکه ایمان داد مشتی خاک را
آنکه در آدم دمید او روح را
داد از طوفان نجات او نوح را
آنکه فرمان کرد قهرش باد را
تا سزای داد قوم عاد را
آنکه لطف خویش را اظهار کرد
بر خلیلش نار را گلزار کرد
آن خداوندی که هنگام سحر
کرد قوم لوط را زیر و زبر
سوی او خصمی که تیرانداخته
پشه کارش کفایت ساخته
آنکه اعدا را بدریا درکشید
ناقه را از سنگ خارا برکشید
چون عنایت قادر و قیوم کرد
در کف داود آهن موم کرد
با سلیمان داد ملک و سروری
شد مطیع خاتمش دیو و پری
از تن صابر بکژمان قوت داد
هم ز یونس لقمهٔ با حوث داد
بنده را اره بر سر می‌نهد
دیگری را تاج بر سر می‌نهد
اوست سلطان هرچه خواهد آن کند
عالمی را در دمی ویران کند
هست سلطانی مسلم مرورا
نیست کس را زهرهٔ چون و چرا
آن یکی را گنج و نعمت می‌دهد
وان دگر را رنج و زحمت می‌دهد
آن یکی را زر دو صد همیان دهد
دیگری در حسرت نان جان دهد
آن یکی بر تخت با صد عز و ناز
و آن دگر کرده دهان از فاقه باز
آن یکی پوشیده سنجاب و سمور
دیگری خفته برهنه در تنور
آن یکی بر بستر کمخا و نخ
وان دگر بر خاک خواری بسته یخ
طرفه العین جهان بر هم زند
کس نمی‌یارد که آنجا دم زند
آنکه با مرغ هوا ماهی دهد
بندگان را دولت شاهی دهد
بی پدر فرزند پیدا اوکند
طفل را در مهد گویا او کند
مردهٔ صد ساله را حی می‌کند
این به جز حق دیگری کی می‌کند
صانعی کز طین سلاطین می‌کند
نجم را رجم شیاطین می‌کند
از زمین خشک رویاند گیاه
آسمان را نیز اودارد نگاه
هیچ کس در ملک او انبازنی
قول او را لحن نی آواز نی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۵۹ - فراز تخت معانی چو کوس فضل زنم
فراز تخت معانی چو کوس فضل زنم
سبق ز جمله اقران خود مرا باشد
عنایت و کرمت گر شود پذیر فتار
سپهر در صدد بندگان ما باشد
برای یک دو سه بی دست و پای گاه سخن
مرا چه رنجه کنی این سخن روا باشد
که از مکاره عنف توام عنا آمد
هم از مکارم لطف توام شفا باشد
دراز نمی‌کنم قصه کوته اولیتر
بقای عمر تو خواهم که دائما باشد
دعای زنده دلانت رفیق باد و جلیس
همیشه تا که فلک قبله دعا باشد
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۷۷ - ای خداوندی که پیش طبع فیاضت سحاب
ای خداوندی که پیش طبع فیاضت سحاب
بی‌حیا شخصی بود گر دعوی رادی کند
مرکب عزمت به هر میدان که برخیزد ز جا
گوی خاکی در رکابش جنبش بادی کند
همتت گر ملک باقی را نماید التفات
هر گیاهی بعد ازین در باغ شمشادی کند
ور کنی هندوی کیوان را به دربانی قبول
مقبل جاوید گردد زین فرج شادی کند
با حریف رای تو گردون همی ریزد به طرح
مهره سیمین انجم و آن ز استادی کند
صاحبا داد سخن من داده‌ام در روزگار
آسمان بر من نمی‌شاید که بیدادی کند
از برای بنده بنیادی نهادی سخت نیک
زودتر ترسم که گردون سست بنیادی کند
گردن من بنده گر آزاد گردانی زدین
تا بود از بندگیت بنده آزادی کند
جاودان پاینده بادی تا به یمن دولتت
این خراب آباد دنیا جنت آبادی کند